لبیک یا خدا

 

 

ماه رحمت شده پیدا لکَ لبّیک خدا
«استجابت» شده معنا لکَ لبّیک خدا

ماه ها در پی ماه رمضانت بودیم
شد روا حاجت ماها لکَ لبّیک خدا

تا شود روزی ما لقمه ی نان سحری
پهن شد سفره ی نجوا لکَ لبّیک خدا

لایق این همه اکرام نبودیم اصلاً
این چه سرّی است خدایا لکَ لبّیک خدا

با وجودی که خطاکاری ما را دیدی
باز آغوش کنی وا لکَ لبّیک خدا

گرمی دست نوازش گر تو باعث شد
دل مرده شود احیا لکَ لبّیک خدا

وقت آن است کمی خانه تکانی بکنیم
تا شوی در دل ما جا لکَ لبّیک خدا

قطره ای بیش نبودیم که یک موج دعا
وصلمان کرد به دریا لکَ لبّیک خدا

تا که گفتیم «حسین» فاطمه هم گفت «حسین»
چه بساطی است مهیّا لکَ لبّیک خدا

نمک سفره ی امشب شده با اذن حسین
روضه ی حضرت زهرا لکَ لبّیک خدا

تا که افتاد زمین محسن او هم افتاد
ناله اش سوخت علی را لکَ لبّیک خدا

 " محمد فردوسی "

شعری از مرحوم آغاسی

 

با همه ی لحن خوش آوایی ام

در به در کوچه تنهایی ام
ای دو سه تا کوچه زما دور تر
نغمه ی تو از همه پرشورتر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ما می شدی
مایه ی آسایه ی ما می شدی
هر که به دیدار تو نائل شود
یک شبه حلال مسائل شود
شهر پر از زمزمه ی نام توست
کوچه ی دل منتظر گام توست
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ی ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه ی جان من است
نامه ی تو خط امان من است
ای نگهت خاستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز، ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نَفَسَت، یار و مددکار ما
کی و کجا؟ وعده دیدار ما

اشعار و پیام های میلاد امام زمان (عج)

 

این عشق آتشین زدلم پاک نمی شود
مجنون به غیر خانه ی لیلا نمی شود
بالای تخت یوسف کنعان نوشته اند
هر یوسفی که یوسف زهرا نمی شود

برخیز! كه حجّت خدا مى‏آید
رحمت زحریم كبریا مى‏آید
از گلشن عسكرى گذر كن، كامروز
بوى گل نرگس از فضا مى‏آید

دلها ز هجر روی مهت چون شکسته اند
چشمان به راه آمدنت بس که خسته اند
خیل عظیم منتظــران با تمــام عشـــق
از عمق دل به یـاد ظهــورت نشستـه اند

روز ولادت گل خـــلاق سرمـــد است
او از تبار حیـدر و از نـسل احمد است
در آسمـان و زمین می رسـد به گـوش
میـــــلاد قـــــائم آل محــــــــمد است

خیزید و گل افشانید
گل در چمن افشانید
طاووس جنان آمد
سلطان زمان آمد

ای منتظران مژده که این منظر آمد
محبوب خدا حجت ثانی عشر آمد

سامــــرا امشب چه نازی می کند
بـــــر زمینهــا یکه تـــــازی می کند
روز میـــــلاد گـــل نــرگس زشـــور
آسمـــــان هم عشقبــازی می کند

آقا بیا تا زندگی معنا بگیرد
شاید دعای مادرت زهرا بگیرد
آقا بیا تا با ظهور چشم هایت
این چشم های ما کمی تقوا بگیرد

پیک صبا دارد به لب از شوق دیدار این سخن
بادا مبارک مقدمت یا سیدی! یابن الحسنچ

مهدی جان!
سئوالی ساده دارم از حضورت
من آیا زنده ام وقت ظهورت
اگر که آمدی من رفته بودم
اسیر سال و ماه و هفته بودم
دعایم کن دوباره جان بگیرم
بیایم در رکاب تو بمیرم

ای مدنی برقع و مکی نقاب
سایه نشین چند بُوَد آفتاب؟
منتظران را به لب آمد نفس
ای ز تو فریاد، به فریاد رس

مبارک باد میلاد تو، ای معراج خاکیان و ای سراج افلاکیان؛ ای آینه ایمان، یا صاحب الزمان!

میلادت مبارک باد، ای سپیده پنهان که اهل زمین در آرزوی بوی بهشتی تو، هماره دعای فرج را زمزمه می کنند!

میلاد مهدی(عج) سفینه نجات و امید حیات، بر عاشقانش مبارک باد! امام حسین(ع) فرمودند: «اگر زمان او (مهدی(عج)) را درک کنم، در تمام عمرم به او خدمت خواهم کرد».

یا مهدی(عج)! ای نقطه شروع شفق، ای مجری حق! میلاد تو، قصیده بی انتهایی است که تنها خدا بیت آخرش را می داند؛ بیا و حُسن ختام زمان باش!

میلاد حجت خدا، دوازدهمین ساغر الهی بر منتظران جمالش مبارک باد!

میلاد ستاره سهیل آسمان امامت، تداعی کننده شادی لحظه طلوع طلعت نورانی اوست.

مهدی(عج)، بوستانی است از سرو رشید نرگس، از سلاله یاس فاطمه و از ریشه گل های محمدی.

خجسته باد بزم قدسیان در صبحی که آفتاب زمین و آسمان به زیر سقف خانه نرگس طلوع می کند.

شب میلاد تو، هنگامه گشودن پنجره های امید است به روی بغضِ ستم دیدگان بی پناه تاریخ.

میلاد مهدی(عج)، تصنیف سرخ ترانه های انتظار، بر عموم مسلمین جهان مبارک باد!

میلاد مهدی(عج)، مشعل هدایت و روشن گری، مبیّن حقیقت، بر اهل طریقت مبارک باد!

ای ماه فاطمه! به آن امید که از افق نور بازگشت تو را دریابم، همه شب ستاره می شمارم تا صبح دیدارت فرا رسد.

دردِ تو را به تنهایی نمی‏کشم که تمام سنگریزه‏های زمین، منتظر گام‏های تواَند تا کوه شوند و پرچم تو را در اوج عشق خود برافرازند و آن وعده محتوم، چه نزدیک است؛ اگر عاشق باشی

همه هست آرزویم که بیینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی
به کسی جمال خود را ننموده‏ای و ببینم
همه جا به هر زبانی بود از تو گفتگویی

آقا جان! حیف نیست ماه شب چهارده پشت ابرهای تیره و پاره پاره پنهان بماند؟ حیف نیست دیده را شوق وصال باشد ولی فروغ دیده نباشد؟!

به امید روزی که متن تمام پیامک‌ها یک جمله باشد و آن: مهدی آمد.

کجایى اى همیشه پیدا از پس ابرهاى غیبت؟

مهدی جان! به روسیاهی‌مان نگاه نکن و به دستهایمان که خالی و گنهکارند، قلبمان را ببین که هر روز، صبح و شام تو را می‌خوانند.

تو خواهى آمد و یاس‏ها و نیلوفرهاى «سرکش‏» را به دعوت خواهى خواند و حضور تو تسلاى دل یاس‏هاى کبود خواهد بود.

مهدی جان بیا و دنیاى دل را به بوى خوش فطرت پر کن. دل‏هایى که همواره در سرزمین نیمه شب تو را مى‏خوانند و به عشق تو در آسمان مکاشفه پرواز مى‏کنند

امشب زمین و آسمان گردیده پر شور و شعف
امشب تمام عرشیان بهر زیارت بسته صف
امشب که عیدی میدهد بر عاشقان شاه نجف
امشب تو هم مستی کن و دل را بری کن از اسف
زیرا به دنیا آمده مظهر عزت و شرف
*میلاد نور مبارک*

مـژده‌ی آمـدنت  قیمـت جـان می‌ارزد
تاری از موی تو آقـا به جهـان می‌ارزد
السلام علیك یا صاحب الزمان
بهترین هدیه به امام زمان عج ترک یک گناه است

سلام بر تو ای نور خدا
درود بر تو ای کشتی نجات
سلام بر چشمه‌ی حیات و زندگی
ای امام زمان به فریادم برس

درود بر شما ای دعوت کننده‌ی مردم به سوی خدا
سلام بر میثاق الهی
درود بر تو در تمام ساعات شب و سراسر روز
سلام بر تو به هنگام صبح و شام
سلام بر فرزند نورهای درخشان

سلام بر مهدی امت‌ها
سلام بر عدل مشهور جهان
سلام بر ماه تابان
سلام بر خورشید تاریکی‌های پنهان
سلام بر ماه شب چهاردهم
سلام بر بهار مردم و خرمی روزگاران
سلام بر نور دیدگان مردم
خدایا با نور (امام مهدی) همه‌ی تاریکی‌ها را روشن کن.

