حديث قدسی :
يقول الله تعالي : المصلی يناجيني
نمازگزار(هنگام خواندن نماز با من ) نجوا مي کند.
( کلمة الله ، ص 255 )
مذهبی
حديث قدسی :
يقول الله تعالي : المصلی يناجيني
نمازگزار(هنگام خواندن نماز با من ) نجوا مي کند.
( کلمة الله ، ص 255 )
قورح بن بصهار بن نهات بن لاوى ، و داثان ، و ابيرام ، دو پسر الياب ، و اون ، پسر فالت ، كه از نواده
هاى راءوبين بودند، با جمعى از بنى اسرائيل و رؤ ساى ايشان كه دويست و پنجاه نفر مى شدند، در مخالفت
با موسى پافشارى مى كردند، و در روزى مقرر، يك جا جمع شدند، تا عليه موسى و هارون قيام كنند، به
موسى و هارون گفتند: تا اينجا هر چه كرديد بس است ، اين جمعيت كه مى بينيد همه شان مقدسند، و در
وسطشان رب قرار دارد، پس چرا بر جماعت رب برترى مى جوييد؟
وقتى موسى اين سخن بشنيد به سجده افتاد، پس قورح و همه مردمش را صدا كرد كه : فردا رب اعلام
خواهد كرد كه او براى چه كسى است ؟ و چه كسى مقدس است ؟ آنگاه آن كسى را كه مقدس تر باشد به
درگاه خود نزديك خواهد كرد، آرى او هر كه را بپسندد به خود نزديك مى كند، اين كار را بكنيد، و محابر قورح
و همه جماعتش را براى خود بگيريد، و آتشى در آن بيفكنيد، و بر آن بخور دهيد، فردا اين كار را در مقابل
رب انجام دهيد، چون آن مردى كه خدا او را بپسندد او مقدس است ، و همين شما را بس است اى دودمان
لاوى .
قَالُواْ يَا هُودُ مَا جِئْتَنَا بِبَيِّنَةٍ وَمَا نَحْنُ بِتَارِكِي آلِهَتِنَا عَن قَوْلِكَ وَمَا نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنِينَ
گفتند اى هود براى ما دليل روشنى نياوردى و ما
براى سخن تو دست از خدايان خود برنمىداريم و تو
را باور نداريم
سوره هود آیه 53
در معانى الاخبار به سند خود از ابى حمزه ثمالى روایت كرده كه گفت : من با على بن الحسین (علیه السلام ) نماز صبح روز جمعه را خواندم . بعد از آنكه از نماز و تسبیح فارغ شد برخاست تا به منزل برود، من هم به دنبالش برخاستم و در خدمتش بودم حضرت ، كنیزش را كه سكینه نام داشت ، صدا زد و به او فرمود: از در خانه ام سائلى دست خالى رد نشود، چیزى به او بخورانید، زیرا امروز روز جمعه است . عرض كردم آخر همه سائل ها مستحق نیستند، فرمود: اى ثابت ! آخر مى ترسم در میان آنان یكى مستحق باشد، و ما به او چیزى نخورانیم و ردش كنیم ، آن وقت بر سر ما اهل بیت بیاید آنچه كه بر سر یعقوب و آل یعقوب آمد، به همه آنان طعام بدهید.
باب اول :
در فضيلت انس و برادرى و شرايط و درجات و فوايد آن
بدان كه دوستى و دشمنى در راه خدا پيچيده است و با بيانى كه خواهيم كرد واضح و آشكار خواهد شد. توضيح مطلب از اين قرار است كه دوستى و مصاحبت دو نوع است : گاهى اتفاقى پيش آيد، مانند دوستى به علت همسايگى ، هم مكتب يا هم مدرسه بودن يا در بازار و يا در دستگاه سلطنتى و يا در مسافرتها؛ و گاهى منشاء دوستى اختيار و قصد انسان است ، و اين مورد است كه ما در صدد بيان آنيم . اخوت دينى ناگزير جزو اين بخش است ، چون اجر و ثواب ، فقط براى افعال اختيارى است و به افعال غير اختيارى تكليف نكرده اند. مصاحبت عبارت است از همنشينى و آمد و رفت و گفتگو و اينها امورى است كه انسان براى آنها آهنگ كسى را نمى كند مگر وقتى كه او را دوست بدارد، زيرا انسان از كسى كه دوست ندارد دورى مى كند و با او آمد و رفت نمى كند و كسى را كه دوست مى دارد يا خود او را دوست دارد - نه آن كه به وسيله او به محبوبى برسد و مقصودى جز او داشته باشد - و يا آن كه بدان وسيله به مقصودى مى رسد كه آن مقصود يا محدود به دنيا و لذتهاى دنيوى است و يا متعلق به آخرت است و يا به خداى تعالى مربوط مى شود، پس جمعا چهار قسم است .
1- قبله حاجات على (ع )
وقتى كه حضرت على (عليه السلام ) در حمل مادر خود فاطمه بن اسد بود چون حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فاطمه بنت اسد را مى ديدند، اگر فاطمه نشسته بود بى اختيار از جاى خود برمى خاست وقتى از جناب فاطمه بنت اسد سؤ ال مى كردند چرا تو با حمل بچه اى كه دارى باز بر مى خيزى ، فرمود: حالت عجيبى در خود مى بينم هر وقت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را مى بينم بچه در رحم من به حركت مى آيد و متوجه مى شوم كه فرزندم قيام نموده لهذا هنگام ديدن آن حضرت بى اختيار بر مى خيزم و چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، در پيش من از طرفى به طرف ديگر مى رود فى الفور جنين من نيز به همان سمت به حركت در مى آيد بنابراين من نيز ناچارم روى خود را بدان طرف نمايم ، لذا حضرت على (عليه السلام ) از حالت و مرتبت حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم منكشف بوده در هنگامى كه هنوز تولد نيافته بود و اين نيست مگر از خواص نفس قدسى (1) لذا اهل تسنن به همين دليل وقتى كه نام مبارك على (عليه السلام ) را به زبان مى آورند مى گويند كرم الله وجهه (خداوند بر مقامش بيفزايد) و فقط درباره على (عليه السلام ) اين جمله را مى گويند ولى درباره ساير صحابه جمله (رضى الله عنه ) مى گويند.
-----------------
1- محقق جلال دوانى ، رساله نورالهدية ، ص 22 و 75؛ محقق دوانى از علماى بزرگ اهل تسنن متوفى 908 ه بوده كه در اواخر عمر شيعه شده و مطالب فوق را در كتاب خود ذكر كرده است .
