عید غدیر، عید ولایت     امام موسی صدر

 

بسم الله الرحمن الرحيم والحمد لله رب العالمين. والصلوة والسلام علي سيدنا محمد وعلي الأنبياء المرسلين وسلام الله علي أوليائهم وأصحابهم الطيبين.
اي سرور من اي ابا الحسن، پوزش مي‏خواهم و جاي شگفتي نيست. عذر مي‏‏خواهم در حالي که نظريه‏ها و آرا و اندیشه‌ها هنگام سخن گفتن دربارة شما مضطرب می‌شود. من دربارة علي چه بگويم؟ رفيق او، خليفه عمر بن خطاب دربارة او گفته است: «اي ابا الحسن! اگر درياها مرکب باشد و درختان جنگل‌ها قلم و انسان‏ها نويسنده و جنيان حسابگر، نمي‏توانند فضايل تو را به شماره درآورند.»
خليفه ابوبکر نيز بسيار به سيماي علي نگاه مي‏کرد. وقتي از او دربارة آن پرسيدند، گفت: از رسول خدا شنيدم که «النظر في وجه عليّ عبادة؛ نگاه به چهرة علي عبادت است.»
اگر بخواهيم دربارة اين مرد سخن بگوييم تنها مي‏توانيم از درياي فضل او به اندازة جرعه‌ای برگيريم. ولي مناسبت امشب يعني شب عيد غدير بحث ما را به همين موضوع اختصاص مي‏دهد. تلاش مي‏کنم دربارة اين موضوع توضيحاتي بدهم و اسناد آن را ذکر کنم و معاني آن (حديث غدير) را به طور کوتاه تفسير کنم.

واقعة غدير هنگام بازگشت پيامبر از حجة الوداع در اواسط سال دهم هجري رخ داده است، در مکاني به نام جحفه، کنار برکه‏اي به نام خُم. جحفه مکاني بود که راه حجاج از يکديگر جدا مي‏شد و هر گروه به سوي کشور خود مي‏رفتند. همة حجاج در اين منطقه جمع شده بودند. اين واقعه در روز پنج‏شنبه، هجدهم ماه ذي الحجه بوده است و بنا بر نقل برخي از تاريخ‏نويسان بزرگ بيش از صد هزار نفر از مسلمانان همراه پيامبر بودند. در آن روز پيامبر خطبه خواند و فرمود: «خدا را سپاس مي‏گوييم و از او ياري مي‏طلبيم. به او ايمان داريم و بر او توکل مي‏کنيم و از شرّ نفس و اعمال زشت خود به او پناه مي‏بريم. خدايي که هر که را گمراه کند هدايت کننده‌ای نیست و هرکه را هدايت کند، گمراه کننده‌ای. گواهي مي‏دهم که معبودي جز الله نيست و گواهي مي‏دهم که محمد بنده و فرستادة اوست.»
«اي مردم! نزديک است که فراخوانده شوم و من نيز استجابت کنم. من مسئولم و شما نيز مسئوليد. چه مي‏گوييد؟» گفتند: «گواهي مي‏دهيم که تو [پيام خدا را] ابلاغ کردي و خيرخواه بودي و مجاهده کردي. خداوند به تو پاداش نيک دهد.»
