تبليغاتX
همیشه بهار

همیشه بهار

مذهبی

فاضل محقق جناب آقاى ميزرا محمود مجتهد شيرازى ، نزيل سامره - رحمة اللّه عليه - نقل فرمود از مرحوم حاج سيد محمد على رشتى كه غالب عمرش را در رياضات شرعى و مجاهدات نفسانيه گذرانيده بود در اوقاتى كه در مدرسه حاج قوام نجف ، طلبه و مشغول تحصيل علم بودم در بين طلاب مشهور بود كه شخص ‍ پاره دوزى كه درب باب طوسى است ((طى الارض )) دارد و هر شب جمعه نماز مغرب را در مقام مهدى عليه السلام در وادى السلام مى خواند و نماز عشا را در حرم حضرت سيدالشهداء عليه السلام بجا مى آورد، در صورتى كه بين نجف و كربلا بيش ‍ از سيزده فرسنگ وتقريبا دو روز راه پياده روى است ، من خواستم اين مطلب را تحقيق نمايم و به آن يقين كنم ، پس با آن مرد صالح پاره دوز آمد و شد نموده و رفاقت كردم و چون رفاقتم با او محكم شد روز چهارشنبه به يكى از طلاب كه با من هم مباحثه و به او اعتماد داشتم گفتم امروز براى كربلاحركت كن و شب جمعه در حرم باش ببين رفيق پاره دوز را مى بينى ؛ چون رفت غروب پنجشنبه با يك تاءثرى نزد رفيق پاره دوز رفتم و اظهار ناراحتى كردم .
گفت تو را چه مى شود؟ گفتم مطلب مهمى است كه بايد الان به فلان طلبه رفيقم برسانم و متاءسفانه كربلا رفته و به او دسترسى ندارم . گفت مطلب را بگو خدا قادر است كه همين امشب به او برسد، پس نامه اى كه نوشته بودم به او دادم ، ايشان نامه را گرفت و به سمت وادى السلام رفت ، ديگر او را نديدم تا روز شنبه كه رفيقم آمد و آن نامه را به من داد و گفت شب جمعه موقع نماز عشا رفيق پاره دوز به حرم آمد و آن نامه را به من داد.
چون چنين ديدم يقين كردم كه پاره دوز، طى الارض دارد، در مقام برآمدم كه از او درخواست كنم كه جاگرج بشود من هم داراى طى الارض گردم .
پس او را به خانه ام دعوت كردم چون هوا گرم بود پشت بام رفتيم و گنبد مطهر حضرت امير عليه السلام نمايان بود، پس از صرف شام مختصرى به ايشان گفتم غرض از دعوت اين است كه من يقين كردم شما طى الارض داريد وآن نامه اى كه به شما دادم براى يقين كردن من بود، الحال از شما خواهش مى كنم مرا راهنمايى كنيد كه چكنم تا جطى الارض ج نصيب من هم بشود.
تا اين را شنيد و دانست كه سرّ او فاش شده ، صيحه اى زد و مثل چوب خشك افتاد به طورى كه وحشت كردم و گفتم از دنيا رفت . پس از آنكه به حال خودآمد، فرمود اى سيد! هرچه هست به دست اين آقاست و اشاره به گنبد مطهر كر دو گفت و هر چه مى خواهى از او بخواه ، اين را گفت و رفت و ديگر در نجف اشرف ديده نشد و هرچه تحقيق كردم ديگر كسى او را نديد
اين داستان را از چند نفر ديگر از علماى اعلام شنيدم كه همه از قول سيدرشتى مرحوم نقل كردند.
مبادا خواننده عزيز تعجب كند و برايش گران باشد كه اين قضيه را باور كند؛ زيرا براى ائمه طاهرين ، طى الارض دادن به يكى از دوستانشان چيزى نيست و براى اين مطلب نظيرهايى است كه در كتب روايات ثبت است .
از آن جمله در جلد 11 بحارالانوار، ذيل حالات امام هفتم حضرت موسى بن جعفر عليه السلام نقل كرده از على بن يقطين كه رئيس الوزراى هارون و از شيعيان خالص ‍ بود و ابراهيم جمال كوفى سخت از او نگران و ناراحت بود، هنگامى كه بر حضرت موسى بن جعفر عليه السلام در مدينه وارد شد حضرت به او بى اعتنايى فرموده و فرمود تا ابراهيم از تو راضى نشود من از تو راضى نمى شوم ، عرض كرد ابراهيم در كوفه است و من مدينه ام پس آن حضرت او را به اعجاز در يك لحظه از مدينه به كوفه ، درب خانه ابراهيم حاضر فرمود.
ابراهيم را صدا زد، از خانه اش بيرون آمد، على بن يقطين حاضر فرمود. ديد، على گزارش كارش را به او گفت و او را از خود راضى ساخت بلكه صورت خود را زمين بگذارد و او را قسم داد كه پاى خود را بر صورتم گذار تا امام عليه السلام از من راضى شود، بعد در همان لحظه به مدينه برگشت و امام عليه السلام از او دلشاد گرديد.
و مانند سير دادن امام محمد تقى عليه السلام خادم مسجد راءس الحسين در شام را در يك شب از دمشق به كوفه و به مدينه و مسجدالحرام و برگشتن به جاى خود و نظاير آن كه ذكر آنها منافى وضع اين رساله است ؛ زيرا در اينجا تنها آنچه از اهل وثوق و اطمينان شنيده شده يا ديده شده نوشته مى گردد نه آنچه در كتب ثبت شده و گاهى براى تاءييد مطلب از آنها هم نقل مى گردد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/29ساعت 7:18 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

منکه از کوی طبیبم نگرفتم خبری

 

تو که دانی چه گذشت است به بیمار بیا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/29ساعت 7:18 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

قال رسول الله (ص):

اِنَّ اللّه‏َ يُحِبُّ الْفالَ الحَسَنَ.

 

خداوند فال نيك زدن را دوست دارد.

 

عوالى اللآلى، ج1، ص 291، ح 155

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/29ساعت 6:40 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

بهترين عمل
امام علی (عليه ‌السلام):
أحَبُّ الأعْمَالِ إلَی اللهِ عَزَّ وَجَلَّ فِي الأرضِ الدُّعاءُ وَأفْضَلُ العِبادَةِ العَفافُ.
در روی زمین، بهترین کارها نزد خداوند دعا و برترین عبادت پاكدامنی است.

The dearest deed on the earth with Allah is invocation, and the best worship is chastity.

بحار الانوار، ج 93، ص 295

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/29ساعت 6:37 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

رقاصه نمیتونست برقصه میگفت

زمین کجه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/28ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

نوع دوم : احكام و آداب مفتى


(اين احكام و آداب ضمن پنج مساءله گزارش مى شود):


4- آيا در مورد حوادث مشابه و متعاقب ، لازم است در فتوى تجديد نظر شود؟
اگر مفتى و مجتهد در مورد واقعه اى فتوى دهد و سپس واقعه اى همانند آن اتفاق افتد، (براى صدور فتوى درباره واقعه جديد) - در صورتى كه متوجه و متذكر فتواى نخستين و ادله آن باشد - بايد در مورد واقعه جديد و مشابه واقعه اول ، همان فتوى را بدون نياز به تاءمل و نظر صادر كند. ولى اگر فتواى نخستين به خاطرش آيد؛ لكن دليل آن را به ياد نياورد و يا علتى براى رجوع از فتواى نخستين پديد نيايد، در اينكه آيا مى تواند طبق فتواى اول ، راءى دهد و يا لازم است تجديد نظر نموده و به اجتهاد بپردازد، دو نظريه وجود دارد.
مسئله تجديد تفحص و جستجو براى پيدا كردن آب بجاى تيمم ، و يا كوشش مجدد براى يافتن سمت قبله ، و نيز حكمى كه قاضى بر اساس اجتهاد صادر مى كند و سپس واقعه و مسئله اى همانند آن اتفاق مى افتد، با مسئله مورد بحث ما از نظر حكم فرقى ندارد، (يعنى دو قول و نظريه در اين زمينه ها وجود دارد كه بر طبق يكى از آنها مى تواند به همان نظريه اول عمل كند، و بر طبق نظريه ديگر بايد با اجتهاد مجدد، يعنى تجديد نظر در فتواى خويش عمل نمايد).

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/28ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

امام علی (ع  :(

الصلوة قربان کل تقي

 

نمازخواندن وسيله نزديکی به خدا

است برای هر شخص پرهيزکار.

 

ميزان الحکمه ، ج 5،ص ,367 بحار الانوار، ج ,10 ص .99 من لايحضره الفقيه ، ج 1، ص ,56 ح  16

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/28ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 


ادب موسى (ع ) در مقابل استادش  
مطلب عجيبى كه از اين داستان استفاده مى شود رعايت ادبى است كه موسى (عليهالسلام ) در مقابل استادش حضرت خضر نموده ، و اين آيات آن را حكايت كرده است ، با اينكه موسى (عليهالسلام ) كليم الله ، و يكى از انبياى اولوا العزم و آورنده تورات بوده ، مع ذلك در برابر يك نفر كه مى خواهد به او چيز بياموزد چقدر رعايت ادب كرده است !
از همان آغاز برنامه تا به آخر سخنش سرشار از ادب و تواضع است ، مثلا از همان اول تقاضاى همراهى با او را به صورت امر بيان نكرد، بلكه به صورت استفهام آورده و گفت : آيا مى توانم تو را پيروى كنم ؟ دوم اينكه همراهى با او را به مصاحبت و همراهى نخواند، بلكه آن را به صورت متابعت و پيروى تعبير كرد. سوم اينكه پيروى خود را مشروط به تعليم نكرد، و نگفت من تو را پيروى مى كنم به شرطى كه مرا تعليم كنى ، بلكه گفت : تو را پيروى مى كنم باشد كه تو مرا تعليم كنى . چهارم اينكه رسما خود را شاگرد او خواند. پنجم اينكه علم او را تعظيم كرده به مبدئى نامعلوم نسبت داد، و به اسم و صفت معينش نكرد، بلكه گفت ((از آنچه تعليم داده شدهاى )) و نگفت از ((آنچه مى دانى )). ششم اينكه علم او را به كلمه ((رشد)) مدح گفت و فهماند كه علم تو رشد است ( نه جهل مركب و ضلالت ). هفتم آنچه را كه خضر به او تعليم مى دهد پارهاى از علم خضر خواند نه همه آن را و گفت : ((پارهاى از آنچه تعليم داده شدى مرا تعليم دهى )) و نگفت ((آنچه تعليم داده شدى به من تعليم دهى )). هشتم اينكه دستورات خضر را امر او ناميد، و خود را در صورت مخالفت عاصى و نافرمان او خواند و به اين وسيله شان استاد خود را بالا برد. نهم اينكه وعدهاى كه داد وعده صريح نبود، و نگفت من چنين و چنان مى كنم ، بلكه گفت : ان شاء الله به زودى خواهى يافت كه چنين و چنان كنم . و نيز نسبت به خدا رعايت ادب نموده ان شاء الله آورد.
خضر (عليه السلام ) هم متقابلا رعايت ادب را نموده اولا با صراحت او را رد نكرد، بلكه به طور اشاره به او گفت كه تو استطاعت بر تحمل ديدن كارهاى مرا ندارى . و ثانيا وقتى موسى (عليه السلام ) وعده داد كه مخالفت نكند امر به پيروى نكرد، و نگفت : ((خيلى خوب بيا)) بلكه او را آزاد گذاشت تا اگر خواست بيايد، و فرمود:(( فان اتبعتنى - پس اگر مرا پيروى كردى )). و ثالثا به طور مطلق از سؤ ال نهيش نكرد، و به عنوان صرف مولويت او را نهى ننمود بلكه نهى خود را منوط به پيروى كرد و گفت : ((اگر بنا گذاشتى پيرويم كنى نبايد از من چيزى بپرسى )) تا بفهماند نهيش صرف اقتراح نيست بلكه پيروى او آن را اقتضاء مى كند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/28ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