در معانى الاخبار به سند خود از ابى حمزه ثمالى روايت كرده كه گفت : من با على بن الحسين (عليه السلام ) نماز صبح روز جمعه را خواندم . بعد از آنكه از نماز و تسبيح فارغ شد برخاست تا به منزل برود، من هم به دنبالش برخاستم و در خدمتش بودم حضرت ، كنيزش را كه سكينه نام داشت ، صدا زد و به او فرمود: از در خانه ام سائلى دست خالى رد نشود، چيزى به او بخورانيد، زيرا امروز روز جمعه است . عرض كردم آخر همه سائل ها مستحق نيستند، فرمود: اى ثابت ! آخر مى ترسم در ميان آنان يكى مستحق باشد، و ما به او چيزى نخورانيم و ردش كنيم ، آن وقت بر سر ما اهل بيت بيايد آنچه كه بر سر يعقوب و آل يعقوب آمد، به همه آنان طعام بدهيد.
يعقوب رسمش اين بود كه هر روز يك قوچ مى كشت و آن را صدقه مى داد و خود و عيالش هم از آن مى خوردند، تا آنكه وقتى سائلى مؤ من و روزه گير و اهل حقيقت كه در نزد خدا منزلتى داشت در شب جمعه اى موقع افطارش از در خانه يعقوب مى گذشت ، مردى غريب و رهگذر بود، صدا زد كه از زيادى غذايتان چيزى به سائل غريب و رهگذر گرسنه بخورانيد، مدتى ايستاد و چند نوبت تكرار كرد، ولى حق او را ندادند و گفتارش را باور نكردند. وقتى از غذاى اهل خانه ماءيوس شد و شب تاريك گشت ((انالله )) گفت و گريه كرد و شكايت گرسنگى خود را به درگاه خدا برد و تا صبح شكم خود را در دست مى فشرد و صبح هم روزه داشت و مشغول حمد خدا بود. يعقوب و آل يعقوب آن شب سير و با شكم پر خوابيدند، و صبح از خواب برخاستند در حالتى كه مقدارى طعام از شب قبل مانده بود.
امام سپس فرمود: صبح همان شب خداوند به يعقوب وحى فرستاد كه تو، اى يعقوب ! بنده مرا خوار داشتى ، و با همين عملت غضب مرا به سوى خود كشاندى ، و خود را مستوجب تاءديب و عقوبت من كردى ؛ مستوجب اين كردى كه بر تو و بر پسرانت بلاء فرستم . اى يعقوب ! محبوبترين انبياء نزد من و محترم ترين آنان آن پيغمبرى است كه نسبت به مساكين از بندگانم ترحم كند، و ايشان را به خود نزديك ساخته طعامشان دهد، و براى آنان ملجا و ماوى باشد.
أَبُو عَبْدِ اللّهِ الْعَاصِمِيّ عَنْ عَلِيّ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ عَلِيّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ الْجَهْمِ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الرّضَا ع قَالَ ذُكِرَ عِنْدَهُ أَصْحَابُنَا وَ ذُكِرَ الْعَقْلُ قَالَ فَقَالَ ع لَا يُعْبَأُ بِأَهْلِ الدّينِ مِمّنْ لَا عَقْلَ لَهُ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنّ مِمّنْ يَصِفُ هَذَا الْأَمْرَ قَوْماً لَا بَأْسَ بِهِمْ عِنْدَنَا وَ لَيْسَتْ لَهُمْ تِلْكَ الْعُقُولُ فَقَالَ لَيْسَ هَؤُلَاءِ مِمّنْ خَاطَبَ اللّهُ إِنّ اللّهَ خَلَقَ الْعَقْلَ فَقَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَأَقْبَلَ وَ قَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ فَقَالَ وَ عِزّتِي وَ جَلَالِي مَا خَلَقْتُ شَيْئاً أَحْسَنَ مِنْكَ أَوْ أَحَبّ إِلَيّ مِنْكَ بِكَ آخُذُ وَ بِكَ أُعْطِي
ترجمه :
حسن بن جهم گويد: جمعى از ياران ما خدمت حضرت رضعليه
السلام سخن از عقل به ميان آوردند. امام فرمود: ديندارى كه
عقل ندارد اعتنائى به او نباشد. گفتم: قربانت گردم. بعضى از
مردمى كه به امامت قائلند ما نقصى بر آنها نمىبينيم در صورتى
كه به اندازه عقلشان عقل شايسته ندارند فرمود: ايشان مورد
خطاب خدا نيستند (زيرا خدا عاقل را امر و نهى مىكند و به
اندازه عقلشان پاداش و كيفر مىدهد) خدا عقل را آفريد به او
فرمود: پيش آى پيش آمد، برگرد، برگشت فرمود به عزت و
جلالم بهتر و محبوبتر از تو چيزى نيافريدم باز خواست و
بخششم متوجه تو است.
اصول كافى جلد 1 ص :32 رواية: 32
دشمنان حسین:
پژوهشگران، منتقدان، فلاسفه، اقتصادانان و پایهگذاران مكتبهای اقتصادی قدیم و جدید، این نبرد را تفسیر كرده اند، درباره آن نظر داده اند و اثرهای آن را برشمردهاند. آنان در اظهار نظر خود بر حق هستند زیرا هر کدام به نوعی این نبرد را تعریف کرده اند. آنان در زمانی زندگی میکردند که ویژگی بارز نبرد اختلاف طبقاتی بود. من شك ندارم كه اگر آنها در دوره ما زندگی می كردند به این نبرد ویژگی دیگری می دادند. چرا كه این نبردها امروز از چارچوب طبقاتی خارج شدهاند. این نبردها گاهی میان طبقات است و گاهی درون طبقات مختلف اجتماعی و گاهی میان ملت ها و یا ... است. نمی خواهم در این مورد بحث كنم. آنها آخرین نبردها را تعریف كردند و به آنها عمومیت بخشیدند و گفتند همه تاریخ، از ابتدا تا انتها، نتیجه این مبارزه و نبرد است.
اما واقعیت این است كه نبرد حقیقی میان ستمپیشه و ستمدیده است، زیرا كه ستم شكلهای گوناگونی دارد. گاهی ظلم حالت شخصی دارد. كسی دیگری را می زند، شوهری همسرش را می زند، برادری برادرش را می زند و یا شخصی به همسایه اش آزار می رساند. این نبردها شخصی است.
گاهی ستم ویژگی دیگری می یابد. استعمار ستمی سیاسی است و استعمارگران به مردم ستم می كنند؛ آزادی و سرزمین و وطنشان را غصب میکنند. این چیزها را گاهی به كمك سیاست می گیرند، و گاهی با شمشیر. این نوع ستم، نبرد میان ظالم و مظلوم را تصویر می كند، و استعمارگر و استعمار شده را.