به شاد باش میلاد مهدی زهرا سلام‌ الله‌ علیها ظهورش را صلوات

تک ‌نغمه‌ی شادی ما در جشن میلاد مهدی زهرا سلام‌الله ‌علیها، دعای فرج است.

مهدیا! ما در جشن میلادت به شور دعا می‌خوانیم و به شوق اشک می‌ریزیم تا دیدارت.

امید آمدنت، تنها بهانه‌ی جشن ماست ، مهدی زهرا.

مهدیا! مرا امید وصال تو زنده می‌دارد.

با صد نگاه خسته، صدا می‌زنیم تو را یا مهدی

خدایا با نور امام مهدی، همه‌ی تاریکی‌ها را روشن کن... (میلاد نور مبارک)

اوست که در انتظار تواست تا پرده‌ی غیبت را بدری و چهره‌ی دل‌آرایش را به مشاهده بنشینی، او غائب نیست؛ از هر حاضری حاضرتر است، این تویی که غائبی، تو باید حاضر شوی، او منتظر توست.

ای کاش تمام پنجره‌ها رو به تو باز می‌شدند.
آن‌گاه تمام خانه‌ها آفتابی بودند
ای طلوع چشم‌هایت دیدنی
غنچه‌ی لبخندهایت چیدنی
وقتی طلوع می‌کنی، نیلوفران سر از سجده بر می‌دارند

قدم ‌هایت بوسه‌گاه چشم‌هایمان ای گل نرگس
جشن میلادت کاش به ضیافت ظهور می‌پیوست
میلاد نرگس پنهان گرامی باد

عصر انتظار، ولادتت را به جشن گرفته است، ای گل نرگس
چشمان منتظر ما، خیس از اشک شوق میلاد توست، مهدی زهرا
خجسته باد میلاد مولود نجات

طلوع نزدیک است اگر بخواهیم
ظهور تو زیباتر از ظهور همه‌ی زیبایی‌هاست
چشم به راه زیباترین بهاریم
خدایا انتظار چقدر دیر می‌گذرد
با صد نگاه خسته، صدا می‌زنیم تو را
بیایید همه منتظر آمدنش شویم

قطعه‌ی گمشده‌ای از پر پرواز کم است
یازده بار شمردیم، یکی باز کم است
این همه آب که جاری است نه اقیانوس است
عرق شرم زمین است که سرباز کم است.
(اللهم عجل لِولیکَ الفَرَج)

هر روزی که می گذرد، یک روز به ظهور امام زمان نزدیک تر می شویم؛ اما به خود امام زمان چطور؟

سر راهت در انتظارم
برده هجرت صبر و قرارم
جز ظهورت ای گل زهرا
به خدا حاجتی ندارم

بر چهره پر ز نور مهدی صلوات
بر جان و دل صبور مهدی صلوات
تا امر فرج شود مهیا بفرست
بهر فرج و ظهور مهدی صلوات

شد نیمه ی شعبان و جهان گشت جوان
از مقدم پاك آن ولی سبحان
آن پرده نشین كاخ وحدت امروز
بنمود رخ از پرده و گردید عیان

هر کجا سلطان بود، دورش سپاه و لشکر است
پس چرا سلطان خوبان بی سپاه و لشکر است
با خبر باشــید ای چشم انتظاران ظهــــور
بهترین سلطان عالم از همه تنهاتر است
اللهم عجل لولیک الفرج
برای تعجیل در فرجش در این لحظات عزیز (شب) صلوات

خدایا تا به کی هجران مهدی
به دستم حسرت دامان مهدی
الهی هر بلا از حضرتش دور
الهی، من بلا گردان مهدی

آقا بیا تا زندگی معنا بگیرد
شاید دعای مادرت زهرا بگیرد
آقا بیا تا با ظهور چشم هایت
این چشم های ما کمی تقوا بگیرد

گفته بودم گربیایی مقدمت را گل فشانم *
گل چه قابل مهربانم چشمهایم فرش راهت

بخوان دعای فرج را دعا اثـر دارد
دعا کبوتر عشق است و بال و پر دارد
بخوان دعای فرج را و عافیت بطلب
که روزگار بسی فتنه زیر سر دارد
بخوان دعای فرج را که یوسف زهرا
ز پشت پرده ی غیبت به ما نظـر دارد
بخوان دعای فرج را به یاد خیمه ی سبز
که آخرین گل سرخ از همه خبر دارد

یکی از جمعه ها جان خواهد آمد
به درد عشق، درمان خواهد آمد
غبار از خانه های دل بگیرید
که بر این خانه مهمان خواهد آمد

قطعه ی گمشده ای از پر پرواز کم است
یازده بار شمردیم و یکی باز کم است

به امید روزی که متن اس ام اس ها این باشه: “مهدی آمد، انتظارها هم سرآمد … “

میلاد بزرگ منجی عالم بشریت مبارک باد

 

سروده ای از مرحومه سیمین دانشور

 

 

«سمرقند همچو قند    بدین‌ روزت‌ کی‌ اوفکند؟»

 

آیا نام‌ شهر سمرقند بود؟

 

و اگر نبود چرا درویشی‌ که‌ از نائین‌ آمد،

 

گریبان‌ چاک‌ کرد و چنان‌ شعری‌ خواند؟

 

دیگر کودکان‌ برای‌ عروسکها لالایی‌ نگفتند،

 

و خودشان‌ هم‌ به‌ انتظار قصه‌های‌ مادربزرگ‌ بیدار نماندند،

 

و نه‌ عروسک‌ها خواب‌ دیدند و نه‌ کودکان‌.

 

زنان‌، مردان‌، پیران‌، جوانان‌، هیچ‌ کدام‌ دیگر خواب‌ ندیدند.

 

و در عالم‌ بیداری‌ هم‌ خیال‌ نیافتند.

 

و شاعران‌ شعری‌ نسرودند و افسوس‌.

 

نغمه‌سرایان‌ هم‌ از شهر برفتند.

 

و داستان‌نویسان‌ قلم‌هایشان‌ را گم‌ کردند

 

و مخترعان‌ اختراعی‌ نکردند،

 

شبانی‌ که‌ از شهر مجاور آمده‌ بود،

 

گفت‌ که‌ به‌ چشم‌ خویش‌ دیده‌ است‌،

 

که‌ تعدادی‌ نقابدار، با دشنه‌ و خنجر و کارد،

 

از قطارها پیاده‌ شدند.

 

رمالی‌ آمد و قسم‌ خورد که‌ او هم‌ نقابدارها را دیده‌ است‌،

 

و از بیمشان‌، رمل‌ و اصطرلاب‌ خود را جا گذاشته‌ است‌،

 

و سوگند یاد کرد که‌ نقابداران‌،

 

دشنه‌ و خنجر و کارد را در هوا تکان‌ تکان‌ می‌داده‌اند،

 

و برقابرق‌ شمشیر آنها دیدگانش‌ را خیره‌ کرده‌ است‌.

