تبليغاتX
همیشه بهار

همیشه بهار

مذهبی

 

 


كودكان مكتب از درس و مشق خسته شده بودند. با هم مشورت كردند كه چگونه درس را تعطيل كنند و چند روزي از درس و كلاس راحت باشند. يكي از شاگردان كه از همه زيركتر بود گفت: فردا ما همه به نوبت به مكتب مي‌آييم و يكي يكي به استاد مي‌گوييم چرا رنگ و رويتان زرد است؟ مريض هستيد؟ وقتي همه اين حرف را بگوييم او باور مي‌كند و خيال بيماري در او زياد مي‌شود. همة شاگردان حرف اين كودك زيرك را پذيرفتند و با هم پيمان بستند كه همه در اين كار متفق باشند، و كسي خبرچيني نكند.
فردا صبح كودكان با اين قرار به مكتب آمدند. در مكتب‌خانه كلاس درس در خانة استاد تشكيل مي‌شد. همه دم در منتظر شاگرد زيرك ايستادند تا اول او داخل برود و كار را آغاز كند.او آمد و وارد شد و به استاد سلام كرد و گفت : خدا بد ندهد؟ چرا رنگ رويتان زرد است؟
استاد گفت: نه حالم خوب است و مشكلي ندارم، برو بنشين درست را بخوان.اما گمان بد در دل استاد افتاد. شاگرد دوم آمد و به استاد گفت : چرا رنگتان زرد است؟ وهم در دل استاد بيشتر شد. همينطور سي شاگرد آمدند و همه همين حرف را زدند. استاد كم كم يقين كرد كه حالش خوب نيست. پاهايش سست شد به خانه آمد، شاگردان هم به دنبال او آمدند. زنش گفت چرا زود برگشتي؟ چه خبر شده؟ استاد با عصبانيت به همسرش گفت: مگر كوري؟ رنگ زرد مرا نمي‌بيني؟ بيگانه‌ها نگران من هستند و تو از دورويي و كينه، بدي حال مرا نمي‌بيني. تو مرا دوست نداري. چرا به من نگفتي كه رنگ صورتم زرد است؟


زن گفت: اي مرد تو حالت خوب است. بد گمان شده‌اي.
استاد گفت: تو هنوز لجاجت مي‌كني! اين رنج و بيماري مرا نمي‌بيني؟ اگر تو كور و كر شده‌اي من چه كنم؟ زن گفت : الآن آينه مي‌آورم تا در آينه ببيني، كه رنگت كاملاً عادي است. استاد فرياد زد و گفت: نه تو و نه آينه‌ات، هيچكدام راست نمي‌گوييد. تو هميشه با من كينه و دشمني داري. زود بستر خواب مرا آماده كن كه سرم سنگين شد، زن كمي ديرتر، بستر را آماده كرد، استاد فرياد زد و گفت تو دشمن مني. چرا ايستاده‌اي ؟ زن نمي‌دانست چه بگويد؟ با خود گفت اگر بگويم تو حالت خوب است و مريض نيستي، مرا به دشمني متهم مي‌كند و گمان بد مي‌برد كه من در هنگام نبودن او در خانه كار بد انجام مي‌دهم. اگر چيزي نگويم اين ماجرا جدي مي‌شود. زن بستر را آماده كرد و استاد روي تخت دراز كشيد. كودكان آنجا كنار استاد نشستند و آرام آرام درس مي‌خواندند و خود را غمگين نشان مي‌دادند. شاگرد زيرك با اشاره كرد كه بچه‌ها يواش يواش صداشان را بلند كردند. بعد گفت : آرام بخوانيد صداي شما استاد را آزار مي‌دهد. آيا ارزش دارد كه براي يك ديناري كه شما به استاد مي‌دهيد اينقدر درد سر بدهيد؟ استاد گفت: راست مي‌گويد. برويد. درد سرم را بيشتر كرديد. درس امروز تعطيل است. بچه‌ها براي سلامتي استاد دعا كردند و با شادي به سوي خانه‌ها رفتند. مادران با تعجب از بچه‌ها پرسيدند : چرا به مكتب نرفته‌ايد؟ كودكان گفتند كه از قضاي آسمان امروز استاد ما بيمار شد. مادران حرف شاگردان را باور نكردند و گفتند: شما دروغ مي‌گوييد. ما فردا به مكتب مي‌آييم تا اصل ماجرا را بدانيم. كودكان گفتند: بفرماييد، بروييد تا راست و دروغ حرف ما را بدانيد. بامداد فردا مادران به مكتب آمدند، استاد در بستر افتاده بود، از بس لحاف روي او بود عرق كرده بود و ناله مي‌كرد، مادران پرسيدند: چه شده؟ از كي درد سر داريد؟ ببخشيد ما خبر نداشتيم. استاد گفت: من هم بيخبر بودم، بچه‌‌ها مرا از اين درد پنهان باخبر كردند. من سرگرم كارم بودم و اين درد بزرگ در درون من پنهان بود. آدم وقتي با جديت به كار مشغول باشد رنج و بيماري خود را نمي‌فهمد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/03ساعت 8:47 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

 

برات آزادى و عنايت رضوى (ع)

 
محب صادق اهل بيت جناب حيدرآقا تهرانى نقل نمود در چند سال قبل روزى در رواق مطهر حضرت رضا عليه السّلام مشرف بودم ، پيرمردى را كه از پيرى خميده شده و موى سر و صورتش سفيد و ابروهايش بر چشمش ريخته حضور قلب و خشوع او مرا متوجه ساخت تا وقتى كه خواست حركت كند ديدم عاجز است از حركت كردن . او را يارى كردم در بلند شدن . پرسيدم منزلت كجاست تا تو را به منزل رسانم ، گفت در حجره اى از مدرسه خيرات خان او را تا منزلش رساندم و سخت مورد علاقه ام شد به طورى كه همه روزه مى رفتم و او را در كارهايش يارى مى كردم . اسم و محل وحالاتش را پرسيدم ، گفت اسمم ابراهيم از اهل عراق و زبان فارسى را هم مى دانست .
ضمن بيان حالاتش گفت من از سن جوانى تا حال هر ساله براى زيارت قبر مطهر حضرت رضا عليه السّلام مشرف مى شوم و مدتى توقف كرده وبه عراق مراجعت مى كنم و در سن جوانى كه هنوز اتومبيل نبود، دو مرتبه پياده مشرف و در مرتبه اول سه نفر جوان كه با من همسن و رفاقت و صداقت ايمانى بين ما بود و سخت با يكديگر علاقه و محبت داشتيم و مرا تا يك فرسخى مشايعت كردند و از مفارقت من و اينكه نمى توانند با من مشرف شوند، سخت افسرده و نگران بودند. هنگام وداع با من گريستند وگفتند تو جوانى وسفر اول و پياده به زحمت مى روى ، البته مورد نظر واقع مى شوى ، حاجت ما به تو آن است كه از طرف ما سه نفر هم سلامى تقديم امام عليه السّلام نموده و در آن محل شريف ، يادى از ما بنما پس آنها را وداع نموده وبه سمت مشهد حركت كردم . پس از ورود به مشهدمقدس با همان حالت خستگى و ناراحتى به حرم مطهر مشرف شده پس از زيارت در گوشه اى از حرم افتادم و حالت بى خودى و بى خبرى به من عارض شد در آن حالت ديدم حضرت رضا عليه السّلام به دست مباركش رقعه هاى بى شمارى است و به تمام زوار از مرد و زن حتى بچه ها رقعه اى مى دهد چون به من رسيدند چهار رقعه به من مرحمت فرمود، پرسيدم چه شده ؟ به من چهار رقعه داديد، فرمود يكى براى خودت و سه تا براى سه رفيقت . عرض كردم اين كار مناسب حضرتت نيست ، خوب است به ديگرى امر فرماييد اين رقعه ها را تقسيم كند.
حضرت فرمود: اين جمعيت همه به اميد من آمده اند و خودم بايد به آنها برسم پس ‍ يكى از آن رقعه ها را گشودم چهار جمله نوشته شده بود:((بَرائَةٌ مِنَ النّار وَامانٌ مِنَ الْحِسابِ وَدُخُولٌ فِى الْجَنَّةِ وَاَنَ ابْنُ رَسُولِ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله )).
از اين داستان دو نتيجه مى گيريم : يكى كثرت راءفت و عنايت و مرحمت حضرت رضا عليه السّلام است در باره زوار قبرش به طورى كه هركس به اميد نجات به آن حضرت پناهنده شود در باره اش شفاعت خواهد فرمود و هيچ كس از در خانه آن بزرگوار محروم نخواهد گشت .
ديگر آنكه : هركس به راستى آرزوى زيارت آن حضرت را داشته باشد و او را ميسر نشود و از ديگرى التماس كند كه به نيابت او زيارت كند مانند همان كسى است كه زيارت مى كند آن حضرت را و اين مطلب اختصاصى به زيارت آن حضرت ندارد بلكه در جميع امور خيريه است ؛ يعنى هركس كار خيرى را دوست دارد و به راستى آرزوى رسيدن به آن در دلش باشد و انجام دادن آن برايش ميسر نباشد و دوست دارد كسى كه آن را انجام مى دهد، يقينا مانند همان كس خواهد بود و به مثل ثواب او خواهد رسيد و شواهد اين مطلب از روايات بسيار است :
از آن جمله جابر بن عبداللّه انصارى گاهى كه به كربلا براى زيارت قبر شريف حضرت سيدالشهداء عليه السّلام مشرف شده بود پس از زيارت قبور شهداى كربلا، آن بزرگواران را خطاب نموده و گفت به خدا قسم ! ما با شما شريك بوديم در آنچه داخل آن شديد. عطية بن سعد كوفى كه همراهش بود به او گفت چگونه ما با شهداى كربلا شريك هستيم در حالى كه در فراز و نشيب همراه آنها نبوديم و شمشير نزديم و آنها ميان سر و تنشان جدايى افتاد، فرزندانشان يتيم و زنانشان بيوه شدند:
((فَقالَ لى يا عَطِيَّةُ سَمِعْتُ حَبيبى رَسُولَ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله يِقَوُلُ مَنْ اَحَبَّ قَوْماً حُشِر مَعَهمْ وَمَنْ اَحَبَّ عَمَلَ قَوْمٍ شَرِكَ فى عَمَلِهِمْ وَالَّذى بَعَثَ مُحَمَّداً بِالْحَقِّ نِيَّتى وَنِيَّةِ اَصْحابى عَلى مامَضى عَلَيْهِ الْحُسَيْنُ وَاَصْحابُهُ))(۱)
يعنى :((جابر گفت اى عطيه ! از حبيب خود رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله شنيدم مى فرمود: هركس قومى را دوست دارد با آنها محشور شود و هركس عمل قومى را دوست دارد در آن عمل با آنها شريك باشد، سوگند به آن خدايى كه محمد صلّى اللّه عليه و آله را به راستى فرستاد نيت من و اصحاب من همان است كه حسين عليه السّلام و اصحابش بر آن نيت درگذشتند)).
از آن جمله حضرت رضا عليه السّلام به ريان بن شبيب فرمود:((يَابْنَ شُبَيْبِ اِنْ سَرَكَ اَنْ يَكُونَ لَكَ مِنَ الثَّوابِ مِثْلُ ما لِمَنِ اسْتَشْهَدَ مَعَ الْحُسَيْنِ فَقُلْ مَتى ما ذَكَرتَهُ يالَيْتَنى كُنْتُ مَعَهُمْ فَاَفُوزَ فَوْزاً عَظيماً))(۲).
((اى پسر شبيب ! اگر تو را مسرور مى كند كه بوده باشد براى تو از ثواب مانند ثواب آن كسانى كه با حسين عليه السّلام شهيد شدند پس هرگاه ياد آن حضرت كنى بگو:((يا لَيْتَنى كُنْتُ مَعَهُمْ فَاَفُوزَ فَوْزاً عَظيماً)).
يعنى :((اى كاش ! بودم با اصحاب حسين عليه السّلام پس به سعادت بزرگى مى رسيدم )) .
ناگفته نماند كه رسيدن به مانند ثواب شهدا وقتى است كه در اين تمنا صادق باشد؛ يعنى كشته شدن در راه خدا ميل قلبى او باشد به طورى كه اگر زمينه آن پيش آيد، علاقه به خود و اولاد و مال و مقام مانع او نگردد پس كسى كه حب به ذات و شهوات و علاقه به دنيا تمام دلش را احاطه كرده به طورى كه اگر در واقعه كربلا مى بود اين علاقه ها نمى گذاشت كه جزء شهيدان گردد در گفتن جمله ياليتنى كاذب است .
يك نفر از اهل علم مى گفت سالها در غرور و اشتباه بودم و خود را با شهداى كربلا در ثواب شريك مى دانستم تا اينكه شبى در خواب صحنه كربلا را به تفصيلى كه در كتب مقاتل است مشاهده كردم و خود را نزديك امام عليه السّلام ديدم پس ‍ قاسم بن الحسن عليه السّلام را ديدم كه رفت ميدان و كشته شد، به خاطرم گذشت كه چون امام عليه السّلام ديگر ياور ندارد الا ن به من امر به جهاد مى فرمايد،پس از ترس به عقب رفته كه خود را پنهان نمايم پس اسبى را ديدم بر آن سوار شده به سرعت فرار كردم تا از شدت هول از خواب بيدار شدم پس دانستم عمرى در اشتباه بودم و تمناى كشته شدن در راه خدا كه ورد زبانم بود، خالى از حقيقت و دروغ بوده است .
غرض از نقل اين جمله اين است كه خواننده عزيز گرفتار غرور نگردد و بداند اولاً رسيدن به ثواب شهدا در صورتى است كه تمناى حقيقى باشد و آن هم با احاطه حب دنيا بر دل محال خواهد بود و عمرى بايد در جهاد با نفس و نبرد با هوى و هوس در رنج و شكنجه باشد تا حقيقتى پيدا كند و اگر شهيد در ميدان جنگ يك مرتبه قرار مى گيرد و كشته و راحت مى شود لكن شخص مجاهد با نفس ، عمرى در ميدان نبرد با نفس و شيطان است و در حديث نبوى صلّى اللّه عليه و آله آن را ((جهاداكبر)) ناميده است .
و ثانيا در صورتى كه تمناى حقيقى باشد مانند ثواب شهيدبه او داده مى شود نه عين آن ؛ زيرا آن درجه و مقامى كه خداوند به شهداى كربلا در برابر فداكارى عجيب آنها به ايشان مرحمت فرموده به هيچ شهيدى از اولين و آخرين نداده چه رسد به كسى كه تنها همان تمنا را داشته باشد، بلى در برابر تمنايش اگر حقيقتى داشته باشد ثوابى بمانند و شبيه آنچه به شهدا داده تفضلاً مرحمت خواهد فرمود.

