قضاوتهای حضرت علی ( ع )  16

از زنی بدكار نزد عمر گزارش دادند، عمر ابتداء او را تهدید نموده آنگاه احضارش كرد. زن سخت بهراسید و از شدت فزع او را درد زاییدن عارض شده به خانه ای پناه برد و پسری از او متولد گردید نوزاد پیوسته گریه می كرد تا این كه درگذشت ، عمر از شنیدن این خبر بسیار ناراحت گردید، ترسی فوق العاده به او دست داد، گروهی از مجلسیان او را دلداری داده و گفتند: ای خلیفه! چیزی بر تو نیست . عمر گفت : بروید و مساله را از علی علیه السلام بپرسید، و چون پرسیدند حضرت علیه السلام به آنان فرمود: اگر اجتهاد كرده این حكم را به او گفته اید به حق نرسیده اید، و اگر بدون تامل گفته اید باز هم خطا كرده اید. و آنگاه به عمر فرمود: دیه فرزندت بر عهده ات می باشد.

 

 

 

قضاوتهای حضرت علی ( ع )  15

استدلال به قرآن

هنگامی كه هیثم از بعض غزوات به خانه خود بازگشت ، پس ‍ از شش ماه تمام زنش فرزندی به دنیا آورد. هیثم فرزند را از خود ندانسته وی را نزد عمر برد و قصه را برایش بیان داشت . عمر دستور داد زن را سنگسار كنند. اتفاقا پیش از آن كه او را سنگسار كنند، امیرالمومنین علیه السلام او را دید و از قضیه باخبر گردید، پس به عمر فرمود: باید بگویی زن راست می گوید؛ زیرا خداوند در قرآن می فرماید: و حمله و فصاله ثلاثون شهرا؛ مدت حمل و از شیر گرفتن فرزند، سی ماه است و در آیه دیگر می فرماید: والوالدات یرضعن اولادهن حولین كاملین ؛ مادران فرزندان خود را دو سال تمام شیر می دهند. و وقتی كه بیست و چهار ماه دوران شیر دادن از سی ماه كم شود شش ماه می ماند كه كمترین دوران حاملگی است . عمر گفت : اگر علی نبود عمر به هلاكت می رسید و زن را آزاد نمود.

 

قضاوتهای حضرت علی ( ع )  14

 

حیوان سركش

 

امیرالمومنین علیه السلام جنایت های حیوان سركش را در

 

 اولین دفعه موجب ضمان نمی دانست ولی در نوبتهای بعد

 

صاحبش را ضامن می كرد. مؤ لّف :


علت عدم ضمان در دفعه اول عدم علم صاحب اوست ،

 

 ولی در دفعات بعد، چون صاحبش از حال حیوان با خبر بوده

 

وظیفه داشته از او مراقبت كند.

 

 

 

قضاوتهای حضرت علی ( ع )  13

 

قضاوت داروگونه

روزي حضرت علي(ع) داخل مسجد شد. جواني گريان كه 3-2 نفر
اطرافش را گرفته و او را از گريه بازمي‌داشتند، به سوي وي آمد. حضرت علي(ع) پرسيد: «چرا گريه مي‌كني؟» جوان گفت: «شريح قاضي درباره‌ام حكمي كرده است. نمي‌دانم چيست؟ اين چند نفر پدرم را با خود به مسافرت بردند. اينان از سفر برگشته‌اند؛ اما او بازنگشته است. از حالش مي‌پرسم، ‌مي‌گويند كه مرده است. از اموالش جويا مي‌شوم، مي‌گويند چيزي نداشته است. چون قسم ياد كردند، شريح گفت: ‌حقي بر آنان نداري؛ ‌زيرا قسم ياد كرده‌اند كه پدرت چيزي نداشته است. پدرم كه از اينجا حركت كرد، اموال بسياري به همراه داشت

حضرت علي(ع) گفت: «پيش شريح
برگرديد

برگشتند
.

حضرت علي(ع) به شريح فرمود: «بين اينان چگونه
داوري كرده‌اي؟»

شريح گفت: «جوان ادعا داشت پدرش كه با اينان سفر مي‌كرده،
اموالي به همراه داشته است و چون بر ادعاي خود گواهي نداشت، از ايشان قسم خواستم. همگي قسم ياد كردند كه او مرده و اموالي هم نداشته است

حضرت علي(ع) گفت
: ‌«اي شريح، اين‌گونه ميان مردم حكم مي‌كني؟

شريح گفت: «پس چه
كنم؟»

اميرالمؤمنين(ع) فرمود: ‌«به خدا قسم اكنون به‌گونه‌اي ميان اينان
داوري مي‌كنم كه تاكنون هيچ‌كس به‌جز داوود پيامبر(ع)، چنين داوري نكرده است

آن‌گاه رو به قنبر كرد و گفت: «اي قنبر 5 نگهبان حاضر كن


چون
حاضر شدند، هريك را مأمور يكي از آن 5 نفر كرد.

پس به صورت ايشان نگاه كرد و
فرمود: ‌«چه مي‌گوييد؟ آيا تصور مي‌كنيد نمي‌دانم با پدر اين جوان چه كرده‌ايد؟»

سپس نگهبانان را گفت كه سر و صورت هريك را پوشانده و پشت يكي از
ستون‌هاي مسجد جاي دهند.