 

 

 

رویای آخر

 

 
من در صبوری تو، با آیه های ایمان
یک انس جاودانی ، یک شور کهنه دارم
در هر غریبی تو من آشنا ترینم
با هر سکوت نابت یک شعر بی قرارم
من با نگاه دیگر از گریه می نویسم
از کوچه های باران تا شهر سبز بودن
من در صبوری تو تا عشق زنده باشد
باور بکن عزیزم چون کوه استوارم
شاید تن نحیفم از درد مرده باشد
اما ازعشق و از تو من شکوه ای ندارم
در بغض دوری تو باران بی قرارم
با اشک هایم اما روحم صفا گرفته
رویای آخر من : تسلیم هرچه بر عشق
یعنی که مرگ ناب تردیدهای باطل
یعنی به تو رسیدن با نردبان ایمان
یعنی گذشتن از خود ، یعنی نهایت دل
من در صبوری تو باید ز خود گذشتن
اما گذشتن از خود یعنی به تو رسیدن
شاید که دست دنیا نامهربان ترین است
اما شکستن دل ، به از تو را ندیدن

 

بیا باران

 

 


 

Click here to enlarge




بیا باران


زمین جای قشنگی است


من از جنس زمینم  خوب می دانم


كه گل در عقد زنبور است


اما یك طرف سودای بلبل ، یك طرف بال

 

 و پر پروانه را هم دوست می دارد


بیا باران که در دل میکنی غوغا

زمین جای قشنگی است


و ناودان ها فراخند از عبور تو

درختان سبز خواهند شد

بهار میشود پیدا

چرا ما بندگان غمگین از اوج این نعمت


من از جنس زمینم خوب می دانم

اینجا جمعه بازار است


و مردم عشق را در بسته های زرد كوچك نسیه می دادند


در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند

نه اینگونه که این دوستم تصور کرد

 

دراینجا قدر مردم را به دنیا ارج میگزارند

 

ولی افسوس و صد افسوس که ما اینگونه مایوسیم

 

در این جا شعر حافظ را به فال كولیان در به در اندازه می گیرند


بیاباران زمین جای قشنگی است

بیا باران که جایت در دلم باشد

بیا باران


بیا باران

مرا خوشحال خواهی کرد

 

سفر به خیر

 


به کجا چنین شتابان؟


   گون از نسیم پرسید



- دل من گرفته زین جا
 

   هوس سفر نداری


      ز غبار این بیابان؟


- همه آرزویم اما


    چه کنم که بسته پایم.



به کجا چنین شتابان؟

 

- به هر آن کجا که باشد


     به جز این سرا، سرایم



- سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
 

     چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
 

          به شکوفه‌ها، به باران
 

               برسان سلام ما را

 

 محمدرضا شفیعی كدكنی

 

مرثیه در شهادت حضرت امام حسن عسگری علیه السلام

 


در عزای شاه خوبان عسگری ارض و سماء غرق عزاست
جن و انس و مرغ و ماهی زین الم اندر نواست
عالم کون و مکان همراه خیل قدسیان
جمله از فرط الم در ماتم ابن الرضاست
شد شهید زهر عدوان و جهان اندر غمش
نوحه گر گردید تا گردونه ی گیتی بجاست
شد نهان از چشم بد خواهان جمال آفتاب انورش
زین مصیبت صاحب ما شیعیان صاحب عزاست
دوستان این انجمن اندر عزای عسکری
گشته بر پا و یقینا مورد لطف خداست
گر به سر ریزید خاک غم سزد ای شیعیان
حجت ثانی عشر بر گردنش شال عزاست
شد یتیم امروز آن در یتیم انس و جان
گر رهائی جای اشک از دیده خون باری رواست


(اثرطبع استادحاج علی محمدرهائی شهرضائی)

 

اباصالح

 

اباصالح التماس دعا هر کجا رفتی یاد ما هم باش 

نجف رفتی کاظمین رفتی کربلا رفتی یاد ما هم باش



 

مدینه رفتی به پابوس قبر پیغمبر مادرت زهرا 

به دیدارقبر بی شمع مجتبی رفتی یاد ما هم باش 

 

زیارت نامه که میخوانی در کنار آن تربت خاموش 

به دنبال قبر مخفی از کوچه ها رفتی یاد ما هم باش


 

بغل کردی قبر مادر را جای ما هم او ار زیارت کن 

همان لحظه که به احوالش از نوا رفتی یاد ما هم باش 

 

شب جمعه کربلا رفتی یادما هم کن چون زدی بوسه 

کنار قبر ابوالفضل با وفا رفتی یاد ما هم باش 

 

بزن بوسه جای ما روی قبر عباس و اکبر و اصغر 

سر قبر قاسم و قبر عمه ها رفتی یاد ما هم باش 

 

به جای ما هم زیارت کن عمه ات را در کنج ویرانه 

برای بوسیدن آن دردانه ها رفتی یاد ما هم باش 

 

نماز حاجت که میخوانی از برای فرج یاد ما هم باش 

شدی محرم در مراسم حج یا صفارفتی یاد ما هم باش 

 

دعا کردی از برای معراج التماس دعا یاد ما هم باش 

به هرجا رفتی برو مهدی هر کجا رفتی یاد ما هم باش 

 

به جای ما هم زیارت کن عمه ات را در کنج ویرانه 

به یاد این نوکر درب آستان رفتی یاد ماهم باش 

عشق يعني ....

 

عشق يعني يك سلام و يك درود

 عشق يعني درد و محنت در درون

 عشق يعني يك تبلور يك سرود

 عشق يعني قطره و دريا شدن

 عشق يعني يك شقايق غرق خون

 عشق يعني زاهد اما بت پرست

 عشق يعني همچو من شيدا شدن

 عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

 عشق يعني بيستون كندن بدست

 عشق يعني آب بر آذر زدن

 عشق يعني چون محمد پا به راه

 عشق يعني عالمي راز و نياز

 عشق يعني با پرستو پرزدن

 عشق يعني رسم دل بر هم زدن

 عشق يعني يك تيمم يك نماز

 عشق يعني سر به دار آويختن

 عشق يعني اشك حسرت ريختن

 عشق يعني شب نخفتن تا سحر

 عشق يعني سجده ها با چشم تر

 عشق يعني مستي و ديوانگى

 عشق يعني خون لاله بر چمن

 عشق يعني شعله بر خرمن زدن

عشق يعني آتشي افروخته

 عشق يعني با گلي گفتن سخن

 عشق يعني معني رنگين كمان

 عشق يعني شاعري دلسوخته

 عشق يعني قطره و دريا شدن

 عشق يعني سوز ني آه شبان

 عشق يعني لحظه هاي التهاب

 عشق يعني لحطه هاي ناب ناب

 عشق يعني ديده بر در دوختن

 عشق يعني در فراقش سوختن

 عشق يعني انتظار و انتظار

 عشق يعني هر چه بيني عكس يار

 عشق يعني سوختن يا ساختن

 عشق يعني زندگي را باختن

 عشق يعني در جهان رسوا شدن

 عشق يعني مست و بي پروا شدن

 عشق يعني با جهان بيگانگى

 

اوّلین قربانی

 

 

 

 

 

كیستم من؟ اوّلین قربانی‌ات

جان دو قربانی‌ام، ارزانی‌ات

دور كعبه یاد ما كن، یا حسین!

مسلمت را هم دعا كن، یا حسین!

اوّلین سرباز میدانت منم

ذبحِ پیش از عید قربانت منم

حجّ من در كوی تو، قربان شدن

حجّ تو در موج خون، عریان شدن

حجّ من، داغ دو طفل بی‌ سر است

حجّ تو، داغ علیّ ‌اكبر است

با وجود ن كه مدیون تو‌اَند

كوفیان لب‌تشنه‌ی خون تواَند

ای عزیز جان پیغمبر! میا

گر می‌یی با علی‌اكبر میا

تو چو خورشیدیّ و اصغر، ماه توست

چشم تیراندازها در راه توست

مست صهبای وصالم كن، حسین!

یوسف زهرا! حلالم كن، حسین!