پاورقی

2-  همان مدرك ، ص 17.
3-  سوره الممتحنه ، آيه 12.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/02ساعت 12:33 بعد از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

 

 

 فرج بعد از شدت


و نيز جناب سيد مزبور نقل فرمود از جناب علم الهدى ملايرى كه فرمود در اوقات اقامت در نجف اشرف براى تحصيل علوم دينيه چندى از جهت معيشت سخت در فشار بودم تا اينكه روزى براى تدارك نان و خوراك عيال هيچ نداشتم از خانه بيرون رفتم وبا حالت حيرت وارد بازار شدم و چند مرتبه از اول بازار تا آخر آن رفت و آمد مى كردم و به كسى هم اظهار حال خود ننمودم پس با خود گفتم زشت است در بازار اين طور آمد وشد كردن لذا از بازار خارج شده داخل كوچه شدم تا نزديك خانه حاج سعيد، ناگاه مرحوم حاج سيد مرتضى كشميرى اعلى اللّه مقامه را ديدم به من كه رسيد ابتدا فرمود تو را چه مى شود جدت اميرالمؤ منين نان جو مى خورد و گاهى دو روز هيچ نداشت پس مقدارى گرفتاريهاى آن حضرت را بيان كرد و مرا تسليت داد و فرمود صبر كن البته فرج مى شود و بايد در نجف زحمت كشيد و رنج برد پس از آن چند فلس (پول رايج آن زمان ) در جيبم ريخت و فرمود آن را شماره نكن و به كسى هم خبر مده و از آن هرچه خواهى خرج كن پس ايشان رفتند و من آمدم بازار و ازآن پول نان و خورش گرفته به منزل بردم تا چند روز از آن پول نان و خورش مى گرفتم با خود گفتم حال كه اين پول تمام نمى شود و هر وقت دست در جيب مى كنم پول موجود است خوب است بر عيال توسعه دهم پس در آن روز گوشت خريدم عيالم گفت معلوم مى شود برايت فرج شده ، گفتم بلى ، گفت پس ‍ مقدارى پارچه براى لباس ما تدارك كن ، بازار رفتم و از بزّازى مقدار پارچه اى كه خواسته بودند گرفتم و دست در جيب كرده ومقدارى وجه بيرون آورده جلوش ‍ گذاردم و گفتم آنچه قيمت پارچه ها مى شود بردار و اگر كسرى دارد تا بدهم ، پولها را شمرد مطابق با طلب او بود و بيش از يك سال حال من چنين بود كه همه روزه به مقدار لازم از آن پول خرج مى كردم و به كسى هم اطلاع ندادم تا اينكه روزى براى شستن ، لباس را بيرون آوردم و غفلت كردم از اينكه پول را از جيب خارج كنم و از خانه بيرون رفتم ، پس موقع شستن لباس يكى از فرزندانم دست در جيب كرد و آن پول را بيرون آورد و آن را به مصرف مخارج همان روز رساندند و تمام شد.
ناگفته نماند كه بركت يافتن چيزى و كم نشدن آن به مصرف كردنش به قدرت الهى امرى است ممكن بلكه واقع و براى آن شواهد بسيارى است كه در كتابها ثبت گرديده و چون نقل آنها در اينجا منافى وضع اين كتاب است به كتاب ((كلمه طيبه )) مرحوم حاج ميرزا حسين نورى و كتاب ((دارالسلام )) مراجعه شود.
و نيز كرامات عالم ربانى مرحوم حاج سيد مرتضى كشميرى و تشرفش خدمت حضرت حجة بن الحسن عجل اللّه فرجه مورد قبول غالب اهل علم در نجف اشرف است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/20ساعت 9:46 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 


عالم بزرگوار جناب آقاى حاج معين شيرازى كه چند داستان از ايشان نقل شد، فرمودند كه آقا سيد حسين ورشوچى كه در بازار تهران ورشو فروشى دارد وقتى سرمايه اش از كفش مى رود و مقدار زيادى بدهكار مى شود، روزى دخترى وارد مغازه اش مى شود و مى گويد من يهوديه ام و پدر ندارم 120 تومان دارم و مى خواهم شوهر كنم و شنيده ام تو شخص درستكارى هستى اين مبلغ را بگير و معادل آن اجناسى كه در اين ورقه نوشته شده است جهت جهيزيه ام بده .
قبول كردم و آنچه داشتم دادم بقيه را از مغازه هاى ديگر تدارك كردم و قيمت مجموع 150 تومان شد، دختر گفت جز آنچه دادم ندارم ، گفتم منهم نمى خواهم ، دختر سر بالا كرد و به من دعا كرد و رفت ، پس اجناس را در گارى گذاردم و چون كرايه را نداشت بدهد از خودم دادم وبه خانه اش رفت .
روزى با خود گفتم كه به رفيقم حاج على آقا علاقه بند كه از ثروتمندان تهران است حالم را بگويم و مقدارى پول بگيرم . صبح زود به شميران رفتم و دو من سيب به عنوان هديه خريدم در امامزاده قاسم درب باغ او در زدم باغبان آمد سيب را دادم و گفتم به حاجى بگوييد حسين ورشوچى است .
چون گرفت و رفت به خود آمدم و خود را ملامت كردم چرا رو به خانه مخلوقى آوردى و به اميد غير او حركت كردى ؟ فورا پشيمان شده وفرار كردم وبه صحرا رفتم و در خاكها به سجده و گريه مشغول شدم و مرتبا توبه و از پروردگار خود طلب آمرزش مى نمودم .
چون خواستم به شهر برگردم از راهى كه احتمال نمى رفت گماشتگان حاجى مرا ببينند برگشتم و چون مى دانستم دنبال من خواهد فرستاد تا نزديك ظهر به مغازه نرفتم ، وقتى كه مطمئن شدم كه ديگر كسى از گماشتگان حاجى را نمى بينم به مغازه آمدم .
شاگردان گفتند تا كنون چند مرتبه گماشتگان حاجى على آقا آمدند و تو نبودى ، بلافاصله نوكر او آمد و گفت شما كه صبح آمديد چرا برگشتيد الحال حاجى منتظر شماست .
گفتم اشتباه شده است ، رفت پسر حاجى آمد و گفت پدرم منتظر شماست گفتم من با ايشان كارى ندارم بالا خره رفت پس از ساعتى ديدم خود حاجى با عصا و حال مرض آمد و گفت چرا صبح برگشتى حتما كارى داشتى بگو ببينم حاجت تو چيست ؟ من سخت منكر شدم و گفتم اشتباه شده است .
خلاصه حاجى با قهر و غيظ برگشت چند روز بعد هنگام ظهر در خانه نان و انگور مى خوردم يكى از تجار كه با من رفاقت داشت وارد خانه شد و گفت جنسى دارم كه به كار تو مى خورد و مدتى است انبار منزل را اشغال كرده و آن خشت لعاب ورشو است . گفتم نمى خواهم ، بالا خره به من فروخت به همان مبلغى كه خريده بود از قرار خشتى هفده تومان نسيه .
طرف عصر تمام آنها كه از هزار متجاوز بود آورد، انبار مغازه ام پر شد، فردا يك خشت را براى نمونه به كارخانه ورشو سازى بردم گفتند از كجا آوردى ؟ مدتى است اين جنس ناياب شده بالا خره خشتى پنجاه تومان خريدند و من تمام بدهى خود را پرداختم و سرمايه را نو كردم و شكر خداى را به جا آوردم .
اين داستان و نظاير آن به ما مى فهماند كه شخص موحد هنگام گرفتارى به غير خدا بايد اميدى نداشته باشد و بداند اگر از غير او بريد و به او چسبيد به بهترين وجهى كارش را درست خواهد فرمود.
شعر :

كار خود گر به خدا باز گذارى حافظ

 

اى بساعيش كه با بخت خدا داده كنى

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/29ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

 

و نيز جناب آقاى حاج سيد محمد جعفر مزبور نقل فرمود كه در سالى به اتفاق مرحومه والده كربلا مشرف بودم و آن مرحومه مريضه شد و مرضش بيش از چهل روز طولانى شد و به اين واسطه مبتلا به قرض بسيار شدم و در اين مدت هم نه از شيراز و نه از راه ديگر چيزى به من نرسيد پس پناهنده به مولاى خود شده به حرم مطهر مشرف شدم ، همان بالاى سر عرض كردم يا مولاى ! شما خود مى دانيد كه چقدر ناراحت و گرفتار هستم به فرياد من برسيد، از حرم خارج شدم .
پس از فاصله كمى نماينده مرحوم آيت اللّه آقا ميرزا محمد تقى شيرازى اعلى اللّه مقامه به من رسيد و گفت از طرف ميرزا سفارش شده كه هرچه لازم داريد به شما بدهم گفتم تا چه اندازه ، گفت تعيين نشده بلكه هرچه شما خود تعيين كنيد. پس ‍ تمام قروض را ادا كردم و تا كربلا مشرف بودم تمام مخارج من تاءمين گرديد.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/13ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

 

عالم متقى جناب حاج سيد محمد جعفر سبحانى امام جماعت مسجد آقالر فرمود در خواب محل اجابت دعا را در قبه حسينيه عليه السّلام به من نشان دادند وآن قسمت بالاى سر مقدس تا حدى كه محاذى قبر جناب حبيب بود و در سفرى كه با مرحوم والد مشرف شديم پدرم ناگهان چشم درد گرفت و از هر دو چشم نابينا شد و من سخت ناراحت و در زحمت بودم ؛ زيرا بايد دائما مراقبش باشم و دستش را بگيرم و حوايجش را انجام دهم .
بالجمله حرم مطهر مشرف شدم و در همان محل اجابت دعا عرض كردم چشم پدرم را از شما مى خواهم ، شب در خواب ديدم بزرگوارى به بالين پدرم آمد دست مبارك را بر چشمش كشيد و به من فرمود: اين چشم ، ولى اصل خرابست .
چون بيدار شدم ديدم هر دو چشم پدرم خوب و بينا شده است ولى معناى كلمه ((اصل خرابست )) را ندانستم تا سه روز كه از اين قضيه گذشته ، پدرم از دنيا رفت آنگاه معناى كلمه واضح شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/25ساعت 11:48 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

 

 

كرامت جناب میثم


در این سنه 88 (مطابق آبان 47) هنگام تشرف به عتبات در نجف اشرف ، روزى به اتفاق جناب آقاى سید احمد نجفى خراسانى به زیارت قبر جناب ((میثم )) مشرف شدیم ، آنجا خادمى بود كه به ما محبت كرد و چاى آورد و هیچ از ما قبول نكرد وگفت حق خدمت راخود جناب میثم به من مى رساند و من چند سال است كه اینجا خدمتگزار قبر شریفش هستم ، هر از چندى در خواب گوشه اى از زمین مخروبه كوفه را به من نشان مى دهد و من آنجا را حفر مى كنم ، سكه اى مى یابم آن را مى فروشم تا مدتى معیشت مى نمایم و یكى از همان سكه هایى كه به دست آورده بود به ما نشان داد و آن سكه سبز رنگ و از ریال ایرانى كوچكتر بود و به خط كوفى كلمه طیبه ((توحید)) بر آن نقش بود.


+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/05ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

 


مرحوم آقا میرزا محمود شیرازى كه چند داستان از ایشان نقل گردید فرمود شنیدم از مرحوم حاج میراز حسن ضیاءالتجار شیرازى كه سالها در شیراز و اخیرا در تهران داروخانه ((عمده فروشى )) داشت ، سالى به قصد زیارت كربلا از طریق كرمانشاه همراه قافله حركت كردم و الاغى كرایه نمودم و اسباب و لوازم خود را بر آن گذاشته و سوار شدم تا نزدیك قزوین یك نفر پیاده همراه قافله بود. چون مرا تنها دید نزدیكم آمد و در كارهایم با من همراهى كرد و با هم غذا صرف نمودیم و با من قرار گذاشت تا كاظمین با من همكارى كند و زودتر به منزل رسیده وجاى مناسبى آماده كند تا من برسم و در خوراك شریك شوم به همین حال بود تا به كاظمین رسیدیم اسم و حالاتش را پرسیدم گفت نامم كربلائى محمد از اهالى قمشه اصفهان هستم ، هفت سال قبل به قصد زیارت حضرت رضا علیه السّلام با قافله مى رفتم تا حدود استراباد، تركمن ها قافله را غارت كردند و مرا هم همراه خود بردند و غلام خود قرار دادند روزها مرابه كار وامى داشتند وسخت ناراحت ودر فشار بودم تا اینكه روزى تصمیم گرفتم هر طورى هست از دستشان فرار كنم و خود را نجات دهم .
نذر كردم كه اگر خداوند مرا یارى فرمود و نجاتم داد كه به وطن خود بروم از همان راه كربلا مشرف شوم پس به بهانه اى قدرى از آنها دور شدم و چون شب بود و خواب بودند مرا ندیدند پس سرعت كردم تا به محلى رسیدم كه یقین كردم از شرّ آنها در امانم ، شكر خداى را به جاى آورده واز همانجا به قصد كربلا آمده ام .
مرحوم ضیاءالتجار گفت من عازم سامرا بودم ، گفتم بیا با هم برویم و بعد با هم كربلا مشرف مى شویم هرچه اصرار كردم نپذیرفت و گفت هرچه زودتر باید به نذرم وفا كنم . مقدارى پول جلوش گرفتم و گفتم هرچه مى خواهى بردار، هیچ برنداشت و چون زیاد اصرار كردم سه ریال ایرانى برداشت و رفت ودیگر او را ندیدم .
هنگامى كه در نجف اشرف مشرف شدم ، روزى در صحن مقدس از سمت بالاى سر عبور كردم ، جمعى را دیدم كه دور یك نفر جمعند چون جمعیت را عقب زده نزدیك رفتم ، دیدم همان كربلائى محمد قمشه اى همسفر من است و با پارچه اى گردن خود را به شباك رواق مطهر بسته و گریه مى كند و یك نفر تهرانى به او مى گفت هرچه مى خواهى به تو مى دهم و نقدا صد تومان حاضر شد به او بدهد قبول نكرد نزدیكش شدم گفتم رفیق از حضرت امیر علیه السّلام چه مى خواهى ، برخیز همراه من به منزل برویم و هرچه لازم داشته باشى به تو مى دهم ، قبول نكرد و گفت به این بزرگوار حاجتى دارم كه جز او دیگرى بر آن توانا نیست و تا نگیرم از اینجا بیرون نمى روم . چون در اصرار خود فایده ندیدم او را رها كرده رفتم .
روز دیگر او را در صحن مقدس دیدم خندان و شادان ، گفت دیدى حاجتم را گرفتم . پس دست در بغل نمود و حواله اى بیرون آورد و گفت از حضرت گرفتم . پس نقش ‍ آن را دیدم طورى است كه پشت و رو، پایین و بالاى آن مساوى است و ازهر طرف خوانده مى شود.
از او پرسیدم كه حواله چیست و بر عهده كیست ؟ گفت پس از وصول آن به تو خبر مى دهم ، آدرس مرا در تهران گرفت و رفت .
پس از چند سال ، روزى در تهران وارد مغازه ام شد پس از شناسائى او گله كردم وگفتم مگر نه قول دادى مرا به آن حواله اى كه حضرت امیر علیه السّلام به تو عنایت فرمودند خبر دهى .
گفت من چند مرتبه به تهران آمدم و تو به شیراز رفته بودى والحال آمده ام تو را خبر دهم كه حاجت من از آن حضرت رزق حلالى بود كه تا آخر عمرم راحت باشم و آن حضرت حواله اى به یكى از سادات محترم فرمود كه قطعه زمین معینى با بذر زراعت آن را به من دهد.
آن سید هم اطاعت كرد از آن سال تا كنون از زراعت آن زمین در كمال خوشى معیشت من مى گذرد و راحت هستم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/05ساعت 8:3 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

 

