تبليغاتX
همیشه بهار

همیشه بهار

مذهبی

حديث قدسی  :

 

يقول الله تعالي : المصلی  يناجيني

 

نمازگزار(هنگام خواندن نماز با من ) نجوا مي کند.

 

( کلمة الله ، ص 255 )

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 12:23 بعد از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

 

داستان قارون در تورات 

 


البته داستان قارون در تورات فعلى به نحو ديگرى آمده ، در اصحاح شانزدهم ، از سفر عدد، مى خوانيم :

 

قورح بن بصهار بن نهات بن لاوى ، و داثان ، و ابيرام ، دو پسر الياب ، و اون ، پسر فالت ، كه از نواده

 

هاى راءوبين بودند، با جمعى از بنى اسرائيل و رؤ ساى ايشان كه دويست و پنجاه نفر مى شدند، در مخالفت

 

 با موسى پافشارى مى كردند، و در روزى مقرر، يك جا جمع شدند، تا عليه موسى و هارون قيام كنند، به

 

موسى و هارون گفتند: تا اينجا هر چه كرديد بس است ، اين جمعيت كه مى بينيد همه شان مقدسند، و در

 

 وسطشان رب قرار دارد، پس چرا بر جماعت رب برترى مى جوييد؟


وقتى موسى اين سخن بشنيد به سجده افتاد، پس قورح و همه مردمش را صدا كرد كه : فردا رب اعلام

خواهد كرد كه او براى چه كسى است ؟ و چه كسى مقدس است ؟ آنگاه آن كسى را كه مقدس تر باشد به

درگاه خود نزديك خواهد كرد، آرى او هر كه را بپسندد به خود نزديك مى كند، اين كار را بكنيد، و محابر قورح

 و همه جماعتش را براى خود بگيريد، و آتشى در آن بيفكنيد، و بر آن بخور دهيد، فردا اين كار را در مقابل

رب انجام دهيد، چون آن مردى كه خدا او را بپسندد او مقدس است ، و همين شما را بس ‍ است اى دودمان

لاوى .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

قَالُواْ يَا هُودُ مَا جِئْتَنَا بِبَيِّنَةٍ وَمَا نَحْنُ بِتَارِكِي آلِهَتِنَا عَن قَوْلِكَ وَمَا نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنِينَ

گفتند اى هود براى ما دليل روشنى نياوردى و ما

براى سخن تو دست از خدايان خود برنمى‏داريم و تو

را باور نداريم

سوره هود آیه 53

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

در معانى الاخبار به سند خود از ابى حمزه ثمالى روایت كرده كه گفت : من با على بن الحسین (علیه السلام ) نماز صبح روز جمعه را خواندم . بعد از آنكه از نماز و تسبیح فارغ شد برخاست تا به منزل برود، من هم به دنبالش ‍ برخاستم و در خدمتش بودم حضرت ، كنیزش را كه سكینه نام داشت ، صدا زد و به او فرمود: از در خانه ام سائلى دست خالى رد نشود، چیزى به او بخورانید، زیرا امروز روز جمعه است . عرض كردم آخر همه سائل ها مستحق نیستند، فرمود: اى ثابت ! آخر مى ترسم در میان آنان یكى مستحق باشد، و ما به او چیزى نخورانیم و ردش كنیم ، آن وقت بر سر ما اهل بیت بیاید آنچه كه بر سر یعقوب و آل یعقوب آمد، به همه آنان طعام بدهید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

 

باب اول :

در فضيلت انس و برادرى و شرايط و درجات و فوايد آن


بدان كه دوستى و دشمنى در راه خدا پيچيده است و با بيانى كه خواهيم كرد واضح و آشكار خواهد شد. توضيح مطلب از اين قرار است كه دوستى و مصاحبت دو نوع است : گاهى اتفاقى پيش آيد، مانند دوستى به علت همسايگى ، هم مكتب يا هم مدرسه بودن يا در بازار و يا در دستگاه سلطنتى و يا در مسافرتها؛ و گاهى منشاء دوستى اختيار و قصد انسان است ، و اين مورد است كه ما در صدد بيان آنيم . اخوت دينى ناگزير جزو اين بخش است ، چون اجر و ثواب ، فقط براى افعال اختيارى است و به افعال غير اختيارى تكليف نكرده اند. مصاحبت عبارت است از همنشينى و آمد و رفت و گفتگو و اينها امورى است كه انسان براى آنها آهنگ كسى را نمى كند مگر وقتى كه او را دوست بدارد، زيرا انسان از كسى كه دوست ندارد دورى مى كند و با او آمد و رفت نمى كند و كسى را كه دوست مى دارد يا خود او را دوست دارد - نه آن كه به وسيله او به محبوبى برسد و مقصودى جز او داشته باشد - و يا آن كه بدان وسيله به مقصودى مى رسد كه آن مقصود يا محدود به دنيا و لذتهاى دنيوى است و يا متعلق به آخرت است و يا به خداى تعالى مربوط مى شود، پس جمعا چهار قسم است .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

 

 

1- قبله حاجات على (ع )

وقتى كه حضرت على (عليه السلام ) در حمل مادر خود فاطمه بن اسد بود چون حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فاطمه بنت اسد را مى ديدند، اگر فاطمه نشسته بود بى اختيار از جاى خود برمى خاست وقتى از جناب فاطمه بنت اسد سؤ ال مى كردند چرا تو با حمل بچه اى كه دارى باز بر مى خيزى ، فرمود: حالت عجيبى در خود مى بينم هر وقت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را مى بينم بچه در رحم من به حركت مى آيد و متوجه مى شوم كه فرزندم قيام نموده لهذا هنگام ديدن آن حضرت بى اختيار بر مى خيزم و چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، در پيش من از طرفى به طرف ديگر مى رود فى الفور جنين من نيز به همان سمت به حركت در مى آيد بنابراين من نيز ناچارم روى خود را بدان طرف نمايم ، لذا حضرت على (عليه السلام ) از حالت و مرتبت حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم منكشف بوده در هنگامى كه هنوز تولد نيافته بود و اين نيست مگر از خواص نفس قدسى (1) لذا اهل تسنن به همين دليل وقتى كه نام مبارك على (عليه السلام ) را به زبان مى آورند مى گويند كرم الله وجهه (خداوند بر مقامش بيفزايد) و فقط درباره على (عليه السلام ) اين جمله را مى گويند ولى درباره ساير صحابه جمله (رضى الله عنه ) مى گويند.

-----------------

1- محقق جلال دوانى ، رساله نورالهدية ، ص 22 و 75؛ محقق دوانى از علماى بزرگ اهل تسنن متوفى 908 ه‍ بوده كه در اواخر عمر شيعه شده و مطالب فوق را در كتاب خود ذكر كرده است .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

 

داستان يوسف (ع ) در روايات 

 

روايت امام سجاد (ع ) درباره داستان يوسف و علت ابتلاى
 
يعقوب به فراق يوسف

در معانى الاخبار به سند خود از ابى حمزه ثمالى روايت كرده كه گفت : من با على بن الحسين (عليه السلام ) نماز صبح روز جمعه را خواندم . بعد از آنكه از نماز و تسبيح فارغ شد برخاست تا به منزل برود، من هم به دنبالش ‍ برخاستم و در خدمتش بودم حضرت ، كنيزش را كه سكينه نام داشت ، صدا زد و به او فرمود: از در خانه ام سائلى دست خالى رد نشود، چيزى به او بخورانيد، زيرا امروز روز جمعه است . عرض كردم آخر همه سائل ها مستحق نيستند، فرمود: اى ثابت ! آخر مى ترسم در ميان آنان يكى مستحق باشد، و ما به او چيزى نخورانيم و ردش كنيم ، آن وقت بر سر ما اهل بيت بيايد آنچه كه بر سر يعقوب و آل يعقوب آمد، به همه آنان طعام بدهيد.
يعقوب رسمش اين بود كه هر روز يك قوچ مى كشت و آن را صدقه مى داد و خود و عيالش هم از آن مى خوردند، تا آنكه وقتى سائلى مؤ من و روزه گير و اهل حقيقت كه در نزد خدا منزلتى داشت در شب جمعه اى موقع افطارش ‍ از در خانه يعقوب مى گذشت ، مردى غريب و رهگذر بود، صدا زد كه از زيادى غذايتان چيزى به سائل غريب و رهگذر گرسنه بخورانيد، مدتى ايستاد و چند نوبت تكرار كرد، ولى حق او را ندادند و گفتارش را باور نكردند. وقتى از غذاى اهل خانه ماءيوس شد و شب تاريك گشت ((انالله )) گفت و گريه كرد و شكايت گرسنگى خود را به درگاه خدا برد و تا صبح شكم خود را در دست مى فشرد و صبح هم روزه داشت و مشغول حمد خدا بود. يعقوب و آل يعقوب آن شب سير و با شكم پر خوابيدند، و صبح از خواب برخاستند در حالتى كه مقدارى طعام از شب قبل مانده بود.
امام سپس فرمود: صبح همان شب خداوند به يعقوب وحى فرستاد كه تو، اى يعقوب ! بنده مرا خوار داشتى ، و با همين عملت غضب مرا به سوى خود كشاندى ، و خود را مستوجب تاءديب و عقوبت من كردى ؛ مستوجب اين كردى كه بر تو و بر پسرانت بلاء فرستم . اى يعقوب ! محبوبترين انبياء نزد من و محترم ترين آنان آن پيغمبرى است كه نسبت به مساكين از بندگانم ترحم كند، و ايشان را به خود نزديك ساخته طعامشان دهد، و براى آنان ملجا و ماوى باشد.