 

 

میثم، غلام‌رضا سازگار"

آخر شده ماه حسین

 

ای ساربان آهسته ران آرام جان گم کرده ام


آخر شده ماه حسین من میزبان گم کرده ام


 
در میکده بودم ولی بیرون شدم چون غافلین


ای وای ازین بی حاصلی عمر جوان گم کرده ام


 
پایان رسد شام سیه آید حبیب من ز ره


اما خدا حالم ببین من مهربان گم کرده ام



 
ای وای ازین غوغای دل از دلبرم هستم خجل


وقت سفر ماندم به گل من کاروان گم کرده ام


 
نعمت فراوان دادی ام منت به سر بنهادی ام


اما ببین نامردی ام صاحب زمان گم کرده ام
 



من عبد کوی عشقم و من شاه را گم کرده ام


آقا تو را گم کرده ام مولا تو را گم کرده ام



 
بنوشتم این نامه چنین با خون دل ای مه جبین


ما ببین بخت مرا نامه رسان گم کرده ام

 

تماشای طلوع

 

 

 

به تماشاى طلوع تو، جهانْ چشم به راه 


به اميد قدمت، كون و مكان چشم به راه 


به تماشاى تو اى نورِ دلِ هستى، هست 


آسمان، كاهكشان كاهكشان چشم به راه 



رخ زيباى تو را، ياسمن آيينه به دست 


قد رعناى تو را سروِ جوان چشم به راه 



در شبستان شهود اشك فشان دوخته اند 


همه شب تا به سحر خلوتيان چشم به راه 



ديدمش فرشى از ابريشم خون مى گسترد 


در سراپرده چشمان خود آن چشم به راه



نازنينا! نفَسى اسبِ تجلّى زين كن 


كه زمين، گوش به زنگ ست و زمان، چشم به راه 



آفتابا! دمى از ابر برون آ، كه بُوَد 


بى تو منظومه امكان، نگران، چشم به راه

 

ذکریا اخلاقی

 

 

نیا نیا گل نرگس

 

 

                                                                  نیا نیا گل نرگس   

نیا نیا گل نرگس  جهان که جای تو نیست        دو صد ترانه به لبها یکی برای تو نیست
نیا نیا گل نرگس  که در زلال دلــــــی               هــزار آینه نقش و یکی ز خال تو نیست
نیا نیا گل نرگس  تــو را به خــاک بقیــع            که شهر ما نه مُحیای گامهای تو نیست
نیا نیا گل نرگس  نیا به دعــــــــوت ما               هزار نامه کوفــــی یکی برای تـو نیست
نیا نیا گل نرگس  به آسمان ســـــوگند           قسم به نام و نهادت دلی برای تو نیست
نیا نیا گل نرگس  ز رنجـــمان تو مــکاه          کسی ز خـلق و خلائق فدای راه تو نیست
نیا نیا گل نرگس  بــــدان و آگه بــاش            که جای سجده گه ِ ما هنوز مال تو نیست
نیا نیا گل نرگس  به مـــــادرت زهـــرا            کسی برای شهادت به کـــربلای تو نیست
نیا نیا گل نرگس  سقیفه ها برپاست              ردای سبــــز خـلافت ولی برای تو نیست
نیا نیا گل نرگس  فدا شــــوی مولا                برای عصر عجیـبی که خواسـتار تو نیست
نیا نیا گل نرگس  که چون عــــلی تنها          به فجر صبح ظـهورت کسی کنار تو نیست
نیا نیا گل نرگس  به جان تشنه عــشق        دعا دعای ظهور اسـت ولی برای تو نیست
نیا نیا گل نرگس  به مجــــــلس نـدبه           که ندبه، ندبه خرقه است و پایگاه تو نیست
نیا نیا گل نرگس  دعای عهد کــجاست؟            نه این نماز جماعت به اقتدای تو نیست
نیا نیا گل نرگس  که حرف من...«لطفی»       فقط بیان ِ سرابی ست که انتظار تو نیست

 

 

عــــــشـــــق یعـنـی

 

 