      و نيز مرحوم حاج شيخ سهام الدين مزبور نقل كرد از پدرش و آن مرحوم از جدش كه وقتى مرحوم حسينعلى ميرزا فرمانفرما در كنار دريا برهنه مى شود كه در دريا شنا كند، سگى كه داشته مانعش مى شود، فرمانفرما به سگ اعتنايى نمى كند و آماده رفتن در آب مى شود، آن لحظه كه مى خواسته خود را در آب بيندازد و سگ مى بيند جلوگيرى كردنش فايده ندارد و الا ن صاحبش در آب مى رود، ناچارخود را در نقطه معينى از دريا پرتاب مى كند، ناگاه حيوان بزرگى او را مى بلعد.
فرمانفرما مى فهمد جهت جلوگيرى كردن سگ چه بود و چگونه خودش را فداى صاحبش كرده است ، از رفتن به آب منصرف مى شود و از كار سگ حيران و سخت ناراحت و گريان مى گردد.
علامه مجلسى در جلد 14 بحار، داستانهاى عجيبى در باب وفاى سگ و فدا كردن خودش را براى صاحبش نقل نموده است و چون در اين چند داستان از حيا و وفاى سگ و قياس به حال انسان و بى حيايى و بى وفاييش ذكرى شد، مناسب ديدم داستانى را كه جناب شيخ بهائى عليه الرحمه به نظم درآورده اينجا نقل شود:
شعر :

عابدى در كوه لبنان بد مقيم

 

در بن غارى چو اصحاب رقيم

 

روى دل از غير حق برتافته

 

گنج عزت را ز عزلت يافته

 

روزها مى بود مشغول صيام

 

يك ته نان مى رسيدش وقت شام

 

نصف آن شامش بدى نصفى سحور

 

وز قناعت داشت در دل صد سرور

 

بر همين منوال حالش مى گذشت

 

نامدى از كوه هرگز سوى دشت

 

از قضا يك شب نيامد آن رغيف

 

شد زجوع آن پارسا زار و نحيف

 

كرد مغرب را ادا وانگه عشا

 

دل پر از وسواس در فكر غذا

 

بسكه بود از بهر قوتش اضطراب

 

نه عبادت كرد عابد شب نه خواب

 

صبح چون شد زآن مقام دلپذير

 

بهر قوتى آمد آن عابد به زير

 

بود يك قريه به قرب آن جبل

 

اهل آن قريه همه گبر و دغل

 

عابد آمد بر در گبرى ستاد

 

گبر او را يك دو نان جو بداد

 

عابد آن نان بستد و شكرش بگفت

 

وز وصول طعمه اش خاطر شگفت

 

كرد آهنگ مقام خود دلير

 

تا كند افطار بر خبز شعير

 

در سراى گبر بد گرگين سگى

 

مانده از جوع استخوانى و رگى

 

پيش او گر خط پرگارى كشى

 

شكل نان بيند بميرد از خوشى

 

بر زبان گر بگذرد لفظ خبر

 

خبز پندارد رود هوشش ز سر

 

كلب در دنبال عابد پو گرفت

 

از پى او رفت و رخت او گرفت

 

زان دو نان عابد يكى پيشش فكند

 

پس روان شد تا نيايد زو گزند

 

سگ بخورد آن نان و از پى آمدش

 

تا مگر بار ديگر كا زاردش

 

عابد آن نان ديگر دادش روان

 

تاكه باشد از عذابش در امان

 

كلب آن نان دگر را نيز خورد

 

پس روان گرديد از دنبال مرد

 

همچو سايه از پى او مى دويد

 

عف و عف مى كرد رختش مى دريد

 

گفت عابد چون بديد اين ماجرا

 

من سگى چون تو نديدم بى حيا

 

صاحبت غير از دو نان چيزى نداد

 

وان دونان را بستدى اى كج نهاد

 

ديگرم از پى دويدن بهر چيست

 

وين همه رختم دريدن بهر چيست

 

سگ به نطق آمد كه اى صاحب كمال

 

بى حيا من نيستم چشمى به مال

 

هست از وقتى كه من بودم صغير

 

مسكنم ويرانه اين گبر پير

 

گوسفندش را شبانى مى كنم

 

خانه اش را پاسبانى مى كنم

 

كه به من ازلطف نانى مى دهد

 

گاه مشت استخوانى مى دهد

 

گاه از يادش رود اطعام من

 

وز مجاعت تلخ گردد كام من

 

روزگارى بگذرد كاين ناتوان

 

نه زنان يا بدنشان نه استخوان

 

گاه هم باشد كه اين گبر كهن

 

نان نيابد بهر خود نه بهر من

 

چون بر درگاه او پرورده ام

 

رو به درگاه دگر ناورده ام

 

هست كارم بر در اين پير گبر

 

گاه شكر نعمت او گاه صبر

 

تو كه نامد يك شبى نانت به دست

 

در بناى صبر تو آمد شكست

 

از در رزاق رو برتافتى

 

بر در گبرى روان بشتافتى

 

بهر نانى دوست را بگذاشتى

 

كرده اى با دشمن او آشتى

 

خود بده انصاف اى مرد گزين

 

بى حياتر كيست من يا تو ببين

 

مرد عابد زين سخن مدهوش شد

 

دست خود بر سر زد و بى هوش شد

 

اى سگ نفس ((بهائى )) ياد گير

 

اين قناعت از سگ آن گبر پير

 

بر تو گر از صبر نگشايد درى

 

از سگ گرگين گبرى كمترى

 
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/28ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

 

حيايى غريب از سگ
و نيز مرحوم آقاى بلادى فرمود يكى از بستگانم كه چند سال در فرانسه براى تحصيل توقف داشت در مراجعتش نقل كرد كه در پاريس خانه اى كرايه كردم و سگى را براى پاسبانى نگاهداشته بودم ، شبها درب خانه را مى بستم و سگ نزد در مى خوابيد و من به كلاس درس مى رفتم و برمى گشتم و سگ همراهم به خانه داخل مى شد.
شبى مراجعتم طول كشيد و هوا هم به سختى سرد بود به ناچار پشت گردنى پالتو خود را بالا آورده گوشها و سرم را پوشاندم و دستكش در دست كرده صورتم را گرفتم به طورى كه تنها چشمم براى ديدن راه باز بود، با اين هيئت درب خانه آمدم تا خواستم قفل در را باز كنم سگ زبان بسته چون هيئت خود را تغيير داده بودم و صورتم را پوشيده بودم ، مرا نشناخت و به من حمله كرد و دامن پالتومرا گرفت و فورا پشت پالتو را انداختم وصورتم را باز كرده صدايش زدم تا مرا شناخت با نهايت شرمسارى به گوشه اى از كوچه خزيد در خانه را باز كردم آنچه اصرار كردم داخل خانه نشد به ناچار در را بسته و خوابيدم .
صبح كه به سراغ سگ آمدم ديدم مرده است ، دانستم از شدت حيا جان داده است . اينجاست كه بايد هر فرد از ما به سگ نفس خود خطاب كنيم كه چقدر بى حياييم ، راستى كه چرا از پروردگارمان كه همه چيزمان از او است حيا نمى كنيم وملاحظه حضور حضرتش را نمى نماييم . امام سجاد عليه السلام در دعاى ابى حمزه مى فرمايد:((اَنَا يا رَبِّ الَّذى لَمْ اَسْتَحْيِكَ فِى الْخَلاءِ وَلَمْ اُراقِبْكَ فِى الْمَلاءِ اَوْلَعَلَّكَ بِقِلَّةِ حَيائى مِنْكَ جازَيْتَنى )).

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/26ساعت 9:48 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 


و نيز مرحوم خلوصى مزبور نقل مى كرد در سى سال قبل (تقريبا) پيرمرد صالحى كه از بستگانش بود (و بنده نام او را فراموش كرده ام ) كه مى گفت در سن جوانيم يكى از بستگانم كه خانه اش دروازه اصفهان بود، شب جمعه مجلس عروسى داشت و مرا هم دعوت نمود. من به جهت صله رحم اجابت نموده و رفتم ديدم مطرب يهودى آمد و سرگرم خوانندگى و نواختن با آلات موسيقى شدند. چون اين منظره و بعضى فسقهاى ديگر ديدم سخت ناراحت شدم و آنچه آنها را نهى كردم و نصيحت نمودم فايده نبخشيد و راه فرار هم نداشتم ؛ زيرا خانه ام دروازه كازرون بود و مسافت زياد و در آن ساعت از شب هم عبور و مرور در داخل شهر قدغن بود.
به ناچار در غرفه خالى كه در آن منزل بود، داخل شده درها را بستم و چون شب جمعه بود مشغول نماز و دعا و مناجات با پروردگار شدم . در اواخر شب كه صداها خاموش و همه خسته و خوابيده بودند، زمين لرزه شديدى شد به طورى كه وحشت زده درب غرفه را از فضاى خانه باز كردم كه ببينم چه شده در همان حال درخت وسط خانه به واسطه زلزله رو به غرفه مايل شد به طورى كه شاخه اش به دست من رسيد.
از وحشت دستم را به شاخه درخت محكم كردم ، درخت به جاى خود برگشت و تا پايم از غرفه جدا شد همراه شاخه درخت به وسط فضا رسيدم بلافاصله تمام عمارتهاى خانه منهدم گرديد به طورى كه جز من ، يك نفر از اهل خانه سالم نماند، در آن حال به فكر خانه و اهلم افتادم ، گفتم بروم ببينم بر سر آنها چه آمده وقتى كه از درخت پايين آمدم و رو به خانه آوردم تمام خانه هاودكانهايى كه درمسيرمن تا دروازه كازرون بودتماما منهدم شده بود.
اين داستان دو چيز به ما مى آموزد يكى اينكه هرگاه بلايى بر جمعى گنهكار برسد اگر در بينشان كسى باشد كه به ياد خدا بوده و آنها را نصيحت مى كرده و چون از او نشنيدند از ايشان جدا شده آن بلا به اونخواهد رسيد و خدا او را نجات خواهد بخشيد چنانچه در سوره اعراف ، راجع به هلاكت اصحاب سبت مى فرمايد:(اَنْجَيْنَا الَّذينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ)(1).
ديگر آنكه هيچگاه نبايد اهل معصيت با امنيت خاطر و بى باكى با هوسرانى و انواع آلودگيها گلاويز شوند؛ زيرا ممكن است قهر الهى به آنها برسد و در همان حالت به بلاهاى خاص يا بلاهاى عمومى دچار شوند و باب توبه هم بر آنها بسته شود چنانچه در قرآن مجيد مى فرمايد:((آيا ايمن شدند اهل قريه ها كه ايشان را عذاب ما در شب بيايد در حالى كه خواب باشند، آيا ايمن شدند اهل قريه ها كه عذاب ما ايشان را در روز بيايد در حالى كه سرگرم لهو باشند))(2).
و در باب رسيدن بلاهاى عمومى ناگهان مانند زمين لرزه داستانهايى است فراموش ‍ نشدنى مانند آنچه در اين داستان نقل شد و ظاهرا همان زلزله اى است كه در فارسنامه ناصرى ، صفحه 308 مى نويسد در شب بيست و پنجم ماه رجب ، سنه 1269 مطابق پانزدهم ارديبهشت ، يك ساعت پيش از طلوع صبح صادق در شهر شيراز زلزله شديد آمد و چند صد خانه را ويران و چندين هزار را شكسته نمود و چندين هزار نفر در زير عمارت خرابه بماندند و بمردند و بيشتر مساجد و مدارس ‍ خراب گشت . و عموما محتاج به تعمير گرديد.
و در صفحه 268 مى نويسد: و در سال 1237 وباى عام از بلاد چين و هندوستان به ممالك ايران سرايت نمود و از شهر شيراز شش هزار نفر در ظرف مدت پنج شش ‍ روز در خوابگاه عدم خفتند.
و در شوال 1239 زلزله شديدى در قصبه كازرون آمد و بعد از چند شب در وقت بين الطلوعين زلزله شديدتر در شهر شيراز حادث گرديد كه بيشتر عمارات قديم و جديد از مساجد و مدارس و بقاع و خانه ها ((عاليها سافلها)) شد و چون وقت اواخر بهار و تمام مردم يا در صحن خانه يا بر پشت بام بودند زياده از چندين هزارنفر تلف نگشتند و بعد از چند روز ديگر زلزله اى در شيراز آمد لكن خفيف تر از زلزله اول اما به سبب وحشت از زلزله اول ، هركس بر پشت بام بود خود را به زير انداخت و اعضاى او درهم شكست .
هنوز هستند پيرمردهاى محترمى كه درست در خاطر دارند و نقل مى كنند كه در سنه 1322 قمرى يعنى تقريبا هفتاد سال قبل ، اهالى شيراز گرفتار وباى سختى شدند و مانند فصل خزان كه برگ از درخت مى ريزد، در كوچه و بازار و خانه ها اشخاص وبازده مى افتادند و جنازه ها روى زمين افتاده بود به طورى كه سالمها به دفن آنها نمى رسيدند.
مرحوم دكتر خاورى مى گفت در همان وقت براى رفتن به بالين مريضها چهار ساعت از شب گذشته عبورم از بازار نو افتاد، هيچكس نبود لكن جنازه هاى بسيارى در طول بازار افتاده بود و سگها را ديدم مشغول پاره كردن و خوردن جنازه ها هستند وبراى دانستن شدت بلاى مزبور كافيست كه اين داستان را براى شما نقل كنم : زنى بود به نام ((مادر محمد)) مى گفت بيچاره وار سر به كوچه و بازار گذاشته و فرياد مى كردم مسلمانان چهار پسرم مرده اند براى خدا بياييد جنازه آنها را برداريد و نزديك غروب كه به خانه برگشتم هيچكس در خانه نبود و اثرى از جنازه ها نديدم ، معلوم شد بعض از مسلمانان خيرانديش آمده اند و آنها را برده و دفن كرده اند و بعد هرچه تحقيق كردم معلوم نشد كى برده و كجا به خاك سپرده و من قبر فرزندانم را هنوز نمى دانم كجاست .
و نيز هستند كسانى كه به خوبى ياد دارند كه در سال 1337 قمرى يعنى پنجاه سال قبل ، اهالى شيراز گرفتار مرض آنفلوآنزا شدند و بيش از دوماه طول نكشيد تا اينكه به ذيل عنايت حضرت ابى عبداللّه الحسين عليه السلام متوسل شدند و در كوچه و بازارها منبر گذاشتند و مجلس روضه خوانى برپا نمودند تا بلاى مزبور برطرف گرديد.
و نيز در سال 1322 شمسى يعنى 25 سال قبل مردم گرفتار مرض حصبه شدند به طورى كه كمتر خانه اى بود كه در آن مرض حصبه نباشد و دكترها به مريضها (در اثر زيادى نفرات ) نمى رسيدند با اينكه غالبا صبح پيش از آفتاب ازخانه بيرون مى آمدند و تا آخر شب به خانه برنمى گشتند و خود بنده هر روزى كه همراه جنازه يكى از بستگان يا دوستان مى رفتم تا ظهر در غسالخانه بودم يا اگر بعد از ظهر مى رفتم تا غروب آنجا مى ماندم و بر جنازه ها نماز مى گزاردم و همه روزه مرتبا كمتر از پنجاه نفر تلفات نبود.
علاوه بر مرض مزبور، مردم گرفتار قحطى نان و گرانى سرسام آور بودند به طورى كه بايد از صبح به دكان نانوايى بروند وتا نزديك ظهر با زحمت نانى به دست آورند كه همه چيز داشت جز گندم و صداى ناله مردم در دكان نانوايى از مسافت دورى شنيده مى شد.
بيچاره كسانى كه بايد دنبال طبيب و دارو و پرستارى مريضهاى خود باشند و هم تحصيل نان كنند و بيچاره تر آنهايى كه به واسطه نداشتن پول ، محتاج فروختن اثاثيه و خانه خود به نازلترين قيمتها مى شدند و چند ماه مردم گرفتار اين بلاها بودند.
غرض از نقل اين موضوعها آن است كه خواننده عزيز از دانستن آنها و مراجعه به تاريخ گذشتگان بداند كه هر قوم و جمعيتى كه طاغى و ياغى شدند و بكلى خدا و آخرت را فراموش نمودند و طريقه عدل و احسان را كنار گذاشته ، شهوترانى و هوى پرستى را رويه خود قرار دادند خداوند حكيم آنها را مهلت مى دهد ولى پس از اينكه از حدگذرانيدند ناگاه به وسيله رسانيدن بلاهاى سخت ، آنها را بيچاره مى كند تا از كردار خود پشيمان شده و به ناچار رو به خدا آورند و راه سعادت از دست داده را طى نمايند و در حقيقت اين بلاها لطفى است از حضرت آفريدگار به صورت قهر؛ مانند چوپانى كه گوسفندان خود را كه از جاده مستقيمى كه به آب و سبزه مى رسد منحرف شده اندورو به سنگلاخ آورده اند چگونه با چوب و سنگ آنها را برمى گرداند و رو به جاده مستقيم مى كشاند.
و لذا حضرت امير عليه السلام مى فرمايد:((اَحْمَدُهُ عَلَى الّضَّراء كَما اَحْمَدُهُ عَلَى السَّرّاءِ؛ يعنى سپاس مى كنم خداى را بر بلا و سختيها چنانچه اورا بر نعمتها و خوشيها شكر مى كنم )).
و در قرآن مجيد مى فرمايد:((اَخَذْناهُمْ بِالْبَاءْساءِ وَالضَّراءِ لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُونَ؛ يعنى ايشان را به وسيله بلاها و سختيها گرفتيم تا اينكه تضرع كنند و رو به خداى خود آورند به مقتضاى فطرت اولى كه خدا به آنها داده است )).
بلى ، نوع خلق امروز خدا و آخرت را فراموش كرده رو به شهوات آورده اند نفس و هوى و شيطان را مى طلبند و از فرمان خدا روگردان ،از هركس و هر چيزى كه مورد خوف باشد مى ترسند جز از خدا و از عذاب آخرت و به هركس و هرچيزى كه مورد اميدشان باشد اميدوارند جز اميد به رحمت و جزا و عطاهاى پروردگار. صفات كمالى انسانيت مانند عدل ، احسان ، عاطفه ، مهر خصوصا حياء از نسل جوان بخصوص دختران برچيده شده و به جايش خويهاى حيوانى جاى گرفته . خانه هاى خدا را خالى گذاشته و مراكز شياطين مانند سينماها را پر كرده اند.
از مجالس علما كه آنها را به ياد خدا و آخرت مى آورند فرار مى كنند و هرجا صداى شيطانى است جمع مى شوند. كدام روز است كه انواع خيانتها و جنايتها و بى عفتيها از اين اجتماع خراب سر نمى زند و بنابراين اگر از كردار خود دست بر ندارند، بايد منتظر روزى بود كه بلاهايى بر سر اين اجتماع خراب ريزش كند كه به ناچار روبه خدا آورند، به اضطرار در مساجد جمع شده از كردار خود توبه كنند زلزله هاى اخير غرب و لار و خراسان زنگ بيدار باشى براى همه اجتماع ماست .