+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

از عالم بزرگوار آقاى حاج سيد فرج اللّه بهبهانى - سلمه اللّه تعالى - كه در سفر حج توفيق ملاقات ايشان نصيب حقير شده بود، شنيدم كه در منزل شفاى مفلوج
ايشان در مجلس تعزيه دارى حضرت سيدالشهداء (ع ) معجزه اى واقع شده پس ‍ خدمت ايشان خواهش شد كه معجزه واقعه را براى بنده بنويسند آن بزرگوار تفصيل را به خط خود مرقوم داشته و ارسال فرمودند در اينجا عين نوشته ايشان به نظر شما مى رسد.
شخصى به نام عبداللّه ، مسقطالراءس او جابرنان است از توابع رامهرمز ولى ساكن بهبهان است و اين مرد در تاريخ 28 شهر محرم الحرام سنه 1383 از يك پا مفلوج گرديد و قدرت بر حركت نداشت مگر به وسيله دو چوب كه يكى را زير بغل راست و ديگرى را زير بغل چپ مى گذاشت و با زحمت ، اندك راهى مى رفت ودر حق او از مؤ منين كمك مى شد براى معاش ، تا اينكه مراجعه كرده به دكتر غلامى و ايشان جواب ياءس داده بودند و بعدا آمد نزد حقير كه وسيله حركتشان را به اهواز فراهم آورم ، وسائل حركت بحمداللّه فراهم گرديد خط سفارش به محضر آيت اللّه بهبهانى ارسال و آن جناب هم پذيرايى فرموده و او را نزد دكتر فرهاد طبيب زاده پزشك بيمارستان جندى شاهپور ارسال داشته پس از عكسبردارى و مراجعه ، اظهار ياءس ‍ كرده و گفته بود پاى شما قابل علاج نيست و در وسط زانوتان غده سرطانى مشاهده مى شود پس با خرج خود او را به بيمارستان شركت نفت آبادان انتقال مى دهد آنجا هم چهار قطعه عكس از پايش برداشته و اظهار داشتند علاج نشدنى است با اين حالت برمى گردد به بهبهان .
عبداللّه مرقوم گويد در خلال اين مدت ، خوابهاى نويد دهنده مى ديدم كه قدرى راحت مى شدم تا اينكه شبى در واقعه ديدم وارد منزل بيرونى شما شده ام و شما خودتان آنجا نيستيد ولى دو نفر سيد بزرگوار نورانى تشريف دارند در زير درخت سيبى كه در باغچه بيرونى ديده مى شودتشريف دارند و در اين اثنا شما وارد شديد بعد از سلام و تحيت آن دوبزرگوار خودشان را معرفى فرمودند يكى از آن دو بزرگوار حضرت امام حسين عليه السلام و ديگرى فرزند آن بزرگوار حضرت على اكبر عليه السلام بودند حضرت ابى عبداللاهّلحسين عليه السلام دو سيب به شما مرحمت فرمودندوفرمودند يكى براى خودت و ديگرى براى فرزندت باشد و پساز دو سال اين دو سيب نتيجه مى دهند و شش كلمه با حضرت حجة بن الحسن - عجل اللّه تعالى فرجه - صحبت مى كند
عبداللّه گفت در اين حال از شما درخواست نمودم كه شفاى مرا از آن بزرگوار بخواهيد يكى از آن دو بزرگوار فرمودند روز دوشنبه ماه جمادى الثانيه ، سنه 84 پاى منبر كه براى عزادارى در منزل فلانى (كه منظور حقير بوده ) منعقد است مى روى و با پاى سالم برمى گردى . از شوق ، از خواب بيدار شدم و به انتظار روز موعود بودم و خواب را براى حقير نقل كرد همان روز دوشنبه ديدم عبداللّه با دو چوب زيربغل آمد و پاى منبر نشست ، خودش اظهار داشت كه پس از يك ساعت جلوس حسكردم كه پاى مفلوجم تير مى كشد، گويى خون در پايم جريان پيدا كرده است ، پايم را دراز كرده وجمع نمودم ديدم سالم شده با اينكه روضه خوان هنوز ختم نكرده بود بپا برخاستم و نشستم بدون عصا! قضيه را به اطرافيان گفتم ، حقير ديدم عبداللّه آمد و با حقير مصافحه نمود، يك مرتبه ديدم صداى صلوات از اهل مجلس بلند شد و ديگر از آن فلج بالكليه راحت شد، پس در شهر مجالس جشن گرفته شد و در روز بعد 22 مهر 43 از ساعت 8 الى 11 صبح در منزل حقير مجلس جشنى به اسم اعجاز حضرت سيدالشهداء عليه السلام گرفته شد و جمعيت كم نظيرى حاضر و عكس بردارى گرديد.
والسلام عليكم ورحمة اللّه
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

جبرئل دل از خواجه عالم برباید

 

با نغمه اکملت لکم دینکم آید

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 10:29 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

أَبُو عَبْدِ اللّهِ الْعَاصِمِيّ عَنْ عَلِيّ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ عَلِيّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ الْجَهْمِ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الرّضَا ع قَالَ ذُكِرَ عِنْدَهُ أَصْحَابُنَا وَ ذُكِرَ الْعَقْلُ قَالَ فَقَالَ ع لَا يُعْبَأُ بِأَهْلِ الدّينِ مِمّنْ لَا عَقْلَ لَهُ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنّ مِمّنْ يَصِفُ هَذَا الْأَمْرَ قَوْماً لَا بَأْسَ بِهِمْ عِنْدَنَا وَ لَيْسَتْ لَهُمْ تِلْكَ الْعُقُولُ فَقَالَ لَيْسَ هَؤُلَاءِ مِمّنْ خَاطَبَ اللّهُ إِنّ اللّهَ خَلَقَ الْعَقْلَ فَقَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَأَقْبَلَ وَ قَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ فَقَالَ وَ عِزّتِي وَ جَلَالِي مَا خَلَقْتُ شَيْئاً أَحْسَنَ مِنْكَ أَوْ أَحَبّ إِلَيّ مِنْكَ بِكَ آخُذُ وَ بِكَ أُعْطِي‏

ترجمه :
 حسن بن جهم گويد: جمعى از ياران ما خدمت حضرت رضعليه

 

 السلام سخن از عقل به ميان آوردند. امام فرمود: ديندارى كه

 

 عقل ندارد اعتنائى به او نباشد. گفتم: قربانت گردم. بعضى از

 

 مردمى كه به امامت قائلند ما نقصى بر آنها نمى‏بينيم در صورتى

 

 كه به اندازه عقلشان عقل شايسته ندارند فرمود: ايشان مورد

 

خطاب خدا نيستند (زيرا خدا عاقل را امر و نهى مى‏كند و به

 

اندازه عقلشان پاداش و كيفر مى‏دهد) خدا عقل را آفريد به او

 

فرمود: پيش آى پيش آمد، برگرد، برگشت فرمود به عزت و

 

جلالم بهتر و محبوبتر از تو چيزى نيافريدم باز خواست و

 

بخششم متوجه تو است.

 

اصول كافى جلد 1 ص :32 رواية: 32

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

دشمنان حسین:

پژوهشگران، منتقدان، فلاسفه، اقتصادانان و پایه‌گذاران مكتب‌های اقتصادی قدیم و جدید، این نبرد را تفسیر كرده اند، درباره آن نظر داده اند و اثرهای آن را برشمرده‌اند. آنان در اظهار نظر خود بر حق هستند زیرا هر کدام به نوعی این نبرد را تعریف کرده اند. آنان در زمانی زندگی می‌کردند که ویژگی بارز نبرد اختلاف طبقاتی بود. من شك ندارم كه اگر آن‌ها در دوره ما زندگی می كردند به این نبرد ویژگی دیگری می دادند. چرا كه این نبردها امروز از چارچوب طبقاتی خارج شده‌اند. این نبردها گاهی میان طبقات است و گاهی درون طبقات مختلف اجتماعی و گاهی میان ملت ها و یا ... است. نمی خواهم در این مورد بحث كنم. آن‌ها آخرین نبردها را تعریف كردند و به آن‌ها عمومیت بخشیدند و گفتند همه تاریخ، از ابتدا تا انتها، نتیجه این مبارزه و نبرد است.
اما واقعیت این است كه نبرد حقیقی میان ستم‌پیشه و ستم‌دیده است، زیرا كه ستم شكل‌های گوناگونی دارد. گاهی ظلم حالت شخصی دارد. كسی دیگری را می زند، شوهری همسرش را می زند، برادری برادرش را می زند و یا شخصی به همسایه اش آزار می رساند. این نبردها شخصی است.