حَتَّى إِذَا جَاء أَمْرُنَا وَفَارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِلْ فِيهَا مِن كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَأَهْلَكَ إِلاَّ مَن سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ وَمَنْ آمَنَ وَمَا آمَنَ مَعَهُ إِلاَّ قَلِيلٌ

تا آنگاه كه فرمان ما دررسيد و تنور فوران كرد فرموديم در آن [كشتى] از هر حيوانى يك جفت با كسانت مگر كسى كه قبلا در باره او سخن رفته است و كسانى كه ايمان آورده‏اند حمل كن و با او جز [عده] اندكى ايمان نياورده بودند

سوره هود آیه 40

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/28ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

 

يـكـى از نقاشان بزرگ روزگار, در كودكى , هنگامى كه به مدرسه مى رفت , بسيار نامرتب و شلوغ بـود.
نـه خـود درس مـى خـواند و نه مى گذاشت ساير شاگردها به درس استاد گوش فرا دهند.
روزى استاداو را به حضور طلبيد تا در خلوت پندش دهد و عاقبت بازيگوشى وسهل انگارى را به او گوشزد نمايد.
در حينى كه شاگرد تنبل را نصيحت مى كرد, مشاهده نمود كه وى با قطعه زغالى , روى زمـيـن , تـصـاويرزيبايى را نقش مى زند.
استاد با تجربه به فراست دريافت كه آن كودك براى نـقـاشـى آفريده شده است .
براى همين با پدرش صحبت كرد و او رابه تغيير دادن رشته تحصيلى فـرزنـدش تـرغـيـب نمود.
بعدها كه آن كودك , نقاش بزرگى شد, صحت پيش بينى آن آموزگار هوشمند,پديدار گرديد.
از اديسون پرسيدند كه چرا اكثر جوانان به قله هاى موفقيت دست پيدا نمى كنند؟ وى جواب داد: چون در مسيرى كه استعدادش را دارندگام نمى زنند.



 جعفر سبحانى , رمز پيروزى مردان بزرگ , ص 4

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/28ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

شهادت عصا بر امامت

يحيي بن اكثم از علماي دربار عباسي مي گويد :
روزي براي زيارت قبر رسول خدا (ص) رفته بودم كه امام جواد (ع) را ديدم، با او در خصوص مسائل گوناگوني مناظره كردم ، همه را پاسخ داد. به او گفتم : خواستم از شما چيزي بپرسم اما شرم دارم از پرسش.
امام فرمودند : بدون آنكه سئوالت را بپرسي من پاسخ آنرا مي دهم . تو ميخواهي بپرسي امام كيست ؟
گفتم : آري به خدا سوگند همين است ؟!
فرمود: منم 
گفتم: بر اين مدعا نشانه و حجتي داريد ؟
در اين لحظه عصايي كه در دست امام بود به سخن آمد و گفت : 
" اّنه مولايي امام هذا الزمان و هو الحجة "همانا مولاي من حجت خداوامام اين زمان است.
الكافي ،ج1،ص 353 - الامام الجواد (ع) من المهد الي اللحد ، ص 72

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/28ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

نزاع بر سر انگور

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

از امام صادق عليه السلام نقل شده : بعد از اين كه آدم از بهشت بيرون آمد، اشتها به

ميوه هاى بهشت پيدا كرد. خداوند متعال دو شاخه از درخت انگور براى او فرستاد، آدم

 آنها را كاشت . فورا سبز شدند و ميوه دادند. شيطان دور آنها را ديوار كشيد. حضرت

 آدم فرمود: اى ملعون ! چه كار مى كنى ؟


شيطان در جواب گفت : اين درخت ها مال من است . آدم عليه السلام فرمود: دروغ گفتى

 (نزاع شروع شد) پس هر دو حاضر شدند به قضاوت روح القدس . وقتى پيش آدم آمد او قصه خود را برايش نقل كرد. روح القدس هم آتشى مهيا كرد و درخت هاى انگور را در آن انداخت شعله آتش به شاخه هاى درخت رسيد. آدم و شيطان هر دو گمان كردند كه همه درخت ها سوخت .
بعد از آن كه آتش خاموش شد، دو سوم از درخت ها سوخته شده بود و يك سوم آن باقى ماند روح القدس گفت : آن اندازه كه سوخته شده از آن شيطان بود باقى مانده مال آدم عليه السلام .

 بحار، ج 79، ص 174.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/28ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

 

 

باب اول :   

در فضيلت انس و برادرى و شرايط و درجات و فوايد آن

مى گويد: اخبار در اين معانى از طريق شيعه فراوان است و ما از آن به اندكى بسنده مى كنيم .
در كافى به اسناد خود از على بن الحسين (ع ) روايت شده كه مى گويد: « رسول خدا (ص ) فرمود: روز قيامت هيچ چيزى در ميزان مشخص نهاده نمى شود كه سنگين تر از حسن خلق باشد.» (1)
از امام باقر (ع ) نقل شده است كه فرمود: « كاملترين مؤ من از نظر ايمان ، خوشخوترين ايشان است .» (2)
از امام صادق (ع ) نقل شده است : چهار خصلت است كه در هر كس باشد ايمانش ‍ كامل است و هر چند كه سراپاى وجودش را گناه فرا گرفته باشد، از ايمانش نكاهد. فرمود: آنها عبارتند از: راستگويى ، اداى امانت ، حيا، و خوشخويى .» (3)

پى‏نوشت‏ها:

1-   كافى ، ج 2، ص 99.

2-  
2- كافى ، ج 2، ص 99.


3- همان ماءخذ، همان صفحه ؛ پوشيده ماند ه راستگويى بسيارى از گناهان

 

از قبيل دروغ و نظاير آن را زايل مى كند؛ اداى امانت ، بسيارى از گناهان مانند

 

خيانت نسبت به اموال مردم و منع زكات و خمس و ساير حقوق الهى را رفع مى

 

كند؛ حياى اخلاقى مانع تظاهر به بسيارى از گناهان و شرم از خدا مانع از انجام

 

 گناهان از روى عمد و پافشارى بر آنها مى شود و انسان را فورا به

 

 توبه وادار مى كند؛ همچنين خوشخويى مانع از گناهان مربوط به مردم

 

آزارى ، مثل عقوق والدين ، قطع رحم و ضرر به مسلمانان مى شود. پس

 

 اندكى از گناهان باقى مى ماند كه آن هم با وجود توفيق توبه ضررى به

 

 ايمان ندارد و توفيق در دست خداست .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/28ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

در منكراتى كه معمول و عادت مردم مى باشد


ما به بخشى از آنها اشاره مى كنيم .

تا از روى آنها به موارد مشابه استدلال كنند؛ زيرا هدف ، حصر و بررسى آنها نيست .

مى گويم :


غزالى در اين باب ، منكرات مساجد و پس از آن ، منكرات بازارها، سپس ‍ منكرات خيابانها و آنگاه منكرات همگانى را نام برده است اما ما نيازى به ذكر اين منكرات نمى بينيم ، زيرا از نظر ما روا نيست كسى كه جاهل به معروف است ، ديگران را نهى از منكر كند و تنها بر كسى واجب است كه عارف توانا بوده سخنش مقبول و جامع شرايط لازم باشد و كسى كه داراى اين اوصاف است نيازى ندارد تا ما منكر را براى او تعريف كنيم ، علاوه بر آن تمام گفته هاى غزالى به اصل صحيحى مستند نيست بلكه برخى از آنها براساس اصول نادرست و نظرات بى پايه وى نهاده شده است ، بنابراين لازم است كه ما اين باب را پايان دهيم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/28ساعت 11:21 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

وظايف مهمانها

دوازده نكته

در پايان اين بحث‏به دوازه نكته اشاره مى‏كنيم:

 

2 - امام صادق(ع): هر كس قبل و بعد از غذا دستهاى خود را

بشويد، زندگى آسوده و بدنى سالم خواهد داشت و نيز فرمود:

وضو گرفتن قبل از غذا و پس از آن، روزى انسان را زياد

مى‏كند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/28ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

حديث علىّ ولىّ كلّ مؤمنٍ بَعدى‏

 

اين منقبت نيز از مناقب منحصر به فرد حضرت على صلوات الله عليه و از دلائل امامت و خلافت آن حضرت است، حاكم در مستدرك ج 3 ص 134 نقل كرده «قال ابن عباس و قال له رسول الله (ص) انت ولى كل مؤمن بعدى و مؤمنة» آنگاه گفته: اين حديث سندش صحيح است ذهبى نيز در تلخيص مستدرك ج 3، ص 134 آنرا نقل نموده است، احمد بن حنبل در مسند خود ج 1، ص 331 و ترمذى در صحيح خود ج 5، ص 632 باب مناقب على بن ابيطالب آنرا نقل مى‏كند و نيز در كنزالعمال هامش مسند احمد منقول است مشروع مطلب در الغدير ج 3 ص 215 - 217 و مناقب ابن شهر آشوب، ج 3 ص 46 - 52 ديده شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/28ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