ای‌ كه‌ می‌پرسی‌ نشان‌ عشق‌ چیست‌ عشق‌ چیزی‌ جز ظهور مهر نیست‌

عشق‌ یعنی‌ مهر بی‌اما، اگر عشق‌ یعنی‌ رفتن‌ با پای‌ سر

عشق‌ یعنی‌ دل‌ تپیدن‌ بهر دوست‌ عشق‌ یعنی‌ جان‌ من‌ قربان‌ اوست‌

عشق‌ یعنی‌ مستی‌ از چشمان‌ او بی‌لب‌ و بی‌جرعه، بی‌می، بی‌سبو

عشق‌ یعنی‌ عاشق‌ بی‌زحمتی‌ عشق‌ یعنی‌ بوسه‌ بی‌شهوتی‌

عشق‌ یار مهربان‌ زندگی‌ بادبان‌ و نردبان‌ زندگی‌

عشق‌ یعنی‌ دشت‌ گلكاری‌ شده‌ در كویری‌ چشمه‌ای‌ جاری‌ شده‌

یك‌ شقایق‌ در میان‌ دشت‌ خار باور امكان‌ با یك‌ گل‌ بهار

در خزانی‌ بر گریز و زرد و سخت‌ عشق، تاب‌ آخرین‌ برگ‌ درخت‌

عشق‌ یعنی‌ روح‌ را آراستن‌ بی‌شمار افتادن‌ و برخاستن‌

عشق‌ یعنی‌ زشتی‌ زیبا شده‌ عشق‌ یعنی‌ گنگی‌ گویا شده‌

عشق‌ یعنی‌ ترش‌ را شیرین‌ كنی‌ عشق‌ یعنی‌ نیش‌ را نوشین‌ كنی‌

عشق‌ یعنی‌ اینكه‌ انگوری‌ كنی‌ عشق‌ یعنی‌ اینكه‌ زنبوری‌ كنی‌

عشق‌ یعنی‌ مهربانی‌ درعمل‌ خلق‌ كیفیت‌ به‌ كندوی‌ عسل‌

عشق، رنج‌ مهربانی‌ داشتن‌ زخم‌ درك‌ آسمانی‌ داشتن‌

عشق‌ یعنی‌ گل‌ بجای‌ خارباش‌ پل‌ بجای‌ این‌ همه‌ دیوار باش‌

عشق‌ یعنی‌ یك‌ نگاه‌ آشنا دیدن‌ افتادگان‌ زیرپا

زیرلب‌ با خود ترنم‌ داشتن‌ برلب‌ غمگین‌ تبسم‌ كاشتن‌

عشق، آزادی، رهایی، ایمنی‌ عشق، زیبایی، زلالی، روشنی‌

عشق‌ یعنی‌ تنگ‌ بی‌ماهی‌ شده‌ عشق‌ یعنی‌ ماهی‌ راهی‌ شده‌

عشق‌ یعنی‌ مرغهای‌ خوش‌ نفس‌ بردن‌ آنها به‌ بیرون‌ از قفس‌

عشق‌ یعنی‌ برگ‌ روی‌ ساقه‌ها عشق‌ یعنی‌ گل‌ به‌ روی‌ شاخه‌ها

عشق‌ یعنی‌ جنگل‌ دور از تبر دوری‌ سرسبزی‌ از خوف‌ و خطر

آسمان‌ آبی‌ دور از غبار چشمك‌ یك‌ اختر دنباله‌دار

عشق‌ یعنی‌ از بدیها اجتناب‌ بردن‌ پروانه‌ از لای‌ كتاب‌

عشق‌ زندان‌ بدون‌ شهروند عشق‌ زندانبان‌ بدون‌ شهربند

در میان‌ این‌ همه‌ غوغا و شر عشق‌ یعنی‌ كاهش‌ رنج‌ بشر

ای‌ توانا ناتوان‌ عشق‌ باش‌ پهلوانا، پهلوان‌ عشق‌ باش‌

پوریای‌ عشق‌ باش‌ ای‌ پهلوان‌ تكیه‌ كمتر كن‌ به‌ زور پهلوان‌

عشق‌ یعنی‌ تشنه‌ای‌ خود نیز اگر واگذاری‌ آب‌ را بر تشنه‌تر

عشق‌ یعنی‌ ساقی‌ كوثر شدن‌ بی‌پرو بی‌پیكر و بی‌سرشدن‌

نیمه‌ شب‌ سرمست‌ از جام‌ سروش‌ در به‌ در انبان‌ خرما روی‌ دوش‌

عشق‌ یعنی‌ خدمت‌ بی‌منتی‌ عشق‌ یعنی‌ طاعت‌ بی‌جنتی‌

گاه‌ بر بی‌احترامی‌ احترام‌ بخشش‌ و مردی‌ به‌ جای‌ انتقام‌

عشق‌ را دیدی‌ خودت‌ را خاك‌ كن‌ سینه‌ات‌ را در حضورش‌ چاك‌ كن‌

عشق‌ آمد خویش‌ را گم‌ كن‌ عزیز قوتت‌ را قوت‌ مردم‌ كن‌ عزیز

عشق‌ یعنی‌ مشكلی‌ آسان‌ كنی‌ دردی‌ از درمانده‌ای‌ درمان‌ كنی‌

عشق‌ یعنی‌ خویشتن‌ را گم‌ كنی‌ عشق‌ یعنی‌ خویش‌ را گندم‌ كنی‌

عشق‌ یعنی‌ خویشتن‌ را نان‌ كنی‌ مهربانی‌ را چنین‌ ارزان‌ كنی‌

عشق‌ یعنی‌ نان‌ ده‌ و از دین‌ مپرس‌ در مقام‌ بخشش‌ از آئین‌ مپرس‌

هركسی‌ او را خدایش‌ جان‌ دهد آدمی‌ باید كه‌ او را نان‌ دهد

در تنور عاشقی‌ سردی‌ مكن‌ در مقام‌ عشق‌ نامردی‌ مكن‌

لاف‌ مردی‌ می‌زنی‌ مردانه‌ باش‌ در مسیر عاشقی‌ افسانه‌ باش‌

دین‌ نداری‌ مردی‌ آزاده‌ شو هرچه‌ بالا می‌روی‌ افتاده‌ شو

در پناه‌ دین‌ دكانداری‌ مكن‌ چون‌ به‌ خلوت‌ می‌روی‌ كاری‌ مكن‌

جام‌ انگوری‌ و سرمستی‌ بنوش‌ جامه‌ تقوی‌ به‌ تردستی‌ مپوش‌

عشق‌ یعنی‌ ظاهر باطن‌نما باطنی‌ آكنده‌ از نور خدا

عشق‌ یعنی‌ عارف‌ بی‌خرقه‌ای‌ عشق‌ یعنی‌ بنده‌ بی‌فرقه‌ای‌

عشق‌ یعنی‌ آن‌ چنان‌ در نیستی‌ تا كه‌ معشوقت‌ نداند كیستی‌

عشق‌ باباطاهر عریان‌ شده‌ در دوبیتی‌های‌ خود پنهان‌ شده‌

عاشقی‌ یعنی‌ دوبیتی‌های‌ او مختصر، ساده، ولی‌ پرهای‌ و هو

عشق‌ یعنی‌ جسم‌ روحانی‌ شده‌ قلب‌ خورشیدی‌ نورانی‌ شده‌

عشق‌ یعنی‌ ذهن‌ زیباآفرین‌ آسمانی‌ كردن‌ روی‌ زمین‌

هركه‌ با عشق‌ آشنا شد مست‌ شد وارد یك‌ راه‌ بی‌ بن‌بست‌ شد

هركجا عشق‌ آید و ساكن‌ شود هرچه‌ ناممكن‌ بود ممكن‌ شود

در جهان‌ هر كار خوب‌ و ماندنی‌ است‌ ردپای‌ عشق‌ در او دیدنی‌ست‌

*سالك*آری‌ عشق‌ رمزی‌ در دل‌ست‌ شرح‌ و وصف‌ عشق‌ كاری‌ مشكل‌ست‌

عشق‌ یعنی‌ شور هستی‌ دركلام‌ عشق‌ یعنی‌ شعر، مستی‌ والسلام...

 

 

رمضان

 

 

سفره اماده ،سر سفره گدا آماده

  کرم آماده من آماده خدا اماده

این کرم خانه دو ماه است تدارک دیده

قبل مهمان همه جا هست غذا آماده

اینکه اینجائیم از لطف خود اوست نه من

او نخواهد ، نشوم بهر دعا آماده

گر خدا رحم نیارد به من آلوده

نفس من هست به انجام خطا آماده

دل بیمار محال است به درمان نرسد

مطب آماده دل آماده دوا آماده

بی پرو بال به پرواز رسیدن شدنی است

بسکه در ماه خدا هست هوا آماده

توبه بی ذکر علی نیست میسر ولله

ذکر حیدر بکند قلب مرا اماده

عجبی نیست ببینم در این ماه علی

بیشتر از همگان فاطمه را آماده

طلب کعبه در این ماه طواف یار است

پس چه بهتر که بود کرببلا آماده

وقت یاری گل فاطمه فردای فرج

کاش باشیم کنار شهدا اماده

                                              " علی اکبر لطیفیان "

 

 

زائر جمعه

 

 

 

صدای آمدنت را به گوش ما برسان



زمان غیبت خود را به انتها برسان 




نگاه نافذ خود را بر این گدا انداز



برای درد نهفته کمی دوا برسان 




اگرچه بهر ظهورت نکرده ام کاری



بیا و بر لب ما فرصت دعا برسان 




به صبح جمعه موعود زائرم فرما



به خاکبوسی روز فرج مرا برسان 




برای روز ظهور تو کعبه پا برجاست



بیا سرور دوباره بر آن بنا برسان 




کنار تربت زهرا به وقت نافله ات



دعای خویش به یاری این گدا برسان 




نوشته ام به وصیت اگر میسر شد



بیا و مرده ما را به کربلا برسان

 

 

جواد حیدری

 

 

 

دانی که چرا آب فرات گشته گل آلود

 

 

دانی که چرا آب فرات گشته گل آلود

شرمنده زلعل ولب عطشان حسین است

دانی که چرا چوب شده طعمه آتش

بی حرمتیش برلب ودندان حسین است

دانی که چرا خانه حق گشته سیه پوش

زیرا که خداوند عزادار حسین است

دانی که چرا جغد به ویرانه نشیند به همه عمر

خاکم به دهن بادکه آن جای یتیمان حسین است

دانی که چرا کوفی وشامی شده بد نام

خائن به حریم وهدف وراه حسین است

دانی که چرا ماه رخش گشته مکدر

تابیده سه شب برتن عریان حسین است

دانی که چرا آب روان زمزمه دارد

این زمزمه ازغربت طفلان حسین است

دانی که چرا وقت تمنای دلت آب

 

سوزد جگر ازسوز علمدار حسین است

دانی که چرا کرببلا کوی منا شد

چون ذبح عظیم غایت ایثار حسین است

دانی که چه سریست به شش گوشه مزارش

دوگوشه ی آن قبر علی جان حسین است

دانی که چراگریه کند سید سجاد همه عمر

چون شاهد لبهای عطش بار حسین است

دانی که چرا یا د خرابه به دل ماست

چون تربت نورانی زهرای حسین است

دانی که چرا ذکر حسین برلب دانا

جاری شده از بهر تولای حسین است

 

 

یامهدی

 

 

 

 

برگوش دلم رسد صدایت مهدی

بوسه بزنم به خاک پایت مهدی 


یکبار اگر دیده ببیند رویت

صدبار کنم جان به فدایت مهدی

 

مرحوم احمد آرونی

 

صدای آمدن

 

 

 

دلم هوای تو کرده هوای آمدنت

صدای پای تو آید صدای آمدنت 


بهار با تو بیاید به خانه ی دل ما

سری به خانه ی ما زن صفای آمدنت 


هنوز مانده به یادم که مادرم می خواند

زمان کودکی ام قصه های آمدنت 


حساب کردم و دیدم که با حساب خودم

تمام عمر نشستم به پای آمدنت 


چقدر وعده ی وصل تو را به دل بدهم

چقدر جمعه بخوانم دعای آمدنت 


نیامدی و دلم شکستی ای مولا

چه نذرها که نکردم برای آمدنت

 

محسن عرب خالقی

 

میلاد علی اکبر (س) مبارک

 

 

از دامان لیلا گلى بر آمد

شبیه حضرت پیغمبر آمد


 

از بهر عابدین ، برادر آمد


 

به به به به على اكبر آمد


 

از آغوش لیلا سر زد سپیده


 

از بیت ثار الله سحر دمیده


 

فرزند على ، على افریده


 

نخل نجل نبى را ثمر آمد


 

به به به به على اكبر آمد


 

شمس از نور رویش رفته به سایه


 

كوثر ز لعل او باشد كنایه


 

روشنى بخش شمس و قمر آمد


 

به به به به على اكبر علیه السلام آمد


 

داده بر حق حسین بدر الدجا را


 

شبه روى دلجوى مصطفى را


 

صف شكن عرصه كربلا را


 

لشكر كربلا را افسر آمد


 

به به به به على اكبر آمد


 

خنده كند نوزاد، همچو كوكب


 

بر روى عمه اش حضرت زینب


 

نور دل زینب اطهرآمد


 

به به به به على اكبرآمد


 

 

امانتدار كوثر  

 

 