حضرت نويسنده خود، عبيدالله بن ابي رافع را پيش
خواند و گفت: «كاغذ و قلم بردار و اقرار ايشان را بنويس

سپس بر مسند قضاوت
تكيه زد و مردم نيز گرد آمدند.

حضرت علي(ع) به مردم گفت: «هرگاه من تكبير
گفتم، شما نيز همه با هم تكبير بگوييد

پس از آن يكي از 5 نفر را طلبيد، سر
و صورتش را باز كرد و به نويسنده خود گفت: «قلم در دست بگير و آماده نوشتن باش

اميرالمؤمنين از او پرسيد: «در چه روزي با پدر اين جوان بيرون
آمديد؟»

گفت: «فلا‌ن روز
»

- «
در چه ماهي از سال؟
»

- «
فلا‌ن
ماه»

- «
چه سالي؟
»

- «
فلا‌ن سال
»

- «
به كجا رسيديد كه پدر اين
جوان مرد؟»

- «
فلا‌ن جا
»

- «
در خانه چه كسي؟
»

- «
فلا‌ن
كس»

- «
بيماري‌اش چه بود؟ چند روز بيمار بود؟ در چه روزي مرد؟ چه كسي او را
كفن و دفن كرد؟ پارچه كفنش چه بود؟ چه كسي بر او نماز گزارد؟ چه كسي او را در قبر نهاد؟»

- ... .

چون بازجويي كامل شد، امام(ع) تكبير گفت و مردم نيز
همگي با هم تكبير گفتند. گواهان ديگر كه صداي تكبير را شنيدند، يقين كردند رفيقشان اقرار نموده است.

سر و صورت آن مرد را بسته و به زندانش بردند
.

حضرت
ديگري را خواست و سر و صورتش را باز كرد و گفت: ‌«گمان مي‌كنيد نمي‌دانم چه كرده‌ايد؟»

آن مرد گفت: «به خدا من يكي از 5 نفر بودم و به كشتنش مايل
نبودم

امام(ع) يك‌يك را طلبيد و همگي به كشتن و بردن اموال آن مرد اعتراف
كردند و زنداني را آوردند. او نيز اقرار كرد.

حضرت علي(ع) آنان را به پرداخت
خون‌بها و اموال مجبور نمود.(1)

1–
مشخص نيست موضوع دعوا آيا در زمان حكومت
حضرت علي(ع) بوده است يا خلفاي سه‌گانه و ورود حضرت در امر قضاوت شده چه مجوزي داشته است؟... اگر متداعيين دعواي خود را نزد فقيه جامع‌الشرايط ببرند و ايشان براساس موازين قضايي حكم قضيه را صادر نمايد، بردن چنين دعوايي نزد حاكم ديگر جايز نيست. همچنين حاكم ديگر مجاز به رسيدگي و نقض حكم نمي‌باشد؛ حتي اگر متداعيين موافق رسيدگي مجدد باشند.

اگر يكي از متداعيين مدعي عدم جامع‌الشرايط بودن حاكم
شود، مثل اين كه مدعي عدم اجتهاد يا عدالت در حال قضاوت باشد، در اين حالت استماع دعوا براي حاكم دوم جايز است. در اين هنگام اگر عدم صلا‌حيت آن قاضي براي قضاوت ثابت گردد، حكم او را نقض خواهد نمود. همچنين است اگر حكم بدوي مخالف ضروري فقه باشد، به نحوي كه اگر تذكر داده شود، متنبه گردد؛ اما اگر حكم بدوي مبتني بر نظريه اجتهادي او باشد، نقض آن جايز نيست و دعواي مدعي شنيده نمي‌شود؛ ولو اين كه در اجتهادش مرتكب خطا شده باشد.

 

قضاوتهای حضرت علی ( ع )   12

طعمه شير

شيري را در گودالي دستگير كرده بودند، مردم براي تماشاي شير ازدحام نمودند، يك نفر در نزديكي گودال ايستاده بود، ناگهان قدمش لغزيد و دست به ديگري زد و دومي به سومي و سومي به چهارمي و همه در گودال افتاده طعمه شير شدند. اين ماجرا در يمن اتفاق افتاد، اميرالمومنين عليه السلام نيز آنجا تشريف داشت ، خبر به آن حضرت رسيد، پس درباره آنان چنين قضاوت نمود، كه اولي طعمه شير بوده و به علاوه بايد يك سوم ديه به دومي بپردازد، و دومي نيز دو سوم ديه به سومي و سومي ديه كاملي به چهارمي بايد بپردازد. رسول خدا صلي الله عليه و آله از اين قضاوت خبردار گرديده فرمود: اباالحسن به حكم خدا داوري نموده است. مؤ لّف : علت اين تفصيل اين است كه نفر اول خودش افتاده ، به علاوه افراد ديگري را با خود انداخته ، از اين جهت ديه اي طلب ندارد؛ زيرا مرگش مستند به خودش بوده است . و سبب مرگ نفر دوم ممكن است يكي از سه چيز باشد، كشيدن نفر اول و يا افتادن نفر سوم و يا چهارم بر روي او كه خودش عامل آن بوده است بنابراين ، احتمال استناد قتلش به نفر اول 33/0 است و امام عليه السلام هم 33/0 ديه اش را به عهده نفر اول قرار داده است ، و اما نفر سوم ممكن است علت مرگش ‍ كشيدن و افتادن نفر چهارم بر روي او باشد كه خودش عامل آن بوده و يا افتادن نفر اول و يا دوم بر روي او كه عاملش نفر دوم بوده است و امام عليه السلام نيز دو سوم ديه او را بر عهده نفر دوم گذاشته است . و اما نفر چهارم تمام علت مرگش ‍ مستند به نفر سوم بوده ، بنابراين ، تمام ديه اش بر عهده نفر سوم مي باشد چنانچه امام عليه السلام حكم نموده است.