گاهی نبرد ویژگی اقتصادی می یابد؛ استثمار كننده و استثمار شونده. گروهی با فریب و زور و ربا اموال دیگران را می دزدند. ربا در قدیم رواج داشت؛ چه پیش از اسلام، چه پس از اسلام، حتی امروز هم وجود دارد. گروهی با سوء استفاده از مال و امکاناتی که دارند، اموال و تلاش دیگران را تصاحب میكنند. این نوع دیگری از ستم است، نبرد میان استثمار كننده واستثمار شونده.
گاهی نبرد با ویژگی فرهنگی و فكری خود را مینمایاند. یكی از متفکران این ستم را «استحمار» مینامد. استحمار یعنی اینكه میخواهند مردم را نادان نگه دارند. مردم چیزی نفهمند و نادان بمانند. در اینجا نیز ستمكار عقل و اندیشه و آگاهی و احساس ستمدیده را نادیده می گیرد.در این جا نیز نبرد پا برجاست.
قرآن كریم همه انواع ستم را معرفی میكند، و همه ستمدیدگان را با هم میخواند: «و نرید أن نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم أئمة و نجعلهم الوارثین» [قصص/ 5] ( و ما بر آن هستیم که بر مستضعفان روی زمین نعمت دهیم و آنان را پیشوایان سازیم و وارثان گردانیم.) استضعاف یعنی گروهی، گروهی دیگر را ضعیف بشمارد، و دارایی و اندیشه آنها را غصب كند. نگاه تاریخی قرآن كریم میگوید در زمین مردم دو گروه اند؛ یا ظالم یا مستضعف. این دو گروه در برابر هم قرار می گیرند، ستم فزونی مییابد، ظالم طغیان میكند، چیره میشود و سرانجام حكم میراند.
مرگ
مرگ اگر مرد است گو نزد من آى
تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ
من از او عمرى ستانم جاودان
او زمن دلقى ستاند رنگ رنگ
جام عشق
گر جام عشق دم زند آتش در اين عالم زند
آدم نماند و آدمى گر خويش بر آدم زند
وقت آن آمد كه من عريان شوم
شيعه بايد آبها را گل كند
خط سوم را به خون كامل كند
خط سوم خط سرخ اولياست
كربلا بارزترين منظور ماست
شيعه يعني تشنه جام بلا
شيعگي يعني قيام كربلا
شيعه يعني بازتاب آسمان
بر سر ني جلوه ي رنگين كمان
از لب ني بشنوم صوت تو را
صوت « اني لا اري الموت» تو را
شيعه يعني امتزاج ناز و نور
شيعه يعني رأس خونين در تنور
شيعه يعني هفت وادي اضطراب
شيعه يعني تشنگي در شط آب
آمده بر در گدايت يا حسيـن
من چه گويم زين مصيبت يا حسين
امام سجاد (عليه السلام):
خَفِ اللهَ لِقُدْرَتِهِ عَلَیکَ وَاستَحیِ مِنْهُ لِقُربِهِ مِنْکَ.
از قدرت خداوند بر خویش بترس و از نزدیکیاش به تو حياء داشته باش.
Fear the Divine Power upon yourself and be ashamed [of committing sins], for He is near to you.
بحار الأنوار، ج 78، ص 160
امام باقر (ع ) :
الصلاة بيت الاخلاص
نماز (حقيقی وکامل ) جايگاه و
خانه اخلاص است .
( ميزان الحکمة ، ج 5، ص .375 بحار الانوار، ج ,78 ص 183 )
موسى (عليه السلام ) سر از سجده برداشت ، و به زمين فرمود: قارون و اطرافيانش را بگير، زمين آنان را تا اعقاب پاهايشان در خود فرو برد، همينكه وضع را چنين ديدند، از در التماس فرياد زدند: اى موسى اى موسى ! موسى (عليه السلام ) مجددا فرمان داد بگير ايشان را، پس زمين آنان را تا گردنهايشان فرو برد، مجددا فريادشان به يا موسى يا موسى بلند شد، بار سوم موسى (عليه السلام ) فرمان داد كه بگير ايشان را، پس زمين همه شان را در خود فرو برد، و خداى تعالى به موسى وحى فرستاد كه : بندگان من هر چه تو را خواندند و تضرع كردند اجابت نكردى ، به عزتم سوگند اگر مرا مى خواندند اجابتشان مى كردم .
ابن عباس مى گويد: اين است معناى آيه شريفه كه مى فرمايد: ((فخسفنا به و بداره الارض )) كه زمين قارون و اتباعش را تا طبقه تحتانى خود فرو برد.
مؤ لف : در كتاب مزبور از عبد الرزاق ، و ابن ابى حاتم ، از ابن نوفل هاشمى ، نيز همين قصه روايت شده ، چيزى كه هست در روايات مذكور آمده كه آن زن را در مجلس قارون آوردند، تا به عنوان شكايت از موسى آن تهمت را پيش قارون بزند، ولى وقتى حضور بهم رسانيد، نزد همه حضار شهادت داد به برائت موسى ، و اين خبر به گوش موسى رسيد، و نزد خدا از قارون و رفقايش شكوه كرد، خدا هم او را بر قارون مسلط كرد.
مرحوم قمى در تفسير خود در اين داستان گفته : موسى (عليه السلام ) خودش نزد قارون آمد، و حكم زكات را به وى ابلاغ نمود، قارون او را استهزاء كرده و از خانه اش بيرون راند، موسى (عليه السلام ) نزد پروردگارش از رفتار قارون شكوه كرد، خدا هم او را بر وى مسلط ساخت و زمين به فرمان وى قارون و خانه اش را در خود فرو برد.
ليكن اين روايت به خاطر اينكه حرفهاى ناپسندى دارد، و از نظر سند هم موقوف و بريده است از ايراد همه آن خوددارى كرديم ، دو روايت ابن عباس و ابن نوفل نيز موقوفند يعنى از صحابى نقل كردند نه از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ).
علاوه بر اين روايت ابن عباس بغى و ستمكارى قارون را نسبت به موسى دانسته ، در حالى كه قرآن فرموده : ((فبغى عليهم ))، قارون بر بنى اسرائيل ستم كرد، و نيز روايت مى گويد: علمى كه قارون داشته علمى بوده كه با درس خواندن فرا گرفته ، و آيه قرآن همان طور كه گفتيم ظاهر در اين است كه : مراد از علم به علم قارون ، علم به راه هاى جمع آورى ثروت و امثال ثروت است .