پيامبر فرمود: «آيا گواهي نمي‏دهيد که معبودي جز الله نيست و محمد بنده و فرستادة اوست و بهشت او حق است، جهنم او حق است، مرگ حق است و روز رستاخيز به پاخواهد شد و ترديدی در آن نيست و خداوند کساني را که در قبرها هستند برخواهد انگيخت؟» گفتند: «آري، اي رسول خدا.» فرمود: «خدايا گواه باش» سپس فرمود: «پس بنگريد که چگونه پس از من با ثقلين (دو چيز گران‌بها) برخورد مي‏کنيد.» شخصي ندا داد: «ثقلين چيست؟» فرمود: «ثقل بزرگ‌تر کتاب خداست که يک طرف آن به خداوند متصل است و طرف ديگر در دستان شماست، پس به آن چنگ زنيد تا گمراه نشويد. ثقل کوچک‌تر عترت و خاندان من است. و خداوند دقيق و آگاه به من خبر داده است که اين دو هرگز از يکديگر جدا نمي‏شوند تا در نزد حوض بر من وارد شوند و من از خداوند آن را براي آن‌ها درخواست کرده‏ام. پس از آنان پيشي نگيريد که هلاک مي‏شويد و از آنان عقب نمانيد که هلاک مي‏شويد.» سپس دست علي را گرفت و بالا برد، به گونه‏اي که سفيدي زير بغل هر دو نمايان شد و همة مردم او را شناختند. فرمود: «اي مردم، چه کسي به مؤمنان از خودشان سزاورتر است؟» گفتند: «خدا و رسول او داناترند.» فرمود: «خدا مولاي من است و من مولاي مؤمنان هستم و من به آنان از خودشان سزاوارترم. پس هر که من مولاي او هستم، علي مولاي اوست» و اين جمله را سه بار تکرار کرد و در نقل امام احمد بن حنبل در کتاب المسند آمده است که پيامبر چهار بار اين جمله را تکرار کرد. سپس فرمود: «خدايا هر که او را دوست دارد، دوست خود بدار، هر که او را دشمن دارد دشمن بدار، هر که به او محبت مي‏ورزد مورد مهر و محبت خود قرار ده، و هر که به او کينه مي‏ورزد مورد خشم و غضب خود بگردان. هر که او را ياري کند ياري کن و هر که او را خوار سازد خوار کن و حق را با او - هر کجا باشد- بگردان. کساني که حاضرند اين خبر را به آنان که غايب‌اند برسانند.» و پيش از آنکه مردم پراکنده شوند اين آيه نازل شد: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الاسْلاَمَ دِينًا» (1) پس پيامبر فرمود: «خدا را بزرگ مي‏شماريم به خاطر کامل کردن دين و تمام گرداندن نعمت و خوشنودي پروردگار.»
من اين واقعه را از يکي از کتاب‏هاي معتبر، يعني المسند امام احمد بن حنبل نقل کردم. در مورد سند حديث نيز به طور کوتاه توضيحاتي مي‏دهم:
واقعة غدير را بيست و چهار نفر از تاريخ‏نويسان بزرگ از جمله ابن قتيبه، طبري، بلاذري، ابن عساکر، ابن اثير، ابن خلدون، ابن خلکان، عسقلاني و سيوفي حکايت کرده‏اند. از محدثان نيز بيست و هفت نفر از جمله: امام شافعي، امام احمد بن حنبل، ابن ماجه، ترمذي، نسائي، حاکم، عسقلاني و صاحب کنز العمال، اين حديث را نقل کرده‏اند. از متفکران بزرگ نيز يازده نفر همچون طبري، ثعالبي، قرطبي، نيشابوري، فخر رازي، آلوسي و سيوطي به اين واقعه پرداخته‏اند. از متکلمان يازده نفر به اين ماجرا اشاره کرده‏اند، از جمله: باقلاني، جرجاني، بیضاوي، تفتازاني و کوشي. در بين بزرگان اهل لغت نيز ابن دريد در الجوهرة، ابن اثير در النهاية، حموي در معجم البلدان و ... اين واقعه را ذکر کرده‏اند.
اما راويان اين حديث عبارت‌اند از: صد و شش نفر از اصحاب، از جمله دو خليفة اول ابوبکر و عمر و همچنين عايشه و حضرت فاطمه و ابوهريره؛ هشتاد و چهار نفر از تابعان؛ پنجاه و شش نفر از علماي قرن دوم؛ نود و دو نفر از علماي قرن سوم؛ چهل و سه نفر از علماي قرن چهارم؛ بيست و سه نفر از علماي قرن پنجم؛ بيست نفر از علماي قرن ششم؛ بيست نفر از علماي قرن هفتم؛ هيجده نفر از علماي قرن هشتم؛ پانزده نفر از علماي قرن نهم؛ چهارده نفر از علماي قرن دهم؛ يازده نفر از علماي قرن يازدهم؛ دوازده نفر از علماي قرن دوازدهم؛ يازده نفر از علماي قرن سيزدهم و هشت نفر از علماي قرن چهاردهم که اين حديث را با جزئيات آن نقل کرده‏اند و از اين رو جايي براي خدشه در صحت سند وجود ندارد.
کساني که دربارة اين حديث کتاب تأليف کرده‏اند، بيست و هشت نفرند، از جمله: طبري، انباري، شيباني، دارقطني، کراجکي، حامد حسين هندي، سيد عبدالحسين شرف الدين و علامه اميني در عصر حاضر. برخي نيز از جمله فخر رازي گفته‏اند اين حديث متواتر است.
اين خلاصه‏اي بود از سند حديث غدير و روايان آن که برای یادآوری براي برادران برشمردم.
اما براي تفسير ماجراي غدير و توضيح معناي ولايت که پيامبر در اين روز بر آن تأکيد کرد، بايد مقدمه‏اي بيان کنم.