قضاوتهای حضرت علی ( ع ) 8

حيله براميرمؤمنان

هنگامي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله از مكه به مدينه هجرت نمود، اميرالمومنين عليه السلام را در مكه وكيل و نايب خود گرداند، تا آن حضرت امانت ها و سپرده هايي را كه مردم نزد پيامبر داشتند به صاحبانشان رد نموده ، آنگاه به مدينه رود. در آن روزهايي كه علي عليه السلام امانت ها را به مردم تحويل مي داد، حنظله بن ابي سفيان ، عمير بن وائل ثقفي را تطميع نمود تا نزد آن حضرت رفته و هشتاد مثقال طلا از او مطالبه كند، و به وي گفت : اگر علي از تو گواه بخواهد ما گروه قريش براي تو شهادت خواهيم داد، و صد مثقال طلا به عنوان پاداش به وي داد كه از جمله آنها گردن بندي بود كه به تنهايي سيزده مثقال طلا وزن داشت . عمير نزد اميرالمومنين عليه السلام رفت و از آن حضرت مطالبه سپرده نمود. علي عليه السلام هر چند ودايع و امانات را ملاحظه كرد، سپرده اي به نام عمير نديد و دانست كه او دروغ مي گويد، پس او را موعظه نمود تا از ادعايش ‍ دست بردارد ولي اندرزها سودي نبخشيد و عمير همچنان برگفته خود ثابت بود و مي گفت : من بر ادعاي خود گواهاني از قريش دارم كه آنان برايم گواهي مي دهند؛ مانند ابوجهل ، عكرمه ، عقبه بن ابي معيط، ابوسفيان و حنظله . اميرالمومنين عليه السلام فرمود: اين نيرنگي است كه به تدبير كننده اش بر مي گردد. و آنگاه دستور داد همه شهود حاضر شده در خانه كعبه بنشينند و به عمير رو كرده و فرمود: اكنون بگو بدانم امانت را چه وقت تسليم پيامبر صلي الله عليه و آله نمودي ؟ عمير: نزديك ظهر بود كه سپرده را به او تحويل دادم و او آن را از دستم گرفته به غلام خود داد. و آنگاه ابوجهل را طلبيده همان سوال را از او پرسيد، ولي ابوجهل گفت : مرا حاجتي به پاسخ گفتن نيست ، و بدين وسيله خود را رها كرد. پس از آن ابوسفيان را به نزد خود فراخواند و همان سوال ها را از او پرسيد ابوسفيان گفت : نزديك غروب آفتاب بود كه عمير امانتش را تسليم پيامبر صلي الله عليه و آله نمود و آن حضرت مال از او گرفت و در آستين خود قرار داد. نوبت به حنظله رسيد او گفت : به خاطر دارم كه آفتاب در وسط آسمان بود كه عمير وديعه را به پيامبر داد و آن حضرت امانت را در پيش رو گذاشت تا وقتي كه خواست برخيزد، آن را به همراه خود برد. و سپس عقبه را احضار كرد و كيفيت را از او جويا شد، وي گفت : به هنگام عصر بود كه عمير امانتش را تحويل پيامبر صلي الله عليه و آله داد و آن حضرت امانت را فورا به منزل فرستاد و پس از او عكرمه را خواست و چگونگي را از او پرسش نمود، عكرمه گفت : اول روز بود كه عمير امانت را به پيامبر تحويل داده پيامبر آن را تحويل گرفت و فورا به خانه فرستاد. و عمير آنجا نشسته بود و تمام جريانات و تناقض گويي هاي آنان را مي شنيد. آنگاه اميرالمومنين عليه السلام به عمير رو كرده فرمود: مي بينم رنگ صورتت زرد شده و حالت دگرگون گشته است ! عمير گفت : الان حقيقت حال را به شما خواهم گفت : زيرا شخص حيله گر، رستگار نخواهد شد. به خدا سوگند من هرگز امانتي را نزد محمد نداشته ام و تنها عامل محرك من حنظله و ابوسفيان بوده اند و اينكه دينارهايي كه مهر هند، زن ابوسفيان بر آنها نقشين است نزد من موجود مي باشند كه آنها را به عنوان پاداش به من داده اند. و آنگاه اميرالمومنين عليه السلام فرمود: بياوريد شمشيري را كه در گوشه خانه پنهان است ، شمشير را آوردند. علي عليه السلام شمشير را به دست گرفت و به حاضران نشان داد و فرمود: آيا اين شمشير را مي شناسيد؟ گفتند: آري ، اين شمشير حنظله مي باشد، از آن ميان ابوسفيان گفت : اين شمشير از حنظله سرقت شده است . اميرالمومنين به وي فرمود: اگر راست مي گويي پس غلام تو مهلع ؛ سياه چكار كرد؟ ابوسفيان گفت : او فعلا براي انجام ماموريتي به طائف رفته است . آن حضرت فرمود: اي كاش ! مي آمد و تو يك بار ديگر او را مي ديدي و اگر راست مي گويي او را احضار كن بيايد. ابوسفيان خاموش شده سخني نگفت سپس آن حضرت به ده نفر از غلامان اشراف قريش فرمود تا محل معيني را حفر كنند، چون حفر كردند ناگهان به جسد كشته مهلع برخوردند، آن حضرت فرمود: آن را بيرون بياوريد، جسد را بيرون آورده و به طرف خانه كعبه حمل كردند، مردم از مشاهده پيكر بيجان مهلع در شگفت شده سبب قتلش را از آن حضرت پرسيدند. امام عليه السلام فرمود: ابوسفيان و پسرش اين غلام را تطميع كرده وبه پاداش آزاديش او را وادار نمودند تا مرا به قتل برساند تا اين كه در راهي برايم كمين كرد و بناگاه به من حمله نمود و من هم مهلتش نداده گردنش را زدم و شمشيرش ‍ را گرفتم . و چون مكر و نيرنگ آنان در اين دفعه بجايي نرسيد خواستند بار ديگر حيله اي به كار برند ولي آن هم نقش بر آب گرديد.