وَيَا قَوْمِ اسْتَغْفِرُواْ رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُواْ إِلَيْهِ يُرْسِلِ السَّمَاء عَلَيْكُم مِّدْرَارًا وَيَزِدْكُمْ قُوَّةً إِلَى قُوَّتِكُمْ وَلاَ تَتَوَلَّوْاْ مُجْرِمِينَ
و اى قوم من از پروردگارتان آمرزش بخواهيد
سپس به درگاه او توبه كنيد [تا] از آسمان بر شما
بارش فراوان فرستد و نيرويى بر نيروى شما
بيفزايد و تبهكارانه روى بر مگردانيد
سوره هود آیه 52
يـكـى از عـلـمـاى وارسـتـه , كلاس درسى داشت و از ميان شاگردانش به نوجوانى بيشتر احترام مـى گـذاشـت .
روزى يـكـى از شاگردان از آن عالم پرسيد: چرا بى دليل , اين نوجوان را آن همه احترام مى كنيد؟ آن عالم دستور داد چند مرغ آوردند.
آن مرغ ها را بين شاگردان تقسيم نمود و به هر كدام كاردى داد و گفت : هريك از شما مرغ خود رادر جايى كه كسى نبيند ذبح كند و بياورد.
شاگردان به سرعت به راه افتادند و پس از ساعتى هر يك از آنها,مرغ ذبح كرده خود را نزد استاد آورد, اما نوجوان مرغ را زنده آورد.
عالم به او گفت : چرا مرغ را ذبح نكرده اى ؟ او در پـاسخ گفت : شما فرموديد مرغ را در جايى ذبح كنيد كه كسى نبيند, من هر جا رفتم ديدم خداوند مرا مى بيند.
شاگردان به تيزنگرى و توجه عميق آن شاگرد برگزيده پى بردند,اورا تحسين كردند و دريافتند كه آن عالم وارسته چرا آن قدر به اواحترام مى گذارد.
مجموعه ورام , ص 235 .
باب اول :
در فضيلت انس و برادرى و شرايط و درجات و فوايد آن
كودك خوش اقبال و فرخنده
جابر گويد: امام باقر (عليه السلام ) به من خبر داد: يكى از زنان طايفه بنى هلال ، دايه حضرت على (عليه السلام ) بود كه در زمان شيرخوارگى حضرت در خيمه خود به او شير مى داد و نگهداريش مى كرد، آن زن پسرى هم داشت كه برادر همشير على (عليه السلام ) به حساب مى آمد ولى سنش يازده ماه و چند روز از على بزرگتر بود در كنار خيمه آنان چاهى قديمى قرار داشت روزى آن طفل بر لب چاه آمد و سر خود را داخل آن نمود على (عليه السلام ) نيز مصمم شد به دنبال او برود، پاى على (عليه السلام ) به ريسمانهاى خيمه پيچيده شد و آنگاه طنابها را كشيد تا خود را به برادر رضاعى خود برساند آنگاه به يك پا و دست او چسبيد به حالتى كه دست او را در دهان و پايش را به دست گرفت تا از فرو افتادن او در چاه آب جلوگيرى كند. در همين حال مادر رضاعى على (عليه السلام ) از راه رسيد و صحنه را مشاهده كرد و شيون كنان فرياد زد: اى اهل قبيله ام ، اى طايفه ام بيائيد، چه بچه فرخنده و مباركى !! على فرزندم را نگه داشته تا در چاه نيفتد سپس دو كودك را از سر چاه دور كرد مردم نيز از نيروى طفلى با آن سن و سال در شگفتى فرو رفته بودند، كه با بند شدن پاى على (عليه السلام ) به طنابهاى خيمه چگونه خود را كشيده تا دستش را به برادرش برساند لذا بدين جهت مادر رضاعيش او را ميمون ناميد يعنى مبارك و فرخنده و آن كودك در ميان طايفه بنى هلال به معلق ميمون شهرت يافته بود.(1)
1- معانى الاخبار، ج 1، ص 140.
داستان يوسف (ع ) در روايات
چند روايت درباره رؤ ياى يوسف (ع )
قمى در تفسير خود گفته : و در روايت ابى الجارود از ابى جعفر (عليه السلام ) آمده كه فرمود: تاءويل اين رويا اين است كه به زودى پادشاه مصر مى شود و پدر و مادر و برادرانش بر او وارد مى شوند. شمس ، مادر يوسف ((راحيل )) است ، و قمر، يعقوب ، و يازده ستاره ، يازده برادران اويند، وقتى وارد بر او شدند و او را ديدند خدا را از روى شكر سجده كردند، و اين سجده براى خدا بود.
و در الدّرالمنثور است كه ابن منذر از ابن عباس در ذيل جمله ((احد عشر كوكبا)) آورده كه گفت : اين يازده كوكب ، برادران وى و شمس مادرش ، و قمر پدرش بود، و مادر او ((راحيل )) يك سوم زيبايى را داشت .
مؤ لف : اين دو روايت بطورى كه ملاحظه مى كنيد شمس را به مادر يوسف تفسير مى كنند و قمر را به پدرش ، و اين خالى از ضعف نيست . و چه بسا روايت شده كه آن زنى كه با يعقوب وارد مصر شد خاله يوسف بود، نه مادرش ، چون مادرش قبلا از دنيا رفته بود، در تورات هم همينطور آمده .
و در تفسير قمى از امام باقر (عليه السلام ) روايت آورده كه فرمود: يوسف يازده برادر داشت ، و تنها برادرى كه از يك مادر بودند شخصى به نام ((بنيامين )) بود. آنگاه فرمود: يوسف در سن نه سالگى اين خواب را ديد و براى پدرش نقل كرد، و پدر سفارش كرد كه خواب خود را نقل نكند.
مؤ لف : و در بعضى روايات آمده كه او در آن روز هفت ساله بوده ، در تورات دارد كه شانزده ساله بوده ولى بعيد است .
و در داستان روياى يوسف روايات ديگرى نيز هست كه پاره اى از آنها در بحث روايتى آينده خواهد آمد - ان شاء الله .
چند نفر از سادات نجف آباد اصفهان به خدمت مرحوم بيدآبادى - اعلى اللّه مقامه آمده و گفتند چشمه آبى كه از دامنه كوه جارى مى شد و مورد بهره بردارى اهالى بود، چندى است خشكيده و ما در زحمت هستيم ، دعايى كنيد تافرج شود.
آن بزرگوار آيه شريفه :(لَوْ اَنْزَلْنا هذَالقُرْآنَ عَلى جَبَلٍ) (اواخر سوره حشر) را بر رقعه اى نوشته به آنها داده و فرمود اول شب آن را بر قله آن كوه گذارده و برگرديد، آنها چنين كردند و چون به خانه خود رسيدند، صداى مهيبى از كوه بلند شد كه همه اهالى شنيدند و چون صبح بيرون آمدند، چشمه آب را جارى ديدند و شكر خداى را به جا آوردند.