برادران! مسئلة دين با مسئلة آموزش متفاوت است، تبليغ دين از جنس آموزش نيست تا پيامبر بخواهد دين را به ملت و قوم خود آموزش دهد. بلکه دين به معناي تربيت مردم است. دين يعني تغيير رويکرد مردم، تغيير ايمان آنان، تغيير ذهنیت آنان و تغيير عادت‏ها و آداب و رسومشان و به عبارتي کوتاه، دين يعني تلاش براي از نو ساختن انسان.
انسان عصر جاهليت از نظر افکار، عقايد، ايمان، عادت‏ها و کارها با انساني که محمد (ص) مي‏خواست بسازد تفاوت داشت. از اين رو پيامبر براي آنکه بتواند اين انسان را دگرگون کند و از نو بسازد، کوشيد تا او را تربيت کند. از اين رو در زندگي هيچ پيامبري نمي‏بينيم که روزي به مسجد بيايد و کتاب خود را براي مردم بخواند و بگويد: اين واجب است، اين حرام است، اين مستحب است، اين جايز است، اين جايز نيست. هرگز چنين روشي وجود ندارد. بلکه مي‏کوشد تا مردم را تربيت کند. براي نمونه اسلام خمر را حرام مي‏داند ولي آن را يکباره و در يک لحظه حرام اعلام نکرد. مي‏توانست اين حرمت را در يک لحظه اعلام کند ولي از آنجا که شرابخواري براي مردم عادت شده بود، جلوگيري از آن کساني را که به آن معتاد شده بودند دچار مشکل مي‏کرد. براي آنکه مردم بتوانند اين عادت را ترک کنند بايد راهنمايي و تربيت می‌شدند. از اين رو مي‏بينيم اسلام خمر را در مکه حرام نکرد. پس از هجرت پيامبر به مدينه نيز تا دو سال حرمت خمر اعلام نشد. آن را مباح نشمرد ولي حکم حرمت آن نیز اعلام نشد تا اينکه حادثه‏اي رخ داد. خلاصة آن حادثه اين است که برخي از بزرگان صحابه در خانه عتبان بن مالک بودند و شراب خوردند و مست شدند، در آن حال درگيري شديدي ميان آنان به وجود آمد. از آنجا که اين درگيري ميان رؤساي قبايل بود، افراد هر قبيله به سرعت براي طرفداري و حمايت از رئيس خود جمع شدند و بدين ترتيب زمينه براي يک فتنة فراهم شد، در حالي که پايه‏هاي امت اسلام هنوز ضعيف بود. از اين رو مردم از اين واقعه که نزديک بود فتنه اوس و خزرجي و درگيري‏هاي قبيله‏اي را زنده کند بسيار ناراحت شدند. اين حادثه کيان اسلام را تهديد کرد و به همين خاطر باعث ناراحتي و نارضايتي شد و همه نيز مي‏دانستند که منشأ اين درگيري مستي و شرابخواري بود. از اين رو دل‌ها آمادة قبول حکم شراب شد و نخستين آيه براي تحريم خمر نازل شد: «إِنَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَن يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاء فِي الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ وَيَصُدَّكُمْ عَن ذِكْرِ اللّهِ وَعَنِ الصَّلاَةِ فَهَلْ أَنتُم مُّنتَهُونَ» (2) اين آيه تنها بيانگر سرزنش و نکوهش خداوند بود و مردم تا يک ماه، دو ماه، يا بيشتر دربارة حکم خمر سؤال مي‏کردند. در مرحله دوم اين آيه نازل شد: «يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمَا إِثْمٌ كَبِيرٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَإِثْمُهُمَآ أَكْبَرُ مِن نَّفْعِهِمَا» (3)

سپس حادثة ديگري رخ داد: يکي از اصحاب در حال مستي امام جماعت شد و در نماز سورة کافرون را خواند. در اين سوره آمده است: «لَا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ * وَلَا أَنتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ * وَلَا أَنَا عَابِدٌ مَّا عَبَدتُّمْ * وَلَا أَنتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ * لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِيَ دِينِ.»ولي او «لا» را حذف کرد و اين گونه خواند: «أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ * وَ أَنتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ» (4) يعني من آنچه را مي‏پرستيد مي‏‏پرستم و شما نيز آنچه را من مي‏‏پرستم مي‏پرستيد. در پي اين واقعه نيز ناراحتي شديدي پيش آمد و سومين آيه نازل شد: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ ءامَنواْ لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ وَأَنتُمْ سُكَارَى حَتَّىَ تَعْلَمُواْ مَا تَقُولُونَ» (5) اين آيه مردم را از نوشيدن شراب پيش از نماز نهي مي‏کند؛ يعني پنج بار در روز. تا اينکه در سال ششم هجري آية تحريم نازل شد: «إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَيْسِرُ وَالانصَابُ وَالازْلاَمُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ» (6)

و بدين ترتيب مي‏بينيم هر حکمي در اسلام به تدريج مطرح مي‏شود تا مردم را قانع سازد و دل‌ها را تربيت کند. اين شيوه در سرتاسر دعوت پيامبر به چشم مي‏خورد و به همين خاطر بود که قرآن در طول بيست و سه سال به تدريج نازل گرديد.