وَ الْوَقَارُ وَ ضِدّهُ الْخِفّةَ وَ السّعَادَةُ وَ ضِدّهَا الشّقَاوَةَ وَ التّوْبَةُ وَ ضِدّهَا الْإِصْرَارَ وَ الِاسْتِغْفَارُ وَ ضِدّهُ الِاغْتِرَارَ وَ الْمُحَافَظَةُ وَ ضِدّهَا التّهَاوُنَ وَ الدّعَاءُ وَ ضِدّهُ الِاسْتِنْكَافَ وَ النّشَاطُ وَ ضِدّهُ الْكَسَلَ وَ الْفَرَحُ وَ ضِدّهُ الْحَزَنَ وَ الْأُلْفَةُ وَ ضِدّهَا الْفُرْقَةَ وَ السّخَاءُ وَ ضِدّهُ الْبُخْلَ فَلَا تَجْتَمِعُ هَذِهِ الْخِصَالُ كُلّهَا مِنْ أَجْنَادِ الْعَقْلِ إِلّا فِي نَبِيّ‏ٍ أَوْ وَصِيّ نَبِيّ‏ٍ أَوْ مُؤْمِنٍ قَدِ امْتَحَنَ اللّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَانِ وَ أَمّا سَائِرُ ذَلِكَ مِنْ مَوَالِينَا فَإِنّ أَحَدَهُمْ لَا يَخْلُو مِنْ أَنْ يَكُونَ فِيهِ بَعْضُ هَذِهِ الْجُنُودِ حَتّى يَسْتَكْمِلَ وَ يَنْقَى مِنْ جُنُودِ الْجَهْلِ فَعِنْدَ ذَلِكَ يَكُونُ فِي الدّرَجَةِ الْعُلْيَا مَعَ الْأَنْبِيَاءِ وَ الْأَوْصِيَاءِ وَ إِنّمَا يُدْرَكُ ذَلِكَ بِمَعْرِفَةِ الْعَقْلِ وَ جُنُودِهِ وَ بِمُجَانَبَةِ الْجَهْلِ وَ جُنُودِهِ وَفّقَنَا اللّهُ وَ إِيّاكُمْ لِطَاعَتِهِ وَ مَرْضَاتِهِ

ترجمه :

 

 

 

 

و سنگينى و متانت و ضد آن سبكى و جلفى؛ و سعادت و ضد آن شقاوت؛ و توبه و ضد آن؛ اصرار برگناه؛ و طلب آمرزش و ضد آن بيهوده طمع بستن؛ و دقت و مراقبت و ضد آن سهل‏انگارى؛ دعا كردن و ضد آن سرباز زدن؛ و خرمى و شادابى و ضد آن سستى و كسالت؛ و خوشدلى و ضد آن اندوهگينى؛ مأنوس شدن و ضد آن كناره گرفتن و سخاوت و ضد آن بخيل بودن.
پس تمام اين صفات ( هفتاد و پنج گانه) كه لشگريان عقلند جز در پيغمبر و جانشين او و مؤمنينى كه خدا دلش را به ايمان آزموده جمع نشود اما دوستان ديگر ما برخى از اينها را دارند و متدرجا همه را دريابند و از لشكريان جهل پاك شوند آنگاه با پيغمبران و اوصياءشان در مقام اعلى همراه شوند و اين سعادت جز با شناختن عقل و لشكريانش و دورى از جهل و لشكريانش به دست نيايد خدا ما و شما را به فرمانبرى و طلب ثوابش موفق دارد.(در متن جنود عقل و جهل را هفتاد و پنج ذكر كرده و در توجيه هفتاد و هشت و ظاهرا بعضى به عبارت ديگر تكرار شده).

 

اصول كافى جلد 1 صفحه: 23 رواية: 14


شرح :
مقصود از جهل يا شيطان است و يا همان قوه‏اى كه انسان را به كار زشت و گناه دعوت مى‏كند و وسوسه مى‏نمايد و اين در فرشتگان نيست از اين جهت هيچ يك از هفتاد و پنج لشكر جهل كه در اين حديث شريف نام برده شده در اختيار ايشان نيست و انسان آنگاه از فرشته برتر شود كه با وجود آنكه استعداد پذيرش اين صفات زشت را دارد و آنها متصف نگردد و آنها را در خود راه ندهد و مراد به عقل هم چنانچه در حديث اول گفتيم قوه‏اى است كه انسان را به فضائل و كارهاى نيك وا مى‏دارد و لشكريان او هم در برابر لشكريان جهل صف كشيده و هميشه نفس انسان ميدان معركه و محل زد و خورد و كارزار اين دو صف مى‏باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/28ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

داستان يوسف عليه السلام در قرآن 
3
دل يوسف لا يزال و دم به دم مجذوب رفتار جميل پروردگارش مى شد و قلبش در اشارات لطيفى كه از آن ناحيه مى شد مستغرق مى گرديد، و روز به روز بر علاقه و محبتش نسبت به آنچه مى ديد و آن شواهدى كه از ولايت الهى مشاهده مى كرد زيادتر مى شد، و بيشتر از پيش مشاهده مى كرد كه چگونه پروردگارش بر هر نفسى و عمل هر نفسى قائم و شهيد است ، تا آنكه يكباره محبت الهى دلش را مسخر نموده و واله و شيداى عشق الهى گرديد او ديگر به جز پروردگارش همى ندارد، و ديگر چيزى او را از ياد پروردگارش حتى براى يك چشم بر هم زدن بازنمى دارد.
اين حقيقت براى كسى كه در آياتى كه راجع به گفتگوهاى حضرت يوسف است ، دقّت و تدبّر كند بسيار روشن جلوه مى كند. آرى ، كسى كه در امثال :
((معاذ الله انه ربى )) و ((ما كان لنا ان نشرك باللّه من شى ء)) و ((ان الحكم الا للّه )) و ((انت وليى فى الدنيا و الاخرة ))
و امثال آن كه همه حكايت گفتگوهاى يوسف است كاملا دقّت نمايد، همه آن احساساتى كه گفتيم براى يوسف دست داده بود، برايش روشن مى شود، و به زودى بيان بيشترى در اين باره خواهد آمد - ان شاء اللّه تعالى .
آرى ، اين بود احساسات يوسف كه او را به صورت شبحى درآورده بود كه در وادى آن ، غير از محبت الهى چيزى وجود نداشت ، محبتى كه انيس دل او گشته بود و او را از هر چيز ديگرى بى خبر ساخته و به صورتى درآورده بود كه معنايش همان خلوص براى خداست و ديگر غير خدا كسى از او سهمى نداشت .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/28ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

گرداب اعتقادى‏

اما بر رغم تمام آنچه در مورد امكان رسيدن به مناصب بزرگ الهى در سن خردسالى گفته شد، هنوز مشكل كوچكى سنّ حضرت جواد، نه تنها براى بسيارى از افراد عادى از شيعيان حل نشده بود، بلكه براى برخى از بزرگان و علماى شيعه نيز جاى بحث و گفتگو داشت. به همين جهت پس از شهادت امام رضا - عليه السلام - و آغاز امامت فرزند خردسالش، حضرت جواد، شيعيان - بويژه شيعيان عامى - با گرداب اعتقادى خطرناك و در نوع خود بى سابقه‏اى مواجه شدند و كوچكى سن آن حضرت به صورت يك مشكل بزرگ پديدار گرديد.

«ابن رستم طبرى»، از دانشمندان قرن چهارم هجرى، مى‏نويسد:

«زمانى كه سنّ او (حضرت جواد) به شش سال و چند ماه رسيد، مأمون پدرش را به قتل رساند و شيعيان در حيرت و سرگردانى فرو رفتند و در ميان مردم اختلاف نظر پديد آمد و سنّ ابو جعفر را كم شمردند و شيعيان در ساير شهرها متحير شدند»(26).

به همين جهت، شيعيان اجتماعاتى تشكيل دادند و ديدارهايى با امام جواد به عمل آوردند و به منظور آزمايش و حصول اطمينان از اينكه او داراى علم امامت است، پرسشهايى را مطرح كردند و هنگامى كه پاسخهاى قاطع و روشن و قانع كننده دريافت كردند، آرامش و اطمينان يافتند.

مورخان در اين زمينه مى‏نويسند: چون امام رضا - عليه السلام - در سال دويست و دو رحلت نمود، سنّ ابوجعفر نزديك به هفت سال بود، ازينرو در بغداد و ساير شهرها در بين مردم اختلاف نظر پديد آمد. «ريّان بن صلت»، «صفوان بن يحيى»، «محمد بن حكيم»، «عبدالرحمن بن حجاج» و «يونس بن عبدالرحمن»، با گروهى از بزرگان و معتمدين شيعه، در خانه «عبدالرحمن بن حجاج»، در يكى از محله‏هاى بغداد به نام «بركه زلزل»(27) گرد آمدند و در سوك امام به گريه و اندوه پرداختند... يونس به آنان گفت: دست از گريه و زارى برداريد، (بايد ديد) امر امامت را چه كسى عهده دار مى‏گردد؟ و تا اين كودك (ابوجعفر) بزرگ شود، مسائل خود را از چه كسى بايد بپرسيم؟

در اين هنگام «ريّان بن صلت» برخاست و گلوى او را گرفت و فشرد، و در حالى كه به سر و صورت او مى‏زد، با خشم گفت: تو نزد ما تظاهر به ايمان مى‏كنى و شكّ و شرك خود را پنهامى مى‏دارى؟! اگر امامت او از جانب خدا باشد حتى اگر طفل يك روزه باشد، مثل پيرمرد صد ساله خواهد بود، و اگر از جانب خدا نباشد حتى اگر صد ساله باشد، چون ديگران يك فرد عادى خواهد بود، شايسته است در اين باره تأمّل شود. در اين هنگام حاضران به توبيخ و نكوهش يونس پرداختند (28).

و در آن موقع، موسم حج نزديك شده بود. هشتاد نفر از فقها و علماى بغداد و شهرهاى ديگر رهسپار حج شدند و به قصد ديدار ابو جعفر عازم مدينه گرديدند، و چون به مدينه رسيدند، به خانه امام صادق - عليه السلام - كه خالى بود، رفتند و روى زيرانداز بزرگى نشستند. در اين هنگام عبداùََ بن موسى، عموى حضرت جواد، وارد شد و در صدر مجلس نشست. يك نفر بپا خاست و گفت: اين پسر رسول خداست، هركس سؤالى دارد از وى بكند. چند نفر از حاضران سؤالاتى كردند كه وى پاسخهاى نادرستى داد!...(29) شيعيان متحيّر و غمگين شدند و فقها مضطرب گشتند و برخاسته قصد رفتن كردند و گفتند: اگر ابوجعفر مى‏توانست جواب مسائل ما را بدهد، عبداùََ نزد ما نمى‏آمد و جوابهاى نادرست نمى‏داد!