پاورقی


1- سوره اعراف ، آيه 165.
2- (اَفَاءَمِنَ اَهْلُ الْقُرى اَنْ يَاءْتِيَهُمْ بَاءْسُنا بَياتاً وَهُمْ نائِمُونَ اَوَ اءَمِنَ اَهْلُ الْقُرى اَنْ يَاءْتِيَهُمْ بَاءْسُنا ضُحًى وَهُمْ يَلْعَبُونَ)، (سوره اعراف ، آيه 95 و 96).

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/22ساعت 8:27 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

امر به معروف و نهى از منكر
به مناسبت اين داستان دو مطلب مهم تذكر داده مى شود:

مطلب دوم آن است كه :
اطلاع پيدا كردن هندى مزبور يا اشخاص ديگرى مانند او به بعض از خفاياى امور و خبر دادن به آن هيچ دلالتى بر حق بودنشان يا درستى اعتقاد و مذهبشان و تقربشان نزد خداوند ندارد؛ زيرا ممكن است شخص به وسيله تسخير جن يا ياد گرفتن رمل و بعض علوم غريبه از استاد يا به وسيله تصفيه خيال به بعض از امور خفيه اطلاع يابد در حالى كه داراى عقايد باطل و ملكات زشت وكردارهاى ناروا بوده و از روحانيت بى بهره و به عالم شياطين متصل باشد.
اما آنچه از بزرگان دين از آگهى به امور پنهان و خبرهاى غيبى رسيده است بايد دانست كه آنها كسبى نبوده بلكه تنها عطاى الهى و الهام ربانى بوده است و اگر كسى بگويد بنابراين تميز بين حق و باطل به چيست ؟ گوييم
اولاً:
اهل عقل از حالات و رفتار و گفتار شخص مى فهمند كه روحانى است يا شيطانى و آنچه داراست عطاى الهى است يا به وسيله كسب است .
ثانيا:
اگر كسى به دروغ مدعى مقام روحانيت شود و به وسيله علوم غريبه و بعض ‍ خوارق عادت كه كسب كرده بخواهد مردم بيچاره را اغوا كند يقينا خداوند او را رسوا و مفتضح خواهد فرمود و به قاعده لطف محالست كه خداوند حجت خود را ظاهر نفرمايد و مردم را در وادى گمراهى نگاهدارد.
و بالجمله صاحبان علوم غريبه اى كه كسب كرده اند هرگاه در مقام گمراه كردن خلق و انحراف ايشان از طريق دين الهى برآيند خداوند حق را ظاهر خواهد فرمود چنانچه در قرآن مجيد مى فرمايد:((بلكه مى افكنيم حق را بر باطل پس حق مى شكند و خورد مى كند باطل را پس آن هنگام باطل محو شدنى است ))(1).
و پس از مراجعه به كتب روايات و كتب رجال دانسته مى شود كه از صدر اسلام تا حدود قرن سوم خداوند متعال به وسيله ائمه هدى عليهم السّلام هميشه حق را غالب و باطل را آشكار مى فرمود چنانچه در ساير قرنها تا اين زمان هرگاه مدعى باطلى پيدا مى شده خداوند به وسيله علماى اعلام و حاميان شرع مقدس اسلام بطلانش را واضح مى فرموده است و براى اين مطلب نمونه هايى است كه نقل آنها از وضع اين كتاب بيرون است و تنها به نقل يك داستان اكتفا مى شود.
در كتاب اسرارالشهاده دربندى و كتاب قصص العلماى تنكابنى است كه در زمان شاه عباس از فرنگستان شخصى را پادشاه فرنگ فرستاد و به سلطان صفوى نوشت كه شما به علماى مذهب خود بگوييد با فرستاده من در امر دين و مذهب مناظره كنند اگر او را مجاب ساختند ما هم با شما همدين مى شويم و اگر او ايشان را مجاب كرد شما بدين ما درآييد.
آن فرستاده كارش اين بود كه هركس چيزى در دست مى گرفت اوصاف آن چيز را بيان مى كرد، پس سلطان ، علما را جمع كرد و سرآمد اهل آن مجلس ، آخوند ملا محسن فيض بود، پس ملامحسن به آن سفير فرنگى فرمود سلطان شما مگر عالمى نداشت كه بفرستد و مثل تو عوامى را فرستاد كه با علماى ملت مناظره كند.
آن فرنگى گفت : شما از عهده من نمى توانيد برآييد اكنون چيزى در دست بگيريد تا من بگويم . ملا محسن تسبيحى از تربت حضرت سيدالشهداء عليه السلام مخفيانه به دست گرفت ، فرنگى در درياى فكر غوطه ور شد و بسيار تاءمل كرد، مرحوم فيض گفت چرا عاجز ماندى ؟ فرنگى گفت عاجز نماندم ولى به قاعده خود چنان مى بينم كه در دست تو قطعه اى از خاك بهشت است و فكر من در آن است كه خاك بهشت چگونه به دست تو آمده است .
ملا محسن گفت راست گفتى ، در دست من قطعه اى از خاك بهشت است و آن تسبيحى است كه از قبر مطهر فرزندزاده پيغمبر ما صلّى اللّه عليه و آله است كه امام است و پيغمبر ما فرموده كربلا (مدفن حسين ) قطعه اى از بهشت و صدق سخن پيغمبر ما را قبول كردى ؛ زيرا گفتى قواعد من خطا نمى كند پس صدق پيغمبر ما را هم در دعواى نبوت اعتراف كردى ؛ زيرا اين امر را غير از خدا كسى نمى داند و جز پيغمبر او كسى به خلق نمى رساند. به علاوه پسر پيغمبر ما صلّى اللّه عليه و آله در آن مدفون است ؛ زيرا اگر پيغمبر بحق نبود از صلبش و تابعش در دين او در خاك بهشت مدفون نمى گرديد.
چون آن عيسوى اين واقعه را ديد و اين سخن قاطع را شنيد مسلمان گرديد.

پاورقی


1- (بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْباطِلِ فَيَدمَغُهُ فَاِذا هُوَ زاهِقٌ) (سوره انبيا، آيه 18).

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/21ساعت 9:19 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 


به مناسبت اين داستان دو مطلب مهم تذكر داده مى شود:


مطلب اول اين است كه :


از بزرگترين واجبات الهى كه در قرآن مجيد و اخبار، امر اكيد به آن شده و تهديدهاى شديد و سخت بر تركش وارد گرديده امر به معروف و نهى از منكر است و ترك آن از گناهان كبيره است . چنانچه در رساله گناهان كبيره ، تفصيل آن ذكر شده و در نهى از منكر اولين مرتبه اش انكار قلبى است به طورى كه آثار انكارش بايد ظاهر شود؛ يعنى بر هر مسلمانى واجب است هنگامى كه كار حرامى از كسى ببيند راضى به آن كار نباشد بلكه در دل بدش بيايد به طورى كه اثر اين كراهت قلبى در ظاهرش ‍ آشكار شود، هنگامى كه با مرتكب حرام روبه رو مى شود با جبهه گشاده و باز با او برخورد ننمايد بلكه رو را ترش كند و خلاصه بايد آثار انكار قلبى در اعضا و جوارح شخص ظاهر شود.
و هر اندازه ايمان شخص قويتر و روحانيتش بيشتر باشد انكار قلبيش در برابر معصيت شديدتر است و چون ايمان جناب ميرزاى مرحوم در كمال قوّت و روح شريفش در نهايت لطافت و دل روشنش در غايت رقت بود به طورى كه در آن زمان نظيرش كمياب بوده است چنانچه آن شخص هندى از روى حساب خود اين معنا را فهميده بود هنگامى كه شنيد جمعى ظاهرالصلاح حرمات الهى را هتك كرده اند طاقت نياورد تا مريضش ساخت و بالا خره از دار فانى راحت شد و از بين گنهكاران بيرون رفت و به عباد صالحين ملحق گرديد.
ناگفته نماند كه سبب مهم شدت تاءثر آن بزرگوار دو چيز بود يكى فسق علنى و گناه آشكار كه سبب كوچك شدن گناه در نظر خلق و جراءت ايشان بر ارتكاب آن مى شود و ديگر ظاهرالصلاح بودن تجار مزبور؛ زيرا اشخاص ظاهرالصلاح كه در درجه اول روحانيّين و كسانى كه بر منبر مردم را به وعظ و خطابه ارشاد مى كنند و در درجه دوم كسانى كه با علما ملازمند و به نماز جماعت و ساير شعاير دينى مواظبند هرگاه گناهى از آنها صادر شود يقينا موجب سستى عقايد خلق و موهون شدن احكام شرع انور و جراءت ساير مردم خواهد شد و در رساله گناهان كبيره مفصلاً بيان شده كه گناه صغيره اشخاص ظاهرالصلاح در حكم گناه كبيره خواهد بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/20ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

 

    مرحوم آقا ميرزا مهدى خلوصى رحمة اللّه عليه كه قريب بيست سال توفيق رفاقت باايشان نصيب شده بود نقل كرد كه در زمان عالم عامل و زاهد عابد آقاى ميرزا محمد حسين يزدى (كه در 28 ربيع الاول 1307 مرحوم شدند و در قبرستان غربى حافظيه مدفون گرديدند) در باغ حكومتى مجلس ضيافت و جشن مفصلى برپا شده و در آن مجلس جمعى از تجار كه در آن زمان لباس روحانيت پوشيده بودند دعوت داشتند و در آن مجلس انواع فسق و فجور كه از آن جمله نواختن مطرب كليمى بود فراهم كرده بودند.
تفصيل مجلس مزبور را خدمت مرحوم ميرزا خبر آوردند ايشان سخت ناراحت و بى قرار شد و روز جمعه در مسجد وكيل پس از نماز عصر به منبر رفته و گريه بسيارى نمود و پس از ذكر چند جمله موعظه ، فرمود اى تجارى كه فجار شديد، شما هميشه پشت سر علما و روحانيون بوديد در مجلس فسقى كه آشكارا محرمات الهى را مرتكب مى شدند رفتيد و به جاى اينكه آنها را نهى كنيد با آنها شركت نموديد؟ جگر مرا سوراخ كرديد، دل مرا آتش زديد و خون من گردن شماست .
پس ، از منبر به زير آمد و به خانه تشريف برد. شب براى نماز جماعت حاضر نشد به خانه اش رفتيم احوالش را پرسيديم گفتند ميرزا در بستر افتاده است و خلاصه روز به روز تب ، شديدتر مى شد به طورى كه اطبا از معالجه اش اظهار عجز نمودند و گفتند بايد تغيير آب و هوا دهد.
ايشان را در باغ سالارى بردند (نزديك قبرستان دارالسلام ) در همان اوقات يك نفر هندى به شيراز آمده بود و مشهور شد كه حساب او درست است و هرچه خبر مى دهد واقع مى شود تصادفا روزى از جلو مغازه ما گذشت پدرم (مرحوم حاج عبدالوهاب ) گفت او را بياور تا از او حالات ميرزا را تحقيق كنيم ببينيم حالش ‍ چگونه خواهد شد.
من رفتم آن هندى را داخل مغازه آوردم پدرم براى آنكه امر ميرزا پنهان بماند و فاش ‍ نشود اسم ميرزا را نياورد و گفت من مال التجاره دارم مى خواهم بدانم آيا قرانى ندارد و به سلامت مى رسد؟ و شما از روى جفر يا رمل يا هر راهى كه دارى مرا خبر كن و مزدت را هم هرچه باشد مى دهم . اين مطلب را در ظاهر گفت ولى در باطن قصد نمود كه آيا ميرزا از اين مرض خوب مى شود يا نه ؟ پس آن هندى مدت زيادى حسابهايى مى كرد و ساكت و به حالت حيرت بود.
پدرم گفت اگر مى فهمى بگو وگرنه خودت و ما را معطل نكن و به سلامت برو.
هندى گفت حساب من درست است و خطايى ندارد لكن تو مرا گيج كرده اى و متحير ساخته اى ، زيرا آنچه در دل نيت كردى كه بدانى غير از آنچه به زبان گفتى مى باشد.
پدرم گفت مگر من چه نيّت كرده ام ؟ هندى گفت الا ن زاهدترين خلق روى كره زمين مريض است و تو مى خواهى بدانى عاقبت مرض او چيست ؟ به تو بگويم اين شخص خوب شدنى نيست و سر شش ماه مى ميرد.
پدرم آشفته شد و براى اينكه مطلب فاش نشود سخت منكر گرديد و مبلغى به هندى داد و او را روانه نمود و بالا خره سر شش ماه هم ميرزا به جوار رحمت حق رفت .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/15ساعت 11:34 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