 

قضاوتهای حضرت علی ( ع ) 7

 

سفري بدون بازگشت

 

 

اميرالمومنين عليه السلام وارد مسجد گرديد، ناگهان جواني گريه كنان در حالي كه گروهي او را تسلي مي دادند، جلوي آن حضرت آمد. امام عليه السلام به جوان فرمود: چرا گريه مي كني ؟ جوان : يا اميرالمومنين ! سبب گريه ام حكمي است كه شريح قاضي درباره ام نموده ، كه نمي دانم بر چه مبنايي استوار است ؛ و داستان خود را چنين شرح داد: پدرم با اين جماعت به سفر رفته و اموال زيادي به همراه داشته و اين ها از سفر بازگشته و پدرم با ايشان نيامده است ، حال او را از آنان مي پرسم ، مي گويند: مرده است . از اموال و دارايي او مي پرسم ، مي گويند: مالي از خود برجاي نگذاشته است . ايشان را به نزد شريح برده ام و او با سوگندي آنان را آزاد كرده ، با اين كه مي دانم پدرم اموال و كالاي زيادي به همراه داشته است . اميرالمومنين عليه السلام به آنان فرمود: زود به نزد شريح برگرديد تا خودم در كار اين جوان تحقيق كنم ، آنان برگشتند و آن حضرت نيز نزد شريح آمده به وي فرمود: چگونه بين ايشان حكم كرده اي ؟ شريح : يا اميرالمومنين ! اين جوان مدعي بود كه پدرش با اين گروه به سفر رفته و اموال زيادي با او بوده و پدرش با ايشان از سفر بازنگشته است . و چون از حالش جويا شده ، به وي گفته اند: پدرش مرده است . و من به جوان گفتم : آيا بر ادعاي خود گواه داري ؟ گفت نه ، پس اين گروه منكر را قسم دادم و آزاد شدند. اميرالمومنين عليه السلام به شريح فرمود: بسيار متاسفم كه در مثل چنين قضيه اي اين گونه حكم مي كني ؟! شريح : پس حكم آن چيست ؟ امام عليه السلام فرمود: به خدا سوگند اكنون چنان بين آنان داوري كنم كه پيش از من جز داود پيغمبر كسي به آن حكم نكرده باشد. اي قنبر! ماموران انتظامي را حاضر كن ! قنبر آنان را آورد. آن حضرت هر ماموري را بر يك نفر از آنان موكل ساخت و آنگاه به صورت هايشان خيره شد و فرمود: چه مي گوييد آيا خيال مي كنيد كه من از جنايتي كه بر پدر اين جوان روا داشته ايد آگاه نيستم ؟! و اگر اطلاع نداشته باشم نادانم . سپس به ماموران فرمود: صورت هايشان را بپوشانيد و آنان را از يكديگر جدا سازيد پس ‍ هر يك را در كنار ستوني از مسجد نشاندند در حالي كه سر و صورتشان با جامه هايشان پوشيده شده بود، آنگاه امام عليه السلام منشي خود، عبدالله بن ابي رافع را به حضور طلبيده به او فرمود: قلم و كاغذ بياور! و خود در مجلس ‍ قضاوت نشست و مردم نيز مقابلش نشستند. و آن حضرت عليه السلام به مردم فرمود: هر وقت من تكبير گفتم شما نيز تكبير بگوييد و سپس مردم را از مجلس قضاوت بيرون نمود و يكي از آن گروه را طلبيده مقابل خود نشانيد و صورتش را باز كرد و به عبدالله بن ابي رافع فرمود: اقرار اين مرد را بنويس و به باز پرسي او پرداخت و پرسيد: در چه روزي شما و پدر اين جوان از خانه هايتان خارج شديد؟ در فلان روز. در چه ماهي ؟