در اين هنگام درى از صدر مجلس باز شد و غلامى بنام «موفق» وارد مجلس گرديد و گفت: اين ابوجعفر است كه مى‏آيد، همه بپا خاستند و از وى استقبال كرده سلام دادند. امام وارد شد و نشست و مردم همه ساكت شدند. آنگاه سؤالات خود را با امام در ميان گذاشتند و وقتى كه پاسخهاى قانع كننده و كاملى شنيدند، شاد شدند و او را دعا كردند و ستودند و عرض كردند: عموى شما، عبداùََ چنين و چنان فتوا داد. حضرت فرمود: عمو! نزد خدا بزرگ است كه فردا در پيشگاه او بايستى و به تو بگويد: با آنكه در ميان امت، داناتر از تو وجود داشت، چرا ندانسته به بندگان من فتوا دادى؟!(30)

«اسحاق بن اسماعيل» كه آن سال همراه اين گروه بود، مى‏گويد:

من نيز در نامه‏اى ده مسئله نوشته بودم تا از آن حضرت بپرسم. در آن موقع همسرم حامله بود. با خود گفتم: اگر به پرسشهاى من پاسخ داد، از او تقاضا مى‏كنم كه دعا كند خداوند بچه‏اى را كه همسرم به آن آبستن است، پسر قرار دهد. وقتى كه مردم سؤالات خود را مطرح كردند، من نيز نامه را در دست گرفته بپا خاستم تا مسائل را مطرح كنم. امام تا مرا ديد، فرمود: اى اسحاق! اسم او را «احمد» بگذار؟ به دنبال اين قضيه همسرم پسرى به دنيا آورد و نام او را «احمد» گذاشتم (31).

اين ديدار و بحث و گفتگو و ديدارهاى مشابه ديگرى كه با امام جواد - عليه السلام - صورت گرفت (32) مايه اطمينان و اعتقاد كامل شيعيان به امامت آن حضرت گرديد و ابرهاى تيره ابهام و شبه را از فضا فكر و ذهن آنان كنار زد و خورشيد حقيقت را آشكار ساخت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/28ساعت 9:25 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

جان بتنگ آمده بس در قفس کهنه بتن

 

بهر آزادی این مرغ گرفتار بیا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/28ساعت 9:17 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

آقاى رضوى فرمودند كه مرحوم بيدآبادى سابق الذكر، به قصد تشرف به مدينه منوره از طريق بوشهر به شيراز تشريف آوردند و قريب دو ماه در اين شهر توقف فرمودند و در منزل آقاى على اكبر مغازه اى ميهمان بودند و در همان منزل براى اقامه نماز جماعت و درك فيض حضورشان هر سه وقت ، جمعى از خواص حاضر مى شدند. شبى غسل جنابت بر من واجب شده بود پس از اذان صبح از خانه بيرون آمدم به قصد رفتن حمام ، ناگاه حاج شيخ محمد باقر شيخ ‌الاسلام را ديدم كه عازم رفتن خدمت آقاى بيدآبادى بود، به من گفتند مگر نمى آيى برويم ، من حيا كردم بگويم قصد حمام دارم ، لذا با ايشان موافقت كرده پيش خودم گفتم وقت زياد است مى روم سلامى خدمت آقاى بيدآبادى عرض كنم و بعد به حمام مى روم .
چون هر دو بر ايشان وارد شديم ، اول آقاى شيخ ‌الاسلام با ايشان مصافحه كرد و نشست ، بعد من نزديك رفته مصافحه كردم ، آهسته در گوشم فرمود:
((حمام لازمتر بود)).
من از اطلاع ايشان به خود لرزيدم و با خجلت و شرمسارى برگشتم ، مرحوم شيخ ‌الاسلام گفت آقاى رضوى كجا مى روى ؟ مرحوم بيدآبادى فرمود بگذاريد برود كه كار لازمترى دارد.
از اين داستان به خوبى دانسته مى شود كه حدث جنابت و ساير احداث از امور اعتباريه محضه نيستند كه شارع مقدس براى آنها احكامى مقرر داشته ، چنانچه بعضى از اهل علم چنين تصور كرده اند، بلكه تمام حدثها يعنى تمام موجبات غسل و وضو خصوصا جنابت تماما از امور حقيقى و واقعى هستند؛ يعنى يك نوع قذارت وكثافت و تيرگى به واسطه آنها عارض روح مى شود كه در آن حال هيچ مناسبتى با نماز كه مناجات و حضور با حضرت آفريدگار است ندارد و نماز باطل است و اگرحدث اكبر مانند جنابت و حيض باشد، در آن حالت توقف در مساجد و مس ‍ خط قرآن مجيد نيز حرام است .
به واسطه همان قذارت معنوى است كه در آن حالت چيز خوردن و خوابيدن و بيش ‍ از هفت آيه از قرآن تلاوت كردن ونزد محتضر حاضر شدن مكروه است ؛ (زيرا در آن حالت محتضر سخت محتاج ملاقات ملائكه رحمت است و ملائكه از قذارت جنابت و حيض سخت متنفرند) و غير اينها از محرمات و مكروهات در حالت جنابت و حيض كه تماما به واسطه آن قذارت معنوى است كه بعضى از خالصين از شيعيان و پيروان اهل بيت - عليهم السلام - كه به واسطه مجاهدات نفسانيه و رياضات شرعيه خداوند به آنها دل روشنى داده و امور ماوراى حس را درك مى كنند ممكن است آن قذارت را بفهمند چنانچه مرحوم بيدآبادى درك فرمود.
و نظير اين داستان بسيار است از آن جمله در كتاب قصص العلماء مرحوم تنكابنى نقل كرده است از مرحوم آقا سيد عبدالكريم ابن سيد زين العابدين لاهيجى كه گفت پدرم مى گفت كه در عتبات عاليات تحصيل مى نمودم و در آخر زمان مرحوم آقا باقر وحيد بهبهانى - عليه الرحمه - بود و آقا به واسطه كهولت ، تدريس نمى فرمود و تلامذه آن بزرگوار تدريس مى كردند لكن آقا براى تبرك در خانه اش مجلس درسى داشت كه شرح لمعه را سطحى درس مى گفت و ما چند نفر به قصد تبرك به مجلس ‍ درس او مشرف مى شديم .
از قضا روزى مرا احتلام عارض شد و نماز هم قضا شده بود و وقت درس آقا رسيده بود، پس به خود گفتم مى روم به درس تا درس فوت نشود و از آنجا به حمام رفته غسل مى كنم . پس وارد مجلس شديم و آقا هنوز تشريف نياورده بود و چون وارد شد با كمال بهجت و بشاشت به اطراف مجلس نظر مى نمود، به يك دفعه آثار هم و غم در بشره اش ظاهر شد و فرمود امروز درس نيست به منازل خود برويد و همه برخاستند و رفتند و من چون خواستم بروم آقا به من فرمود بنشين ، پس نشستم چون همه رفتند و كسى ديگر نبود، فرمود در آنجا كه نشسته اى پول كمى زير بساط است آن را بردار و برو غسل كن واز اين به بعد با جنابت در چنين مجلسى حاضر مشو.
و از آن جمله در كتاب مستدرك الوسائل ، جلد 3 صفحه 401 در ذيل حالات عالم بزرگوار صاحب مقامات و كرامات جناب سيد محمد باقر قزوينى نقل كرده كه در سنه 1246 در نجف اشرف ، طاعون سختى به اهل نجف رسيد كه در آن ، قريب چهل هزار نفر هلاك شدند وهركس توانست فرار كرد جز جناب سيد مزبور كه پيشاز آمدن طاعون شب در خواب حضرت اميرالمؤ منين (ع ) او را خبر كرده بودند و فرمودند:
((بِكَ يَخْتِمُ يا وَلَدى )) يعنى تو آخر كسى هستى كه به طاعون از دنيا مى روى و همين طور هم شد؛ يعنى پس از مردن سيد، ديگر طاعون تمام شد و در اين مدت همه روزه سيد از اول روز تا شب در صحن مقدس شغلش نماز ميت خواندن بود و عده اى را ماءمور كرده بود براى جمع آورى جنازه ها و آوردن در صحن و عده اى را براى غسل و كفن و عده اى براى دفن ، تا اينكه گويد خبر داد به من سيد مرتضى نجفى كه در همان اوقات روزى نزد سيد بودم كه پيرمرد عجمى كه از اخيار مجاورين نجف اشرف بود آمد و نظر به سيد مى كرد و گريه مى نمود مثل اينكه به جناب سيد كارى داشت و دستش به سيد نمى رسيد چون جناب سيد او را چنين ديد به من فرمود از او بپرس حاجتى دارى ؟
پس به نزدش رفتم و گفتم حاجتى دارى ؟ گفت اگر اين روزها مرگم برسد آرزومندم كه جناب سيد بر جنازه ام منفردا يك نماز بخواند (چون به واسطه زيادتى جنازه ها سيد بر هرچند جنازه يك نماز مى خواند) پس آمدم به سيد حاجتش را خبر دادم ، قبول فرمود، پيرمرد رفت فردا جوانى گريان آمد و گفت من پسر همان پيرمردم و امروز طاعون او را زده و مرا فرستاده كه جناب سيد او را عيادت فرمايند، سيد قبول فرمود و سيد عاملى را جاى خود قرار داد براى نماز بر جنازه ها و خود براى عيادت آن مرد صالح آمد و جماعتى هم همراه سيد آمدند در اثناى راه ، شخص صالحى از خانه اش بيرون آمد چون سيد و جماعت را ديد پرسيد كجا مى رويد
گفتم عيادت فلان . گفت من هم با شما مى آيم تا به فيض عيادت برسم ؛ چون سيد وارد بر آن مريض شد، آن مريض سخت شاد شد و اظهار محبت و مسرت مى كرد با هريك از آن جماعت تا آن مرد صالحى كه در وسط راه به ما ملحق شده بود وارد شد و سلام كرد ناگاه آن مريض متغير و متوحش و با دست و سر مكرر به او اشاره مى كرد كه برگرد و بيرون رو و به فرزندش اشاره كرد كه او را بيرون كن به طورى كه تمام حاضرين تعجب كرده و متحير شدند در حالى كه بين آن مريض وآن شخص ‍ هيچ سابقه آشنايى نبود پس آن مرد بيرون رفت و بعد از فاصله اى برگشت در اين مرتبه آن مريض به اونظر كرد و تبسم نمود و اظهار رضايت و مسرت كرد و چون همه خارج شديم سرش را از آن مرد پرسيديم ، گفت من جنب بودم و از خانه درآمدم كه حمام بروم چون شما را ديدم گفتم با شما مى آيم و بعد حمام مى روم چون وارد شدم و تنفر شديد آن مريض را ديدم دانستم كه در اثر جنابت من است ، بيرون رفتم و غسل كرده برگشتم و ديديد كه با من چگونه محبت كرد و خوشحال گرديد.
صاحب مستدرك پس از نقل اين داستان عجيب ، مى فرمايد در اين داستان تصديق وجدانى است به آنچه در شرع مقدس از اسرار غيبى وارد نصيب شدن طىّاْلا رْض
شده كه جنب و حائض در حال احتضارش وارد نشوند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/28ساعت 8:47 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

امام حسين (عليه ‌السلام):

إنَّ حَوائِجَ النَّاسِ إلَيْكُم مِنْ نِعَمِ اللهِ عَلَيْكُمْ، فَلا تَمِلُّوا النِّعَمَ.
نياز مردم به شما از نعمتهای خدا بر شماست، از اين نعمت افسرده و بيزار نباشيد.

The fact that people need you is one of the blessings of Allah upon you. Therefore, do not feel any grievance about it.