گاهی ستم ویژگی دیگری می یابد. استعمار ستمی سیاسی است و استعمار‌گران به مردم ستم می كنند؛ آزادی و سرزمین و وطنشان را غصب می‌کنند. این چیزها را گاهی به كمك سیاست می گیرند، و گاهی با شمشیر. این نوع ستم، نبرد میان ظالم و مظلوم را تصویر می كند، و استعمارگر و استعمار شده را.
گاهی نبرد ویژگی اقتصادی می یابد؛ استثمار كننده و استثمار شونده. گروهی با فریب و زور و ربا اموال دیگران را می دزدند. ربا در قدیم رواج داشت؛ چه پیش از اسلام، چه پس از اسلام، حتی امروز هم وجود دارد. گروهی با سوء استفاده از مال و امکاناتی که دارند، اموال و تلاش دیگران را تصاحب می‌كنند. این نوع دیگری از ستم است، نبرد میان استثمار كننده واستثمار شونده.

گاهی نبرد با ویژگی فرهنگی و فكری خود را می‌نمایاند. یكی از متفکران این ستم را «استحمار» می‌نامد. استحمار یعنی این‌كه می‌خواهند مردم را نادان نگه دارند. مردم چیزی نفهمند و نادان بمانند. در این‌جا نیز ستمكار عقل و اندیشه و آگاهی و احساس ستمدیده را نادیده می گیرد.در این جا نیز نبرد پا برجاست.
قرآن كریم همه انواع ستم را معرفی می‌كند، و همه ستمدیدگان را با هم می‌خواند: «و نرید أن نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم أئمة و نجعلهم الوارثین» [قصص/ 5] ( و ما بر آن هستیم که بر مستضعفان روی زمین نعمت دهیم و آنان را پیشوایان سازیم و وارثان گردانیم.) استضعاف یعنی گروهی، گروهی دیگر را ضعیف بشمارد، و دارایی و اندیشه آن‌ها را غصب كند. نگاه تاریخی قرآن كریم می‌گوید در زمین مردم دو گروه اند؛ یا ظالم‌ یا مستضعف. این دو گروه در برابر هم قرار می گیرند، ستم فزونی می‌یابد، ظالم طغیان می‌كند، چیره می‌شود و سرانجام حكم می‌راند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

 
خاک کرب وبلااز چه رو سخن نمیگو یی

رازهای خفته در خود را بمن نمیگو یی


+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 7:50 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

مرگ  

مرگ اگر مرد است گو نزد من آى
تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ
من از او عمرى ستانم جاودان
او زمن دلقى ستاند رنگ رنگ

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 7:15 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

جام عشق

گر جام عشق دم زند آتش در اين عالم زند


اين عالم بى اصل را چون ذره ها بر هم زند


عالم همه دريا شود دريا زهيبت لا شود


آدم نماند و آدمى گر خويش بر آدم زند

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 7:11 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

وقت آن آمد كه من عريان شوم


جسم بگذارم سراسر جان شوم


آنچه غير از شورش و ديوانگى است


اندر اين ره روى در بيگانگى است


آزمودم مرگ من در زندگى است


چون رهم زين زندگى پايندگى است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 7:5 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

هر قيام و نهضتى عمدتا از دو بخش (خون ) و(پيام ) تشكيل مى گردد مقصود از بخش خون , مبارزات خونين و قيام مسلحانه است كه مستلزم كشتن و كشته شدن و جانبازى در راه آرمان مقدس است
مقصود از بخش پيام نيز, رساندن و ابلاغ پيام انقلاب و بيان آرمانها و اهداف آن است
در پيروزى يك انقلاب اهميت بخش دوم كمتر از بخش اول نيست , زيرا اگر اهداف و آرمانهاى يك انقلاب در سطح جامعه تبيين نشود, انقلاب از حمايت و پشتيبانى مردم برخوردار نمى گردد و در كانون اصلى خود به دست فراموشى سپرده مى شود و چه بسا گرفتار تحريفها و دگرگونيها توسط دشمنان انقلاب مى گردد
با بررسى قيام مقدس امام حسين ـ عليه السلام ـ اين دو بخش كاملا در آن به چشم مى خورد, زيرا انقلاب امام حسين ـ عليه السلام ـ تا عصر عاشورا مظهر بخش اول يعنى بخش خون و شهادت و ايثار خون بود و رهبر و پرچمدار آن نيز خود حسين بن على ـ عليه السلام ـ در حالى كه بخش دوم آن از عصر عاشورا آغاز گرديد و پرچمدار آن امام زين العابدين و زينب كبرى ـ عليهما السلام ـ بودند كه پيام انقلاب و شهادت سرخ آن حضرت و يارانش را با سخنان آتشين خود به اطلاع افكار عمومى مى رساندند و طبل رسوايى حكومت پليد اموى را به صدا در آوردند
با توجه به تبليغات بسيار گسترده و دامنه دارى كه حكومت اموى از زمان معاويه به بعد بر ضد اهل بيت (بويژه در منطقهء شام ) به راه انداخته بود, بى شك اگر باز ماندگان امام حسين ـ عليه اسلام ـ به افشاگرى و بيدار سازى نمى پرداختند, دشمنان اسلام و مزدوران قدرتهاى وقت , قيام و نهضت بزرگ و جاويدان آن حضرت را در طول تارخ لوث مى كردند و چهرهء آن را وارونه نشان مى دادند. همچنانكه برخى از آنان به امام حسن ـ عليه السلام ـ تهمت زده ];ّّ گفتند: در اثر ذات الريه و سل از دنيا رفت ! عده اى ديگر هم ادعا مى كردند كه حسين بن على ـ عليه السلام ـ با سرطان از دنيا رفت !! ما تبليغات گستردهء بازماندگان حضرت سيد الشهدا ـ عليه السلام ـ در دوران اسيرى كه كينه توزى سفيهانه ء يزيد چنين فرصتى را براى آنان پيش آورده بود, اجازهء چنين تحريف و خيانتى را به دشمنان حسين ـ عليه السلام ـ نداد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 6:55 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

شيعه بايد آبها را گل كند  

خط سوم را به خون كامل كند

خط سوم خط سرخ اولياست  

كربلا بارزترين منظور ماست

شيعه يعني تشنه جام بلا  

شيعگي يعني قيام كربلا

شيعه يعني بازتاب آسمان  

بر سر ني جلوه ي رنگين كمان

از لب ني بشنوم صوت تو را  

صوت « اني لا اري الموت» تو را

شيعه يعني امتزاج ناز و نور  

شيعه يعني رأس خونين در تنور

شيعه يعني هفت وادي اضطراب  

شيعه يعني تشنگي در شط آب

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 6:48 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

 

 

..:::  ماه محرم رو به همه تسلیت میگم :::..

 

   

عشقم عشق حسين

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 6:18 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

آمده بر در گدايت يا حسيـن


ميزنم از دل صدايت يا حسين


دل حريم عشق تو بايد شود


کن دلم را کربلايت يا حسين


خالق عشق و محبت ياحسين


اي قتيل دشت غربت ياحسين


اي گل صحـرانـورد فـاطمــه


اي صفـاي آل عتـرت ياحسين


اي که جانت سوخت از لب تشنگي


اي فداي کام خشکت يا حسين


آنقدر سوز عطش بالاگرفت


تاکه شد بي نور چشمت يا حسين


کودکانت روي خاک افتاده اند


من چه گويم زين مصيبت يا حسين

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 6:9 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

 

امام سجاد (عليه ‌السلام):
خَفِ اللهَ لِقُدْرَتِهِ عَلَیکَ وَاستَحیِ مِنْهُ لِقُربِهِ مِنْکَ.
از قدرت خداوند بر خویش بترس و از نزدیکی‌اش به تو حياء داشته باش.

Fear the Divine Power upon yourself and be ashamed [of committing sins], for He is near to you.

بحار الأنوار، ج 78، ص 160

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 6:2 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

امام باقر (ع ) :

 

الصلاة بيت الاخلاص

 

نماز (حقيقی وکامل ) جايگاه و

 

خانه اخلاص است .

 

( ميزان الحکمة ، ج 5، ص .375 بحار الانوار، ج ,78 ص 183 )

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27ساعت 8:25 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