اين مقدمه ثابت مي‏کند که پيامبر(ص) به فرمان خداوند مي‏کوشيد مردم را تربيت کند و آنان را بسازد و باورها و فرهنگ‏ و اخلاق و کارهايشان را اصلاح کند. براي رسيدن به اين هدف بايد جامعه‏اي سالم و صالح به وجود آورد، زيرا انسان از جامعة خود تأثير مي‏گيرد. اگر جامعة قبيله‌ای جاهليت نمي‏توانست انسان بسازد، پيامبر کوشيد جامعه‏اي صالح پديد آورد و براي خلق چنين جامعه‏اي کوشيد تا حکومت را به دست گيرد و در مدينه توانست حاکم جامعة اسلامي شود. قرآن نيز اين سلطه و فرمانروايي را به پيامبر عطا کرد: «النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ» (7) اين سلطه غير از سلطة رسالت است، چون سلطة رسالت در جهت تبليغ احکام است.
سلطة دوم ولايت است، يعني سلطه در تربيت و سازماندهي و تأديب مردم و تشکيل جامعه به گونه‏اي که ارادة حاکم بر ارادة مردم غلبه داشته باشد.
اين ولايت به پيامبر داده شد تا بتواند مردم را تأديب و تربيت کند و آنان را از نو بسازد. اين ولايت و سلطة پيامبر نه سال و نيم طول کشيد و شکي نيست که اين مدت براي تربيت کامل مردم کافي نيست، زيرا انسان همان‌گونه که مي‏دانيد موجود پيچيده‏اي است و باورها، عادات، رفتارها، اعمال، اخلاق، روحيات و گرايش‏هاي گوناگوني دارد و اصلاح او نيازمند زمان درازي است.
اينجاست که معناي اقدام پيامبر در انتقال اين ولايت به علي(ع) روشن مي‏َشود. پيامبر از مردم پرسيد: «آيا من به شما از خودتان سزاوارتر نيستم؟» گفتند: «آري،» فرمود: «مَن کُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلِيّ مَولاهُ هر که من مولاي او هستم اين علي مولاي اوست.» يعني او رهبر است و بايد از او اطاعت کنيد. او کسي است که به ساختن انسان‌ها و جامعه مي‏پردازد و بناي امت را تمام مي‏کند. اين همان مسئوليت مهم و بزرگي است که در روز غدير به امام علي واگذار شد.
در اينجا سؤالي پيش مي‏آيد: چرا اين مقام و سلطه به علي واگذار شد نه به غير او؟
براي پاسخ به اين سؤال بايد دربارة شخصيت امام علي بحث کنيم. مي‏دانيد که در يکي از سال‌ها در مکه قحطي آمد و زندگي بسيار دشوار شد. ابوطالب که پيرمردي بزرگوار و ارجمند بود از نظر مالي تنگدست بود. از اين رو خويشان و برادرانش نزد او آمدند و هر يک از آن‌ها سرپرستي يکي از پسران او را به عهده گرفتند تا از اين راه به او در ادارة امور زندگي‏اش کمک کنند. مثلاً عباس، پسر بزرگ‌تر او طالب را با خود برد و پيامبر پسر کوچک‌تر او يعني علي را. در آن هنگام علي شش سال داشت.
بنابراين علي در سن شش ‏سالگي وارد خانة محمد شد و اين امر دو سال پيش از بعثت پيامبر بود. مي‏دانيد که سن شش‏سالگي سرآغاز تربيت اساسي کودک است و پيش از آن بايد پاية تربيت کودک شکل گرفته باشد. علي در اين سن که آغاز دريافت تربيت صحيح است وارد خانة پيامبر شد. بي‏گمان پيامبر پيش از بعثت نيز مردي عادي نبود. اين‌گونه نبود که تا شب بعثت مانند ديگر انسان‏ها بوده باشد و يکباره پيامبر شده باشد. پيامبر پيش از رسيدن به نبوت نيز روزهايي را به تفکر و عبادت و رياضت مي‏پرداخت و حتي پيش از 25 سالگي به غار حرا مي‏رفت و عبادت مي‏کرد و به وضع امت خود مي‏انديشيد و مي‏کوشيد نفس خود را صفا دهد و وقتي صفاي نفس او به اوج رسيد، وحي بر او نازل گرديد.