نكته اى قابل توجه
چند داستانى كه از مرحوم بيدآبادى - اعلى اللّه مقامه - و نظاير آن كه ذكر شد مبادا موجب تعجب يا خداى نكرده انكار خواننده عزيز گردد؛ زيرا
اولا: اينگونه امور و بالاتر از آنها از مراتب دانايى و توانايى و مباركى وجود اصحاب ائمه : مانند جناب سلمان و ميثم و رشيد هجرى و جابر جعفى و همچنين از روات اخبار و علماى اخيار مانند سيد بحرالعلوم و سيد باقر قزوينى و ملامهدى نجفى آنقد رنقل گرديده و در كتب معتبره ثبت شده كه هيچ قابل انكار نيست (براى زيادتى اطلاع از اين موضوع به كتاب رجال ممقانى كه مفصلا حالات اصحاب ائمه و روات اخبار را ذكر فرموده يا كتاب قصص العلماء كه كرامات بعض علما را نقل كرده است مراجعه شود).
جريان آب چشمه
ثانيا: صدور كرامات از بزرگان دين سبب مى شود كه شخص از دانستن آنها به عظمت و مقام شامخ امام (ع ) پى ببرد و بفهمد كه مقامات آنها بزرگتر از اين است كه كسى بر آنها اطلاع يابد؛ زيرا جائى كه اشخاص به واسطه تبعيت تام از ايشان از دانايى و توانايى و اجابت دعوات به چنين مقامى مى رسند پس احاطه علمى و توانائى امام عليه السلام چگونه است چون مسلم است كه هر صاحب مقامى از روحانيت ريزه خور خوان احسان امام عليه السلام است كه قطب عالم وجود و قلب عالم امكان و مصدر جميع امور است و از تصديق به عجز از ادراك مقام امام عليه السلام يقين مى شود به عجز از ادراك احاطه علمى و قدرت بى پايان حضرت رب الارباب و مجيب الدعوات جل جلاله كه خالق امام عليه السلام و عطا كننده مقام ولايت به او است .
خلاصه ، دانستن اين داستانها موجب زيادتى معرفت و بصيرت مقام امام عليه السلام و عظمت حضرت رب الانام است .
ثالثا: اين داستانها ونظاير آنها موجب تصديق و يقين به صدق فرمايش و وعده هاى خدا و رسول و ائمه : در باره اهل تقواست و اينكه نفوس مستعد هرگاه در انجام تكاليف شرعى نهايت مواظبت را بنمايند و در آوردن جميع واجبات و ترك كردن جميع محرمات جدى باشند، به مقاماتى مى رسند كه فوق ادراك عقول جزئى بشرى است . و ملائكه ، خدمتگزار ايشان مى شوند و هرچه از خدا بخواهند به آنها عنايت مى فرمايد و غير اينها از آثارى كه در كتب روايات رسيده خصوصا در ابواب كتاب الايمان والكفر از اصول كافى ونقل آنها منافى وضع اين رساله است ، تنها حديث معتبرى كه عامه و خاصه از رسول خدا9 روايت كرده اند براى مزيد اطلاع خواننده عزيز نقل مى گردد.
رسول خدا(ص ) فرمود كه : خداوند عزوجل فرموده است هركس دوستى از دوستان مرا اهانت كند هرآينه براى نبرد با من كمين كرده است و هيچ بنده با عملى به من نزديك نشود كه محبوبتر باشد نزد من از عمل بدانچه بر او واجب كرده ام و به راستى او با انجام نوافل (مستحبات ) به من تقرب جويد تا آنجا كه او را دوست دارم و چون او را دوست داشتم گوش او شوم كه با آن بشنود و چشم او شوم كه با آن ببيند و زبان او شوم كه با آن بگويد و دست او شوم كه با آن كار كند و از خود دفاع نمايد، اگر مرا بخواند اجابتش كنم و اگر از من خواهشى كند به او ببخشم .(1)
در شرح اين حديث مبارك ، علما وجوهى بيان كرده اند كه علامه مجلسى در مرآت العقول آنها را نقل فرموده و خلاصه مستفاد از حديث آن است كه ممكن است شخص به واسطه التزام به واجبات و مواظبت به مستحبات محبوب و مقرب درگاه حضرت آفريدگار شود و چون چنين شود چشمش ، چشم بيناى خدا مى شود پس آنچه را ديگران نمى بينند او از پشت هزاران پرده مى بيند و آنچه را ديگران نمى شنوند او مى شنود بلكه امور معنوى و صور ملكوتى و نغمه هاى غيبى كه از حس ديگران پنهان است براى او آشكار است .
بالجمله خواننده عزيز بداند آنچه در اين داستانها و نظاير آن را مى خواند يا مى شنود نسبت به آنچه خداوند وعده داده و ذخيره فرموده از مقامامت عالى و درجات روحانيت براى بندگان نيكوكار و مقربين مانند قطره است نسبت به دريا چنانچه مضمون حديث قدسى است .(2)
عَلِيّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ مُوسَى بْنِ إِبْرَاهِيمَ الْمُحَارِبِيّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُوسَى عَنْ مُوسَى بْنِ عَبْدِ اللّهِ عَنْ مَيْمُونِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللّهِ ع قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع إِعْجَابُ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ دَلِيلٌ عَلَى ضَعْفِ عَقْلِهِ
ترجمه :
و نيز فرمود: خود بينى انسان دليل بر سستى
خودش مىباشد.
اصول كافى جلد 1 صفحه: 32 روايه: 31
دشمنان حسین:
دشمن سوم: این گروه بر آن بودند تا چهره حسین را مخدوش کنند، و واقعه كربلا را در سالگردها و عزاداریها نگه دارند، و آن را در گریه و اندوه و ناله منحصر كنند. ما بر حسین بسیار میگرییم، اما هرگز در گریه متوقف نمی شویم. مویه ما برای نو كردن اندوه ها و كینه ها و میل به انتقام و خشم بر باطل است، اینها انگیزه ما برای گریه است.
چرا به خاک افکنده شدن امام حسین را یاد می كنیم و آن را در مقاتل می خوانیم؟ نالهها و شیونهای دلخراش! ماجرا را صحنه به صحنه می خوانیم تا واقعیت را پیش رو آوریم، و خطر ستمپیشگان و سنگدلیشان را دریابیم، و همچنین ابعاد فداكاری و قدرت آن را بفهمیم. پس ما تنها به شیون بسنده نمیكنیم، و حسین را تنها شهید اشكها نمیدانیم. و برآنیم كه تكلیف ما فقط با عزاداریهای ما به انجام نمیرسد. اگر در تاریخ نبرد میان حق و باطل واقعه کربلا را از جمود خارج سازیم و آن را به گذشته پیوند دهیم، به طور طبیعی حادثه به آینده هم پیوند می خورد. چنانكه میگوییم حسین وارث آدم و نوح و موسی و عیسی است، و امام صادق و باقر و رضا (ع) میراثدار او هستند، و هر كسی كه با باطل میستیزد و همه توان و حیات خود را در راه دفاع از حق تقدیم میكند میراثدار اوست.