بحار الأنوار، ج 74، ص318

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/28ساعت 5:16 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/28ساعت 5:14 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

انگور و خرما بوى شيطان مى گيرند!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

از حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده كه : خداوند بعد از آن كه آدم را از بهشت بيرون كرد به او امر نمود كشاورزى و زراعت كند، و چند شاخه از ميوه هاى بهشت مانند: خرما، انگور، زيتون و انار، به او داد. آدم هم قدرى از آنها را براى آينده فرزندان خود كاشت و از ميوه آنها خورد.
ابليس به او گفت : اين ها چيست كه كاشته اى ؟ من كه در زمين بودم اين ها را نديده ام . به من اجازه بده از آنها بخورم ، ولى آدم اجازه نداد.
شيطان سرانجام نزد حوا آمد و گفت : اى حوا! تشنگى و گرسنگى به من فشار آورده ، قدرى از اين ميوه به من بده ، حوا گفت : آدم با من عهده كرده كه به تو چيزى ندهم ؛ زيرا اين ها ميوه هاى بهشتى هستند و تو نبايد از آنها بخورى ، شيطان گفت :اى حوا! قدرى از آب آن را در كف دست من فشار بده ، قبول نكرد. گفت : بگذار بمكم و از آن نمى خورم .
خوشه اى انگور گرفت و دانه اى از آن را مكيد، زمانى كه دندان روى آن گذاشت حوا از دهانش بيرون آورد. بعد از آن خداوند به حضرت آدم عليه السلام وحى فرستاد كه : دشمن من و تو از انگور مكيد و شرابى كه از آن به دست مى آيد بر تو حرام مى شد. بار دوم پيش حوا آمد و از او خواست خرما بمكد. او هم اجازه داد و بوى خوش از آن هم رفت ؛ چون تا آن هنگام انگور و خرما بهترين بوى خوش را داشتند.
در حديث ديگرى است كه : وقتى حضرت آدم عليه السلام از دنيا رفت ، شيطان آمد و زير درخت انگور ادرار كرد، ادرار او در تمام عروق انگور نفوذ كرد. از همين رو خداوند شراب را حرام كرد؛ زيرا ادرار او در شيره انگور جاى گرفت .(1)

پاورقی

 

1-بحار، ص 210 و 211.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

خشك شدن دست نوازنده

محمد بن ريان نقل مي كند : مامون براي رسيدن به هدفش (بدنام كردن حضرت امام جواد(ع) ) همه نوع نيرنگي را در خصوص امام جواد(ع) به كار برد اما هيچ كدام از آنها براي وي سودي نداشت .
به عنوان نمونه پس از به عقد درآوردن دخترش ام الفضل با امام جواد (ع)، صد كنيز زيبا را انتخاب كرد كه هر يك جامي پر از گوهر درخشان در دست داشتند .مامون به كنيزان دستور داد تا پس از نشستن حضرت در جايگاه دامادي به استقبال وي رفته و به او خوشامد گويند .كنيزكان به سوي حضرت شتافتند و خوشامد گفتند ولي امام هيچ التفاتي به آنها نكرد .
در دربار مامون مردي به نام مخارق كه ريشي بلند وصوتي خوش داشت و عود مي نواخت وجود داشت . وي به مامون گفت من توان آنرا دارم كه نقشه ات را - وادار كردن حضرت به لهو و لعب - عملي سازم .
از اينرو در مقابل امام جواد (ع) نشست و شروع به خواندن آواز كرد. كساني كه در آنجا حضور داشتند گرد مخارق حلقه زدند. هنگاميكه مخارق شروع به نواختن عود و آواز خواني كرد، امام جواد (ع) سر مبارك خود را متوجه او كرد و بر وي نهيب زد و فرمود: "اتق الله يا ذالعثنون " از خدا بترس اي ريش بلند . دست مخارق از حركت ايستاد ، عود از دستش افتاد و ديگر هرگز نتوانست عود بنوازد. 
روزي مامون از بلايي كه بر سر مخارق آمده بود از وي سئوال كرد . مخارق پاسخ داد چون امام جواد(ع) بر من نهيب زد چنان ترسي از هيبت او بر من مستولي شد كه دستم فلج شد و هرگز بهبود نيافت .
الكافي ،ج1،ص 494 - اثبات الهداة ،ج3 ،ص332 - مدينة المعاجز ،ج7 ،ص 303 - حلية الابرار ،ج4،ص565 - الوافي ،ج3،ص 828 - المناقب ،ج4 ،ص396 - البحار ،ج50،ص61 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

در زمـسـتـان 1363, خداوند به من دخترى عطا فرمود.
اورابه خدمت حضرت امام بردم .
ايشان با ديدن نوزاد, بى درنگ دست ها راپيش آورد و قنداق كودك را گرفت .
پرسيد: پسر است يا دختر؟.
گفتم : دختر است .
ايـشـان بـا شـنـيدن اين حرف , نوزاد را در آغوش فشرد.
صورتشان رابه صورت كودك گذاشت , پيشانى اش را بوسيد و سه بار فرمود: دختر,خيلى خوب است .
آن گاه از نامش سؤال كرد.
گفتم : دلمان مى خواهد شما نامى برايش انتخاب بفرماييد.
حضرت امام بدون تامل سه بار فرمود: فاطمه , خيلى خوب است .

 

 

در سايه آفتاب , ص 126

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَن يَأْتِيهِ عَذَابٌ يُخْزِيهِ وَيَحِلُّ

 

عَلَيْهِ عَذَابٌ مُّقِيمٌ

 

به زودى خواهيد دانست چه كسى

 را عذابى خواركننده درمى‏رسد و

 

بر او عذابى پايدار فرود مى‏آيد

 

 

سوره هود آیه 39

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 11:38 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

شخصيت خضر (ع ) 

 

داستان موسى و خضر (ع ) در روايات 


3

 و در تفسير عياشى از هشام بن سالم از ابو عبدالله (عليهالسلام ) روايت كرده كه فرمود: موسى عالمتر از خضر بود.
و در همان كتاب از ابو حمزه از امام باقر (عليهالسلام ) روايت شده كه فرموده : جانشين موسى يوشع بن نون بوده و مقصود از ((فتى )) كه در قرآن كريم آمده هموست .
باز در آن كتاب از عبدالله بن ميمون قداح از امام صادق از پدرش ‍ (عليهماالسلام ) روايت آورده كه فرمود: روزى موسى در ميان جمعى از بزرگان بنى اسرائيل نشسته بود، مردى به او گفت : من احدى را سراغ ندارم كه به خدا عالمتر از تو باشد. موسى هم گفت : من نيز سراغ ندارم . خدا بدو وحى فرستاد كه چرا، بندهام خضر از تو به من داناتر است .
موسى تقاضا كرد تا بدو راهش بنمايد. قضيه ماهى ، نشانى ميان موسى و خدا بود براى يافتن خضر كه داستانش را قرآن كريم آورده .
مؤ لف : اين روايت با روايتى كه آن دو را برابر مى دانست مخالف است ، و لذا بايد حمل شود بر اينكه نوع علم آن دو مختلف بوده .
و در همان كتاب از ابى بصير از امام صادق (عليهالسلام ) آمده كه در ذيل جمله ((فخشينا)) فرموده : ترسيد از اينكه آن پسرك بزرگ شود، و پدر و مادر خود را به كفر دعوت كند و آن دو به خاطر شدت محبتى كه به وى داشتند دعوتش را بپذيرند.
باز در آن كتاب از عثمان از مردى از امام صادق (عليهالسلام ) روايت كرده كه در ذيل جمله ((فاردنا ان يبدلهما ربهما خيرا منه زكوة و اقرب رحما)) فرموده : همينطور هم شد، زيرا صاحب دخترى شدند كه آن دختر پيغمبرى زائيد.
مؤ لف : در اكثر روايات آمده كه از آن دختر هفتاد پيغمبر - البته با واسطه - به دنيا آمد.
و نيز در آن كتاب از اسحاق بن عمار روايت كرده كه گفت : من از امام صادق (عليهالسلام ) شنيدم كه مى فرمود: خداوند به خاطر صلاح مردى مؤ من فرزند او را هم اصلاح مى كند، و خاندان خودش و بلكه اطرافيانش را حفظ مى فرمايد. و در سايه كرامت خدا مدام در حفظ خدا هستند. آنگاه به عنوان شاهد مثال داستان ((غلامين يتيمين )) را ذكر كرد و فرمود: نمى بينى چگونه خدا صلاح پدر و مادر آن دو را با لطف و رحمت نسبت به آن دو شكر گذاشت ؟.
و در همان كتاب از مسعدة بن صدقه از جعفر بن محمد از پدرانش ‍ (عليهمالسلام ) روايت كرده كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود: خداوند، بعد از مرگ بنده صالح جانشين او در مال و اولاد او مى شود، هر چند كه اهل و اولاد او اهل و اولاد بدى باشند، آنگاه اين آيه را: ((و كان ابوهما صالحا)) تا به آخرش تلاوت فرمود.
و در الدرالمنثور است كه ابن مردويه از جابر روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود: خدا به خاطر صلاح آدمى ، امر اولاد و اولاد اولاد و امر اهل خانه هاى پيرامون او را اصلاح مى كند، و مادام كه در ميان آنان است ايشان را حفظ مى فرمايد.
مؤ لف : روايات در اين معنا بسيار زياد است .
و در كافى به سند خود از صفوان جمال روايت مى كند كه گفت : از امام صادق (عليهالسلام ) از قول خداى عزو جل پرسيدم كه مى فرمايد: ((و اما الجدار فكان لغلامين يتيمين فى المدينة و كان تحته كنز لهما)) فرمود: اما آن گنج طلا و نقره نبود، بلكه چهار كلمه بود: 1 - لا اله الا الله 2 - كسى كه به مرگ يقين دارد چطور به خود اجازه خنده مى دهد؟ 3 - كسى كه يقين به حساب دارد هرگز قلبش خوشحال نمى گردد. 4 - كسى كه به قدر، يقين دارد جز از خدا نمى هراسد.
مؤ لف : روايات از طرق شيعه و اهل سنت زياد رسيده كه گنجى كه در زير ديوار بود لوحى بوده كه در آن چهار كلمه نقش شده بود. و در بيشتر آن روايات آمده كه لوحى از طلا بوده ، و اين منافات با روايت صفوان كه داشت : ((آن گنج از طلا و نقره نبود)) ندارد، چون مقصود امام در روايت مزبور اين است كه آن گنج از سنخ پول و درهم و دينار نبوده ، متبادر از عبارت هم همين است .
روايات مختلفى در تعيين كلماتى كه گفتيم بر آن لوح مكتوب بوده ، وجود دارد، و ليكن بيشتر آنها در كلمه توحيد و دو مساله قدر و مرگ اتفاق دارند. و در بعضى از آنها شهادت به رسالت خاتم الانبياء (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) هم ذكر شده ، مانند روايتى كه الدرالمنثور از بيهقى در - كتاب شعب الايمان - از على بن ابيطالب نقل كرده كه در تفسير جمله و ((كان تحته كنز لهما)) فرمود: لوحى از طلا بوده كه در آن نوشته بوده ((لا اله الا الله محمد رسول الله ، عجب است كار كسى كه مى گويد مرگ حق است و خوشحالى هم به خود راه مى دهد، عجب است از كسى كه مى گويد آتش ‍ حق است و با اينحال مى خندد، و عجب است از كار كسى كه مى گويد قدر حق است و غمگين مى شود؟ و عجب است از كار كسى كه مى بيند وضع دنيا و دست به دست شدن و دگرگونى هايش را كه در اهل خود دارد و به آن دل مى بندد و اعتماد مى كند؟)).