موسى (عليه السلام ) سر از سجده برداشت ، و به زمين فرمود: قارون و اطرافيانش را بگير، زمين آنان را تا اعقاب پاهايشان در خود فرو برد، همينكه وضع را چنين ديدند، از در التماس فرياد زدند: اى موسى اى موسى ! موسى (عليه السلام ) مجددا فرمان داد بگير ايشان را، پس زمين آنان را تا گردنهايشان فرو برد، مجددا فريادشان به يا موسى يا موسى بلند شد، بار سوم موسى (عليه السلام ) فرمان داد كه بگير ايشان را، پس زمين همه شان را در خود فرو برد، و خداى تعالى به موسى وحى فرستاد كه : بندگان من هر چه تو را خواندند و تضرع كردند اجابت نكردى ، به عزتم سوگند اگر مرا مى خواندند اجابتشان مى كردم .
ابن عباس مى گويد: اين است معناى آيه شريفه كه مى فرمايد:
((فخسفنا به و بداره الارض ))
كه زمين قارون و اتباعش را تا طبقه تحتانى خود فرو برد.
مؤ لف : در كتاب مزبور از عبد الرزاق ، و ابن ابى حاتم ، از ابن نوفل هاشمى ، نيز همين قصه روايت شده ، چيزى كه هست در روايات مذكور آمده كه آن زن را در مجلس قارون آوردند، تا به عنوان شكايت از موسى آن تهمت را پيش قارون بزند، ولى وقتى حضور بهم رسانيد، نزد همه حضار شهادت داد به برائت موسى ، و اين خبر به گوش موسى رسيد، و نزد خدا از قارون و رفقايش شكوه كرد، خدا هم او را بر قارون مسلط كرد.
مرحوم قمى در تفسير خود در اين داستان گفته : موسى (عليه السلام ) خودش نزد قارون آمد، و حكم زكات را به وى ابلاغ نمود، قارون او را استهزاء كرده و از خانه اش بيرون راند، موسى (عليه السلام ) نزد پروردگارش ‍ از رفتار قارون شكوه كرد، خدا هم او را بر وى مسلط ساخت و زمين به فرمان وى قارون و خانه اش را در خود فرو برد.
ليكن اين روايت به خاطر اينكه حرفهاى ناپسندى دارد، و از نظر سند هم موقوف و بريده است از ايراد همه آن خوددارى كرديم ، دو روايت ابن عباس و ابن نوفل نيز موقوفند يعنى از صحابى نقل كردند نه از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ).
علاوه بر اين روايت ابن عباس بغى و ستمكارى قارون را نسبت به موسى دانسته ، در حالى كه قرآن فرموده :
((فبغى عليهم ))، قارون بر بنى اسرائيل ستم كرد، و نيز روايت مى گويد: علمى كه قارون داشته علمى بوده كه با درس خواندن فرا گرفته ، و آيه قرآن همان طور كه گفتيم ظاهر در اين است كه : مراد از علم به علم قارون ، علم به راه هاى جمع آورى ثروت و امثال ثروت است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27ساعت 8:22 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

وَيَا قَوْمِ اسْتَغْفِرُواْ رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُواْ إِلَيْهِ يُرْسِلِ السَّمَاء عَلَيْكُم مِّدْرَارًا وَيَزِدْكُمْ قُوَّةً إِلَى قُوَّتِكُمْ وَلاَ تَتَوَلَّوْاْ مُجْرِمِينَ

و اى قوم من از پروردگارتان آمرزش بخواهيد

سپس به درگاه او توبه كنيد [تا] از آسمان بر شما

بارش فراوان فرستد و نيرويى بر نيروى شما

بيفزايد و تبهكارانه روى بر مگردانيد

 

سوره هود آیه 52

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27ساعت 8:16 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

يـكـى از عـلـمـاى وارسـتـه , كلاس درسى داشت و از ميان شاگردانش به نوجوانى بيشتر احترام مـى گـذاشـت .
روزى يـكـى از شاگردان از آن عالم پرسيد: چرا بى دليل , اين نوجوان را آن همه احترام مى كنيد؟ آن عالم دستور داد چند مرغ آوردند.
آن مرغ ها را بين شاگردان تقسيم نمود و به هر كدام كاردى داد و گفت : هريك از شما مرغ خود رادر جايى كه كسى نبيند ذبح كند و بياورد.
شاگردان به سرعت به راه افتادند و پس از ساعتى هر يك از آنها,مرغ ذبح كرده خود را نزد استاد آورد, اما نوجوان مرغ را زنده آورد.
عالم به او گفت : چرا مرغ را ذبح نكرده اى ؟ او در پـاسخ گفت : شما فرموديد مرغ را در جايى ذبح كنيد كه كسى نبيند, من هر جا رفتم ديدم خداوند مرا مى بيند.
شاگردان به تيزنگرى و توجه عميق آن شاگرد برگزيده پى بردند,اورا تحسين كردند و دريافتند كه آن عالم وارسته چرا آن قدر به اواحترام مى گذارد.
مجموعه ورام , ص 235 .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27ساعت 8:14 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

 

باب اول :

در فضيلت انس و برادرى و شرايط و درجات و فوايد آن

از امام صادق (ع ) نقل شده است كه فرمود:


« دو نفر مؤ من هرگز با هم ملاقات نكرده اند، مگر آن كه

 هر كدام از آنها علاقه مندتر به برادر دينى اش بوده بهترين

 آنهاست .» (1)


از آن حضرت است كه فرمود: « هر كس دوستى و دشمنى

 اش در راه دين و بر اساس دين نباشد، دين ندارد.» (2)

بيان معناى برادرى در راه خدا و تشخيص آن از برادرى به

 خاطر دنيا


1- همان ماءخذ، ج 2، ص 127، شماره 15.
2- كافى ، ج 2، ص 127، شماره 15.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27ساعت 8:8 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

كودك خوش اقبال و فرخنده

جابر گويد: امام باقر (عليه السلام ) به من خبر داد: يكى از زنان طايفه بنى هلال ، دايه حضرت على (عليه السلام ) بود كه در زمان شيرخوارگى حضرت در خيمه خود به او شير مى داد و نگهداريش مى كرد، آن زن پسرى هم داشت كه برادر همشير على (عليه السلام ) به حساب مى آمد ولى سنش يازده ماه و چند روز از على بزرگتر بود در كنار خيمه آنان چاهى قديمى قرار داشت روزى آن طفل بر لب چاه آمد و سر خود را داخل آن نمود على (عليه السلام ) نيز مصمم شد به دنبال او برود، پاى على (عليه السلام ) به ريسمانهاى خيمه پيچيده شد و آنگاه طنابها را كشيد تا خود را به برادر رضاعى خود برساند آنگاه به يك پا و دست او چسبيد به حالتى كه دست او را در دهان و پايش را به دست گرفت تا از فرو افتادن او در چاه آب جلوگيرى كند. در همين حال مادر رضاعى على (عليه السلام ) از راه رسيد و صحنه را مشاهده كرد و شيون كنان فرياد زد: اى اهل قبيله ام ، اى طايفه ام بيائيد، چه بچه فرخنده و مباركى !! على فرزندم را نگه داشته تا در چاه نيفتد سپس دو كودك را از سر چاه دور كرد مردم نيز از نيروى طفلى با آن سن و سال در شگفتى فرو رفته بودند، كه با بند شدن پاى على (عليه السلام ) به طنابهاى خيمه چگونه خود را كشيده تا دستش را به برادرش برساند لذا بدين جهت مادر رضاعيش او را ميمون ناميد يعنى مبارك و فرخنده و آن كودك در ميان طايفه بنى هلال به معلق ميمون شهرت يافته بود.(1)

1- معانى الاخبار، ج 1، ص 140.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27ساعت 7:57 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

داستان يوسف (ع ) در روايات 
چند روايت درباره رؤ ياى يوسف (ع ) 
قمى در تفسير خود گفته : و در روايت ابى الجارود از ابى جعفر (عليه السلام ) آمده كه فرمود: تاءويل اين رويا اين است كه به زودى پادشاه مصر مى شود و پدر و مادر و برادرانش بر او وارد مى شوند. شمس ، مادر يوسف ((راحيل )) است ، و قمر، يعقوب ، و يازده ستاره ، يازده برادران اويند، وقتى وارد بر او شدند و او را ديدند خدا را از روى شكر سجده كردند، و اين سجده براى خدا بود.
و در الدّرالمنثور است كه ابن منذر از ابن عباس در ذيل جمله ((احد عشر كوكبا)) آورده كه گفت : اين يازده كوكب ، برادران وى و شمس مادرش ، و قمر پدرش بود، و مادر او ((راحيل )) يك سوم زيبايى را داشت .
مؤ لف : اين دو روايت بطورى كه ملاحظه مى كنيد شمس را به مادر يوسف تفسير مى كنند و قمر را به پدرش ، و اين خالى از ضعف نيست . و چه بسا روايت شده كه آن زنى كه با يعقوب وارد مصر شد خاله يوسف بود، نه مادرش ، چون مادرش قبلا از دنيا رفته بود، در تورات هم همينطور آمده .
و در تفسير قمى از امام باقر (عليه السلام ) روايت آورده كه فرمود: يوسف يازده برادر داشت ، و تنها برادرى كه از يك مادر بودند شخصى به نام ((بنيامين )) بود. آنگاه فرمود: يوسف در سن نه سالگى اين خواب را ديد و براى پدرش نقل كرد، و پدر سفارش كرد كه خواب خود را نقل نكند.
مؤ لف : و در بعضى روايات آمده كه او در آن روز هفت ساله بوده ، در تورات دارد كه شانزده ساله بوده ولى بعيد است .
و در داستان روياى يوسف روايات ديگرى نيز هست كه پاره اى از آنها در بحث روايتى آينده خواهد آمد - ان شاء الله
.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27ساعت 7:51 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