 

مرحوم آقا ميرزا مهدى خلوصى رحمة اللّه عليه كه قريب بيست سال توفيق رفاقت باايشان نصيب شده

بود نقل كرد كه در زمان عالم عامل و زاهد عابد آقاى ميرزا محمد حسين يزدى (كه در 28 ربيع الاول 1307 مرحوم شدند و در قبرستان غربى حافظيه مدفون گرديدند) در باغ حكومتى مجلس ضيافت و جشن مفصلى برپا شده و در آن مجلس جمعى از تجار كه در آن زمان لباس روحانيت پوشيده بودند دعوت داشتند و در آن مجلس انواع فسق و فجور كه از آن جمله نواختن مطرب كليمى بود فراهم كرده بودند.
تفصيل مجلس مزبور را خدمت مرحوم ميرزا خبر آوردند ايشان سخت ناراحت و بى قرار شد و روز جمعه در مسجد وكيل پس از نماز عصر به منبر رفته و گريه بسيارى نمود و پس از ذكر چند جمله موعظه ، فرمود اى تجارى كه فجار شديد، شما هميشه پشت سر علما و روحانيون بوديد در مجلس فسقى كه آشكارا محرمات الهى را مرتكب مى شدند رفتيد و به جاى اينكه آنها را نهى كنيد با آنها شركت نموديد؟ جگر مرا سوراخ كرديد، دل مرا آتش زديد و خون من گردن شماست .
پس ، از منبر به زير آمد و به خانه تشريف برد. شب براى نماز جماعت حاضر نشد به خانه اش رفتيم احوالش را پرسيديم گفتند ميرزا در بستر افتاده است و خلاصه روز به روز تب ، شديدتر مى شد به طورى كه اطبا از معالجه اش اظهار عجز نمودند و گفتند بايد تغيير آب و هوا دهد.
ايشان را در باغ سالارى بردند (نزديك قبرستان دارالسلام ) در همان اوقات يك نفر هندى به شيراز آمده بود و مشهور شد كه حساب او درست است و هرچه خبر مى دهد واقع مى شود تصادفا روزى از جلو مغازه ما گذشت پدرم (مرحوم حاج عبدالوهاب ) گفت او را بياور تا از او حالات ميرزا را تحقيق كنيم ببينيم حالش ‍ چگونه خواهد شد.
من رفتم آن هندى را داخل مغازه آوردم پدرم براى آنكه امر ميرزا پنهان بماند و فاش ‍ نشود اسم ميرزا را نياورد و گفت من مال التجاره دارم مى خواهم بدانم آيا قرانى ندارد و به سلامت مى رسد؟ و شما از روى جفر يا رمل يا هر راهى كه دارى مرا خبر كن و مزدت را هم هرچه باشد مى دهم . اين مطلب را در ظاهر گفت ولى در باطن قصد نمود كه آيا ميرزا از اين مرض خوب مى شود يا نه ؟ پس آن هندى مدت زيادى حسابهايى مى كرد و ساكت و به حالت حيرت بود.
پدرم گفت اگر مى فهمى بگو وگرنه خودت و ما را معطل نكن و به سلامت برو.
هندى گفت حساب من درست است و خطايى ندارد لكن تو مرا گيج كرده اى و متحير ساخته اى ، زيرا آنچه در دل نيت كردى كه بدانى غير از آنچه به زبان گفتى مى باشد.
پدرم گفت مگر من چه نيّت كرده ام ؟ هندى گفت الا ن زاهدترين خلق روى كره زمين مريض است و تو مى خواهى بدانى عاقبت مرض او چيست ؟ به تو بگويم اين شخص خوب شدنى نيست و سر شش ماه مى ميرد.
پدرم آشفته شد و براى اينكه مطلب فاش نشود سخت منكر گرديد و مبلغى به هندى داد و او را روانه نمود و بالا خره سر شش ماه هم ميرزا به جوار رحمت حق رفت .

   


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/06ساعت 8:23 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

      

        مرحوم حاجى مؤ من كه داستانهاى 36 تا 43 از او نقل گرديد فرمود وقتى مخدره محترمه اى كه نماز جمعه را با مرحوم آقا سيد هاشم در مسجد سردزك ترك نمى كرد به من خبر داد كه مقدار نخودى تربت اصل حسينى عليه السلام به من رسيده و آن را جوف كفن خود گذارده ام و هر ساله روز عاشورا خونين مى شود به طورى كه رطوبت خونين به كفن سرايت مى كند و بعد متدرجا خشك مى شود.
مرحوم حاج مؤ من فرمود از آن مخدره خواهش كردم كه در روز عاشورا منزلش بروم و آن را ببينم قبول كرد، پس روز عاشورا رفتم بقچه كفنش را آورد و باز كرد، عقد خون در كفن مشاهده كردم و تربت مبارك را ديدم همانطورى كه آن مخدره گفته بود تر و خونين و علاوه لرزان است .
از ديدن آن منظره و تصور بزرگى مصيبت آن حضرت سخت گريان و نالان و از خود بى خود شدم .
نظير اين داستان در دارالسلام عراقى نقل كرده از ثقه عادل ملا عبدالحسين خوانسارى كه گفت مرحوم آقا سيد مهدى پسر آقا سيد على صاحب شرح كبير در آن زمانى كه مريض شده بود و براى استشفاى شيخ محمد حسين صاحب فصول و حاج ملا جعفر استرابادى را كه هر دو از فحول علماى عدول بودند فرستاد كه غسل كنند و با لباس احرام داخل سرداب قبر مطهر حسين عليه السلام شوند و از تربت قبر مطهر به آداب وارده بردارند و براى مرحوم سيد بياورند و هر دو شهادت دهند كه آن تربت قبر مطهر است و جناب سيد مقدار يك نخود از آن را تناول نمايد.
آن دو بزرگوار حسب الامر رفتند و از خاك قبر مطهر برداشتند و بالا آمدند و از آن خاك قدرى به بعض حضار اخيار عطا كردند كه از جمله ايشان شخصى بود از معتبرين و عطار و آن شخص را در مرض موت عيادت كردم و باقيمانده آن خاك را از ترس اينكه بعد از او به دست نااهل افتد به من عطا كرد و من بسته آن را آورده و در ميان كفن والده گذاشتم . اتفاقا روز عاشورا نظرم به ساروق آن كفن افتاد رطوبتى در آن احساس كردم چون آن را برداشته گشودم ديدم كيسه تربت كه در جوف كفن بود مانند شكرى كه رطوبت ببيند حالت رطوبتى در آن عارض شده و رنگ آن مانند خون تيره گرديده و خونابه مانند اثر آن از باطن كيسه به ظاهر و از آن به كفن و ساروق رسيده با آنكه رطوبت و آبى آنجا نبود.
پس آن را در محل خود گذارده در روز يازدهم ساروق را آورده گشودم آن تربت را به حالت اول خشك و سفيد ديدم اگرچه آن رنگ زردى در كفن و ساروق كماكان باقيمانده بود و ديگر بعد از آن در ساير ايام عاشورا كه آن تربت را مشاهده كردم همينطور آنرا متغير ديده ام و دانسته ام كه خاك قبر مطهر در هرجا باشد در روز عاشورا شبيه به خون مى شود.
 

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/30ساعت 10:6 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

 بزرگى مصيبت حضرت اباعبداللّه الحسين (ع )

آقاى شيخ على موحد كه در ايام عاشورا به قصد ترويج و نشر احكام به سمت لارستان رفته بودند، پس از مراجعت نقل كردند كه در فداغ اعلا مرودشت توقف داشتند، روز تاسوعا چند نفر خبر آوردند كه شب گذشته از درخت سدرى كه در چهار فرسخى است نورى شبيه ماهتاب ظاهر گرديد، جمعى از اهالى محل براى مشاهده آن درخت رفتند.
فردا يعنى روز عاشورا خبر آوردند كه شب گذشته نورى ظاهر نشد لكن طرف صبح قطرات خون از آن درخت بر زمين مى ريخت و قطعه كاغذى كه چند قطره خون از آن درخت بر آن ريخته بود همراه آورده بودند و جماعتى از سنى هاى آن محل پس ‍ از مشاهده آن خون ، مشغول لعن بر يزيد و قاتلين حسين عليه السلام شده و با شيعيان در اقامه عزاى آن بزرگوار شركت نمودند.
مسئله پيدايش خون از بعض جمادات و نباتات در بعضى نواحى زمين هنگام عاشوراى حسينى عليه السلام كه دلالت بر بزرگى مصيبت آن حضرت مى كند فى الجمله مسلم و مورد اتفاق مورخين شيعه و سنى است و براى مزيد اطلاع به كتاب ((شفاءالصدور)) مراجعه شود. و در كتاب رياض القدس ، قضيه مشاهده شدن ريختن خون از درختى كه در زرآباد قزوين است مفصلاً نقل شده است .
شعر :

گر چشم روزگار بر او فاش مى گريست

خون مى گذشت از سر ايوان كربلا

و براى تاءييد و تاءكيد مطلب دو داستان ديگر ذكر مى شود.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 6:49 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

 

 

بت شكن آخر

 

على (عليه السلام ) مى فرمايد: شبى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مرا نزد خويش فرا خواند. من در منزل همسرش خديجه نزد او حاضر شدم آنگاه فرمود على (آماده باش ) و از پى من حركت كن . سپس خود در جلو حركت كرد و من هم به دنبال آن حضرت حركت كردم تا آنى كه در دل آن شب به خانه خدا كعبه رسيديم ... رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آهسته فرمود: على از دوش من بالا برو، آنگاه خود خم شد و من از كتف مبارك او بالا رفتم و بر بام كعبه قرار گرفتم و هر چه بت در آنجا بود پايين انداختم ، آنگاه از مسجدالحرام خارج شديم و راهى منزل خديجه شديم . در بازگشت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به من فرمود: نخستين كسى كه بتها را درهم شكست جد تو ابراهيم (عليه السلام ) بود و آخرين كسى كه بتها را شكست تو بودى بامداد روز بعد هنگامى كه اهل مكه سراغ بتهاى خود رفتند ديدند كه بتهايشان برخى شكسته و برگشته و بر زمين افتاده است . آنها با خود اين اعمال از كسى جز محمد صلى الله عليه و آله و سلم و پسر عمويش على (عليه السلام ) سر نمى زند...(1)

===============
1-
كشف الغمه ، ج 1، ص 79. اين شكستن بتها بوسيله على (عليه السلام ) قبل از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و فتخ مكه بوده است و همين عمل نيز در روز فتح مكه مجددا توسط آن حضرت انام شده است .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/20ساعت 5:45 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 


 

آقاى شيخ على موحد كه در ايام عاشورا به قصد ترويج و نشر احكام به سمت لارستان رفته بودند، پس از مراجعت نقل كردند كه در فداغ اعلا مرودشت توقف داشتند، روز تاسوعا چند نفر خبر آوردند كه شب گذشته از درخت سدرى كه در چهار فرسخى است نورى شبيه ماهتاب ظاهر گرديد، جمعى از اهالى محل براى مشاهده آن درخت رفتند.
فردا يعنى روز عاشورا خبر آوردند كه شب گذشته نورى ظاهر نشد لكن طرف صبح قطرات خون از آن درخت بر زمين مى ريخت و قطعه كاغذى كه چند قطره خون از آن درخت بر آن ريخته بود همراه آورده بودند و جماعتى از سنى هاى آن محل پس ‍ از مشاهده آن خون ، مشغول لعن بر يزيد و قاتلين حسين عليه السلام شده و با شيعيان در اقامه عزاى آن بزرگوار شركت نمودند.
مسئله پيدايش خون از بعض جمادات و نباتات در بعضى نواحى زمين هنگام عاشوراى حسينى عليه السلام كه دلالت بر بزرگى مصيبت آن حضرت مى كند فى الجمله مسلم و مورد اتفاق مورخين شيعه و سنى است و براى مزيد اطلاع به كتاب ((شفاءالصدور)) مراجعه شود. و در كتاب رياض القدس ، قضيه مشاهده شدن ريختن خون از درختى كه در زرآباد قزوين است مفصلاً نقل شده است .
شعر :

گر چشم روزگار بر او فاش مى گريست

 

خون مى گذشت از سر ايوان كربلا

و براى تاءييد و تاءكيد مطلب دو داستان ديگر ذكر مى شود.


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/19ساعت 9:43 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

ماموريتى شبانه

على (عليه السلام ) مى فرمايد: در تاريكى شبى از شبهاى ظلمانى ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كسى را به دنبال من فرستاد و مرا احضار كرد، آنگاه فرمود: هم اينك شمشير خود را برگير و برفراز كوه ابوقبيس (1) برو و هر كه را بر قله آن يافتى هلاك گردان . على (عليه السلام ) فرمود: من طبق فرمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به راه افتادم و از كوه ابوقبيس بالا رفتم ناگهان مردى سياه چهره و مخوف با چشمانى به سان كاسه آتش در برابر من ظاهر شد. اما همين كه مرا با نام صدا كرد جلو رفتم و با يك ضربه شمشير او را دو نيم كردم در اين هنگام صداى فرياد و ناله بلندى شنيدم كه از ميان خانه هاى مكه برمى خاست ، در بازگشت هنگامى كه به محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شرفياب شدم آن حضرت در منزل همسرش خديجه بود، من ماجراى مرد مقتول و فريادهاى همزمان را كه شنيده بودم براى آن حضرت باز گفتم . پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: يا على (عليه السلام ) مى دانى چه كسى را كشتى ؟ گفتم : خدا و رسول او آگاه ترند.حضرت فرمود: تو بت بزرگ لات و عزى را درهم شكستى ، به خدا سوگند از اين پس هرگز آن بتها پرستش و ستايش ‍ نگردند.( 2)

 

پ1- كوه ابوقبيس در مكه مكرمه مى باشد.
2-
بحارالانوار، ج 39، ص 186.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/18ساعت 6:30 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