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

سرنوشت فرعونيان در آخرت


بدين ترتيب سرانجام فرعونيان در دنيا، غرق شدن در دريا بود، ولى قرآن عذاب‏هايى را كه خداوند در آخرت براى آنها تدارك ديده است، بيان فرموده تا براى هر فرد مؤمن درسى آموزنده باشد. خداى متعال فرمود:
وَحاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ العَذابِ * النّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوّاً وَعَشِيّاً وَيَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ أَدْخِلُوا ءَالَ‏فِرْعَوْنَ أَشَدَّ العَذابِ؛(1)
عذاب سخت فرعونيان فرا رسيد [و در دريا غرق شدند] و اينك در عالم برزخ صبح و شام به‏آتش دوزخ عرضه مى‏شوند و در قيامت بدانان خطاب مى‏شود كه فرعونيان را به سخت‏ترين عذاب‏هاى جهنم وارد كنيد.
1- غافر (40) آيات 45 - 46.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

پيامبر (ص):

الصلاة سلاح علی  الکافر

نماز سلاح مؤمن عليه کافراست .

بحار الانوار، ج ,82 ص 56و 231

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

پيامبر (ص) :

الصلاة اجابة للدعاء و قبول للاعمال

نمازموجب اجابت دعا و قبولی اعمال است .

بحار الانوار، ج ,82 ص 1

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 9:2 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

نوع دوم : احكام و آداب مفتى


(اين احكام و آداب ضمن پنج مساءله گزارش مى شود):



3- وظيفه مفتى و مستفتى به هنگام تغيير راءى مفتى
اگر مجتهد پس از آنكه فتوائى را صادر كرد، راءى و نظر او را تغيير كند، و مقلد به وسيله يكى از استفتاءكنندگان و يا افراد ديگر از اين تغيير نظر آگاه گردند بايد طبق راءى دوم و نظريه جديد مفتى عمل كند. اگر مقلد و مستفتى بر طبق نظريه اول عمل نكرده باشد نمى تواند (پس از اطلاع از نظريه جديد او)، عمل خود را مطابق نظر و راءى اول برگزار نمايد. و اگر قبل از اطلاع از تغيير راءى مفتى ، قبلا طبق نظريه اول عمل كرده باشد، اين عمل او نقض نمى شود و اشكالى ندارد.
اگر مقلد و مستفتى از رجوع و تغيير راءى مجتهد و مفتى همينگونه ناآگاه بماند به منزله آنست كه گويا مفتى از راءى و نظريه سابق خود را در رابطه با او برنگشته است .
بايد مجتهد - قبل از عمل مقلد و مستفتى و پس از آن - تغيير راءى خود را اعلام نمايد تا مقلد او عمل بعدى خود را مطابق نظريه جديد وى برگزار كند و از نظريه و فتواى اول - از لحاظ عمل - بازگشت نمايد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 8:49 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

کرم درخت از خود درخته

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 8:45 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

بنده مى تواند بدين وسيله به منزلت پروردگار در قلب خويش

 

 پى ببرد ؛ زيرا اگر ديد نَفْسش به تكرارِ اَذكار ميل و رغبت

 

دارد، پى مى برد كه خداوند - جلّ جلاله - در نزد او مقام و

 

 منزلت دارد ، به گونه اى كه همين منزلت ، وسيله اى براى

 

 نيل به سلامتى از خطرها مى گردد ، زيرا هركس ‍ چيزى را

 

 دوست بدارد ، بسيار از آن ياد مى كند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 7:53 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

شخصى به نام حسين بن عجلان مى گويد :
در مجلسى كه براى كسب دانش شركت كرده بوديم نشسته بودم و هزينه سفر من تمام شده بود. يكى از كسانى كه در آن جلسه بود گفـت براى اين گرفـتارى به چه كسى اميدوارى ؟
گفتم به فلانى. گفت به خدا سوگند ، حاجتت برآورده نمى شود و به آرزوى خود نخواهى رسيد و مقـصودت حاصل نخواهد شد.
گفتم از كجا مى دانى خدا تو را بيامرزد ؟
گفت من از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فـرمود در يكى از كتابها خوانده ام كه خداى متعال فـرموده است :
به عزّت و عظمت و شرف و بزرگوارى و سلطه ام بر جميع ممكنات سوگند كه آرزوى هر كس را كه به غير من اميد بندد نا اميد خواهم كرد و لباس ذلّت و خوارى بر او خواهم پوشاند و او را از پيش خود مى رانم و از فـضل خويش دور مى كنم . آيا در گرفـتاريها غير من را مى طلبد در صورتى كه گرفتاريها به دست من است ؟ آيا به غير من اميد دارد و در خانه غير مرا مى كوبد با آنكه كليدهاى همه درهاى بسته نزد من است و در خانه من به روى كسى كه مرا بخواند باز است ؟ كيست كه در گرفـتاريهاى خود به من اميد بسته و من اميد او را قطع كرده باشم ؟ چه كسى در مشكلات بزرگى كه براى او پيش آمده است به من اميدوار گشته كه اميدش را قطع كرده ام ؟ من آرزوهاى بندگانم را پيش خود محفوظ داشتم و آنها به حفظ و نگهدارى من راضى نگشتند و آسمان ها را از كسانى كه از تسبيح من خسته نمى شوند : [ فرشتگان ] پر كردم و به آنها فـرمان دادم كه درهاى بين من و بندگانم را نبندند ولى آنان : [ بندگان ] به قول من اعتماد نكردند .
آيا كسى كه به غير من اميدوار است نمى داند كه اگر براى او حادثه اى پيش آيد چه كسى غير از من مى تواند بدون اذن من گرفتارى او را برطرف سازد؟ پس چرا از من رويگردان است با اينكه از فضل و كرم خود چيزى به او داده ام كه از من نخواسته بود سپس آن را از او مى گيرم و برگشت آن را از من نمى خواهد و از غير من مى طلبد ؟ او در باره من چه انديشه اى دارد؟ من كه بدون تقـاضا و سؤال به او عطا مى كنم ، آيا هنگامى كه از من بخواهد به او پاسخ نمى دهم ؟ آيا من بخيل هستم كه بنده ام مرا بخيل مى پندارد؟ آيا هر جود و كرمى از من نيست ؟
آيا عفـو و رحمت در دست من نيست ؟ مگر من محل آرزوها نيستم ؟ بنابر اين چه كسى جز من مى تواند آرزوها را قطع كند؟ آيا آنها كه به غير من اميد دارند نمى ترسند [ از عذاب من يا از اينكه نعمتهايم را از آنان قـطع كنم ] اگر همه اهل آسمان ها و زمينم به من اميد بندند و به هر يك از آنها به اندازه اميدوارى همه آنان بدهم به اندازه عضو مورچه اى از فرمانروايى و قدرت و ملك من كاسته نمى شود و چگونه كاسته شود از ملكى كه من سر پرست آن هستم ؟ پس بدا به حال آنها كه از رحمتم نا اميدند و بدا به حال آنها كه مرا معصيت كرده و از من پروا ندارند.
ارشاد القلوب ج1 ص121

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 7:41 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

رسول خدا (ص) به من گفت:

اى فاطمه! هر كه بر تو صلوات فرستد، خداوند او را بيامرزد

و به من، در هر جاى بهشت باشم،

ملحق گرداند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 7:22 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

دواي درد ما ديدار يار است

وگرنه دائم اين دل بي قرار است

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 7:18 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

 برای آمدنت انتظار کافی نیست

دعا و اشک و دل بیقرار کافی نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 7:6 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

اركان و شرايط امر به معروف و نهى از منكر

 

 


به داوود طائى گفتند: آيا ديده اى ، مردى بر اين اميران وارد شود و

 

آنها را امر به معروف و نهى از منكر كند؟ گفت : من بر چنين كسى بيم

 

تازيانه دارم . گفتند: اگر تاب تازيانه را داشته باشد؟ گفت : بر او بيم

 

شمشير دارم ، گفتند: اگر بتواند آن را تحمل كند؟ گفت : از بيمارى

 

مزمن خود خواهى بر او بيم دارم . و من مى گويم : بلكه به دليل

 

سرپيچى اش از دستور خداى سبحان ، من بيم آتش دوزخ را براى او

 

دارم ؛ زيرا كه  خداى تعالى فرموده است : « و لا تلقوا بايديكم الى

 

التهلكة ، » سخن به طور كامل در اين باره قبلا گفته شده است .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 6:53 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

به تمنای وصالت همه شب گریم زار

زهمه خلق گرفتم به هوای تو کنار

 

حول فردای قیامت ز سرم برده چو هوش

تشنۀ گاه وصالم که کنم با تو قرار

 

شام هجران چه گنه داشت که گردید دراز

از شهیدان نگاهت که گرفته است کنار؟

 

شوق دیدار رخت برده ز سر یکسره هوش

غم هجران ز کجا بایدم از دست فرار

 

رخ ماهت که ببرده زهمه دلها گوی

شام تاریک ز چوگان دو زلفت به کنار

 

درد هجران ز طبیبان نتوان پنهان کرد

صبر بر جور رقیبان که کند با دل زار

 

مهدیا بار غمت را به چه طاقت بکشم

تا بدیدند رفیقان همه گفتند فرار

 

دل مهجور زدردت همه شب می سوزد

به غلامی ببر این دل که رجا داشت هزار

مهرداد امامی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 6:47 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