چند نفر از سادات نجف آباد اصفهان به خدمت مرحوم بيدآبادى - اعلى اللّه مقامه آمده و گفتند چشمه آبى كه از دامنه كوه جارى مى شد و مورد بهره بردارى اهالى بود، چندى است خشكيده و ما در زحمت هستيم ، دعايى كنيد تافرج شود.
آن بزرگوار آيه شريفه :(لَوْ اَنْزَلْنا هذَالقُرْآنَ عَلى جَبَلٍ) (اواخر سوره حشر) را بر رقعه اى نوشته به آنها داده و فرمود اول شب آن را بر قله آن كوه گذارده و برگرديد، آنها چنين كردند و چون به خانه خود رسيدند، صداى مهيبى از كوه بلند شد كه همه اهالى شنيدند و چون صبح بيرون آمدند، چشمه آب را جارى ديدند و شكر خداى را به جا آوردند.
نكته اى قابل توجه
چند داستانى كه از مرحوم بيدآبادى - اعلى اللّه مقامه - و نظاير آن كه ذكر شد مبادا موجب تعجب يا خداى نكرده انكار خواننده عزيز گردد؛ زيرا
اولا: اينگونه امور و بالاتر از آنها از مراتب دانايى و توانايى و مباركى وجود اصحاب ائمه : مانند جناب سلمان و ميثم و رشيد هجرى و جابر جعفى و همچنين از روات اخبار و علماى اخيار مانند سيد بحرالعلوم و سيد باقر قزوينى و ملامهدى نجفى آنقد رنقل گرديده و در كتب معتبره ثبت شده كه هيچ قابل انكار نيست (براى زيادتى اطلاع از اين موضوع به كتاب رجال ممقانى كه مفصلا حالات اصحاب ائمه و روات اخبار را ذكر فرموده يا كتاب قصص العلماء كه كرامات بعض علما را نقل كرده است مراجعه شود).
جريان آب چشمه
ثانيا: صدور كرامات از بزرگان دين سبب مى شود كه شخص از دانستن آنها به عظمت و مقام شامخ امام (ع ) پى ببرد و بفهمد كه مقامات آنها بزرگتر از اين است كه كسى بر آنها اطلاع يابد؛ زيرا جائى كه اشخاص به واسطه تبعيت تام از ايشان از دانايى و توانايى و اجابت دعوات به چنين مقامى مى رسند پس احاطه علمى و توانائى امام عليه السلام چگونه است چون مسلم است كه هر صاحب مقامى از روحانيت ريزه خور خوان احسان امام عليه السلام است كه قطب عالم وجود و قلب عالم امكان و مصدر جميع امور است و از تصديق به عجز از ادراك مقام امام عليه السلام يقين مى شود به عجز از ادراك احاطه علمى و قدرت بى پايان حضرت رب الارباب و مجيب الدعوات جل جلاله كه خالق امام عليه السلام و عطا كننده مقام ولايت به او است .
خلاصه ، دانستن اين داستانها موجب زيادتى معرفت و بصيرت مقام امام عليه السلام و عظمت حضرت رب الانام است .
ثالثا: اين داستانها ونظاير آنها موجب تصديق و يقين به صدق فرمايش و وعده هاى خدا و رسول و ائمه : در باره اهل تقواست و اينكه نفوس مستعد هرگاه در انجام تكاليف شرعى نهايت مواظبت را بنمايند و در آوردن جميع واجبات و ترك كردن جميع محرمات جدى باشند، به مقاماتى مى رسند كه فوق ادراك عقول جزئى بشرى است . و ملائكه ، خدمتگزار ايشان مى شوند و هرچه از خدا بخواهند به آنها عنايت مى فرمايد و غير اينها از آثارى كه در كتب روايات رسيده خصوصا در ابواب كتاب الايمان والكفر از اصول كافى ونقل آنها منافى وضع اين رساله است ، تنها حديث معتبرى كه عامه و خاصه از رسول خدا9 روايت كرده اند براى مزيد اطلاع خواننده عزيز نقل مى گردد.
رسول خدا(ص ) فرمود كه : خداوند عزوجل فرموده است هركس دوستى از دوستان مرا اهانت كند هرآينه براى نبرد با من كمين كرده است و هيچ بنده با عملى به من نزديك نشود كه محبوبتر باشد نزد من از عمل بدانچه بر او واجب كرده ام و به راستى او با انجام نوافل (مستحبات ) به من تقرب جويد تا آنجا كه او را دوست دارم و چون او را دوست داشتم گوش او شوم كه با آن بشنود و چشم او شوم كه با آن ببيند و زبان او شوم كه با آن بگويد و دست او شوم كه با آن كار كند و از خود دفاع نمايد، اگر مرا بخواند اجابتش كنم و اگر از من خواهشى كند به او ببخشم .(1)
در شرح اين حديث مبارك ، علما وجوهى بيان كرده اند كه علامه مجلسى در مرآت العقول آنها را نقل فرموده و خلاصه مستفاد از حديث آن است كه ممكن است شخص به واسطه التزام به واجبات و مواظبت به مستحبات محبوب و مقرب درگاه حضرت آفريدگار شود و چون چنين شود چشمش ، چشم بيناى خدا مى شود پس آنچه را ديگران نمى بينند او از پشت هزاران پرده مى بيند و آنچه را ديگران نمى شنوند او مى شنود بلكه امور معنوى و صور ملكوتى و نغمه هاى غيبى كه از حس ديگران پنهان است براى او آشكار است .
بالجمله خواننده عزيز بداند آنچه در اين داستانها و نظاير آن را مى خواند يا مى شنود نسبت به آنچه خداوند وعده داده و ذخيره فرموده از مقامامت عالى و درجات روحانيت براى بندگان نيكوكار و مقربين مانند قطره است نسبت به دريا چنانچه مضمون حديث قدسى است .(2)

1- ((قالَ رَسُولُ اللّه (ص ) قالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ مَنْ اَهانَ لى وَلِيّا فَقَدْ اَرْصَدَ لِمُحارِبَتى وَما تَقَرَّبَ اِلَىَّ عَبْدٌ بِشَىْءٍ اَحَبُّ اِلَىَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَيْه وَاَنَّهُ لَيَتَقَّرَبُ اِلَىَّ بِالنّافِلَةِ حَتّى اُحِبَّهُ فَاِذا اَحْبَبتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذى يَسْمَعُ بِهِ وَبَصَرَهُ الَّذى يَبْصُر بِهِ ولِسانَهُ الَّذى يَنْطِقُ بِهِ وَيَدَهُ الَّذى يَبْطِشُ بِها اِنْ دَعانى اَجَبْتُهُ وَاِنْ سَئَلَنى اَعْطَيْتُهُ))،(اصول كافى ، باب من اذى المسلمين واحتقرهم ، ج 2، ص 263 حديث 7.
2- ((اَعْدَدْتُ لِعِبادِىَ الصّالِحينَ مالاعَيْنٌ رَاءَتْ وَلا اُذُنْ سَمِعَتْ وَلا خَطَرَ عَلى قَلْبِ بَشَرٍ))، (حديث قدسى
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27ساعت 7:48 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

آئین پیمبر به نهایت شده کامل

 

ابلاغ رسالت به ولایت شده کامل

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27ساعت 7:43 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

عَلِيّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ مُوسَى بْنِ إِبْرَاهِيمَ الْمُحَارِبِيّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُوسَى عَنْ مُوسَى بْنِ عَبْدِ اللّهِ عَنْ مَيْمُونِ بْنِ عَلِيّ‏ٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللّهِ ع قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع إِعْجَابُ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ دَلِيلٌ عَلَى ضَعْفِ عَقْلِهِ

 

ترجمه :


 و نيز فرمود: خود بينى انسان دليل بر سستى

 

خودش مى‏باشد.

 

اصول كافى جلد 1 صفحه: 32 روايه: 31

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27ساعت 7:38 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

دشمنان حسین:

دشمن سوم: این گروه بر آن بودند تا چهره حسین را مخدوش کنند، و واقعه كربلا را در سالگردها و عزاداری‌ها نگه دارند، و آن را در گریه و اندوه و ناله منحصر كنند. ما بر حسین بسیار می‌گرییم، اما هرگز در گریه متوقف نمی شویم. مویه ما برای نو كردن اندوه‌ ها و كینه‌ ها و میل به انتقام و خشم بر باطل است، این‌ها انگیزه ما برای گریه است.
چرا به خاک افکنده شدن امام حسین را یاد می كنیم و آن را در مقاتل می‌ خوانیم؟ ناله‌ها و شیون‌های دلخراش! ماجرا را صحنه به صحنه می ‌خوانیم تا واقعیت را پیش رو آوریم، و خطر ستم‌پیشگان و سنگدلی‌شان را دریابیم، و همچنین ابعاد فداكاری و قدرت آن را بفهمیم. پس ما تنها به شیون بسنده نمی‌كنیم، و حسین را تنها شهید اشك‌ها نمی‌دانیم. و برآنیم كه تكلیف ما فقط با عزاداری‌های ما به انجام نمی‌رسد. اگر در تاریخ نبرد میان حق و باطل واقعه کربلا را از جمود خارج سازیم و آن را به گذشته پیوند دهیم، به طور طبیعی حادثه به آینده هم پیوند می خورد. چنان‌كه می‌گوییم حسین وارث آدم و نوح و موسی و عیسی است، و امام صادق و باقر و رضا (ع) میراث‌دار او هستند، و هر كسی كه با باطل می‌ستیزد و همه توان و حیات خود را در راه دفاع از حق تقدیم می‌كند میراث‌دار اوست.