تعبیرى درست

        جناب آقاى سید ضیاءالدین تقوى كه چند سال است از شیراز به تهران مهاجرت نموده و آنجا مقیم شده اند نقل فرمودند كه روزى در منزل مرحوم آقاى شرفه (در آن زمان مرحوم سید شرفه بزرگ منبریهاى شیراز بود) میهمان بودم و همانجا در خواب قیلوله (پیش از ظهر) دیدم آیت اللّه آقا سید على مجتهد كازرونى در حمام است و خوابیده و كیسه كش مشغول كیسه كشیدن بر بدن شریف اوست و متصل چركهاى بسیارى از بدنش خارج مى شود به طورى كه موجب تعجب و حیرت من شد كه این چركها كجا بوده ؟
چون بیدار شدم به مرحوم شرفه خوابم را گفتم ایشان سخت متاءثر شد و گفت مردن آقا سید على نزدیك است و افسوس كه چنین گوهرى بزودى از كف ما مى رود.
از منزل آقاى شرفه بیرون آمدم و از حال آقاى آسید على بى خبر بودم پس از اهل اطلاع جویاى حالش شدم گفتند حالش سخت است و بالا خره عصر همان روز از دنیا رفت و معلوم شد خواب من هنگام سكرات مرگ ایشان بوده است .
رؤ یاى صادقانه اى كه اضغاث احلام نباشد آن است كه در خواب به واسطه اینكه از عالم ماده تا اندازه اى بریده شده به عالم ملكوت متصل مى شود و حقایق امور را غالبا به صور مناسب آن درك مى كند و چون حقیقت مرگ براى مؤ من تخلیص و نجات از كثافات ماده و آزادى از آفات و قیود طبیعت است و جناب سید مرحوم در حال سكرات بوده ، حقیقت این حال خلاصى او از انواع آلودگیهاى عالم طبیعت است آقاى تقوى ایشان را در حمام دیده كه مشغول تنظیف او هستند.
در جلد 3 بحار روایت كرده كه امام دهم حضرت على بن محمدالهادى علیه السلام بر یكى از اصحابشان كه در مرض موت بود وارد شدند، محتضر گریان و از مرگ سخت هراسان بود، امام علیه السلام به او فرمود بنده خدا! از مرگ ترسناكى چون آن را نمى شناسى آیا مى بینى هرگاه بدنت چرك و كثیف شود به طورى كه از زیادى كثافت آن سخت ناراحت باشى و در بدنت قرحه ها و جرب پیدا شود و بدانى اگر حمام روى و خود را در آن شستشو كنى تمام آنها برطرف مى شود و راحت مى شوى آیا از رفتن به حمام كراهت دارى و نمى خواهى در این حال به حمام روى ؟ گفت بلى اى پسر پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله فرمود: این مرگ به منزله حمام است و آن آخر منزلى است كه در آن از تمام آلودگیها پاك مى شوى و چون از آن گذشتى از هر غصه و ناراحتى نجات یافته اى و به هر سرورى و خوشى رسیده اى ، پس آن مرد آرام گرفت و خوش شد و تسلیم مرگ گردید پس چشمان خود را بر هم گذاشت و از دنیا رفت .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/11ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

 

آقاى سيد محمود حميدى گفت كه در مرض عمومى آنفلوآنزا كه بيشتر اهالى شيراز به آن مبتلا شدند (محرم 1337 هجرى قمرى ) من و اهل خانه ام همه مبتلا شديم و من از شدت مرض بيهوش شدم ، در آن حال سيد جليل مرحوم آقا سيد ميرزا (امام جماعت مسجد فتح ) را ديدم كه در مسجد وكيل پس از نماز جماعت به يك نفر فرمود كه به مردم بگو دست راست خود را بر دو شقيقه خود گذاريد و آيه شريفه :(وَنُنَزِّل مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنينَ وَلا يَزيدُ الظّالِمينَ اِلاّخَساراً)(1) را هفت مرتبه بخوانيد و بر هركه بخوانيد خداشفا مى دهد.
چون به خودم آمدم آيه شريفه را هفت مرتبه خواندم فورا خدا شفا داد برخاستم و دست بر شقيقه فرزندم گذاردم و خواندم او هم فورا خوب شد و از بستر برخاست . خلاصه تمام اهل خانه در همان روز خوب شدند و از آن سال تا به حال هركس از خانواده ام سردردى عارضش مى شود همين آيه شريفه را بر او مى خوانم فورا شفا مى يابد.

 

پاورقی


1- سوره اسراء، آيه 83.



 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/09ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

-------

 

پاورقی

 


1- بحارالانوار، ج 10، ص 40.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/08ساعت 6:22 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

  

 

    جناب حاج مرادخان حسن شاهى ارسنجانى نقل كرده اند در سالى كه بيشتر نواحى فارس به آفت ملخ مبتلا شده بود به قوام الملك خبر دادند كه مزرعه هاى شما در نواحى فسا تمام به واسطه ملخ از بين رفته .
قوام گفت بايد خودم ببينم ، پس به اتفاق ايشان و مرحوم بنان الملك و چند نفر ديگر از شيراز حركت كرديم و چون به مزرعه هاى قوام رسيديم ديديم تماما خوراك ملخ گرديده به طورى كه يك خوشه سالم نديديم همينطورى كه مى رفتيم و تماشا مى كرديم به قطعه زمينى رسيديم كه تقريبا وسط مزرعه بود، ديديم محصول آن سالم و يك خوشه اش هم دست نخورده در حالى كه محصول زمينهاى چهار طرف آن بكلى از بين رفته بود، قوام پرسيد اينجا كى بذر پاشيده و متعلق به كيست ؟
گفتند فلان شخصى كه در بازار فسا پاره دوزى مى كند، گفت مى خواهم او را ببينم به من گفتند او را بياور، رفتم او را ديدم و گفتم آقاى قوام تو را طلبيده ، گفت من به آقاى قوام كارى ندارم اگر او به من كارى دارد بيايد اينجا. هرطورى بود با خواهش و التماس او را نزد قوام آورديم .
قوام از او پرسيد فلان مزرعه بذرش از تو است و تو كاشته اى ؟ گفت بلى . قوام پرسيد چه شده كه ملخ همه زراعتها را خورده جز مال تو را؟ گفت : اولاً من مال كسى را نخورده ام تا ملخ مال مرا بخورد، ديگر آنكه من هميشه زكات آن را سر خرمن خارج مى كنم و به مستحقين مى رسانم و مابقى را به خانه ام مى برم .
قوام الملك او را آفرين گفت و از حالش سخت در شگفت شد.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/06ساعت 8:37 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

على (ع ) در دامان مهر نبوى (ص)

موقعى كه على (عليه السلام ) را نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آوردند، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به مادر على (عليه السلام ) فاطمه فرمود: برو حمزه را از ولادت على (عليه السلام ) با خبر كن ، فاطمه بنت اسد گفت : يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم اگر من بروم ، چه كسى على را شير مى دهد؟ رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: تو برو من على را سيراب خواهم كرد و پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم زبان مبارك خود را در دهان على (عليه السلام ) گذاشت ، وقتى كه فاطمه بنت اسد برگشت ، على (عليه السلام ) را نظير كودكان ديگر در ميان جامه اى پيچيده و بست . پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: گهواره على (عليه السلام ) را نزديك رختخواب من بگذاريد. رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شخصا تربيت اميرالمؤ منين (عليه السلام ) را بر عهده گرفت . على (عليه السلام ) را شستشو مى داد، شير در گلوى آن حضرت مى ريخت ، در وقت خواب گهواره على (عليه السلام ) را تكان مى داد و در موقع بيدارى با على (عليه السلام ) سخن مى گفت : و على (عليه السلام ) را به سينه خود مى چسبانيد، آن حضرت را براى گردش به كوههاى مكه ، شكاف كوهها، رودها و جاده ها مى برد و علوم و اسرار الهى را به گوش آن بزرگوار مى خواند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/06ساعت 7:14 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

مرحوم حاج ميرزا على ايزدى فرزند مرحوم حاج محمد رحيم مشهور به آبگوشتى (سبب شهرتش به اين لقب اين بود كه ايشان اخلاص و ارادت زيادى به حضرت سيدالشهداء عليه السلام داشت و مواظب خواندن زيارت عاشورا بود و هر شب در مسجد گنج كه به خانه اش متصل بود پس از نماز جماعت يك يا دو نفر روضه مى خواندند پس از روضه خوانى ، سفره پهن مى كردند و مقدار زيادى نان و آبگوشت در آن مى گذاردند. هركس مايل بود همانجا مى خورد و هركه مى خواست همراه خود به خانه اش مى برد)
نقل نمود كه پدرم سخت مريض شد و به ما امر نمود كه او را به مسجد ببريم ، گفتم براى شما هتك است چون تجار و اشراف به عيادت شما مى آيند و در مسجد مناسب نيست به ما گفت مى خواهم در خانه خدا بميرم و علاقه شديدى به مسجد داشت ، ناچار او را به مسجد برديم تا شبى كه مرضش شديد شد و در حال اغما بود كه او را به منزل برديم و آن شب در حال سكرات مرگ بود و ما به مردنش يقين كرديم ، پس در گوشه اى از حجره نشسته و گريان بوديم و سرگرم مذاكره تجهيز و محل دفن و مجلس ترحيمش بوديم تا هنگام سحر شد ناگاه صداى من و برادرم زد، نزدش رفتيم ديديم عرق بسيار كرده است به ما گفت آسوده باشيد و برويد بخوابيد و بدانيد كه من نمى ميرم و از اين مرض خوب مى شوم . ما حيران شديم و صبح كرد در حالى كه هيچ اثر مرض در اونبود و بسترش را جمع كرده او را به حمام برديم و اين قضيه در شب اول ماه محرم سنه 1330 قمرى اتفاق افتاد و حيا مانع شد از اينكه از او بپرسيم سبب خوب شدن و نمردنش چه بود.
موسم حج نزديك شد پس در تصفيه حساب و اصلاح كارهايش سعى كرد و مقدمات و لوازم سفر حج را تدارك ديد تا اينكه با نخستين قافله حركت كرد به بدرقه اش در باغ جنت يك فرسخى شيراز رفتيم و شب را با او بوديم .
ابتدا به ما گفت از من نپرسيديد كه چرا نمردم و خوب شدم اينك به شما خبر مى دهم كه آن شب مرگ من رسيده بود و من در حالت سكرات مرگ بودم پس در آن حال خود را در محله يهوديها ديدم و از بوى گند و هول منظره آنها سخت ناراحت شدم و دانستم كه تا مرُدم جزء آنها خواهم بود.
پس در آن حال به پروردگار خود ناليدم ندايى شنيدم كه اينجا محل ترك كنندگان حج است ، گفتم پس چه شد توسلات و خدمات من نسبت به حضرت سيدالشهداء عليه السلام ناگاه آن منظره هول انگيز به منظره فرحبخش مبدل شد و به من گفتند تمام خدمات تو پذيرفته است و به شفاعت آن حضرت ده سال بر عمر تو افزوده شد و مرگ تو تاءخير افتاد تا حج واجب را بجا آورى و چون اينك عازم حج شده ام گزارشات خود را به شما خبر دادم .
مرحوم ايزدى نقل نمود كه پيش از محرم 1340 مرض مختصرى عارض پدرم شد و گفت شب اول ماه موعد مرگ من است و همانطور كه خبر داده بود شب اول محرم هنگام سحر از دار دنيا رحلت فرمود رحمة اللّه عليه .
اين داستان به ما دو چيز مى فهماند يكى اهميت حج و بزرگى گناه ترك و مسامحه در اداى آن چنانچه محقق در شرايع فرموده :
((وَفى تَاءْخيرِهِ كَبَيرةٌ مُوبِقَةٌ)) يعنى حج با اجتماع شرايط آن ، واجب فورى است و مسامحه كردن و تاءخير انداختن اداى آن ، گناه كبيره و هلاك كننده است .
چه هلاكتى بدتر از محشور شدن با يهود است چنانچه در جلد 1 سفينة البحار از حضرت صادق عليه السلام است :
((كسى كه حج واجب را به جا نياورد و بميرد در حالى كه گرفتارى سختى كه حج رفتن سبب مشقت او شود نداشته باشد و به مرضى كه نتواند به واسطه آن حج كند، مبتلا نبوده و حكومت وقت هم مانع رفتنش نگرديده پس بايد بميرد در حالى كه اگر بخواهد يهودى و اگر بخواهد نصرانى باشد))(30).
خلاصه كسى كه بدون عذر شرعى حج را ترك كند پس از مردنش با يهود و نصارى خواهد بود.
و نيز در معناى آيه شريفه :
((هركس در دنيا كور شد در آخرت هم كور است )) فرمود: اين آيه در باره كسى است كه حج را از سالى به سال ديگر تاءخير مى اندازد؛ يعنى هر ساله مى گويد سال ديگر بجا مى آورم تا اينكه حج نكرده مى ميرد پس از واجبى از واجبات الهى كور شده و خداوند او را در قيامت از ديدن راه بهشت كور مى فرمايد))(31).
مطلب ديگر كه از اين داستان فهميده مى شود آن است كه حضرت سيدالشهداء عليه السلام كشتى نجات و رحمت واسعه الهى است و توسل به آن حضرت شخص را موفق به توبه از هر گناهى مى كند و عاقبت به خير و پاك از دنيا خواهد رفت و همچنين توسل به او موجب امن از هر خطر و آفتى است و يقينا اگر كسى از روى اخلاص و صدق متمسك به ايشان گردد اهل نجات و سعادت است (32).

 


30-
((وَمَنْ ماتَ وَلَمْ يحِجَّ حَجَّةَ اْلاِسْلامِ وَلَمْ يَمْنَعْهُ ذلِكَ حاجَةٌ تَجْحَفُ بِهِ اَوْمَرَضٌ لا يُطيقُ الْحَجَّ مِنْ اَجْلِهِ اَوْسُلْطانٌ يَمْنَعَهُ فَليَمُتْ اِن شاءَ يَهُودِيّاً وَاِنْ شاءَ نَصْرانِيا)).
31- فى قَوْلِهِ تَعالى :(مَنْ كانَ فى هذِهِ اَعْمى فَهُو فىِ اْلاخِرَةِ اَعْمى قالَ (ع ) نَزَلَتْ فيمَنْ يَسُوفُالْحَجّ حَتّى مات وَلَمْيحجّ فَعَمى عَنْفَريضَةٍ مِنْفَرائض اللّه ...). (سوره اسراء، آيه 72).
32-
((ما خابَ مَنْ تَمَسَّكَ بِكَ وَاَمِنَ مَنْ لَجَاءَ اِلَيْكَ)).

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/05ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

 

 

فصل دوم :

 

 

 از بعثت تا رحلت پيامبر

 

 

راه بهشت

 

روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به على (عليه السلام ) فرمود: اى على (عليه السلام ) آيا آگاهتان نسازم كه كداميك از شما در اخلاق و روش به من شبيه تريد؟
على (عليه السلام ) عرض كرد:، بفرمائيد يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم
آنگاه حضرت فرمود: خوش اخلاق ترين شما، و بردبارترين شما و نيكوترين شما نسبت به بستگان خود، و انصاف دهنده ترين شما نسبت به خود... آنگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اضافه كرد: اى على (عليه السلام ): هر كس صلوات بر من را فراموش كند راه بهشت را گم كرده است .