در فلان ماه . در چه سالي ؟ در فلان سال . در كجا بوديد كه پدر اين جوان مرد؟ در فلان محل . در خانه چه كسي ؟ در خانه فلان . به چه بيماري ؟ با فلان بيماري . مرضش چند روزي طول كشيد؟ فلان مدت . در چه روزي مرد؛ چه كسي او را غسل داده كفن نمود و پارچه كفنش چه بود و چه كسي بر او نماز گزارد و چه كسي با او وارد قبر گرديد؟ و چون بازجوئي كاملي از او به عمل آورد صدايش به تكبير بلند شد، و مردم همگي تكبير گفتند، سايرين كه صداي تكبيرها را شنيدند يقين كردند كه آن يكي سر خود و ديگران را فاش ساخته است ، آن حضرت عليه السلام دستور داد مجددا سر و صورت او را پوشانده وي را به زندان ببرند. سپس ديگري را به حضور طلبيده مقابل خود نشانيد و صورتش را باز كرده به وي فرمود: آيا تصور مي كني كه من از جنايت و خيانت شما اطلاعي ندارم ؟ در اين هنگام كه مرد شك نداشت كه نفر اول نزد آن حضرت به ماجرا اعتراف كرده چاره اي جز اقرار به گناه خويش و تقرير داستان نديد و عرضه داشت : يا اميرالمومنين ! من هم يك نفر از آن جماعت بوده و به كشتن پدر جوان ، تمايلي نداشتم ؛ و اين گونه به تقصير خود اعتراف نمود. پس امام عليه السلام تمام شهود را پيش خوانده يكي پس ‍ از ديگري به كشتن پدر جوان و تصرف اموال او اقرار كردند، و آنگاه مرد اول هم كه اقرار نكرده بود اعتراف نمود، و آن حضرت عليه السلام آنان را عهده دار خون بها و اموال پدر جوان گردانيد. در اين موقع كه خواستند مال مقتول را بپردازند باز هم اختلافي شديد بين جوان و آنان در گرفت و هر كدام مبلغي را ادعا مي كرد، پس اميرالمومنين انگشتر خود و انگشترهاي آنان را گرفت و فرمود: آنها را مخلوط كنيد و هر كدامتان كه انگشتر مرا بيرون آورد در ادعايش راست گفته است ؛ زيرا انگشتر من سهم خداست و سهم خدا به واقع اصابت مي كند. پس از فيصله و اتمام قضيه شريح گفت : يا اميرالمومنين ! حكم داوود پيغمبر چه بوده است ؟ آن حضرت عليه السلام فرمود: داوود از كوچه اي مي گذشت ، اتفاقا به چند كودك برخورد نمود كه سرگرم بازي بودند، و شنيد كودكي را به نام مات الدين ( مرد دين( صدا مي زنند، داوود كودكان را به نزد خود فراخواند و به آن پسر گفت : نام تو چيست ؟ گفت : مات الدين .
داوود گفت : چه كسي اين نام را براي تو معين كرده ؟ گفت : پدرم . داوود پسر را به نزد مادرش برده پرسيد اي زن ! اسم فرزندت چيست ؟ گفت : مات الدين .
داوود: چه كسي اين نام را بر او نهاده است ؟ زن : پدرش . داوود: به چه مناسبت ؟ زن : زماني كه اين فرزند را در شكم داشتم ، پدرش با گروهي به سفر رفت ، ولي با آنان بازنگشت ، احوالش را از ايشان جويا شدم گفتند: مرده . گفتم : اموالش چطور شده ؟ گفتند: چيزي از خود برجاي ننهاده ! گفتم: پس هيچ وصيت و سفارشي براي ما به شما نكرد؟ گفتند: چرا تنها يك وصيت نمود، وي مي دانست كه تو بارداري ، سفارش نمود به تو بگوييم فرزندت پسر باشد يا دختر، نامش را مات الدين بگذاري . داوود گفت : آيا همسفرهاي شوهرت مرده اند يا زنده ؟ گفت : زنده .
گفت : مرا به خانه هايشان راهنمايي كن . زن ، داوود را به خانه هاي آنان برد، داوود همه آنان را گردآورده به همان ترتيب از ايشان بازجويي نمود و چون جنايت ايشان برملا گرديد خون بها و مال مقتول را بر عهده آنان گذاشت و به زن گفت : حالا نام پسرت را عاش الدين (زنده است دين) بگذار.