حق و باطل از ازل با هم در ستیز بودند. این مسأله سنت خداوند در خلقش است. آدمی خیر و شر را می‌شناسد، چنان‌كه در قرآن آمده است:«فألهما فجورها و تقواها» [شمس/ 28] (سپس بدی ها و پرهیزگاری را به او الهام کرد.) خداوند سبحان است كه به من آموخت و الهام كرد و روح در من دمید, و مرا آفرید. من خیر و شر را درمی‌یابم، و هم توانا بر خیر و هم توانا بر شر هستم: «و هدیناه السبیل اما شاكراً و اما كفورا»[انسان/3] ( راه را به او نشان دادیم، یا سپاسگزار باشد یا ناسپاس.)این سنت خداوند است كه در هستی هم امكان انجام دادن خیر هست و هم شر. ما راه خیر را، چشم‌بسته و بدون آگاهی از شر، نمی‌پیماییم. آدمی در هر موقعیتی كه قرار می‌گیرد، خودش را در برابر دو گزینه مختار می بیند؛ چیزی هست كه او را به خیر می خواند، و چیزی دیگر كه او را به شر دعوت می‌کند. او در هر موقعیتی خود را در نبردی آزاد می بیند، كه می تواند خیر را برگزیند، و یا در چاه شر سقوط کند. اگر خیر را برگزیند، كامل می‌شود، زیرا این گزینش پس از ستیزی ویرانگر و درونی بوده است.

انسان همچون زنبور نیست. زنبور تنها می‌تواند عسل بسازد. آدمی مثل گوسفند، حیوانات سودمند یا خورشید نیست. این‌ها فقط توانایی کار خیر دارند. اما آدمی هم توانایی انجام دادن خیر دارد و هم شر. بنابراین سنّت آفرینش خداوند وجود احساس خیر و شر در نفس انسان، و وجود خیر و شر در عالم خارج است. پس آدمی در هر موضعی در برابر دو گزینه قرار دارد.
وجود خیر و شر دو جبهه ابدی و ازلی را می‌سازند. جدّمان، حضرت آدم، برگزیده خدا، جبهه اصلی را رهبری كرد. نبرد میان قابیل و هابیل صورت پذیرفت. می‌توان گفت این ستیز نبردی نمادین یا حقیقتی تاریخی است، فرقی نمی‌کند، آن چه مهم است بازتاب این نبرد برای ماست. قرآن نیز نبرد هابیل و قابیل را بیان می كند. در این نبرد، جبهه كوچك خیر، در برابر جبهه كوچك شر قرار می گیرد. گستره این نبرد محدود است. میان دو برادر كه از یك پدر و یك مادر هستند، نبرد روی می دهد. قابیل، هابیل را می‌كشد. هابیل در زیر خاك دفن می شود. پس از آن نبرد آغاز و از همان لحظه اول به خون آغشته شد. این نبرد پردامنه آغاز شد، تا از همان زمان و تا امروز و تا ابد در برابر آدمی تجربه ای قرار دهد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27ساعت 7:33 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

دادند جان تا در بر جانانه رفتند

دادند جان تا در بر جانانه رفتند


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27ساعت 7:30 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

عاقبت اين عشق هلاکم کنــــــــــــد

درگذرکوي توخاکم کنــــــــــــــــــــــد


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27ساعت 7:17 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

عالم همه محو از گل رخسار حسین است


ذرات جهان در عجب از کار حسین است


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27ساعت 6:31 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

شهید
امام صادق (عليه ‌السلام):
مَنْ قُتِلَ في سَبيلِ اللهِ لَمْ يُعَرِّفْهُ اللهُ شَيْئاً مِنْ سَيِّئاتِهِ.
آنکه که در راه خدا کشته می‌شود، خداوند هیچ یک از گناهانش را (برای دیگران) آشکار نمی‌سازد.

If a person is slain in the cause of Allah, none of his sins will be made known (to people) by God.

كافی، ج 5، ص 54

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27ساعت 6:26 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

رواياتى درباره داستان قارون 

در الدر المنثور است كه ابن ابى شيبه در كتاب مصنف و ابن منذر، ابن ابى حاتم ، حاكم - وى حديث راصحيح دانسته - و ابن مردويه ، از ابن عباس ‍ روايت آورده اند كه گفت : قارون مردى از قوم موسى (عليه السلام )، و پسر عموى آن جناب بود، و همواره در جستجوى علم بود، تا آنكه علم بسيارى جمع آورى نمود، و همچنان به كار خود ادامه داد تا روزى كه بر موسى (عليه السلام ) طغيان كرد، و به وى حسد ورزيد.
موسى (عليه السلام ) به او فرمود: خداى تعالى به من دستور داده كه از بندگانش زكات بگيرم ، تو هم بايد زكات مالت را بدهى ، قارون از اطاعت اين دستور سرباز زد، و به مردم گفت : موسى (عليه السلام ) مى خواهد مال مردم را بخورد، اول دم از نماز زد، شما اطاعتش كرديد، و دستورهايى ديگر داد همه را اطاعت كرديد، آيا باز او را اطاعت مى كنيد و اموالتان را به او مى دهيد، مردم گفتند: نه ما نمى خواهيم به اين كار تن در دهيم ، ولى چه چاره اى داريم ؟ گفت : من نظرم اين است كه بفرستم به سراغ يكى از زنان فاحشه بنى اسرائيل ، و وقتى آمد او را تحريك كنيم ، و به سر وقت موسى بفرستيم كه او را متهم كند به اينكه خواسته اى با من زنا كنى .
مردم اين نظريه را پسنديده ، شخصى نزد آن زن فاحشه فرستادند و بدو گفتند: اگر شهادت دهى كه موسى با تو زنا كرده است هر چه بخواهى به تو مى دهيم ، زن پذيرفت .
قارون نزد موسى (عليه السلام ) آمد، و گفت : دستور بده بنى اسرائيل جمع شوند، و آنان را به آنچه خدايت فرموده آگاه كن ، موسى (عليه السلام ) قبول كرد، و بنى اسرائيل را جمع كرد، و به ايشان فرمود: شما را جمع كرده ام تا به اطلاعتان برسانم كه پروردگارم چه دستوراتى داده ، بنى اسرائيل گفتند: چه دستور داده ؟ فرمود: مرا دستور داده تا به شما بگويم تنها خدا را بپرستيد، و چيزى را شريك او مگيريد، و صله رحم كنيد، و چه و چه كنيد، تا آنكه فرمود: و اينكه اگر كسى زنا كرد در صورتى كه زن داشته باشد سنگسارش ‍ كنيد، گفتند: هر چند كه خودت باشى ؟ فرمود بله اگر خودم نيز زنا كنم بايد سنگسار شوم ، گفتند: خوب تو زنا كرده اى ، و بايد سنگسار شوى ، موسى (عليه السلام ) با تعجب پرسيد: من زنا كرده ام ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

يَا قَوْمِ لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِنْ أَجْرِيَ إِلاَّ عَلَى الَّذِي فَطَرَنِي

أَفَلاَ تَعْقِلُونَ

اى قوم من براى اين [رسالت] پاداشى از شما درخواست نمى‏كنم پاداش من جز بر عهده

 كسى كه مرا آفريده است نيست پس آيا نمى‏انديشيد

سوره هود آیه 51

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26ساعت 12:44 بعد از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

مـردى بـا آن كـه پـدرش از مـؤمنان بود, خدا و معاد را انكار مى كردوبه

 

 هيچ يك از اصول و فروع مذهبى پاى بند نبود.


شخصى از او پرسيد:چه شده است كه با داشتن چنين پدر مؤمن و با

تقوايى , توچنين از آب در آمدى ؟ مـرد جـواب داد: اتـفـاقـاپدرم باعث

شده است كه چنين باشم .


يادم مى آيد زمانى كه هنوز كودك نـوپـايـى بـودم , هر سحر, پدرم با

زور مرااز خواب بيدار مى كرد تا وضو بگيرم و مشغول نماز و دعا

شـوم .


ايـن كـاراو آن قـدر بـر مـن سنگين و طافت فرسا مى آمد كه كم كم از

عبادت و نمازمتنفر گرديدم و با آن كه سال ها از آن ماجرا مى گذرد,

هنوز به هيچ يك ازمقدسات و معتقدات مذهبى , علاقه اى ندارم .

سيد مهدى شمس الدين , اخلاق اسلامى , ص 78 .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

 

باب اول :

در فضيلت انس و برادرى و شرايط و درجات و فوايد آن

از امام باقر (ع ) نقل شده است كه فرمود:

 


« اگر مردى براى خدا با ديگرى دوست شود، خداوند به خاطر دوستى اش با آن ديگرى ، او را اجر و ثواب دهد، هر چند طرف محبت در علم خدا از اهل دروغ باشد، و اگر مردى براى خدا مرد ديگرى را دشمن بدارد، خداوند به خاطر بغضش ‍ با آن ديگرى او را اجر و مزد دهد هر چند كه شخص مورد بغض در علم خدا از اهل بهشت باشد.» (1) 

 

1- كافى ، ج 2، ص 127، شماره 12، اين در صورتى است كه كوتاهى نكرده باشد و مستند به گمراهى و نادانى او نباشد مانند كسانى كه گمراهى را دوست مى دارند و گمان مى كنند كه براى خداست ، زيرا اين دوستى به خاطر تقصير محض ايشان از بررسى دلايل و اتكاى آنها به پيروى از پدران و تقليد نياكان و تبعيت از هواهاى نفسانى است ، بلكه او مانند كسى است كه منافقى را دوست بدارد كه اظهار ايمان و عمل شايسته مى كند ولى در باطن منافق فاسق است و حال آنكه او را به خاطر ايمانش و صلاح ظاهرى اش براى خدا دوست مى دارد؛ و بدين جهت ثواب و اجر مى برد، همچنين در مورد دوم ؛ اكثر مخالفان شيعه با ايشان دشمنى و كينه مى ورزند و گمان مى كنند كه براى خداست و چنان كه مى دانيد آنها در اين كار مقصرند و اما كسى كه ببيند شيعه اى از مخالفان تقيه مى كند و به عقايد و اعمال ايشان تظاهر مى نمايد و چيزى كه دليل بر شيعه بودن او باشد از او نبيند و نشنود يا اين همه با او دشمنى ورزد و لعن كند، ثواب و اجر برده هر چند شخص مبغوض از اهل بهشت و به خاطر تقيه اش در نزد خدا ماءمور باشد: (اين قول علامه مجلسى - رحمة اللّه - است ).