حق و باطل از ازل با هم در ستیز بودند. این مسأله سنت خداوند در خلقش است. آدمی خیر و شر را میشناسد، چنانكه در قرآن آمده است:«فألهما فجورها و تقواها» [شمس/ 28] (سپس بدی ها و پرهیزگاری را به او الهام کرد.) خداوند سبحان است كه به من آموخت و الهام كرد و روح در من دمید, و مرا آفرید. من خیر و شر را درمییابم، و هم توانا بر خیر و هم توانا بر شر هستم: «و هدیناه السبیل اما شاكراً و اما كفورا»[انسان/3] ( راه را به او نشان دادیم، یا سپاسگزار باشد یا ناسپاس.)این سنت خداوند است كه در هستی هم امكان انجام دادن خیر هست و هم شر. ما راه خیر را، چشمبسته و بدون آگاهی از شر، نمیپیماییم. آدمی در هر موقعیتی كه قرار میگیرد، خودش را در برابر دو گزینه مختار می بیند؛ چیزی هست كه او را به خیر می خواند، و چیزی دیگر كه او را به شر دعوت میکند. او در هر موقعیتی خود را در نبردی آزاد می بیند، كه می تواند خیر را برگزیند، و یا در چاه شر سقوط کند. اگر خیر را برگزیند، كامل میشود، زیرا این گزینش پس از ستیزی ویرانگر و درونی بوده است.
انسان همچون زنبور نیست. زنبور تنها میتواند عسل بسازد. آدمی مثل گوسفند، حیوانات سودمند یا خورشید نیست. اینها فقط توانایی کار خیر دارند. اما آدمی هم توانایی انجام دادن خیر دارد و هم شر. بنابراین سنّت آفرینش خداوند وجود احساس خیر و شر در نفس انسان، و وجود خیر و شر در عالم خارج است. پس آدمی در هر موضعی در برابر دو گزینه قرار دارد.
وجود خیر و شر دو جبهه ابدی و ازلی را میسازند. جدّمان، حضرت آدم، برگزیده خدا، جبهه اصلی را رهبری كرد. نبرد میان قابیل و هابیل صورت پذیرفت. میتوان گفت این ستیز نبردی نمادین یا حقیقتی تاریخی است، فرقی نمیکند، آن چه مهم است بازتاب این نبرد برای ماست. قرآن نیز نبرد هابیل و قابیل را بیان می كند. در این نبرد، جبهه كوچك خیر، در برابر جبهه كوچك شر قرار می گیرد. گستره این نبرد محدود است. میان دو برادر كه از یك پدر و یك مادر هستند، نبرد روی می دهد. قابیل، هابیل را میكشد. هابیل در زیر خاك دفن می شود. پس از آن نبرد آغاز و از همان لحظه اول به خون آغشته شد. این نبرد پردامنه آغاز شد، تا از همان زمان و تا امروز و تا ابد در برابر آدمی تجربه ای قرار دهد.
شهید
امام صادق (عليه السلام):
مَنْ قُتِلَ في سَبيلِ اللهِ لَمْ يُعَرِّفْهُ اللهُ شَيْئاً مِنْ سَيِّئاتِهِ.
آنکه که در راه خدا کشته میشود، خداوند هیچ یک از گناهانش را (برای دیگران) آشکار نمیسازد.
If a person is slain in the cause of Allah, none of his sins will be made known (to people) by God.
كافی، ج 5، ص 54
در الدر المنثور است كه ابن ابى شيبه در كتاب مصنف و ابن منذر، ابن ابى حاتم ، حاكم - وى حديث راصحيح دانسته - و ابن مردويه ، از ابن عباس روايت آورده اند كه گفت : قارون مردى از قوم موسى (عليه السلام )، و پسر عموى آن جناب بود، و همواره در جستجوى علم بود، تا آنكه علم بسيارى جمع آورى نمود، و همچنان به كار خود ادامه داد تا روزى كه بر موسى (عليه السلام ) طغيان كرد، و به وى حسد ورزيد.
موسى (عليه السلام ) به او فرمود: خداى تعالى به من دستور داده كه از بندگانش زكات بگيرم ، تو هم بايد زكات مالت را بدهى ، قارون از اطاعت اين دستور سرباز زد، و به مردم گفت : موسى (عليه السلام ) مى خواهد مال مردم را بخورد، اول دم از نماز زد، شما اطاعتش كرديد، و دستورهايى ديگر داد همه را اطاعت كرديد، آيا باز او را اطاعت مى كنيد و اموالتان را به او مى دهيد، مردم گفتند: نه ما نمى خواهيم به اين كار تن در دهيم ، ولى چه چاره اى داريم ؟ گفت : من نظرم اين است كه بفرستم به سراغ يكى از زنان فاحشه بنى اسرائيل ، و وقتى آمد او را تحريك كنيم ، و به سر وقت موسى بفرستيم كه او را متهم كند به اينكه خواسته اى با من زنا كنى .
مردم اين نظريه را پسنديده ، شخصى نزد آن زن فاحشه فرستادند و بدو گفتند: اگر شهادت دهى كه موسى با تو زنا كرده است هر چه بخواهى به تو مى دهيم ، زن پذيرفت .
قارون نزد موسى (عليه السلام ) آمد، و گفت : دستور بده بنى اسرائيل جمع شوند، و آنان را به آنچه خدايت فرموده آگاه كن ، موسى (عليه السلام ) قبول كرد، و بنى اسرائيل را جمع كرد، و به ايشان فرمود: شما را جمع كرده ام تا به اطلاعتان برسانم كه پروردگارم چه دستوراتى داده ، بنى اسرائيل گفتند: چه دستور داده ؟ فرمود: مرا دستور داده تا به شما بگويم تنها خدا را بپرستيد، و چيزى را شريك او مگيريد، و صله رحم كنيد، و چه و چه كنيد، تا آنكه فرمود: و اينكه اگر كسى زنا كرد در صورتى كه زن داشته باشد سنگسارش كنيد، گفتند: هر چند كه خودت باشى ؟ فرمود بله اگر خودم نيز زنا كنم بايد سنگسار شوم ، گفتند: خوب تو زنا كرده اى ، و بايد سنگسار شوى ، موسى (عليه السلام ) با تعجب پرسيد: من زنا كرده ام ؟
يَا قَوْمِ لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِنْ أَجْرِيَ إِلاَّ عَلَى الَّذِي فَطَرَنِي
أَفَلاَ تَعْقِلُونَ
اى قوم من براى اين [رسالت] پاداشى از شما درخواست نمىكنم پاداش من جز بر عهده
كسى كه مرا آفريده است نيست پس آيا نمىانديشيد
سوره هود آیه 51
هيچ يك از اصول و فروع مذهبى پاى بند نبود.