 

قضاوتهای حضرت علی ( ع ) 6

علي(ع) و زهد

علي عليه السلام بعد از خاتمه جنگ جمل وارد شهر بصره شد. در خلال ايامي كه در بصره بود، روزي به عيادت يكي از يارانش ، به نام علاء بن زياد حارثي رفت . اين مرد، خانه مجلل و وسيعي داشت . علي همين كه آن خانه را با آن عظمت و وسعت ديد، به او گفت :اين خانه به اين وسعت ، به چه كار تو در دنيا مي خورد، در صورتي كه به خانه وسيعي در آخرت محتاج تري ؟! ولي اگر بخواهي مي تواني كه همين خانه وسيع دنيا را وسيله اي براي رسيدن به خانه وسيع آخرت قرار دهي به اينكه در اين خانه از مهمان ، پذيرايي كني ، صله رحم نمايي ، حقوق مسلمانان را در اين خانه ظاهر و آشكارا كني ، اين خانه را وسيله زنده ساختن و آشكار نمودن حقوق قرار دهي و از انحصار مطامع شخصي و استفاده فردي خارج نمايي . علاء: يا اميرالمؤمنين ! من از برادرم عاصم پيش تو شكايت دارم چه شكايتي داري ؟.
تارك دنيا شده ، جامه كهنه پوشيده ، گوشه گير و منزوي شده همه چيز و همه كس را رها كرده . او را حاضر كنيد!.
عاصم را احضار كردند و آوردند. علي عليه السلام به او رو كرد و فرمود:اي دشمن جان خود! شيطان عقل تو را ربوده است ، چرا به زن و فرزند خويش
رحم نكردي ؟ آيا تو خيال مي كني كه خدايي كه نعمتهاي پاكيزه دنيا را براي تو حلال و روا ساخته ناراضي مي شود از اينكه تو از آنها بهره ببري ؟ تو در نزد خدا كوچكتر از اين هستي . عاصم : يا اميرالمؤمنين ! تو خودت هم كه مثل من هستي ، تو هم كه به خود سختي مي دهي و در زندگي بر خود سخت مي گيري ، تو هم كه جامه نرم نمي پوشي و غذاي لذيذ نمي خوري ، بنابراين من همان كار را مي كنم كه تو مي كني و از همان راه مي روم كه تو مي روي . اشتباه مي كني ، من با تو فرق دارم ، من سمتي دارم كه تو نداري ، من در لباس ‍ پيشوايي و حكومتم ، وظيفه حاكم و پيشوا وظيفه ديگري است خداوند بر پيشوايان عادل فرض كرده كه ضعيفترين طبقات ملت خود را مقياس زندگي شخصي خود قرار دهند. و آن طوري زندگي كنند كه تهيدست ترين مردم زندگي مي كنند تا سختي فقر و تهيدستي به آن طبقه اثر نكند، بنابراين ، من وظيفه اي دارم و تو وظيفه اي.

قضاوتهای حضرت علی ( ع )3

تباني

در زمان خلافت عمر دو نفر امانتي را نزد زني به وديعت گذاشتند و به وي سفارش نمودند كه تنها با حضور هر دوي آنان وديعه را تحويل دهد. پس از مدتي يكي از آن دو به نزد زن رفته مدعي شد كه دوستش مرده است و وديعه را مطالبه نمود. زن در ابتداء از دادن سپرده امتناع ورزيد ولي چون آن مرد زياد رفت و آمد مي نمود و مطالبه مي كرد، وديعه را به وي رد كرد. پس از گذشت زماني مرد ديگر به نزد زن آمده خواستار وديعه گرديد، زن داستان را برايش بازگو نمود كه نزاعشان در گرفت ، خصومت به نزد عمر بردند، عمر به زن گفت : تو ضامن وديعه هستي . اتفاقا اميرالمومنين عليه السلام در آن مجلس ‍ حضور داشت ، زن از عمر خواست تا علي عليه السلام بين آنان داوري كند، عمر گفت : يا علي ! ميان آنان قضاوت كن . اميرالمومنين عليه السلام به آن مرد رو كرد و فرمود: مگر تو و دوستت به اين زن سفارش نكرده ايد كه سپرده را به هر كدامتان به تنهايي ندهد، اكنون وديعه نزد من است ، برو ديگري را به همراه خود بياور و آنرا تحويل بگير، و زن را ضامن وديعه نكرد و از اين راه توطئه آنان را آشكار نمود؛ زيرا آن حضرت عليه السلام مي دانست كه آن دو با هم تباني كرده و خواسته اند هر دو نفرشان از زن مطالبه كنند تا او به هر دو غرامت بپردازد.

 

قضاوتهای حضرت علی ( ع ) 2

مولا و غلام مشتبه

 