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26ساعت 12:30 بعد از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

10- مولود قر آن خوان

 عباس بن عبدالمطلب روايت كرده زمانى كه على بن ابيطالب (عليه السلام ) بدنيا آمد قندانه او را به دست حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم دادند. حضرت على (عليه السلام ) به تلاوت آيات اوليه سوره مؤ منون و آيات بعدى آن پرداخت و وقتى به آيه اولئك هم الوارثون رسيد رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: به خدا قسم ! كه اى على (عليه السلام ) تو امير ايشان مى باشى .(1)

1- دايرة المعارف علوى ، ص 431، ج 10.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

داستان يوسف (عليه السلام ) از نظر تورات 
8
 
 برادران نتوانستند جوابش را بدهند چون از او به وحشت افتاده بودند.
يوسف به برادران گفت : نزديك من بياييد. مجددا گفت : من برادر شما يوسفم و همانم كه به مصريان فروختيد، و حالا شما براى آنچه كرديد تاسف مخوريد و رنجيده خاطر نگرديد، چون اين شما بوديد كه وسيله شديد تا من بدينجا بيايم ، آرى خدا مى خواست مرا و شما را زنده بدارد، لذا مرا جلوتر بدينجا فرستاد، آرى دو سال تمام است كه گرسنگى شروع شده و تا پنج سال ديگر اصلا زراعتى نخواهد شد و خرمنى برنخواهد داشت ، خداوند مرا زودتر از شما به مصر آورد تا شما را در زمين نگهدارد و از مردنتان جلوگيرى كند و شما را از نجاتى بزرگ برخوردار و از مرگ حتمى برهاند، پس شما مرا بدينجا نفرستاده ايد بلكه خداوند فرستاده ، او مرا پدر فرعون كرد و اختياردار تمامى زندگى او و سرپرست تمام كشور مصر نمود. اينك به سرعت بشتابيد و به طرف پدرم برويد و به او بگوييد پسرت يوسف چنين مى گويد كه : به نزد من سرازير شو و درنگ مكن و در سرزمين ((جاسان )) منزل گزين تا به من نزديك باشى ، فرزندانت و فرزندان فرزندانت و گوسفندان و گاوهايت و همه اموالت را همراه بياور، و من مخارج زندگيت را در آنجا مى پردازم ، چون پنج سال ديگر قحطى و گرسنگى در پيش داريم ، پس حركت كن تا خودت و خاندان و اموالت محتاج نشويد، و شما و برادرم اينك با چشمهاى خود مى بينيد كه اين دهان من است كه با شما صحبت مى كند، پس باين همه عظمت كه در مصر دارم و همه آنچه را كه ديديد به پدرم خبر مى دهيد، و بايد كه عجله كنيد، و پدرم را بدين سامان منتقل سازيد.
آنگاه خيره به چشمان بنيامين نگريست و گريه را سر داد. بنيامين هم در حالى كه دست به گردن يوسف انداخته بود به گريه درآمد. يوسف همه برادران را بوسيد و به حال همه گريه كرد.
تورات مطلبى ديگر مى گويد كه خلاصه اش اين است كه : يوسف براى برادران به بهترين وجهى تدارك سفر ديد و ايشان را روانه كنعان نموده ، فرزندان يعقوب نزد پدر آمده او را به زنده بودن يوسف بشارت دادند و داستان را برايش تعريف كردند، يعقوب خوشحال شد و با اهل و عيال به مصر آمد، كه مجموعا هفتاد تن بودند، وقتى به سرزمين جاسان - از آبادى هاى مصر رسيدند يوسف از مقر حكومت خود سوار شده به استقبالشان آمد، وقتى رسيد كه ايشان هم داشتند مى آمدند، با يكديگر معانقه نموده گريه اى طولانى كردند، آنگاه يوسف پدر و فرزندان او را به مصر آورد و در آنجا منزل داد، فرعون هم بى نهايت ايشان را احترام نموده و امنيت داد، و از بهترين و حاصل خيزترين نقاط، ملكى در اختيار ايشان گذاشت ، و مادامى كه قحطى بود يوسف مخارجشان را مى پرداخت ، و يعقوب بعد از ديدار يوسف هفده سال در مصر زندگى كرد.
اين بود آن مقدار از داستانى كه تورات از يوسف نقل كرده ، و در مقابلش ‍ قرآن كريم نيز آورده . و ما بيشتر فقرات تورات را خلاصه كرديم ، مگر پاره اى از آنرا كه مورد حاجت بود به عين عبارت تورات آورديم .
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

و نيز جناب آقاى ايمانى نقل فرمودند كه جناب حسين آقا مژده (عمه زاده آقاى ايمانى ) - سلمه اللّه تعالى - با والده اش هر دو مريض سخت و مشرف به موت بودند، مرحوم حاجى بيدآبادى - اعلى اللّه مقامه - تشريف آوردند و فرمودند يكى از اين دو مريض بايد برود يعنى بميرد و من از خداوند متعال شفاى حسين آقا را خواسته ام و او خوب خواهد شد.
پس از فرمايش بيدآبادى در همان شب والده حسين آقا مرحومه شد و حسين آقا را خداوند شفا مرحمت فرمود وفعلا هم به سلامت و از خوبان هستند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

عیدی که زمعبود رضایت شده کامل

انوار جهانگیر هدایت شده کا مل

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

مُحَمّدُ بْنُ يَحْيَى رَفَعَهُ قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع مَنِ اسْتَحْكَمَتْ لِي فِيهِ خَصْلَةٌ مِنْ خِصَالِ الْخَيْرِ احْتَمَلْتُهُ عَلَيْهَا وَ اغْتَفَرْتُ فَقْدَ مَا سِوَاهَا وَ لَا أَغْتَفِرُ فَقْدَ عَقْلٍ وَ لَا دِينٍ لِأَنّ مُفَارَقَةَ الدّينِ مُفَارَقَةُ الْأَمْنِ فَلَا يَتَهَنّأُ بِحَيَاةٍ مَعَ مَخَافَةٍ وَ فَقْدُ الْعَقْلِ فَقْدُ الْحَيَاةِ وَ لَا يُقَاسُ إِلّا بِالْأَمْوَاتِ‏

ترجمه :


 اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: كسى را كه آگاه شوم بر يكى از صفات خوب

 

 استوار است، بپذيرم و از نداشتن صفات ديگرش بگذرم ولى از نداشتن عقل و

 

 دين چشم نمى‏پوشم زيرا جدائى از دين جدائى از امنيت است و زندگى با حراس

 

 گوارا نباشد و فقدان عقل فقدان زندگى است ( زيرا بى‏خردان) فقط با مردگان

 

مقايسه شوند و بس.

 

شرح :
ممكن است انسان به واسطه يكى از صفات نيك مانند سخاوت، حيا، غيرت، عدالت، راستگويى نجات يابد و سعادتمند گردد به شرط آنكه آن صفت ملكه راسخه او كشته و هميشه برآن پايدار و ثابت باشد چنانچه پيغمبر اكرم (ص) فقط شخصى رابه خاطر راستگوئيش اهل بهشت دانست و حاتم طائى را به سبب سخاوت و نوشيروان را به جهت عدالت در بعضى از روايات اهل نجات شمرده‏اند ولى دو صفت دين و عقل است كه در هر حال براى انسان لازم است زيرا مردمى كه دين ندارند امنيت ندارند و آنها كه عقل ندارند زندگانى انسانى ندارند.