اي امانت دار كوثر كي تو مي‏آيي ز در؟

 وي وصي آل حيدر كي تو مي‏آيي ز در

مصحف زهراست نزدت، تيغ‏حيدر همچنين

وارث بابا و مادر كي تو مي‏آيي ز در

چشم اميد تمام انبياء و اولياء

بر ظهور تست آخر كي تو مي‏آيي ز در

هستي از هست‏تو هستي‏يافت اي هست‏خدا

وي همه هست پيمبر كي تو مي‏آيي ز در

ديدگان اشكبار شيعيان مي‏خواندت

كاي به عالم ميرو رهبر كي تو مي‏آيي ز در

هر سحر گويد مؤذن با نواي تازه‏اي

مجري احكام داور كي تو مي‏آيي ز در

كربلا، مكّه، مدينه، كاظمين، مشهد، نجف

سامرا، گويند يكسر كي تو مي‏آيي ز در

روشني بخش قلوب مؤمنين و مؤمنات

منجي دلهاي مضطر كي تو مي‏آيي ز در

 

 

 

بیا

 

 

مهدي بيايد و تو خطاب از حرم كني

رجعت بيايد و تو علي را علم كني

اي خوي تو به نرمي احساس فاطمه

وي لهجه ات ز گرمي انفاس فاطمه

اي وارث شجاعت وجود پيمبري

دست كرامتت گل احساس فاطمه

آن صورتت كه صورت تمثيلي خداست

يك جلوه است از دل حساس فاطمه

اي سرو ناز باغ علي زودتر ببال

شايد كمك شوي تو به دستاس فاطمه

چندان مجال نيست به اين روز هاي خوش

واي از هجوم دشمن خناس فاطمه

بعد از عروج فاطمه نيلي شوند باز

باغ شكوفه هاي گل ياس فاطمه

روز ي كه خون زاده اي ام البنين چكد

عباس اوست حضرت عباس فاطمه

با عاشقان سخن زجدايي ملال نيست

تا عصر كوفه فاصله بيش از هلال نيست

 

زمانش رسیده برگردی

 

 

 

http://iranroshan.com/uploads/1326666362.gif

 

گمان کنم که زمانش رسیده برگردی

به ساحت شب قدر ای سپیده برگردی

هزار بیت فرج نذر می کنم شاید

به دفتر غزلم ای قصیده برگردی

زمان آن نرسیده کرامتی بکنی

قدم به خانه گذاری به دیده برگردی؟

مزار حضرت مهتاب را نشان بدهی

به شهر سبز ترین آفریده برگردی

گمان کنم که زمانش...گمان کنم حالا

که پلک شاعری من پریده برگردی

نگاه کن! به خدا بی تو زندگی تنهاست

قبول کن که زمانش رسیده برگردی

شاعر:

نغمه مستشار نظامي

 

درس وفا

 

 

 

ما درس وفا ز حیدر آموخته ایم

در مکتب او دلق ریا سوخته ایم

ما را نبود هیچ نظر بر دگری

تا دیده به لطف مرتضی دوخته ایم

***

گفتم به دل امشب ز چه این شور و نواست

از بهر چه مهتاب چنین غالیه ساست

بر بام فلک زهر چرا نغمه سر است

گفتا شب میلاد علی شیر خداست

***

ای روی تو آئینه ذات احدی

ای در تو عجین شده صفات صمدی

بار غم ایام مرا پشت شکست

ای حیدر صف شکن خدا را مددی

 

(احمد نعمتی)

 

وقتي بيايي، نسل توفان در ركابت

 

 

 

وقتي بيايي، نسل توفان در ركابت

 

جنگل به جنگل، اين سواران در ركابت

 

اي فرصت فرداي توفان مقابل

 

توسن‌ترين آتش ركابان در ركابت

 

وقتي بيايي روي بال اسب خورشيد

 

مردان تندر، يكه تازان در ركابت

 

اي ابتداي هر چه طغيان، چشمه‌ها هم

 

با جوشش صد رود طغيان، در ركابت

 

وقتي بيايي، آسمان نوشان خاكي

 

آتش نفس، بي‌مرگ مردان در ركابت

 

ما قامت سبز تو را از دور ديديم

 

و هر چه موج و هر چه توفان در ركابت

 

 

یافاطمه .... (س)

 

 

عمریست که از داغ غمش سوخته ایم

 

 دلسوخته ی عمر کم فاطمه ایم

 

فرياد دل محسن زهرا اين بود

 

 اي كاش در سوخته مسمار نداشت

 

بیا

 

 

الا طلیعه ی کوثر سفر بس است؛ بیا

 

غروب غربت مادر سفر بس است؛ بیا

 

بیا که چشم براهت نشسته خاک بقیع

 

به جان فاطمه دیگر سفر بس است؛ بیا

 

بیا....

 

 

سحری دربرم ای دولت بیداربیا


سربالین من ای یاروفاداربیا


زغم هجرتو افتاده به جانم شرری


نظری کن به من خسته وبیماربیا


زفراق رخت ای یوسف کنعانی من


همچون یعقوب شدم طالب دیداربیا


سر وجانم به فدای قدمت مهدی جان


نظری کن به من دلشده ای یاربیا

 

نیکی

 

نیکی و بدی که در نهاد بشر است     

                    

شـادی و غمی که در قضا و قدراست 

 

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل      

                  

چرخ از تو هزار بار بــــیچاره تر است

 

 

یا فاطمه

 

 

از فاطمه اکتفا به نامش نکنید .....

نشناخته توصیف مقامش نکنید

هر کس که در او محبت زهرا نیست .....

علامه اگر هست سلامش نکنید..

باز هم غروب جمعه شد

 

 

باز هم غروب جمعه شد و دلم دوباره گرفت

غبار مبهمی از غیــــب مرا فرا گرفت

تمام وجودم غرق تماشای افق شد و باز هم

ندای دل نوازی از آسمان مرا فرا گرفت

سر سجاده ی عشقم ، همه اشک و آه و آه

قنوت سبز دستانم همه سوی ربنا را فرا گرفت

به سرسپرده ی قامت باد و نسیم ازل گفتم

کجاست آن که زمزمه اش همه جا را فرا گرفت ؟

به قرص شبنم برگ و به قطره قطره های آب

نشان امیدشان همه سوی آسمان را فرا گرفت

به لحظه لحظه ی یاد و به ندبه های سحر

همه ((العجل العجل العجل)) را فرا گرفت

نگاه خسته ی من به سوی افق بود هنوز

تبسمی از غربت ماه نگاه مـــرا فرا گرفت

دو رکعت نماز عشق در آن غربت سرد

تمام هستی مرا حرارت عشقش فرا گرفت

 

یا فاطمه

 

 

سر فصل کتاب آفرینش زهراست 

 

روح ادب و کمال بینش زهراست

 

روزی که گشایند در باغ بهشت 

 

مسئول گزینش و پذیرش زهراست

 

یا مهدی

 

 

صــد هــزاران اوليـاء ، روي زمین

از خـدا خواهنـد مـهدي را يـقـين

يا الاهي ، مهديم ، از غيب ، آر

تـا جــهـــان عــدل گــــردد آشــكار

مهدي هــادي ست تــاج اتقيــا

بـهــتــريــن خـلــق بــُرج اولــيــــاء

اي ولاي تــــو مـــعـيّــن آمـــــده

بر دل و جانها همه روشن شــده

اي تو خــتم اولياي ايــن زمــان

وز همه معني نهاني ، جان جان

اي تو هم پيـدا وپنــهان آمـــده

بنـده عـطـارت ثنــا خــوان آمــده

 
 

یامهدی

 

 