در زمان خلافت اميرالمومنين عليه السلام مردي كوهستاني با غلام خود به حج مي رفتند، در بين راه غلام مرتكب تقصيري شده مولايش او را كتك زد. غلام بر آشفته ، به مولاي خود گفت : تو مولاي من نيستي بلكه من مولا و تو غلام من مي باشي . و پيوسته يكديگر را تهديد نموده به هم مي گفتند: اي دشمن خدا! بر سخنت ثابت باش تا به كوفه رفته تو را به نزد اميرالمومنين عليه السلام ببرم . چون به كوفه آمدند هر دو با هم نزد علي رفتند و مولا (ضارب) گفت : اين شخص ، غلام من است و مرتكب خلافي شده او را زده ام و بدين سبب از اطاعت من سر برتافته ، مرا غلام خود مي خواند. ديگري گفت : به خدا سوگند دروغ مي گويد و او غلام من مي باشد و پدرم وي را به منظور راهنمايي و تعليم مسائل حج با من فرستاده و او به مال من طمع كرده مرا غلام خود مي خواند تا از اين راه اموالم را تصرف نمايد. اميرالمومنين عليه السلام به آنان فرمود: برويد و امشب با هم صلح و سازش كنيد و بامدادان به نزد من بياييد و خودتان حقيقت حال را بيان نماييد. چون صبح شد، اميرالمومنين عليه السلام به قنبر فرمود: دو سوراخ در ديوار آماده كن ! و آن حضرت عليه السلام عادت داشت همه روزه پس از اداي فريضه صبح به خواندن دعا و تعقيب مشغول مي شد تا خورشيد به اندازه نيزه اي در افق بالا مي آمد. آن روز هنوز از تعقيب نماز صبح فارغ نشده بود كه آن دو مرد آمدند و مردم نيز در اطرافشان ازدحام كرده مي گفتند: امروز مشكل تازه اي براي اميرالمومنين روي داده كه از عهده حل آن بر نمي آيد! تا اينكه امام عليه السلام پس از فراغ از عبادت به آن دو مرد رو كرده ، فرمود: چه مي گوييد؟ آنان شروع كردند به قسم خوردن كه من مولا هستم و ديگري غلام . علي عليه السلام به آنان فرمود: برخيزيد كه مي دانم راست نمي گوييد، و آنگاه به آنان فرمود: سرتان را در سوراخ داخل كنيد، و به قنبر فرمود: زود باش شمشير رسول خدا صلي الله عليه و آله را برايم بياور تا گردن غلام را بزنم ، غلام از شنيدن اين سخن بر خود لرزيد و بدون اختيار سر را بيرون كشيد، و آن ديگر همچنان سرش را نگهداشت . اميرالمومنين (ع) به غلام رو كرده ، فرمود: مگر تو ادعا نمي كردي من غلام نيستم ؟ گفت : آري ، وليكن اين مرد بر من ستم نمود و من مرتكب چنين خطايي شدم . پس آن حضرت عليه السلام از مولايش تعهد گرفت كه ديگر او را آزار ندهد و غلام را به وي تسليم نمود. و نظير همين داستان را شيخ كليني و صدوق و طوسي از امام صادق عليه السلام نقل كرده اند كه مناسب است در اينجا بيان شود. راوي مي گويد: در مسجدالحرام ايستاده بودم و نگاه مي كردم كه ديدم مردي از منصور دوانيقي خليفه عباسي كه به طواف مشغول بود استمداد طلبيده به وي مي گفت : اي خليفه ! اين دو مرد برادرم را شبانه از خانه بيرون برده و باز نياورده اند، به خدا سوگند نمي دانم با او چكار كرده اند. منصور به آنان گفت : فردا به هنگام نماز عصر همين جا بياييد تا بين شما حكم كنم . طرفين دعوي در موقع مقرر حاضر شده و آماده حل و فصل گرديدند، اتفاقا امام صادق عليه السلام حاضر و به دست مبارك تكيه زده بود. منصور به آن حضرت رو كرده و گفت : اي جعفر! بين ايشان داوري كن . امام صادق عليه السلام فرمود: خودت بين آنان حكم كن ! منصور اصرار كرد، و آن حضرت را سوگند داد تا حكم آنان را روشن سازد. امام عليه السلام پذيرفت . پس فرشي از ني براي آن حضرت انداختند و روي آن نشست و متخاصمين نيز در مقابلش نشستند، و آنگاه به مدعي رو كرده و فرمود: چه مي گويي ؟ مرد گفت : اي پسر رسول خدا! اين دو نفر برادرم را شبانه از منزل بيرون برده و قسم به خدا باز نياورده اند و نمي دانم با او چكار كرده اند. امام عليه السلام به آن دو مرد رو كرده ، فرمود: شما چه مي گوييد؟ گفتند: ما برادر اين شخص را جهت گفتگويي از خانه اش ‍ بيرون برده ايم و پس از پايان گفتگو به خانه اش بازگشته است . امام عليه السلام به مردي كه آنجا ايستاده بود فرمود: بنويس : بسم الله الرحمن الرحيم رسول خدا صلي الله عليه و آله فرموده : هر كس شخصي را شبانه از خانه بيرون برد ضامن اوست مگر اينكه گواه بياورد كه او را به منزلش بازگردانده است . اي غلام ! اين يكي را دور كن و گردنش را بزن . مرد فرياد برآورد: اي پسر رسول خدا! به خدا سوگند من او را نكشته ام وليكن من او را گرفتم و اين مرد او را به قتل رسانيد. آنگاه امام عليه السلام فرمود : من پسر رسول خدا صلي الله عليه و آله هستم دستور مي دهم اين يكي را رها كن و ديگري را گردن بزن ، پس آن مردي كه محكوم به قتل شده بود گفت : يابن رسول الله ! به خدا سوگند من او را شكنجه نداده ام و تنها با يك ضربه شمشير او را كشته ام ، پس در اين هنگام كه قاتل مشخص شده بود حضرت صادق عليه السلام به برادر مقتول دستور داد قاتل را به قتل برساند، و فرمود: آن ديگري رابا تازيانه تنبيه كنند. و سپس وي را به زندان ابد محكوم ساخت و فرمود: هر سال پنجاه تازيانه به او بزنند.