در آداب مهمانى


اما آوردن غذا پنج دستور دارد

از ابوحمزه نقل شده است كه مى گويد: « جمعى خدمت امام صادق (ع ) بوديم . غذايى براى ما آوردند كه نظير آن را در لذت و گوارايى نديده بوديم و خرمايى آوردند كه از مرغوبيت و خوبيش صورت خود را در آن مى ديديم . مردى گفت : از اين نعمتهايى كه نزد پسر پيامبر خدا (ص ) برخوردار شديد، روز قيامت مى پرسند، امام (ع ) فرمود: خداوند بالاتر از آن است كه به شما غذايى را بدهد و آن را بر شما گوارا گرداند و بعد از شما مؤ اخذه كند، بلكه از شما درباره نعمت ولايت محمّد و آل محمّد (ع ) مى پرسد.» (1)
نظير همين روايت از امام باقر (ع ) نيز رسيده است .
از قول يكى از راويان شيعه نقل شده است : « امام صادق (ع ) چه بسا اول به ما شير و شكر و حلواى خرما مى خورانيد و سپس نان و زيتون مى داد. عرض كردند اگر كارتان را پيش بينى مى كرديد معتدل مى شد! فرمود: ما به فرمان خدا كارهاى خود را تنظيم مى كنيم . هرگاه خداوند بر ما گشايش دهد، ما هم زندگى را فراخ مى گيريم و هرگاه بر ما تنگ بگيرد ما نيز در تنگنا به سر مى بريم .»
(2)
يكى از راويان شيعه نقل مى كند، ابوالحسن موسى بن جعفر (ع ) براى يكى از فرزندانش وليمه مى داد و تا سه روز مردم مدينه در مساجد و كوچه ها با كاسه هاى بزرگ فالوده مى خوردند. بعضى از مردم به اين كار آن حضرت خرده گرفتند. وقتى خبر به آن بزرگوار رسيد فرمود:
« خداوند به هيچ پيامبرى از پيامبرانش چيزى نداد، مگر اينكه نظير آن را به محمّد (ص ) نيز داده و بعلاوه چيزهايى به او داده كه به ايشان نداده است خداوند به حضرت سليمان فرمود: « هذا عطاؤ نا فامنن او امسك بغير حساب . »
(3) و به محمّد (ص ) فرمود: « ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهيكم فانتهوا » (4)(5)

پاورقى ها :

1- كافى ، ج 6، ص 280، شماره 2، 3، 4، 6.
2- كافى ، ج 6، ص 279.
3- ص / 39: « اين عطاى ماست ، به هر كه خواهى بى حساب ببخش و يا نبخش .»
4- حشر / 7: آن چه رسول خدا دستور دهد بگيريد و آن چه نهى كند واگذاريد.
5- كافى ، ج 6، ص 281، مقصود امام (ع ) آن است همان طورى كه خداوند متعال به حضرت سليمان گشايش ‍ بخشد و او را مخير ساخت تا وى آنچه را خدا به او داده به ديگران بدهد و يا ندهد همچنين به حضرت محمّد (ص ) وسعت و اختيار را داد تا اينكه به هر چه مى خواهد امر و يا نهى كند، هر چند كه هر دوى اينها هر كارى كه مى كردند از روى وحى و الهام الهى بود و اين با موافقت اراده ايمشان با اراده خداى متعال در هر كارى منافات ندارد و از طرفى وحى به يك امر كلى در حقيقت امر به جزئيات آن است . وانگهى غذا دادن امام (ع ) به نحو مذكور از امورى نيست كه پيامبر (ص ) نهى فرموده باشد تا خلاف سنت باشد، بنابراين عيبى ندارد. و احتمال دارد كه مقصود امام (ع ) آن باشد كه پيروى از ما و اجراى اوامر و نواهى ما بر شما واجب است ، همان طورى كه پيروى شما از پيامبر و اجراى اوامر و نواهى او واجب است و حق نداريد كه به كارهاى ما خرده بگيريد زيرا ما اوصيا و جانشينان اوييم و اراده ما مثل اراده پيامبر در اراده خداى سبحان مستهلك است ، و اين مطلب را به خاطر تقيه به طور مبهم فرموده است (نقل از كتاب وافى ).

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 6:36 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

وظايف مهمانها

 

دوازده نكته

در پايان اين بحث‏به دوازه نكته اشاره مى‏كنيم:

1 - غذايى كه تهيه مى‏شود، بايد از مال حلال باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 6:12 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

11- حديث علىّ يعسوب الدين‏

لفظ يعسوب به معنى رئيس بزرگ و سرپرست بزرگ است، در لغت آمده: «اليعسوب: الرئيس الكبير يقال هو يعسوب قومه» در اصل رسول خدا (ص) درباره اميرالمؤمنين (ع) فرمود: «يا علىّ انّك سيّدالمسلمين و يعسوبُ المؤمنين و امام المتقين و قائد الغُرّ المحجّلين»20.
ابن ابى الحديد در شرح كلام اميرالمؤمنين كه فرمود: «انا يعسوب المؤمنين و المال يعسوب الفجار» گويد: اين كلمه را رسول خدا (ص) درباره آن حضرت فرموده يك دفعه به لفظ: «انت يعسوب الدين» و يكدفعه بلفظ «انت يعسوب المؤمنين» هر دو به يك معنى بر مى‏گردد گويا او را رئيس مؤمنين و سيد آنها قرار داده است 21 نگارنده گويد: «گويا» درست نيست بلكه آن حضرت با اين كلام او را رهبر مؤمنان قرار داده است نظير لقب اميرالمؤمنين كه به او داد.
و در مقدمه شرح خويش گفته: در اخبار اهل حديث كلامى درباره على (ع) از رسول الله (ص) نقل شده كه معناى اميرالمؤمنين مى‏دهد و آن اينكه فرمود: «اَنتَ يعسوب الدين و المال يعسوب الظّلمَة» و در روايت ديگرى «هذا يعسوب الدين» اين دو روايت را احمد بن حنبل در مسند خود و ابونعيم در حلية الاولياء نقل كرده است 22 ناگفته نماند: اين منقبت از مناقب منحصر به فرد امام و از دلائل خلافت اوست .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 6:3 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

 وَ الْخُضُوعُ وَ ضِدّهُ التّطَاوُلَ

 وَ السّلَامَةُ وَ ضِدّهَا الْبَلَاءَ وَ الْحُبّ وَ ضِدّهُ الْبُغْضَ وَ الصّدْقُ وَ ضِدّهُ الْكَذِبَ وَ الْحَقّ وَ ضِدّهُ الْبَاطِلَ وَ الْأَمَانَةُ وَ ضِدّهَا الْخِيَانَةَ وَ الْإِخْلَاصُ وَ ضِدّهُ الشّوْبَ وَ الشّهَامَةُ وَ ضِدّهَا الْبَلَادَةَ وَ الْفَهْمُ وَ ضِدّهُ الْغَبَاوَةَ وَ الْمَعْرِفَةُ وَ ضِدّهَا الْإِنْكَارَ وَ الْمُدَارَاةُ وَ ضِدّهَا الْمُكَاشَفَةَ وَ سَلَامَةُ الْغَيْبِ وَ ضِدّهَا الْمُمَاكَرَةَ وَ الْكِتْمَانُ وَ ضِدّهُ الْإِفْشَاءَ وَ الصّلَاةُ وَ ضِدّهَا الْإِضَاعَةَ وَ الصّوْمُ وَ ضِدّهُ الْإِفْطَارَ وَ الْجِهَادُ وَ ضِدّهُ النّكُولَ وَ الْحَجّ وَ ضِدّهُ نَبْذَ الْمِيثَاقِ وَ صَوْنُ الْحَدِيثِ وَ ضِدّهُ النّمِيمَةَ وَ بِرّ الْوَالِدَيْنِ وَ ضِدّهُ الْعُقُوقَ وَ الْحَقِيقَةُ وَ ضِدّهَا الرّيَاءَ وَ الْمَعْرُوفُ وَ ضِدّهُ الْمُنْكَرَ وَ السّتْرُ وَ ضِدّهُ التّبَرّجَ وَ التّقِيّةُ وَ ضِدّهَا الْإِذَاعَةَ وَ الْإِنْصَافُ وَ ضِدّهُ الْحَمِيّةَ وَ التّهْيِئَةُ وَ ضِدّهَا الْبَغْيَ وَ النّظَافَةُ وَ ضِدّهَا الْقَذَرَ وَ الْحَيَاءُ وَ ضِدّهَا الْجَلَعَ وَ الْقَصْدُ وَ ضِدّهُ الْعُدْوَانَ وَ الرّاحَةُ وَ ضِدّهَا التّعَبَ وَ السّهُولَةُ وَ ضِدّهَا الصّعُوبَةَ وَ الْبَرَكَةُ وَ ضِدّهَا الْمَحْقَ وَ الْعَافِيَةُ وَ ضِدّهَا الْبَلَاءَ وَ الْقَوَامُ وَ ضِدّهُ الْمُكَاثَرَةَ وَ الْحِكْمَةُ وَ ضِدّهَا الْهَوَاءَ

ترجمه :
, سرفرودى و ضد آن بلندى جستن؛ و سلامت و ضد آن مبتلا بودن؛ و دوستى و ضد آن تنفر و انزجار؛ و راستگوئى و ضد آن دروغگوئى؛ و حق و درستى و ضد آن باطل و نادرستى؛ و امانت و ضد آن خيانت؛ و پاكدلى و ضد آن ناپاكدلى؛ و چالاكى و ضد آن سستى و زيركى و ضد آن كودنى؛ و شناسايى و ضد آن ناشناسائى؛ و مدارا و رازدارى و ضد آن رازفاش كردن؛ و يك روئى و ضد آن دغلى؛ و پرده پوشى و ضد آن فاش كردن؛ و نماز گزاردن و ضد آن تباه كردن نماز؛ و روزه گرفتن و ضد آن روزه خوردن؛ و جهاد كردن و ضد آن فرار از جهاد؛ و حج گزاردن و ضد آن پيمان حج شكستن و سخن نگهدارى و ضد آن سخنچينى؛ و نيكى به پدر و مادر و ضد آن نافرمانى پدر و مادر؛ و با حقيقت بودن و ضد آن رياكارى؛ و نيكى و شايستگى و ضد آن زشتى و ناشايستگى؛ و خودپوشى و ضد آن خود آرائى و تقيه و ضد آن بى‏پروائى؛ و انصاف و ضد آن جانبدارى باطل؛ و خودآرائى براى شوهر و ضد آن زنا دادن؛ و پاكيزگى و ضد آن پليدى؛ و حيا و آزرم و ضد آن بى‏حيائى؛ و ميانه روئى و ضد آن تجاوز از حد؛ و آسودگى و ضد آن خود را به رنج انداختن؛ و آسان‏گيرى و ضد آن سختى گيرى؛ و بركت داشتن و ضد آن بى‏بركتى؛ و تن درستى و ضد آن گرفتارى؛ و اعتدال و ضد آن افزون طلبى؛ و موافقت با حق و ضد آن پيروى از هوس

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 5:55 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