شخصى از او پرسيد:چه شده است كه با داشتن چنين پدر مؤمن و با
تقوايى , توچنين از آب در آمدى ؟ مـرد جـواب داد: اتـفـاقـاپدرم باعث
شده است كه چنين باشم .
يادم مى آيد زمانى كه هنوز كودك نـوپـايـى بـودم , هر سحر, پدرم با
زور مرااز خواب بيدار مى كرد تا وضو بگيرم و مشغول نماز و دعا
شـوم .
ايـن كـاراو آن قـدر بـر مـن سنگين و طافت فرسا مى آمد كه كم كم از
عبادت و نمازمتنفر گرديدم و با آن كه سال ها از آن ماجرا مى گذرد,
هنوز به هيچ يك ازمقدسات و معتقدات مذهبى , علاقه اى ندارم .
سيد مهدى شمس الدين , اخلاق اسلامى , ص 78 .
باب اول :
در فضيلت انس و برادرى و شرايط و درجات و فوايد آن
« اگر مردى براى خدا با ديگرى دوست شود، خداوند به خاطر دوستى اش با آن ديگرى ، او را اجر و ثواب دهد، هر چند طرف محبت در علم خدا از اهل دروغ باشد، و اگر مردى براى خدا مرد ديگرى را دشمن بدارد، خداوند به خاطر بغضش با آن ديگرى او را اجر و مزد دهد هر چند كه شخص مورد بغض در علم خدا از اهل بهشت باشد.» (1)
1- كافى ، ج 2، ص 127، شماره 12، اين در صورتى است كه كوتاهى نكرده باشد و مستند به گمراهى و نادانى او نباشد مانند كسانى كه گمراهى را دوست مى دارند و گمان مى كنند كه براى خداست ، زيرا اين دوستى به خاطر تقصير محض ايشان از بررسى دلايل و اتكاى آنها به پيروى از پدران و تقليد نياكان و تبعيت از هواهاى نفسانى است ، بلكه او مانند كسى است كه منافقى را دوست بدارد كه اظهار ايمان و عمل شايسته مى كند ولى در باطن منافق فاسق است و حال آنكه او را به خاطر ايمانش و صلاح ظاهرى اش براى خدا دوست مى دارد؛ و بدين جهت ثواب و اجر مى برد، همچنين در مورد دوم ؛ اكثر مخالفان شيعه با ايشان دشمنى و كينه مى ورزند و گمان مى كنند كه براى خداست و چنان كه مى دانيد آنها در اين كار مقصرند و اما كسى كه ببيند شيعه اى از مخالفان تقيه مى كند و به عقايد و اعمال ايشان تظاهر مى نمايد و چيزى كه دليل بر شيعه بودن او باشد از او نبيند و نشنود يا اين همه با او دشمنى ورزد و لعن كند، ثواب و اجر برده هر چند شخص مبغوض از اهل بهشت و به خاطر تقيه اش در نزد خدا ماءمور باشد: (اين قول علامه مجلسى - رحمة اللّه - است ).
10- مولود قر آن خوان
عباس بن عبدالمطلب روايت كرده زمانى كه على بن ابيطالب (عليه السلام ) بدنيا آمد قندانه او را به دست حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم دادند. حضرت على (عليه السلام ) به تلاوت آيات اوليه سوره مؤ منون و آيات بعدى آن پرداخت و وقتى به آيه اولئك هم الوارثون رسيد رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: به خدا قسم ! كه اى على (عليه السلام ) تو امير ايشان مى باشى .(1)
1- دايرة المعارف علوى ، ص 431، ج 10.
مُحَمّدُ بْنُ يَحْيَى رَفَعَهُ قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع مَنِ اسْتَحْكَمَتْ لِي فِيهِ خَصْلَةٌ مِنْ خِصَالِ الْخَيْرِ احْتَمَلْتُهُ عَلَيْهَا وَ اغْتَفَرْتُ فَقْدَ مَا سِوَاهَا وَ لَا أَغْتَفِرُ فَقْدَ عَقْلٍ وَ لَا دِينٍ لِأَنّ مُفَارَقَةَ الدّينِ مُفَارَقَةُ الْأَمْنِ فَلَا يَتَهَنّأُ بِحَيَاةٍ مَعَ مَخَافَةٍ وَ فَقْدُ الْعَقْلِ فَقْدُ الْحَيَاةِ وَ لَا يُقَاسُ إِلّا بِالْأَمْوَاتِ
ترجمه :
استوار است، بپذيرم و از نداشتن صفات ديگرش بگذرم ولى از نداشتن عقل و
دين چشم نمىپوشم زيرا جدائى از دين جدائى از امنيت است و زندگى با حراس
گوارا نباشد و فقدان عقل فقدان زندگى است ( زيرا بىخردان) فقط با مردگان
مقايسه شوند و بس.
شرح :
ممكن است انسان به واسطه يكى از صفات نيك مانند سخاوت، حيا، غيرت، عدالت، راستگويى نجات يابد و سعادتمند گردد به شرط آنكه آن صفت ملكه راسخه او كشته و هميشه برآن پايدار و ثابت باشد چنانچه پيغمبر اكرم (ص) فقط شخصى رابه خاطر راستگوئيش اهل بهشت دانست و حاتم طائى را به سبب سخاوت و نوشيروان را به جهت عدالت در بعضى از روايات اهل نجات شمردهاند ولى دو صفت دين و عقل است كه در هر حال براى انسان لازم است زيرا مردمى كه دين ندارند امنيت ندارند و آنها كه عقل ندارند زندگانى انسانى ندارند.
كتاب كافى جلد 1 ص :31 رواية: 30
دشمنان حسین:
یكی از دوستان اندیشمند ما میگوید دشمنان حسین سه گروهاند:
دشمن نخست: كسانی كه حسین و یارانش راكشتند. آنها ستمكار بودند، اما اثر ستمشان ناچیز است، زیرا كه جسم را كشتند و اجساد را پاره پاره کردند و چادرها را به آتش كشیدند و اموال را به غارت بردند. آن ها چیزهای محدودی را از میان بردند. اگر حسین در سال 61 به شهادت نمیرسید در سال دیگری از دنیا میرفت. پس خطر اصلی چیست؟ آنان با کشتن حسین چه چیزی را محقق ساختند؟ باید گفت که آنان مرگ حسین (ع) را جاودانه و همیشگی کردند. بنابراین خطر دشمن اول، ظالم اول و طغیانگر اول محدود است.