 بسي گفتـند از عيـسي و مـهـدي                  

  مجرد شو ، تو هم عيساي عهدي

 زمـهدي ، گـرچـه روزي چند ، پيشي                 

  بكُش دجّال خود ، مهدي خويشي

 چو تو ، در معرفت ، چون طفل مهدي                

 چه داني ، قدر علم و فضل مهدي ؟

 به نــور عــلم مي  كُن ديــده روشــن                 

 كــه تــا بتـوانيَش هــر لحـظه ديدن

 كه گـر در جهل خود ، دايم ، نشيني                 

 چو مهدي پيشت آيد ، هـم نبينـي

 بــرو از عــلم مــهـدي بــهـره بــرگــير                  

جـوانـمـردي كُن و بشنـو از ايـن پيـر

 خـوشــا وقـت كســان عـهـد مـهـدي                 

  خــوشــا آن كــودكــان مـهد مـهدي

 كــه هــر علــمي كه باشد زيركان را                  

  الف ، بي ، تي بُود ، آن كودكان را

 ز علمش خلـق عالـم ، علـم گيـرنـد                  

 زدينـش ، مشركين هم دين پذيرند

 هـر آن سرّي كه هست امـروز پنهان                 

  بــه عــلم خـويشـتـن پيـدا كنــد آن

 به دورش ، دولـــت حــق رخ نــمايـد                  

 جــهــان را فيـــض وي فـــرّخ نــمايـد

تـــمنــّا بــاشــــــد آنــگه مـــردگان را                   

 كـــه يـــك بــــار دگــــر يــابند جان را

كــه تـــا از جـــهل كـــلي دور گــردند                   

 ز شــمس عــــلـم او ، پُر نـور گردند

ره عـــرفــان نــفــس خــود بيــابـنــد                   

 بدان عرفان ، به سوي حق شتابند

بـــتــابـد نــــور او از ســـوي مــغـرب                    

 بــــرآيـــد آفـــتــاب از كـــوي مــغـرب

«شيخ محمود شبستري»

 

یا فاطمه

 

 

جان ما قربان جانِ فاطمه


آمده فصلِ خزانِ فاطمه


هر که گوید با دو چشمی خون فشان


لعنتی بر دشمنانِ فاطمه


دل بسوزاند ز هر عاشق دلی


یاد جسمِ نیمه جانِ فاطمه


فاطمیه موسم اشک و عزاست


صد امان از کودکانِ فاطمه


بهرِ مادر روضه خوانی می‌کند


مهدی صاحب زمانِ فاطمه


گوید از کوچه از آن سیلیِ سرد


از همان اشکِ روان فاطمه


گوید از میخ و در و دیوار و دود


علتِ قدِ کمانِ فاطمه


چون بقیع آید به خاطر می‌رسد


نیمه شب جسمِ جوانِ فاطمه


ناله‌ها پر می‌کشد وقتی که او


گوید از قبرِ نهانِ فاطمه

 

 

عدالت روشن

 

 

 

ای بهترین دلیل تبسم، ظهور کن

 

فصل کبود خنده ما را، مرور کن

 

چرخی بزن به سمت نگاه غریب ما

 

از کوچه های بی کسی ما عبور کن

 

ما زایر تبسم بارانی توییم

 

ما را به حق آینه ها، خیس نور کن

 

ای راز سر به مهر اهورایی و شگفت

 

از ذهن ما، سؤال درخشان، خطور کن

 

ما را به التهاب معمای خود ببر

 

در ناگهان جلوه خود، غرق شور کن

 

ما را ببر به خلوت کشف و شهود خویش

 

ما را به راه سیر و سلوکت، غیور کن

 

ما بی شکیب، نور تو را آه می کشیم

 

یا جلوه کن، و یا دل ما را صبور کن

 

روح زمین کبود شب و دشنه است و ظلم

 

ما را برای چیدن ظلمت، جسور کن

 

ای آخرین تبسم نور محمدی (ص)

 

جان جهان، عدالت روشن، ظهور کن

 

رضا اسماعیلی

 

شعري زيبا در مورد خدا

 

 

شعري زيبا در مورد خدا 

 

پيش از اينها فکر مي کردم که خدا 

 خانه اي دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتي از الماس خشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج و بلور

بر سر تختي نشسته با غرور

ماه برف کوچمي از تاج او 

 هر ستاره، پولکي از تاج او

اطلس پيراهن او، آسمان

نقش روي دامن او، کهکشان 

 رعدو برق شب، طنين خنده اش

سيل و طوقان، نعره توفنده اش

دکمه ي پيراهن او، آفتاب

برق تيغ خنجر او مهتاب

 هيچ کس از جاي او آگاه نيست

هيچ کس را در حضورش راه نيست

بيش از اينها خاطرم دلگير بود 

 از خدا در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين

خانه اش در آسمان، دور از زمين

بود، اما در ميان ما نبود

مهربان و ساده و زيبا نبود

در دل او دوست جايي نداشت

مهرباني هيچ معنايي نداشت

هر چه مي پرسيدم، از خود، از خدا 

 از زمين، از آسمان، از ابرها

زود مي گفتند: اين کار خداست

پرس وجو از کار او کاري خداست

هرچه مي پرسي، جوابش آتش است

آب اگر خوردي، عذايش آتش است

تا ببندي چشم، کورت مي کند

 تا شدي نزديک، دورت مي کند

کج گشودي دست، سنگت مي کند

کج نهادي پاي، لنگت مي کند 

با همين قصه، دلم مشغول بود 

خواب هايم خواب ديو و غول بود

خواب مي ديدم که غرق آتشم

در دهان اژدهاي سرکشم

در دهان اژدهاي خشمگين

بر سرم باران گرز آتشين

محو مي شد نعرهايم، بي صدا

در طنين خنده اي خشم خدا

نيت من، در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه مي کردم، همه از ترس بود

مثل از بر کردن يک درس بود 

مثل تمرين حساب و هندسه

مثل تنبيه مدير مدرسه

تلخ، مثل خنده اي بي حوصله 

سخت، مثل حل صدها مسئله

مثل تکليف رياضي سخت بود

مثل صرف فعل ماضي سخت بود

گفتگو با خدا

تا که يک شب دست در دست پدر

 راه افتادم به قصد يک سفر

در ميان راه، در يک روستا

خانه اي ديدم، خوب و آشنا

زود پرسيدم: پدر، اينجا کجاست؟

گفت اينجا خانه ي خوب خداست

گفت: اينجا مي شود يک لحظه ماند

 گوشه اي خلوت، نماز ساده خواند

 با وضويي، دست و رويي تازه کرد

با دل خود، گفتگويي تازه کرد 

 گفتمش، پس آن خداي خشمگين

خانه اش اينجاست؟ اينجا، در زمين؟

گفت: آري، خانه اي او بي رياست

فرش هايش از گليم و بورياست

مهربان و ساده و بي کينه است

مثل نوري در دل آيينه است

عادت او نيست خشم و دشمني

نام او نور و نشانش روشني

خشم نامي از نشاني هاي اوست

حالتي از مهرباني هاي اوست

قهر او از آشتي، شيرين تر است

مثل قهر مادر مهربان است

دوستي را دوست، معني مي دهد

قهر هم با دوست معني مي دهد

هيچکس با دشمن خود، قهر نيست

قهر او هم نشان دوستي ست

تازه فهميدم خدايم، اين خداست 

 اين خداي مهربان و آشناست

دوستي، از من به من نزديکتر

آن خداي پيش از اين را باد برد

نام او را هم دلم از ياد برد

 آن خدا مثل خواب و خيال بود

چون حبابي، نقش روي آب بود

پله پله تا ملاقات خدا

مي توانم بعد از اين، با اين خدا

دوست باشم، دوست، پاک و بي ريا

سفره ي دل را برايش باز کنم

مي توان درباره ي گل حرف زد

صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مقل باران راز گفت

 با دو قطره، صد هزاران راز گفت

مي توان با او صميمي حرف زد

مثل باران قديمي حرف زد

مي توان تصنيفي از پرواز خواند

با الفباي سکوت آواز خواند

مي توان مثل علف ها حرف زد

با زباني بي الفبا حرف زد

مي توان درباره ي هر چيز گفت

مي توان شعري خيال انگيز گفت

مثل اين شعر روان و آشنا:

پيش از اينها فکر مي کردم خدا…

 

 

دلم به انتظارتوست .....