 -------

پاورقی

 نصايح ، صد 470.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت 9:35 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

عبد صالح حاج يحيى مصطفوى اقليدى كه در سفر حج و زيارت عتبات مصاحبت ايشان نصيب شده بود نقل كرد كه يكى از اخيار اصفهان به نام سيد محمد صحاف ارادت و علاقه زيادى به مرحوم سيد زين العابدين اصفهانى داشت و چون يك سال از فوت مرحوم سيد زين العابدين گذشت شب جمعه اى آن مرحوم را در خواب ديد كه در بستانى وسيع و قصرى رفيع است و در آن انواع فرشهاى حرير و استبرق و رياحين و گلهاى رنگارنگ و انواع خوردنيها و آشاميدنيها و جويهاى آب و خلاصه انواع لذايذ و بهجتهاى موجود به طورى كه مبهوت مى شود و مى فهمد كه عالم برزخ است و آرزو مى كند كه در آن مقام باشد.
پس به جناب سيد مى گويد شما در چنين مقامى در كمال بهجت و آسايش هستيد و ما در دنيا گرفتار هزاران ناملايم و ناراحتى مى باشيم ، خوب است مرا نزد خود در اين مقام جاى دهيد.
جناب سيد مى فرمايد اگر مايل هستى با ما باشى هفته ديگر شب جمعه منتظر شما هستم از خواب بيدار مى شود و يقين مى كند كه يك هفته از عمرش بيشتر نمانده است پس سرگرم اصلاح كارهايش مى شود بدهى هايش را مى پردازد و وصيتهاى لازمه اش را به اهلش مى نمايد.
بستگانش مى گويند اين چه حالتى است كه عارضت شده ؟ مى گويد خيال سفر طولانى دارم .
بالجمله روز پنجشنبه آنها را با خبر مى كند و مى گويد روز آخر عمر من است و امشب به منزل خود مى روم ، مى گويند تو در كمال صحت و سلامتى هستى مى گويد وعده حتمى است شب را نمى خوابد و تا صبح به دعا و استغفار مشغول مى شود و اهلش را وامى دارد استراحت كنند.
پس از طلوع فجر كه به بالينش مى آيند مى بينند رو به قبله خوابيده و از دنيا رفته است ، رحمة اللّه عليه .

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/04ساعت 7:52 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

مرحوم حاج معتمد نقل كرد روزى براى مجلس روضه در تكيه شاه داعى اللّه دعوت داشتم و چون در اثر برف و باران جاده ها گل بود از وسط قبرستان دارالسلام شيراز عبور كردم وپس از تمام شدن مجلس از همان راه برگشتم ، شب در خواب مرحوم آقا سيد ميرزا مشهور به سلطان فرزند مرحوم آقاى حاج سيد على اكبر فال اسيرى را ديدم ، به من گفت معتمد امروز از پهلوى خانه ما عبور كردى و ديدى خراب شده آن را درست نكردى ؟!
چون بيدار شدم اصلا خبر نداشتم كه قبر آن مرحوم در كدام قبرستان است ، همان روز نزد شيخ حسن كه امر قبرستان با او بود آمدم وسراغ قبر آقا سيد ميرزا را گرفتم كه آيا در اين قبرستان است ؟ گفت بلى و همراه من آمد و نشانم داد. ديدم در مسير ديروز من بود و به واسطه برف و باران فرورفته و خراب شده است . پس مقدارى پول به شيخ حسن دادم كه قبر را مرمت نمايد.
از اين چند داستان وهزاران مانند آن به خوبى دانسته مى شود كه انسان پس از مرگ نيست نمى شود هرچند بدنش در خاك پوسيده و خاك شده باشد لكن روحش در عالم برزخ باقيست و از گزارشات اين عالم باخبر است و به اين مطلب در قرآن مجيد و روايات تصريح شده است .(۱)
در جلد3 بحارالانوار (صفحه 141) مرويست كه رسول خدا6 به كشته هاى مشركين در جنگ بدر خطاب فرمود كه :
((بد همسايگانى براى رسول خدا6 بوديد، از خانه اش ‍ بيرونش كرديد پس از آن با هم جمع شديد و با او جنگيديد، هرآينه آنچه را كه خدا بحق مرا وعده داده بود يافتيد؛ يعنى هلاكت در دنيا و معذب بودن پس از مرگ )).
عمر بن الخطاب به آن حضرت گفت : چگونه با مردگان و هلاك شدگان سخن مى گويى (يعنى آنها كه نمى شنوند) حضرت فرمود:
((ساكت باش اى پسر خطاب ! به خدا قسم كه تو از ايشان شنواتر نيستى و نيست فاصله بين آنها و معذب شدنشان به دست ملائكه عذاب جز اينكه من از آنها رو برگردانم )).
و نيز روايت كرده كه در جنگ جمل پس از تمام شدن جنگ و فتح حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام آن حضرت در بين كشته ها عبور مى فرمود تا به كشته كعب بن سور رسيد و او از طرف عمر و عثمان قاضى بصره بود و با فرزندان و بستگانش ‍ به جنگ اميرالمؤ منين آمدند و تماما كشته شدند، پس حضرت فرمود او را نشاندند و فرمود:
((اى كعب ! من به آنچه خداوند بحق مرا وعده كرده بود رسيدم (يعنى فتح و ظفر بر اعدا) آيا تو هم به آنچه خداوند به حق تو را وعده داده بود رسيدى ؟ يعنى هلاكت دنيا و عذاب آخرت )).
و فرمود او را خوابانيدند، قدرى رفت تا به كشته
((طلحه )) رسيد، فرمود او را نشاندند و همان جمله را به او فرمود يكى از اصحاب گفت صحبت كردن شما با دو كشته اى كه ديگر چيزى نمى شنوند چيست ؟
فرمود:
((به خدا سوگند كلام مرا شنيدند چنانچه كشته هاى مشركين بدر كلام رسول خدا6 را شنيدند)).

۱-  (اَحْياءٌ عِنَدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ - وَمِنْ وَرائِهمْ بَرْزَخٌ اِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ)، (سوره مؤ منون ، آيه 100).

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/01ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

مرحوم حاج محمد حسن خان بهبهانى فرزند مرحوم حاج غلامعلى بهبهانى (بانى شبستان مسجد سردزك ) نقل كرد كه پدرم پيش از تمام شدن شبستان مسجد سردزك ، مريض شد به مرض موت و وصيت كرد كه مبلغ دوازده هزار روپيه حواله بمبئى را به مصرف اتمام مسجد برسانيم ، چون فوت كرد چند روز ساختمان مسجد تعطيل شد، شب در خواب پدرم را ديدم به من گفت چرا تعطيل كردى ؟ گفتم براى احترام شما و اشتغال به مجالس ترحيم شما، در جوابم گفت اگر براى من مى خواستى كارى كنى مى بايست ساختمان مسجد را تعطيل نكنى .
چون بيدار شدم عازم شدم كه به اتمام ساختمان مسجد اقدام نمايم وگفتم حواله روپيه ها را كه پدرم معين كرد بايد وصول شود تا از آن مصرف گردد. هرچه جستجو كردم حواله پيدا نشد و هرجا كه احتمال مى دادم ، تحقيق نمودم يافت نگرديد.
پس از چندى پدرم را در خواب ديدم به من تعرض كرد گفت چرا بنائى مسجد را مشغول نمى شوى ، گفتم حواله روپيه ها را كه معين كرديد گم شده ، پدرم گفت در حجره پشت آرمالى افتاده است .
چون بيدار شدم چراغ را روشن كردم همان جائى كه گفته بود ورقه اى افتاده بود، برداشتم ديدم همان حواله است پس آن وجه را دريافت كرده و ساختمان مسجد را تمام نمودم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25ساعت 9:41 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

سگ در حق من دعا كرد

 

يكي از علماي رباني قرن دوازدهم مرحوم آيت الله سيد محمد باقر شفتي رشتي معروف به «حجت الاسلام شفتي» است كه از مجتهدين برازنده و پرهيزكار بود او به سال 1175 هـ .ق در جزيرة طارم گيلان ديده به جهان گشود و به سال 1260 در سن 85 سالگي در اصفهان ازدنيا رفت و مرقد شريفش در كنار مسجد سيد اصفهان، معروف و مزار علاقمندان است.
وي در مورد نتيجه ترحم و فراز و نشيب زندگي خود، حكايتي شيرين دارد كه در اينجا مي‌آوريم:
حجت الاسلام شفتي در ايام تحصيل خود در نجف و اصفهان به قدري فقير بود كه غالباً لباس او از زيادي وصله به رنگ‌هاي مختلف جلوه مي‌كرد، گاهي از شدت گرسنگي و ضعف، غش مي‌كرد، ولي فقر خود را كتمان مي‌نمود و به كسي نمي‌گفت.
روزي در مدرسه علميه اصفهان، پول نماز وحشتي بين طلاب تقسيم مي‌كردند وجه مختصري از اين ناحيه به او رسيد، چون مدتي بود گوشت نخورده بود، به بازار رفت و با آن پول جگر گوسفندي را خريد و به مدرسه بازگشت، در مسير راه ناگاه در كنار كوچه‌اي چشمش به سگي افتاد كه بچه‌هاي او به روي سينه او افتاده و شير مي‌خورند، ولي از سگ بيش از مشتي استخوان باقي نمانده بود و از ضعف، قدرت حركت نداشت.
حجت الاسلام به خود خطاب كرده و گفت: اگر از روي انصاف داوري كني،‌ اين سگ براي خوردن جگر، از تو سزاوارتر است، زيرا هم خودش و هم بچه‌هايش گرسنه‌اند، از اين رو جگر را قطعه قطعه كرد و جلو آن سگ انداخت.
خود حجت الاسلام شفتي نقل مي‌كند: وقتي كه پاره‌هاي جگر را نزد سگ انداختم گوئي او را طوري يافتم كه سر به طرف آسمان بلند كرد و صدائي نمود، من دريافتم كه او در حق من دعا مي‌كند از اين جريان چندان نگذشت كه يكي از بزرگان، از زادگاه خود «شفت» مبلغ دويست تومان براي من فرستاد و پيام داد كه من راضي نيستم از عين اين پول مصرف كني، بلكه آن را نزد تاجري بگذار تا با آن تجارت كند و از سود تجارت از او بگير و مصرف كن.
من به همين سفارش عمل كردم، به قدري وضع مالي من خوب شد كه از سود تجارتي آن پول، مبلغ هنگفتي به دستم آمد و با آن حدود هزار دكان و كاروانسرا خريدم و يك روستا را در اطراف محلّمان بنا كردند، به طور دربست خريداري نمودم، كه اجاره كشاورزي آن در هر سال نهصد خروار برنج مي‌شد، داراي اهل و فرزندان شدم و قريب صد نفر از در خانه من نان مي‌خوردند، تمام اين ثروت و مكنت بر اثر ترحمي بود كه من به آن سگ گرسنه نمودم، و او را بر خودم ترجيح دادم.
بده ياري به خيل بي‌نوايان مران از درگه لطفت گدايان
فقيران را بده خط اماني ز كوي خود به آنان ده نشاني
كرم كن قلبشان را نور بينش تو اي نقاش نقش آفرينش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/19ساعت 6:53 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

نقش مقتضیات در نحوه زندگی بزرگان

هم او می گوید:

روزی آقا فرمود:

 چند نفر از بازاریان تهران به نجف مشرف شدند و جهت پرداخت خمس اموال خود خدمت شیخ انصاری(قدس سره) رسیدند،

 وقتی وضع ساده خانه و بی آلایش شیخ را دیدند، آهسته به یکدیگر می گفتند:

 این است معنی پیشوا و مقتدا. یعنی علی گونه زیستن، نه مانند ملا علی کنی با خانه بیرونی و اندرونی و با تشکیلات و تشریفات آن چنانی. »

شیخ در حال نوشتن بود، و کاملاً به سخنان آنان توجه داشت، نخست کلمه خیلی زننده ای به آنها گفت، سپس فرمود: چه می گویید؟

 من با چند نفر طلبه سروکار دارم و نیازی به تشریفات بیش از این ندارم،

 اما آخوند ملا علی کنی با امثال ناصرالدین شاه سر و کار دارد. اگر آن گونه نباشد ناصرالدین شاه به خانه اش نمی رود، آخوند ملا علی این کارها را برای حمایت از دین انجام می دهد. »


ماخذ:کتاب بسوی محبوب و کتاب برگی از دفتر آفتاب 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/11ساعت 8:20 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

 

 تأثیر نماز وحشت در گشایش کار اموات

همچنین می گوید:

روزی آیت الله بهجت پیرامون تأثیر عمل نیک و قبول شدن عمل

خالص فرمودند:

 

مرحوم آیت الله حاج شیخ فتحعلی کاظمینی ( از آیات عظام و

جامع فقه و اصول و عرفان) که در حرم کاظمین علیهماالسلام

تدریس می کرد، خیلی از اوقات در اثنای درس ایشان میت می

آوردند و دفن می کردند و رسم آقا هم این بود شبها نماز وحشت

برای آنان می خواند یکی از بزرگان کاظمین شبی یکی از

بستگان خود را در خواب می بیند و از حال او می پرسد وی می

گوید:

 

وضعم خراب بود، نماز آقا به دادم رسید و موجب گشایش کار

من شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/10ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

 

توفیق مصونیت از گناه پیش از بلوغ


نیز می گوید: 

 روزی آیت الله بهجت در رابطه با اینکه نیکان و بزرگان حتی

 پیش از بلوغشان هم مرتکب کارهای ناشایست نمی شدند،

فرمود:

یکی از اعاظم نجف می فرمود:

 من در دوران بچگی هرگاه می خواستم کاری را که برای افراد

 مکلف حرام است، انجام بدهم بی درنگ مانعی پیش می آمد و

 مرا از انجام دادن آن کار جلوگیری می کرد.

من در زمان کوچکی خودم کاملاً مصون و محفوظ بودم، به

طور قهری نه اختیاری .

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/09ساعت 6:53 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

آقای قدس می گوید:

روزی آقا می فرمود:

یکی از علمای بزرگ نجف اشرف هنگام سحر و وقت نماز شب پسر

 نوجوانش را که در اطاق آقا خوابیده بود صدا زد و گفت:

 برخیز و چند رکعت نماز شب بخوان.

 پسر پاسخ داد: چشم.

 آقا مشغول نماز شد و چند رکعت نماز خواند. ولی آقا زاده بر نخاست.

 مجدداً آقا او را صدا زد که: پسرم، پا شو چند رکعت نماز بخوان.

 باز پسر گفت: چشم.

 آقا مشغول نماز شد ولی دید فرزندش از رختخواب بر نمی خیزد،

برای بار سوم او را صدا زد.

 پسر گفت: حاج آقا، من دارم فکر می کنم،

 همان فکری که درباره آن در روایت آمده است که:

امام صادق علیه السلام می فرماید: « تفکر ساعة خیر من عباده سنه: یک

 ساعت تفکر بهتر از یک سال عبادت است. »

آیت الله العظمی بهجت فرمودند: آقا پرخاش کرد و فرمود: ... و

 خود آیت الله بهجت کلمه را بر زبان جاری نکرد، ولی ما همه فهمیدیم که

 آن بزرگ مرد فرموده بود:

پدر سوخته، آن فکری از عبادت یک یا شصت سال بهتر است که انسان

 را به خواندن نماز شب وادارد، نه اینکه انسان وقت نماز شب دراز

 بکشد و فکر بکند و به این بهانه از خواندن آن شانه خالی کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/07ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

 اهمیت تربیت طلاب

آیت الله سید موسی شبیری زنجانی می گوید:


« آقای بهجت نقل می کردند:

زمانی که آقا شیخ محمود حلی به نجف آمدند ما برای دیدن ایشان

خدمتشان رسیدیم و ایشان نیز برای بازدید به خانه ما آمدند،

وقتی آیت الله خوئی شنیدند که آقا شیخ محمود به منزل ما می آیند برای

 دیدار ایشان تشریف آوردند تا به اصطلاح دید دیگری ( از نظر معنوی ) به

 ایشان کنند.

 آقا شیخ محمود یک ساعت تأخیر کردند و آقای خوئی منتظر نشستند تا

 اینکه تشریف آوردند.

 آقای خوئی فرمودند: من دلم می خواست مقداری از آقا حسنعلی نخودکی

 اصفهانی تعریف کنید، تا وقتی ما می خواهیم برای اثبات عالم ماوراء دلیل

 بیاوریم، تنها از آیات و روایات استفاده نکنیم بلکه از حالات یک شخص هم در

 این مورد استفاده کنیم.