دشمن دوم: كسانی كه كوشیدند تا آثار حسین را پاك سازند، بنابراین قبرش را از میان بردند و زمینی را كه در آن به خاك سپرده شده بود، به آتش كشیدند و یا مانند بنی عباس حرم امام حسین (ع) را به آب بستند.
اینان مانع عزاداری برای حسین (ع) شدند، چنانكه در عصر عثمانی اینگونه بود. شما و پدرانتان این دوره را دیدهاید. دوران تاریكی بود. هنگامی كه مجلسی بر پا میداشتند، مراقبینی میگماردند، تا رسیدن عمال عثمانی را خبر دهند و عزاداران پراكنده شوند. هم اینان زیارت حسین را منع كردند و برای كسانی كه می خواستند قبر امام حسین را زیارت کنند سختیهای بسیاری میآفریدند. اینها گروه دوم از دشمنان حسین هستند، کسانی که میخواستند اسم حسین و یاد حسین فراموش شود، و آرامگاه حسین و عزاداری بر حسین را از میان رود.
خطر این گروه بیش از گروه اول است، اما در اجرای برنامههایشان، ناتوان ماندند، چنانكه این مسأله در تاریخ روشن شد. ما امروز شاهد گسترش زمانی و مکانی عزاداریهای امام حسین هستیم. امروز دست كم بیش از صد میلیون نفر در عزادارییهای امام حسین(ع) شركت می كنند؛ نه تنها در جهان اسلام، بلكه همچنین در آفریقا. جمعه گذشته در ایام عاشورا، همه خطبهها به اسم امام حسین (ع) برگزار شد؛ در همه جا، در اروپا، در آمریكا و در هر كشوری که دوستداران حسین (ع) زندگی میكنند. امروز صد میلیون نفر و یا بیشتر مجالس حسینی را برپا میكنند. سفر من به گابن با اربعین حسینی مصادف بود و در آنجا سخنرانی مفصلی كردم. در سنگال هم که بودم مجالس مفصلی برپا كردیم. به همین ترتیب در همه كشورها مراسمهای عزاداری امام حسین (ع) در حال گسترش است. این مراسم این جا در لبنان، در بیروت و در مكانهای گوناگون فزونی می یابد، و عمیق تر میشود. بنابراین گروه دوم دشمنان حسین پر خطرتر و ستمكارتر از گروه نخستاند، اما در كارشان ناكام ماندند، ولی خطر اینها از گروه سوم كمتر است.
نوع سوم : در آداب فتوى و صادر كردن حكم
(مطالب مربوط به اين نوع ، طى بيست و شش مسئله ، بيان مى شود):
9- اصلاح و جبران لغزشها و كمبودهاى موجود در نامه استفتاء
آداب پذيرايى :
1 - اما آداب پذيرايى آن است كه اولا تكلف را ترك كند و هرچه در خانه موجود است پيش مهمان بگذارد و اگر چيزى حاضر نبود و مالى در اختيار نداشت نبايد براى پذيرايى قرض بگيرد و خودش را به زحمت بيندازد. اگر موجودى به مقدارى است كه براى خوراك لازم خودش مورد نياز است و در باطن راضى به دادن آن نباشد؛ نبايد براى مهمان بياورد. فضيل ، بارها مى گفت : همين تكلفها باعث جدايى بين مردم مى شود، كسى برادر مؤ منش را دعوت مى كند و در پذيرايى خود را به تكلف مى اندازد، همان تكلف باعث مى شود كه دوباره نيايد. يكى از بزرگان مى گويد: من باكى ندارم ، هر كس از برادران به خانه من بيايند، زيرا خودم را به زحمت نمى اندازم ، بلكه هرچه دارم با آن پذيرايى مى كنم در صورتى كه اگر براى او خودم را به زحمت بيندازم از آمدن او ناراضى و ملول خواهم بود.
يكى از بزرگان نقل مى كند: به منزل برادر مسلمانى وارد مى شدم و او خودش را به زحمت مى انداخت ، گفتم : برادر! نه تو تنها كه هستى چنين غذايى را مى خورى و نه من ؛ پس چرا وقتى به هم مى رسيم غذاى غير معمولى بخوريم ؟ بنابراين يا بايد اين تكلف را از ميان بردارى و يا من از آمدن خوددارى كنم . اين بود كه او تكلف را ترك كرد و بدين وسيله ديدار ما پايدار ماند.
از موارد تكلف آن است كه هر چه در خانه باشد همه را براى مهمان بياورد و به افراد خانواده اجحاف و ستم كند و دل آنها را بيازارد، نقل شده است كه مردى ، حضرت على (ع ) را دعوت كرد، آن حضرت فرمود: با سه شرط دعوت تو را مى پذيرم و مى آيم :
1 - از بازار چيزى نياورى ،
2 - اگر چيزى در خانه هست مضايقه نكنى
3 - به اعضاى خانواده ستم روا ندارى
بعضى از بزرگان از آنچه در خانه داشتند، مقدارى براى مهمان مى آوردند و هيچ نوع خوردنى نبود، مگر اين كه مقدارى از آن را حاضر مى كردند.
شخصى مى گويد: به اتفاق چند نفر بر جابر بن عبداللّه وارد شديم ، جابر مقدارى نان و سركه براى ما آورد و گفت : « اگر ما را از تكلف ، منع نكرده بودند، براى شما خودم را به تكلف مى انداختم .» (1)
شخص ديگرى مى گويد: « هرگاه كسى به ديدن تو آمد، هرچه موجود بود براى پذيرايى او حاضر كن ، اما اگر تو، به ديدن كسى رفتى ، زياد نمان و موجبات اذيت او را فراهم نكن .»
سلمان - رضى اللّه عنه - مى گويد؛ « رسول خدا (ص ) به ما امر كرد كه براى آن كه چيزى در خانه نداريم تا از مهمان پذيرايى كنم خودمان را به مشقت نيندازيم و بايد با آنچه موجود است از او پذيرايى كنيم .» (2)
در حديث يونس - على نبينا و عليه السلام - آمده است كه دوستانش به ديدن او آمدند، پاره نانى و مقدارى سبزى كه خود كاشته بود، چيد و براى ايشان حاضر كرد، سپس گفت : « بخوريد، اگر خداوند عز و جل متكلفان را لعنت نكرده بود، من خودم را براى شما به زحمت مى انداختم .»
-----------------------------------
پاورقى ها :
امام باقرعليه السلام
اَلصَّلاةُ تَثبِيتٌ لِلإخلاصِ تَنزِيهٌ عَنِ الْكِبرِ
نماز موجب استوارى اخلاص و دورى از كبر است
نرمخويى در مقابل ديگران و احترام به زنان :
پيامبر اكرم(ص) فرموده است:
بهترين شما نرمخوترين شما به اطرافيان و بزرگوارترين شما
به زنان است.