 

كتاب كافى جلد 1 ص :31 رواية: 30

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

دشمنان حسین:
یكی از دوستان اندیشمند ما می‌گوید دشمنان حسین سه گروه‌اند:
دشمن نخست: كسانی كه حسین و یارانش راكشتند. آن‌ها ستمكار بودند، اما اثر ستمشان ناچیز است، زیرا كه جسم را كشتند و اجساد را پاره پاره کردند و چادرها را به آتش كشیدند و اموال را به غارت بردند. آن ها چیزهای محدودی را از میان بردند. اگر حسین در سال 61 به شهادت نمی‌رسید در سال دیگری از دنیا می‌رفت. پس خطر اصلی چیست؟ آنان با کشتن حسین چه چیزی را محقق ساختند؟ باید گفت که آنان مرگ حسین (ع) را جاودانه و همیشگی کردند. بنابراین خطر دشمن اول، ظالم اول و طغیانگر اول محدود است.
دشمن دوم: كسانی كه كوشیدند تا آثار حسین را پاك سازند، بنابراین قبرش را از میان بردند و زمینی را كه در آن به خاك سپرده شده بود، به آتش كشیدند و یا مانند بنی عباس حرم امام حسین (ع) را به آب بستند.
اینان مانع عزاداری برای حسین (ع) شدند، چنان‌كه در عصر عثمانی این‌گونه بود. شما و پدرانتان این دوره را دیده‌اید. دوران تاریكی بود. هنگامی كه مجلسی بر پا می‌داشتند، مراقبینی می‌گماردند، تا رسیدن عمال عثمانی را خبر دهند و عزاداران پراكنده شوند. هم اینان زیارت حسین را منع كردند و برای كسانی كه می خواستند قبر امام حسین را زیارت کنند سختی‌های بسیاری می‌آفریدند. این‌ها گروه دوم از دشمنان حسین هستند، کسانی که می‌خواستند اسم حسین و یاد حسین فراموش شود، و آرامگاه حسین و عزاداری بر حسین را از میان رود.

خطر این گروه بیش از گروه اول است، اما در اجرای برنامه‌هایشان، ناتوان ماندند، چنان‌كه این مسأله در تاریخ روشن شد. ما امروز شاهد گسترش زمانی و مکانی عزاداری‌های امام حسین هستیم. امروز دست كم بیش از صد میلیون نفر در عزاداریی‌های امام حسین(ع) شركت می كنند؛ نه تنها در جهان اسلام، بلكه همچنین در آفریقا. جمعه گذشته در ایام عاشورا، همه خطبه‌ها به اسم امام حسین (ع) برگزار شد؛ در همه جا، در اروپا، در آمریكا و در هر كشوری که دوستداران حسین (ع) زندگی می‌كنند. امروز صد میلیون نفر و یا بیشتر مجالس حسینی را برپا می‌كنند. سفر من به گابن با اربعین حسینی مصادف بود و در آنجا سخنرانی مفصلی كردم. در سنگال هم که بودم مجالس مفصلی برپا كردیم. به همین ترتیب در همه كشورها مراسم‌های عزاداری امام حسین (ع) در حال گسترش است. این مراسم این جا در لبنان، در بیروت و در مكان‌های گوناگون فزونی می یابد، و عمیق‌ تر می‌شود. بنابراین گروه دوم دشمنان حسین پر خطرتر و ستمكارتر از گروه نخست‌اند، اما در كارشان ناكام ماندند، ولی خطر این‌ها از گروه سوم كمتر است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

نوع سوم : در آداب فتوى و صادر كردن حكم

 

 

(مطالب مربوط به اين نوع ، طى بيست و شش مسئله ، بيان مى شود):

 

9- اصلاح و جبران لغزشها و كمبودهاى موجود در نامه استفتاء


اگر مفتى در نامه استفتاء با لغت و واژه مشتبه و مبهمى مواجه شد، بايد از مستفتى راجع به آن و نيز نقطه گذارى ها و حركات و سكنات آن جويا گردد. و همچنين اگر مفتى در طى نامه به اشتباه و لغزشى در كلمه اى مواجه شد، و اين اشتباه به گونه اى است كه در مفهوم كلمه ؛ تغييرى ايجاد مى كند بايد مفتى به اصلاح آن بپردازد.
و اگر مفتى در نامه استفتاء محل نانوشته اى را در اثناء خطوط و سطور و يا پايان آن مشاهده نمايد با خطى آن محل را پر كند و يا چيزى كه لازم است در آن جاى خالى بنويسد و آن جاى سفيد را اشغال نمايد؛ زيرا استفتاءكنندگان مى خواهند گاهى مفتى را بيازارند (و به اصطلاح سوءاستفاده كنند)، به اين معنى كه آن محل خالى و نانوشته را با عباراتى پر كنند كه اصل فتوى و يا سؤ ال را - بعد از نوشتن فتوى - دگرگون سازند، چنانچه مى گويند اينگونه سوءاستفاده درباره برخى از بزرگان علم ، پيش آمده است .  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26ساعت 9:32 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

باب سوم :

 

آداب پذيرايى :


1 - اما آداب پذيرايى آن است كه اولا تكلف را ترك كند و هرچه در خانه موجود است پيش مهمان بگذارد و اگر چيزى حاضر نبود و مالى در اختيار نداشت نبايد براى پذيرايى قرض بگيرد و خودش را به زحمت بيندازد. اگر موجودى به مقدارى است كه براى خوراك لازم خودش مورد نياز است و در باطن راضى به دادن آن نباشد؛ نبايد براى مهمان بياورد. فضيل ، بارها مى گفت : همين تكلفها باعث جدايى بين مردم مى شود، كسى برادر مؤ منش را دعوت مى كند و در پذيرايى خود را به تكلف مى اندازد، همان تكلف باعث مى شود كه دوباره نيايد. يكى از بزرگان مى گويد: من باكى ندارم ، هر كس از برادران به خانه من بيايند، زيرا خودم را به زحمت نمى اندازم ، بلكه هرچه دارم با آن پذيرايى مى كنم در صورتى كه اگر براى او خودم را به زحمت بيندازم از آمدن او ناراضى و ملول خواهم بود.
يكى از بزرگان نقل مى كند: به منزل برادر مسلمانى وارد مى شدم و او خودش را به زحمت مى انداخت ، گفتم : برادر! نه تو تنها كه هستى چنين غذايى را مى خورى و نه من ؛ پس چرا وقتى به هم مى رسيم غذاى غير معمولى بخوريم ؟ بنابراين يا بايد اين تكلف را از ميان بردارى و يا من از آمدن خوددارى كنم . اين بود كه او تكلف را ترك كرد و بدين وسيله ديدار ما پايدار ماند.
از موارد تكلف آن است كه هر چه در خانه باشد همه را براى مهمان بياورد و به افراد خانواده اجحاف و ستم كند و دل آنها را بيازارد، نقل شده است كه مردى ، حضرت على (ع ) را دعوت كرد، آن حضرت فرمود: با سه شرط دعوت تو را مى پذيرم و مى آيم :
1 - از بازار چيزى نياورى ،
2 - اگر چيزى در خانه هست مضايقه نكنى
3 - به اعضاى خانواده ستم روا ندارى
بعضى از بزرگان از آنچه در خانه داشتند، مقدارى براى مهمان مى آوردند و هيچ نوع خوردنى نبود، مگر اين كه مقدارى از آن را حاضر مى كردند.
شخصى مى گويد: به اتفاق چند نفر بر جابر بن عبداللّه وارد شديم ، جابر مقدارى نان و سركه براى ما آورد و گفت : « اگر ما را از تكلف ، منع نكرده بودند، براى شما خودم را به تكلف مى انداختم .» (1)
شخص ديگرى مى گويد: « هرگاه كسى به ديدن تو آمد، هرچه موجود بود براى پذيرايى او حاضر كن ، اما اگر تو، به ديدن كسى رفتى ، زياد نمان و موجبات اذيت او را فراهم نكن .»
سلمان - رضى اللّه عنه - مى گويد؛ « رسول خدا (ص ) به ما امر كرد كه براى آن كه چيزى در خانه نداريم تا از مهمان پذيرايى كنم خودمان را به مشقت نيندازيم و بايد با آنچه موجود است از او پذيرايى كنيم .» (2)
در حديث يونس - على نبينا و عليه السلام - آمده است كه دوستانش به ديدن او آمدند، پاره نانى و مقدارى سبزى كه خود كاشته بود، چيد و براى ايشان حاضر كرد، سپس گفت : « بخوريد، اگر خداوند عز و جل متكلفان را لعنت نكرده بود، من خودم را براى شما به زحمت مى انداختم .»

 

-----------------------------------

پاورقى ها :

1- اين روايت را جز از طريق سلمان كه در مسند احمد، ج 5، ص 441، نقل شده از طريق ديگر نديده ام .
2- با همين عبارت ، خرائطى در مكارم الاخلاق آورده و احمد در مسند، ج 5، ص 441 خود و طبرانى در كتابهاى الكبير و الاوسط با عبارات مختلف - به طورى كه در مجمع الزوائد، ج 8، ص 179، آمده - نقل كرده اند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26ساعت 8:54 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

امام باقرعليه السلام

 

 اَلصَّلاةُ تَثبِيتٌ لِلإخلاصِ تَنزِيهٌ عَنِ الْكِبرِ

 

 

نماز موجب استوارى اخلاص و دورى از كبر است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26ساعت 8:31 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

نرمخويى در مقابل ديگران و احترام به زنان :

 


پيامبر اكرم(ص) فرموده است:

 

 بهترين شما نرمخوترين شما به اطرافيان و بزرگوارترين شما

 

به زنان است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26ساعت 8:24 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

كل يوم عاشورا

 

 و

 

 كل ارض كربلا :

 

 

 همه روزها عاشورا

 

 و

 

 همه زمين ها كربلاست .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26ساعت 8:1 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

مطالب قدیمی‌تر