آقا شیخ محمود فرمودند: آقا شیخ حسنعلی مختصرات داشت ( یعنی

 مختصری از مطالب و عوالم را داشتند )، و اگر شما به همین کارتان

 ( تربیت طلاب ) توجه کنید بیشتر می توانید به اسلام خدمت کنید، تازه آقا

 شیخ حسنعلی مرید یکی از شماها بود. که آقای بهجت می فرمودند:

منظورشان آقای بروجردی بود. »

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/03ساعت 6:42 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

مشاهده انوار آیات قرآن

آیت الله تهرانی می نویسد:

  حضرت آیت الله العظمی بهجت فرمودند: در زمان جوانی ما، مرد نابینایی بود که قرآن را باز می کرد و هر آیه ای را که می خواستند نشان می داد و انگشت خود را کنار آیه مورد نظر قرار می داد، من نیز در زمان جوانی روزی خواستم با او شوخی کرده و سر به سر او گذارده باشم گفتم: فلان آیه کجاست؟ قرآن را باز کرد و انگشت خود را روی آیه گذاشت. من گفتم: نه اینطور نیست، اینجا آیه دیگری است. به من گفت: مگر کوری نمی‌بینی؟!

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/02ساعت 6:45 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

 قناعت شیخ انصاری( قدس سره )
و نیز می گوید:

روزی آقا در رابطه با قناعت شیخ انصاری ( اعلی الله مقامه ) فرمود:

 ما در ماجده و والده مکرمه شیخ و نوه دختری اش با ایشان زندگی می کردند، روزی شیخ بچه

 دخترش را تعقیب می کند. که با عصا تأدیب کند، بچه خود را به دامن مادر بزرگ می اندازد،

 مادر شیخ می پرسد: بچه چه کار کرده؟ شیخ می فرماید: نان تازه به او داده ایم و گریه و

 لجاجت می کند که خورش لازم دارد، مگر نان تازه هم خورش می خواهد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/31ساعت 7:19 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

 زیارت واقعی
همچنین وی می گوید:

 روزی آقا فرمودند:

 در منطقه جاسب قم گروهی از کشاورزان در زمان گذشته با شتر و قاطر به زیارت حضرت ثامن الحجج علیهم السلام مشرف می شوند و هنگام مراجعت و وارد شدن در محدوده جاسب پیرمردی از اهل محل را می بیند که در گرمای روز کوله باری از علف به دوش کشیده و با مشقت بسیار به خانه می رود، مسافرین مشهد مقدس که او را می بینند زبان به شماتت و سرزنش می گشایند که:

 پیرمرد، زحمت دنیا را ول کن نیستی، آخر بیا تو هم لااقل یک بار به مشهد مقدس سفر کن.

 و این سخن را تکرار و او را بسیار توبیخ می کنند. پیرمرد خسته و پاک دل زبان می گشاید و

می گوید: شما که به زیارت آقا رفتید و به آقا سلام دادید، جواب گرفتید یا نه؟ می گویند: پیرمرد،

این چه حرفی است که می زنی مگر آقا زنده است سلام ما را جواب بدهد؟!

 پیرمرد می گوید: عزیزان، امام که زنده و مرده ندارد، ما را می بیند و سخنان ما را می شنود،

 زیارت که یک طرفه نمی شود.

آنان می گویند: آیا تو این عُرضه را داری؟ وی می گوید: آری، و از همان جا رو به سمت مشهد

مقدس می کند و می گوید:« ألسلام علیک یا امام هشتم » و همه با کمال صراحت می شنوند که

به آن پیرمرد به نام خطاب می شود که: علیکم السلام آقای فلانی » و بدین ترتیب زائرین همگی

 خجالت کشیده و پشیمان می شوند که چرا سبب دلشکستگی این مرد نورانی شدند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/30ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

 نتیجه توسل به امام رضا (ع)

باز آقای قدس می گوید:

 روزی آقا فرمودند:

 یکی از علمای نجف اشرف به جهت بیماری به تهران می آید و بعد از مراجعه به پزشک و

تشکیل کمیسیون پزشکی بنابر آن می شود که آقا از ناحیه مغز عمل جراحی شود، آقا خیلی

وحشت زده شده و سخت ناراحت می شود و اجازه می گیرد به مشهد مقدس مسافرت نماید. پس

از تشرف و توسل شبی در خواب می بیند آقای بزرگواری نزد ایشان می آید و می فرماید: چرا

 اینقدر ناراحت هستید صلاح دیده شد که عمل نشوید و با دارو معالجه شوید. از خواب بیدار می

شود و می گوید: نتیجه گرفتم، به تهران برویم. به تهران می آیند، پس از مراجعه مجدد به

پزشک، رئیس کمیسیون طبی آقا به او می گوید: ناراحت نباشید صلاح دیده شد که عمل جراحی

 انجام نشود، با دارو معالجه می کنیم. با تطبیق این گفتار در خواب و بیداری بر یقین او می

افزاید و با توسل به ثامن الحجج علیهم السلام معالجه نموده و شفا می یابد. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/29ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

حیات اولیای خدا

او می گوید: روزی آقا فرمود:

 جنازه یکی از مردان پاک را ( به نظرم فرمودند: گیلانی بود.) به نجف می بردند،

 یک نفر قرآن خوان هم اجاره کرده بودند که تا مقصد همراه جنازه برود و قرآن بخواند،

 شبی از شبها همه از خستگی به خواب می روند و قاری مشغول خواندن سوره مبارکه «یس» می شود و هنگام قرائت آیه کریمه ( ألم أعهد إلیکم یا بن آدم ) لفظ «اعهد» را آنطور که باید ادا نمی کند و چند بار آن را تکرار می کند،

 ناگهان از داخل تابوت می شنود که آن مرد خدا دو یا سه بار با بیانی شیرین و با تجوید درست و قرائت این کلمه را ادا می کند.

 رعشه بر بدن مرد قاری می افتد که آدم مرده آن هم چند روز از فوتش گذشته چگونه شنید که من در اداء آیه کریمه مانده ام و با بهترین طریق قرائت و تجوید آن را به من یاد می دهد.

 روحش شاد! حجة السلام والمسلمین آقای تهرانی یکی از شاگردان آقا جریان فوق را به صورت ذیل نگاشته است:

 آن گونه که یاد دارم حضرت استاد این قضیه را مکرر به این صورت نقل می کردند،

 که جنازه یکی از بزرگان را به نجف می بردند، یکی از همراهان می گوید: در بین راه به منزل رسیدیم، و جنازه را در کاروانسرای کثیفی گذاشتند، من دیدم که آنجا مناسب جنازه آن آقا نیست و شاید بی احترامی به او محسوب شود، لذا جنازه را از آنجا به جای دیگر انتقال دادم، و بالای سر جنازه نشستم و مشغول شدم به قرائت قرآن و سوره «یس» به آیه « ألم أعهد» که رسیدم، چون عرب نیستم و بین «همزه» و «عین» خوب تمیز نمی دهم آن کلمه را تند خواندم،

ناگهان شنیدم که جنازه دوبار با صدای بلند آن کلمه را با عربیت و تمییز بین «همزه» و «عین» ادا نمود.و نیز آقای قدس می گوید:

روزی آقا فرمودند:« در زمان قاجار آقایی در یکی از مدارس علمیه تهران حجره داشت و معروف بود به کرامت داشتن،

 ولی مقید بود چیزی از او ظهور و بروز نکند، در میان طلاب زمزمه می افتد که آقا موت ارادی دارد( یعنی هر وقت بخواهد، می تواند اختیاراً قالب تهی کند، )

 روزی عده ای جمع شدند و خدمت آقا رسیدند و گفتند: آقا، ما امروز آمده ایم تا از شما کرامتی ببینیم و هر چه عذر آورد قبول نکردند،

 ناچار راضی شد ( خوب یادم نیست که تعهد گرفت که تا زنده ام به کسی اظهار نکنید، یا نگرفت ) و فرمود:

 من می خوابم، شما مرا صدا نزنید و کاری به من نداشته باشید.

رو به قبله خوابید و شهادتین را گفت و آنها دیدند که آقا مُرد.

 وی را این رو آن رو کردند و دیدند که واقعاً مرده است، برای اطمینان چند جای زیر پای آقا را با کبریت سوزاندند و دیدند که واقعاً جان داده است.

پس از مدتی آقا نفسی کشید و نشست. همین که نشست فرمود: به شما نگفتم با من کاری نداشته باشید، چرا مرا از راه رفتن باز می داشتید؟ »

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/26ساعت 6:24 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

12. توجه حضرت زهرا علیها السلام به فرزندان خود

همچنین آقای قدس می گوید:

 روزی آقا فرمودند یکی از ثروتمندان رشت که در نجف اشرف ساکن بود دختر خود را به

ازدواج یک روحانی سید که خیلی فقیر بود در آورد،

 از آنجایی که خانم در خانواده ثروتمند بزرگ شده بود به هیچ وجه حوصله غذا درست کردن

برای آقا را نداشت.

 شبی حضرت فاطمه زهرا علیها السلام را در خواب دید،

 حضرت به او فرمود:

 دخترم، چرا با پسرم خوشرفتاری نداری و برای او غذا درست نمی کنی؟

 وی در خواب جواب داد که من حال غذا درست کردن برای این آقا را ندارم.

حضرت اصرار کردند و او همان جمله را تکرار کرد.

 تا اینکه حضرت زهرا علیها السلام فرمودند:

 شما فقط مواد لازم خورشت را آماده بکن و داخل قابلمه بریز و روی چراغ بگذار، لازم نیست

 که دستکاری کنی.

 در این هنگام از خواب بیدار شد و تعجب کرد،

 بعد به عنوان امتحان همان کار را انجام داد، وقت ظهر یا شام وقتی سرپوش را از قابلمه

برداشت دید غذا آماده است و عطر خورشت خانه را معطر کرد.

 وی همواره به این صورت غذا می پخت و حتی روزی مهمان داشتند مهمان گفت من در طول

عمرم اینطور غذا نخورده ام.

 تعجب اینکه آن خانم با اینکه این کرامت را بارها می دید،

باز حوصله درست کردن غذا را نداشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/23ساعت 6:39 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

11. توجه تام به حضرت حقّ

 روزی آقا فرمود:

 در نجف رسم بود که طلاب در ایام زیارتی،

دسته دسته و بسیاری از اوقات با پای پیاده برای زیارت عتبات عالیات می رفتند

 و شب را در بین راه به جهت خواندن نماز شب توقف و هر یک در گوشه ای مشغول نماز شب می شدند.

در یکی از سفرها آقای روحانی پیر مردی که همراه آنها بود بیشتر فاصله گرفت

 و مشغول نماز شب شد، ناگهان آقایان غرش و نعره شیری را از نزدیک شنیدند

 و در صدد بر آمدند که چه بکنند.

 دیدند شیر به سوی آن پیرمرد می رود، گفتند:

 « إنا لله و إنا إلیه راجعون » هیچ کاری نمی توانستند انجام بدهند،

 شیر رفت و رفت و رفت تا چند قدمی آن آقا ایستاد، آقا هم ظاهراً در رکعت وتر بود،

 شیر چند دقیقه کنار آقا ایستاد و آقا را نگاه می کرد،

 آقا هم مانند مجسمه ایستاده بود و هیچ تکان نمی خورد،

 بعد از دقایقی شیر حرکت کرد و رفت.

 چون قدری دور شد آقایان دوان دوان به خدمت آقا رفتند و بعد از تمام شدن نماز وتر به او گفتند:

آقا! از شیر نترسیدی؟

 شگفت اینکه پا به فرار نگذاشتی، أحسنت! عجب دل قوی و با جرئتی داری؟

 آقا فرمود: بله من ترسیدم، خیلی هم ترسیدم اما دیدم با فرار کردن از چنگال او نجات نمی یابم،

 لذا به خود گفتم که پس چه بهتر حال که باید طعمه شیر شوم،

 در حال مناجات و راز و نیاز با قاضی الحاجات باشم.

 و با این حال خوب از دنیا بروم.

حجة الاسلام و المسلمین آقای تهرانی یکی از شاگردان آقا جریان فوق را به صورت ذیل از آیت الله بهجت نقل میکند:

 حضرت استاد این قضیه را مکرر به این صورت نقل می فرمودند که در نجف معروف شده بود که فلان آقا از شیر نمی ترسد

 و در بیابان شیر را دیده نترسیده است.

از خود آقا در این باره سؤال می کنند می فرماید:

 نه، من نیز خیلی از شیر می ترسم، ولی وقتی در بیابان مشغول نماز بودم ناگهان شیری از بالای کوه به سوی من سرازیر شد،

 با خود گفتم: بهتر است اینک که قدرت بر رهایی از شیر را ندارم فکر فرار را کنار گذارم و همچنان به نماز مشغول شوم،

 و چه بهتر که مرا در حال نماز بدرد، لذا از نماز دست بر نداشتم و هیچ عکس العملی از خود نشان ندادم،

تا اینکه شیر نزدیک من آمد و دید من کاری نمی کنم، دورادور من گشت و رفت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/22ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

توجه امام زمان (عج) به شیعیان واقعی
روزی آقا فرمودند:

دکتری متدین اهل ولایت و شیعه مدتی در صدد پیدا کردن یاران حضرت حجت علیه السلام می گشت حتی می خواست اسامی آنها را بداند.

 روزی در مطب خود که در خانه اش قرار داشت تنها نشسته بود، شخصی وارد شد و سلام کرد و نشست و فرمود:

 حضرت آقا، یاران حضرت حجت علیه السلام عبارتند از...

 و شروع کرد به شمردن نامهای آنان و تند تند همه را نام برد و نام یکی نیز « بهرام » بود.

 به هر حال در طول چند دقیقه همه سیصد و سیزده نفر را شمرد و گفت:

 اینها یاران مهدی (عج) می باشند و بلند شد و خداحافظی کرد و رفت.

 دکتر می گوید: او که رفت من تازه به خودم آمدم که این چه کسی بود؟

 و آیا من خواب بودم یا بیدار؟

 از همسرم که در اتاق مجاور بود پرسیدم:

 آیا کسی با من کاری داشت و پیش من کسی آمد؟

گفت: آقایی آمد و تند تند حرف می زد. دکتر می گوید:

 تازه فهمیدم که من خواب نبودم و او از افراد معمولی نبود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/21ساعت 8:57 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  | 

روزی آقا در ارتباط با ثبات قدم در دیانت و استمرار پرهیزکاری و تقوا فرمودند:

یکی از علمای بزرگ و اهل معنی شخصی را در صحن مبارک حضرت امیر علیه السلام دید که از نهایت تواضع و ادب و ذلت در برابر مقام شامخ ولایت مولی الموحدین ایستاده و چنان سر به زیر و افتاده و خاضع بود که گویی با سر راه می رود. آن عالم عابد ربانی پیش آن مرد شریف و بزرگوار که عمرش از هفتاد به بالا بود رفت و از وضع حال و کیفیت زندگی او جویا شد. آن مرد شریف فرمود: از زمانی که پا به تکلیف گذاشتم تاکنون از روی عمد و دانسته گناه نکرده ام. البته آن طور مواظبت و دقت و مراقبت این گونه نتیجه را دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/20ساعت 6:30 قبل از ظهر  توسط حسین داودی ایلواری  |