 

 

 

بیا و باز بکش بادبان زورق صبح

 

 

که بی تو کس نتواند دری به روز گشود

 

 

کنون که راز شکستن، طلسم سینه توست

 

 

سکوت تلخ مرا بشکن ای طنین سرود

 

 

 

شاعر : حسین الهامی

 

 

 

 

يا ضامن آهو

 

 

در چنگ فناييم، يا ضامن آهو!
چندی است به تشويش، با چيستی خويش
در چون و چراييم، يا ضامن آهو!
با دامنی اندوه، خاموش‌تر از کوه
فرياد رساييم، يا ضامن آهو!
مجبور مخيّر، ابداع مکرر
تقدير قضاييم، يا ضامن آهو!
افتاده به عصيان، تن داده به کفران
آلوده‌رداييم، يا ضامن آهو!
حيران شده‌ی رنج، طوفان‌زده‌‌ی درد
دريای بکاييم، يا ضامن آهو!
تو گنج نهانی، ما رنج عناييم
بنگر به کجاييم، يا ضامن آهو!
با رنج پياپی، در معرکه‌ی ری
بی قدر و بهاييم، يا ضامن آهو!
نه طالع مسعود، نه بانگ خوش عود
زندانی ناييم، يا ضامن آهو!
در غربت يمگان، در محبس شروان
زنجير به پاييم، يا ضامن آهو!
رانده ز نيستان، مانده ز ميستان
تا از تو جداييم، يا ضامن آهو!
سودای ضرر ما، کالای هدر ما
اوقات هباييم، يا ضامن آهو!
دل‌خسته و رسته، از هر چه گسسته
خواهان شماييم، يا ضامن آهو!
روزی بطلب تا، يک شب به تمنا
نزد تو بياييم، يا ضامن آهو!
در صحن و سرايت، ايوان طلايت
بالی بگشاييم، يا ضامن آهو!
با ما کرم تو، ما در حرم تو
ايمن ز بلاييم، يا ضامن آهو!
چشم از تو نگيريم، جز تو نپذيريم
اصرار گداييم، يا ضامن آهو!
در حسرت کويت، با حيرت رويت
آيينه‌لقاييم، يا ضامن آهو!
مشتاق زيارت، تا جبهه‌ی طاعت
بر خاک تو ساييم، يا ضامن آهو!
گو هر چه نبايد، گو هر چه ببايد
در کوی رضاييم، يا ضامن آهو!
آيا بپذيری، ما را بپذيری؟
در خوف و رجاييم، يا ضامن آهو!
مِهر است و اگر قهر، شهد است و اگر زهر
تسليم شماييم، يا ضامن آهو!
فريادرسی تو، عيسی‌نفسی تو
محتاج شفاييم، يا ضامن آهو!
هر چند گنه‌کار، هر قدر سيه‌کار
بی رنگ و رياييم، يا ضامن آهو!
ما بنده‌ی درگاه، در پيش تو، اما
در عشق خداييم، يا ضامن آهو!
در رنج و تباهی، وقتی تو بخواهی
آزاد و رهاييم، يا ضامن آهو!
ای چشمه‌ی خورشيد، مهر تو درخشيد
در عين بقاييم، يا ضامن آهو!
ما همسفر شوق، فريادگرشوق
آوای دراييم، يا ضامن آهو!
همخانه‌ی شبگير، همسايه تأثير
پرواز دعاييم، يا ضامن آهو!
همراز به خورشيد، دمساز به ناهيد
در شور و نواييم، يا ضامن آهو!
هم‌صحبت صبحيم، هم‌سوی نسيميم
هم‌دوش صباييم، يا ضامن آهو!
ما خاک ره تو، در بارگه تو
گويای ثناييم، يا ضامن آهو!
سوگند الستيم، پيمان نشکستيم
در عهد «بلی»ييم، يا ضامن آهو!
يار ضعفا تو، خود ضامن ما تو
ما اهل خطاييم، يا ضامن آهو!
هم مسکنت ما، هر مرحمت تو
مسکين غناييم، يا ضامن آهو!
از فقر سروديم، يا فخر نموديم
فخر فقراييم، يا ضامن آهو!
نه نقل فلاطون، نه عقل ارسطو
جويای هداييم، يا ضامن آهو!
هنگامه‌ی وهم آن، کجراهه‌ی فهم اين
ما اهل ولاييم، يا ضامن آهو!
از گوهر پاکيم، از کوثر صافيم
فرزند نياييم، يا ضامن آهو!
چاووش شب رزم، سرجوش تب رزم
شوق شهداييم ، يا ضامن آهو!
ايمان به تو داريم، يونان بگذاريم
تشريک‌زداييم، يا ضامن آهو!
منشور نشابور، سرسلسله‌ی نور
با حکمت و راييم، يا ضامن آهو!
تو راه مجسّم، گر راه به عالم
جز تو بنماييم، يا ضامن آهو!
تا صور قيامت، با شور ندامت
شايان جزاييم، يا ضامن آهو!
همراهی استاد آگاهی‌مان داد
کز تو بسراييم، يا ضامن آهو!
اين بخت سهيل است، کش سوی تو ميل است
در نور و ضياييم، يا ضامن آهو!
زين نظم بدايع، وين اختر طالع
اقبال‌هماييم، يا ضامن آهو!

سهِيل محمودی
 

كي يارم آيد از سفر

 

هر شب گويم كه فردا يارم آيد از سفر

 

چونكه فردا مي شود گويم كه فردايي دگر

 

آنقدر امروز و فردا انتظارش ميكشم

 

عاقبت روز فراق يار من آيد بسر

 

من باميد وصالش زنده ماندم تا كنون

 

وقت خوش آندم كه باز آيد نگارم از سفر

 

گربيايد بوسه بر خاك كف پايش زنم

 

تا نمايد لحظه اي بر حال زار من نظر

 

من كه ميدانم بيايد آخر دلدار من

 

ليك ميترسم نباشد آن زمان از من اثر

 

مردن من محجوب از غم تو مشكل بود

 

مشكلم كه ميرويد جان دهم بحر ثاني عشر

 

گر سر راهش بميرم نيستم غمگين چرا

 

زنده مي گردم چون بنمايد از قبرم گذر

 

گر بيايد روزگار بيرحم روشن شود

 

شام هجران ميشود از وصل روياو سحر

 

فقط رضای تو


 

خداکند که نفروشم دِگر به غیر تو جان را


که جان و هر چه که دارم همه فدای تو باشد

 

حالا چـرا

 

 

شهـريارا بي حبـيب خود نمي کردي سفر

 

اين سفـر راه قـيامت مي روي، تـنهـا چـرا

 

 

مکاشفه


 

خورشیـد ذره‌بیـن به تماشای مـن گرفت 

 

 


    آنـگـاه آتـش از دل هیــزم شــروع شـد

 



 

حالا چـرا

 

در خـزان هـجر گـل اي بلبل طبع حــزين

 

خامُـشي شـرط وفـاداري بـود، غـوغـا

 

ورود به مدينه

 

 

در اينجا خفتــه آن آرام جانـــها

كـــــه دارد از ملائك پاسبانـــها

 

بنماي رخ

 

 

 

 

 

بنماي رخ كه خلقي غالب شوند و حيران

بگشاي لب كه فرياد از مرد و زن برآيد

از حسرت دهانت جان ها به لب رسيده

كي درد دردمندان از آن دهان برآيد

بگشاي تربت ما بعد از وفا تو بنگر

كز آتش فراقت دود از كفن برآيد

 

 

پس کی میای؟

 

 

چگونه جان بسپارم به پای سرخ ظهورت

به وقت گفتن این شعر و یا رکاب سپاهت

 

شکسته بال عروجم ز تیرهای معاصی

خدا کند که نیفتم ز دیدگان سیاهت

 

تمام شهر و محل را سپرده ام که بگویند

به هر کجا که تو هستی خدا به پشت و پناهت

 

دعاترین دعاها همین دعای نگار است

امان بده که بمیرم به پای بقیت الاهت

(نجمه امامی)

 

سراغ او

 

 

  

تا كه كنم سراغ از او می گذرم به هر طرف

 

كوچه به كوچه جابجا ، خانه به خانه كوه به كوه

 

می طلبم نشانه امهر چه رهم نمی دهند

 

دسته به دسته جابجا كوچه به كوچه سو به سو

 

كاش توان گریستن شام و سحر بیاد او

 

دجله به دجله یم به یم نهر به نهر و جو به جو

 

تا كه كنم نثاراو جان فكار خویش را

 

تا كه پیش پی به پیوز غم و رنج ، كوه به كوه

 

می طلبم نشانه ام هركه دهم نمی دهد

 

شهر به شهرو ده به ده ،دره به دره كوه به كوه

 

كشته عشق شاه را بلكه برند عاشقان

 

دست به دست و پا به پا ، شانه به شانه ، روبرو

 

جماعتي ز دقايق

 

 

 

و مرگ لحظه ي پايان مان نخواهد بود

 

اگر چه عقربه هامان دچار تقديرند

 

 

( دکتر داود بیات)