رویای آخر
من در صبوری تو، با آیه های ایمان
یک انس جاودانی ، یک شور کهنه دارم
در هر غریبی تو من آشنا ترینم
با هر سکوت نابت یک شعر بی قرارم
من با نگاه دیگر از گریه می نویسم
از کوچه های باران تا شهر سبز بودن
من در صبوری تو تا عشق زنده باشد
باور بکن عزیزم چون کوه استوارم
شاید تن نحیفم از درد مرده باشد
اما ازعشق و از تو من شکوه ای ندارم
در بغض دوری تو باران بی قرارم
با اشک هایم اما روحم صفا گرفته
رویای آخر من : تسلیم هرچه بر عشق
یعنی که مرگ ناب تردیدهای باطل
یعنی به تو رسیدن با نردبان ایمان
یعنی گذشتن از خود ، یعنی نهایت دل
من در صبوری تو باید ز خود گذشتن
اما گذشتن از خود یعنی به تو رسیدن
شاید که دست دنیا نامهربان ترین است
اما شکستن دل ، به از تو را ندیدن
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۰/۱۲/۱۷ ساعت ۵:۲۸ ق.ظ توسط حسین داودی ایلواری
|
به کوچه های عبورت چقدر اب بپاشیم