على (عليه السلام ) مى فرمايد: روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در مسجد قبا نشسته بود و جمعى از اصحاب گرد او حلقه زده بودند در اين حال من وارد مسجد شدم ، تا نگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به من افتاد چهره اش شكفته شد و خنده بر لبهايش نشست به طورى كه برق سفيدى دندانهايش را ديدم . سپس فرمود: على (عليه السلام ) نزد من بيا. على (عليه السلام ) نزديكتر بيا و پيوسته از من مى خواست تا هر چه بيشتر به او نزديك تر شوم من هم آنقدر پيش رفتم تا اينكه زانوهايم به زانوى مبارك او چسيد. سپس رو به ياران خود كرد و فرمود: اى گروه اصحاب با آمدن برادرم على بن ابيطالب (عليه السلام ) لطف و رحمت الهى شامل جان شما گشته است على (عليه السلام ) از من است و من از على ام . جان او جان من و سرشت او از سرشت من است .