2
يوسف در خانه عزيز در گواراترين عيش ، زندگى مى كرد، تا بزرگ شد و به حد رشد رسيد و بطور دوام نفسش رو به پاكى و تزكيه ، و قلبش رو به صفا مى گذاشت ، و به ياد خدا مشغول بود، تا در محبت خداوند به حد ولع يعنى مافوق عشق رسيد و خود را براى خدا خالص گردانيد، كارش به جايى رسيد كه ديگر همّى جز خدا نداشت ، خدايش هم او را برگزيده و خالص ‍ براى خودش كرد، علم و حكمتش ارزانى داشت ، آرى رفتار خدا با نيكوكاران چنين است .
((و راودته التى هو فى بيتها عن نفسه و غلقت الابواب و قالت هيت لك قال معاذ الله انه ربى احسن مثواى انه لا يفلح الظالمون ))
اين آيه شريفه در عين كوتاهى و اختصار، اجمال داستان مراوده را در خود گنجانده ، و اگر در قيودى كه در آن بكار رفته و در سياقى كه آيه در آن قرار گرفته و در ساير گوشه هاى اين داستان كه در اين سوره آمده دقّت شود تفصيل مراوده نيز استفاده مى شود.
اينك يوسف كودكى است كه دست تقدير كارش را به خانه عزيز مصر كشانده و اين خانواده به اين طفل صغير جز به اين مقدار آشنائى ندارند كه برده اى است از خارج مصر، و شايد تاكنون هم اسم او را نپرسيده باشند، و اگر هم پرسيده باشند يا خودش گفته است (اسمم يوسف است ) و يا ديگران . و از لهجه اش اين معنا نيز به دست آمده كه اصلا عبرانى است ، ولى اهل كجاست و از چه دودمانى است معلوم نشده .
چون معمول و معهود نبوده كه بردگان ، خانه و دودمانى معلوم داشته باشند، يوسف هم كه خودش حرفى نمى زند، البته حرف بسيار دارد، ولى تنها در درون دلش خلجان مى كند. آرى او از نسب خود حرفى نزد مگر پس ‍ از چند سال كه به زندان افتاده بود، و در آنجا به دو رفيق زندانيش گفت :
((و اتبعت مله ابائى ابراهيم و اسحق و يعقوب )).
و نيز تاكنون از معتقدات خود كه همان توحيد در عبادت است در ميان مردم مصر كه بت مى پرستند چيزى نگفته ، مگر آن موقعى كه همسر عزيز گرفتارش كرده بود كه در پاسخ خواهش نامشروعش گفت :
((معاذ الله انه ربى ...))

آرى ، او در اين روزها ملازم سكوت است ، اما دلش پر است از لطائفى كه از صنع خدا مشاهده مى كند، او همواره به ياد حقيقت توحيد و حقيقت معناى عبوديّتى است كه پدرش با او در ميان مى گذاشت و هم به ياد آن رويايى است كه او را بشارت به اين مى داد كه خدا به زودى وى را براى خود خالص گردانيده به پدران بزرگوارش ابراهيم و اسحاق و يعقوب ملحق مى سازد. و نيز به ياد آن رفتارى است كه برادران با وى كردند، و نيز آن وعده اى كه خداى تعالى در قعر چاه ، آنجا كه همه اميدهايش قطع شده بود به وى داده بود، كه در چنين لحظاتى او را بشارت داد كه اندوه به خود راه ندهد، زيرا او در تحت ولايت الهى و تربيت ربوبى قرار گرفته ، و آنچه برايش پيش مى آيد از قبل طراحى شده ، و به زودى برادران را به كارى كه كرده اند خبر خواهد داد، و ايشان خود نمى دانند كه چه مى كنند.
اين خاطرات دل يوسف را به خود مشغول داشته و مستغرق در الطاف نهانى پروردگار كرده بود، او خود را در تحت ولايت الهى مى ديد، و ايمان داشت كه رفتارهاى جميله خدا جز به خير او تمام نمى شود، و در آينده جز با خير و جميل مواجه نمى گردد.
آرى ، اين خاطرات شيرين كافى بود كه تمامى مصائب و ناملايمات را براى او آسان و گوارا كند: محنت ها و بلاهاى پى در پى را با آغوش باز پذيرا باشد. در برابر آنها با همه تلخى و مرارتش صبر نمايد، به جزع و فزع در نيايد و هراسان نشده راه را گم نكند.
يوسف در آن روزى كه خود را به برادران معرفى كرد به اين حقايق اشاره نموده ، فرمود:
((انه من يتق و يصبر فان اللّه لا يضيع اجر المحسنين )).

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 5:41 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

باورکردنی است ؟!...


که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران

 

 ارسال می کنید

 

 به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا

 

می گیرد

 

 اما وقتی که سخن و پیام الهی رو  می شنوید دو برابر در

 

 مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!


ـــ خنده داره . اینطور نیست؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 5:36 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

گفتار امامان در اين زمينه‏

از برسى تاريخ زدگانى امامان استفاده مى‏شود كه اين مسئله در زمان خود آنان مخصوصاً عصر امام جواد - عليه السلام - نيز مطرح بوده و آنان هم با همين استدلال پاسخ داده‏اند. به عنوان نمونه توجه شما را به سه روايت در اين زمينه جلت مى‏كنيم:

1 - على بن اسباط، يكى از ياران امام رضا و امام جواد - عليهما السلام - مى‏گويد: روزى به محضر امام جواد رسيدم، در ضمن ديدار، به سيماى حضرت خيره شدم تا قيافه او را به ذهن خود سپرده، پس از بازگشت به مصر براى ارادتمندان آن حضرت بيان كنم(1).

درست در همين لحظه امام جواد - عليه السلام - كه گويى تمام افكار مرا خوانده بود، در برابر من نشست و به من توجه كرد و فرمود: اى على بن اسباط! كارى كه خداوند در مسئله امامت انجام داده، مانند كارى است كه در مورد نبوت انجام داده است. خداوند درباره حضرت يحيى - عليه السلام - مى‏فرمايد: «ما به يحيى در كودكى فرمان نبوت داديم»(2).

و درباره حضرت يوسف - عليه السلام - مى‏فرمايد: «هنگامى كه او به حد رشد رسيد، به او حكم (نبوت) و علم داديم».(3)

و درباره حضرت موسى - عليه السلام - مى‏فرمايد:«و چون به سن رشد و بلوغ رسيد، به او حكم (نبوت) و علم داديم»(4).

بنابر اين همان گونه كه ممكن است خداوند، علم و حكمت را در سن چهل سالگى به شخصى عنايت كند، ممكن است همان حكمت را در دوران كودكى نيز عطا كند(5).

2 - يكى از ياران امام رضا - عليه السلام - مى‏گويد: در خراسان در محضر امام رضا بوديم. يكى از حاضران به اما عرض كرد: سرور من، اگر (خداى نخواسته) پيش آمدى رخ دهد، به چه كسى مراجعه كنيم؟ امام فرمود: به فرزندم ابو جعفر(6). در اين هنگام آن شخص سن حضرت جواد - عليه السلام - را كم شمرد، امام رضا - عليه السلام - فرمودند: خداوند عيسى بن مريم را در سنى كمتر از سن ابو جعفر، رسول و پيامبر و صاحب شريعت تازه قرار داد(7).

3 - امام رضا - عليه السلام - به يكى از ياران خود به نام «معمر بن خلاد» فرمود: «من ابو جعفر را در جاى خود نشاندم و جانشين خود قرار دادم، ما خاندانى هستيم كه كوچكتران ما مو بمو از بزرگانمان ارث مى‏برند»!(8)

پاورقی

1- از سخن بن اسباط استفاده مى‏شود كه آن حضرت در آن زمان پيروانى هم در مصر داشته است و آنان علاقه‏مند بوده‏اند با خصوصيات جسمى حضرت آشنا شوند/
2- وَ آتَيْناهُ الحُكْمَ صبِيّاً (سوره مريم:12)
3- وَ لَما بَلَغَ أَشدّهُ حُكْماً وَ عِلْماً (سوره يوسف:22)/
4- وَ لَما بَلَغَ أَشُدّهُ وَاسْتَوى‏ آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً (سوره قصص:14)/
5- كلينى، اصول كافى، تهران، مكتبةالصدوق، 1381 ه'.ق، ج‏1، ص 384 (باب حالات الأئمْ فى السّنّ) و ص 494 و نيز ر. ك به: قزوينى، سيد كاظم، الاًّمام الجواد من المهد اًّلى اللحد، الطبعة الأولى، بيروت، مؤسسةالبلاغ، 1408 ه'.ق، ص 232 - مسعودى، اثبات الوصية، الطبعة الرابعة، نجف، منشورات المطبعة الحيدرية، 1374 ه'.ق، ص 211/

6- ابو جعفر كنيه امام جواد - عليه السلام - است، ايشان را براى تمايز از امام باقر - عليه السلام - ابو جعفر ثانى مى‏نامند/
7- كلينى، همان كتاب، ج‏1، ص 322 و 384 - شيخ مفيد، الاًّرشاد، قم، مكتبة بصيرتى، ص 319 - فتّال نيشابورى، روضة الواعظين، الطبعة الأولى، بيروت، مؤسسة الأعلمى، 1406 ه'.ق، ص 261 - على بن عيسى الاًّربلى، كشف الغمّة، تبريز، مكتبة بنى هاشمى، 1381 ه'.ق، ج‏3، ص 141 - طبرسى، اًّعلام الورى‏، الطعبةالثالثة، المكتبةالاًّسلامية، ص 346/

8- شيخ مفيد، همان كتاب، ص 318 - طبرسى، همان كتاب، ص 346 - على بن عيسى الاًّربلى، همان كتاب، ص 141 - مجلسى، بحار الأنوار، تهران، المكتبةالاًّسلامية، 1395 ه'.ق، ج‏50، ص 21 - همان كتاب ص 320/

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 5:31 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

امام باقر (عليه ‌السلام)
إنَّ حَدِیثَنا یُحْیِي القُلُوبَ.
به راستی که حدیث ما [اهل بیت] دلها را زنده می‌کند.

Our (Ahl al-Bayts) traditions revitalize in the hearts.

 

بحارالأنوار، ج 2، ص144

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 5:14 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

وظايف مهمانها

 

8 - دعا كردن

مهمان به خاطر نعمتهاى الهى شكر خدا را بجا آورد و براى سلامتى و برآورده شدن حاجتهاى ميزبان دعا كند، رسول گرامى(ص) در خانه‏اى دعوت شده بود، در حق آنان فرمود:

«طعم عندكم الصائمون و اكل عندكم الابرار وصلت عليكم الملائكة الاخيار»روزه‏داران نزد شما طعام خوردند و ابرار و نيكان نزد شما پذيرايى شدند، و فرشتگان برگزيده بر شما درود مى‏فرستند.

و از امام محمدباقر(ع) روايت‏شده است كه هرگاه سفره را جمع مى‏كردند، رسول گرامى اسلام(ص) مى‏فرمود:

«خداوندا، نعمت زياد و پاكيزه و با بركت دادى، با آن ما را سير كردى و سيراب نمودى، حمد و سپاس خدايى را كه اطعام مى‏كند ولى اطعام نمى‏شود (چون مبراى از اين چيزهاست)«الحمدلله الذى يطعم و لا يطعم‏».

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/26ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

مطالب قدیمی‌تر