 

 

قضاوت هاي امير المومنين(ع)

انکار زن فرزندش را

او كه جواني نورس بود سراسيمه و شوريده حال در كوچه هاي مدينه گردش مي كرد، و پيوسته از سوز دل به درگاه خدا مي ناليد: اي عادل ترين عادلان !ميان من و مادرم حكم كن . عمر به وي رسيد و گفت : اي جوان ! چرا به مادرت نفرين مي كني ؟! جوان : مادرم مرا نه ماه در شكم خود نگهداشته و پس از تولد دو سال شير داده و چون بزرگ شدم و خوب و بد را تشخيص ‍ دادم مرا از خود دور نمود و گفت : تو پسر من نيستي ! عمر رو به زن كرد و گفت : اين پسر چه مي گويد؟ زن : اي خليفه ! سوگند به خدايي كه در پشت پرده نور نهان است و هيچ ديده اي او را نمي بيند، و سوگند به محمد صلي الله عليه و آله و خاندانش ! من هرگز او را نشناخته و نمي دانم از كدام قبيله و طايفه است ، قسم به خدا! او مي خواهد با اين ادعايش مرا در ميان عشيره و بستگانم خوار سازد. و من دوشيزه اي هستم از قريش و تاكنون شوهر ننموده ام . عمر: بر اين مطلب كه مي گويي شاهد داري ؟ زن : آري ، و چهل نفر از برادران عشيره اي خود را جهت شهادت حاضر ساخت . گواهان نزد عمر شهادت دادند كه اين پسر دروغ گفته ، مي خواهد با اين تهمتش زن را در بين طايفه و قبيله اش خوار و ننگين سازد. عمر به ماموران گفت : جوان را بگيريد و به زندان ببريد تا از شهود تحقيق زيادتري بشود و چنانچه گواهيشان به صحت پيوست بر جوان حد افتراء جاري كنم . ماموران جوان را به طرف زندان مي بردند كه اتفاقا حضرت اميرالمومنين عليه السلام در بين راه با ايشان برخورد نمود. چون نگاه جوان به آن حضرت افتاد فرياد برآورد: اي پسر عم رسول خدا! از من ستمديده دادخواهي كن . و ماجراي خود را براي آن حضرت شرح داد. اميرالمومنين عليه السلام به ماموران فرمود: جوان را نزد عمر برگردانيد. جوان را برگرداندند، عمر از ديدن آنان برآشفت و گفت : من كه دستور داده بودم جوان را زنداني كنيد چرا او را بازگردانديد؟! ماموران گفتند: اي خليفه ! علي بن ابيطالب عليه السلام به ما چنين فرماني را داد، و ما از خودت شنيده ايم كه گفته اي : هرگز از دستورات علي عليه السلام سرپيچي مكنيد. در اين هنگام علي عليه السلام وارد گرديد و فرمود: مادر جوان را حاضر كنيد، زن را آوردند و آنگاه به جوان رو كرده و فرمود: چه مي گويي ؟ جوان داستان خود را به طرز سابق بيان داشت .
علي عليه السلام به عمر رو كرد و فرمود: آيا اذن مي دهي بين ايشان داوري كنم ؟ عمر: سبحان الله ! چگونه اذن ندهم با اين كه از رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: علي بن ابيطالب از همه شما داناترست . اميرالمومنين عليه السلام به زن فرمود: آيا براي اثبات ادعاي خود گواه داري ؟ زن : آري ، و شهود را حاضر ساخت و آنان مجددا گواهي دادند.
علي عليه السلام : اكنون چنان بين آنان داوري كنم كه آفريدگار جهان از آن خشنود گردد، قضاوتي كه حبيبم رسول خدا صلي الله عليه و آله به من آموخته است ، سپس به زن فرمود: آيا ولي و سرپرستي داري ؟
زن : آري ، اين شهود همه برادران و اولياي من هستند. اميرالمومنين عليه السلام به آنان رو كرد و فرمود: حكم من درباره شما و خواهرتان پذيرفته است ؟ همگي گفتند: آري .
و آنگاه فرمود: گواه مي گيرم خدا را و تمام مسلماناني را كه در اين مجلس حضور دارند كه عقد بستم اين زن را براي اين جوان به مهر چهارصد درهم از مال نقد خودم ، اي قنبر! برخيز درهم ها را بياور. قنبر درهم ها را آورد، علي عليه السلام آنها را در دست جوان ريخت و به وي فرمود: اين درهم ها را در دامن زنت بينداز و نزد من ميا مگر اين كه در تو اثر زفاف باشد( يعني غسل كرده باشي). جوان برخاست و درهم ها را در دامن زن ريخت و گريبانش را گرفت و گفت: برخيز! در اين موقع زن فرياد برآورد: آتش ! آتش ! اي پسر عم رسول خدا! مي خواهي مرا به عقد فرزندم در آوري ! به خدا سوگند او پسر من است ! و آنگاه علت انكار خود را چنين شرح داد: برادرانم مرا به مردي فرومايه تزويج نمودند و اين پسر از او بهمرسيد، و چون بزرگ شد آنان مرا تهديد كردند كه فرزند را از خود دور سازم ، به خدا سوگند او پسر من است . و دست فرزند را گرفت و روانه گرديد.
در اين هنگام عمر فرياد برآورد: اگر علي نبود عمر هلاك مي شد.