بنابراين پيش از نزول وحي نيز خانة پيامبر خانة عبادت و تفکر و رياضت‏هاي روحي بود. بي‏گمان اين نوع عبادت‏ها بر فضاي خانه اثر مي‏گذاشت و علي در اين خانه زندگي مي‏کرد.
محمد به پيامبري مبعوث شد و علي اسلام آورد و شب و روز، در جنگ و صلح، در خانه و سفر، در سختي و گشايش همراه پيامبر بود، با پيامبر زندگي کرد و علوم و احکام فراواني از ايشان آموخت و مقام او به آنجا رسيد که پيامبر دربارة او فرمود: «أنا مَديَنة العِلِمِ وَ عَلِيّ بابُها» من شهر علمم و علي دروازه آن است.» اين مقام عظيمي است که تأثيرپذيري و فراگيري امام علي از پيامبر را مي‏رساند. شخصيت امام علي شبيه شخصيت پيامبر بود و بي‏ترديد اين شاگرد امين مي‏کوشيد همواره در رکاب پيامبر باشد. خود ايشان فرموده است: «کُنتُ مِن رَسُولِ اللهِ کَالفَصيلِ مِن اُمِهِّ؛ من نسبت به رسول خدا همچون بچه شتر نسبت به مادرش بودم.» همواره پاي خود را جاي پاي پيامبر مي‏گذاشت و مي‏کوشيد مثل پيامبر زندگي کند و به تمام معنا شاگردي واقعي و امانتدار باشد. اگر به زندگي علي بنگريم تشابه‏هاي فراواني با زندگي پيامبر مي‏يابيم. براي نمونه هنگامي که پيامبر ميان مهاجران و انصار پيوند برادري برقرار کرد، خودش با علي پيمان برادري بست. عمر او مانند عمر پيامبر 63 سال بود. پيامبر در حديثي فرموده‏اند: «عَليّ مِنّي وَ أَنا مِنهُ؛ علي از من است و من از اويم.» در حديثي ديگر آمده است: «أنا وَ عَلِيّ مِن شَجَرة واحِدَة؛ من و علي ازيک درخت هستيم.»

تشابه اين دو در اخلاق و کردار را به روشني مي‏توان دريافت؛ مثلاً در زمينة عدالت مي‏بينيم پيامبر(ص) در آخرين روز عمر خود به مسجد مي‏آيد و به منبر مي‏رود و مي‏گويد اي مردم هر کس من به پشت او تازيانه‏اي زده‏ام اين پشت من است [بيايد و قصاص کند]. هر کس من از او مالي گرفته‏ام بيايد و آن را از مال من برگيرد و هيچ يک از شما از اينکه [در اثر قصاص کردن] مورد کينه دشمني قرار گيرد نهراسد، زيرا چنين برخوردي در خور من نيست.» مردي برخاست و گفت : «اي رسول خدا، من بر شما حقي دارم، در روز احد که چوبي در دست داشتيد و مردم را براي جنگ به صف مي‏کرديد، ضربه‏اي به شکم من زديد. مي‏خواهم انتقام آن را بگيرم. پيامبر فرمود: نزديک بيا اي مرد. وقتي آن مرد نزديک شد، گفت: اي رسول خدا هنگامي که آن ضربه را به شکم من زديد لباسي بر تن نداشتم و شکمم عريان بود، پيراهن خود را بالا بزنيد تا شما را همان گونه که به من ضربه زده بوديد قصاص کنم. وقتي پيامبر پيراهن خود را بالا زد آن مرد خود را بر روي دو پاي پيامبر انداخت و آن‌ها را بوسيد و عذرخواهي کرد و گفت: اي رسول خدا دوست داشتم براي همة کساني که اين صحنه را مي‏ّبينند و مي‏شنوند ثابت کنم که شما به آنچه مي‏گوييد عمل مي‏کنيد و با آن زندگي مي‏کنيد و از روي ريا و خودنمايي نيست، بلکه براي حق‏طلبي و حق‏خواهي است.

اين عدالت شگفت‏انگيزي را که در زندگي پيامبر مي‏بينيم در سخنان علي نيز مي‏شنويم. علي(ع) فرموده است: «وَ اللهِ لَأَن أبيتَ عَلَي حَسَکِ السَّعدانِ مُسَهَّداً وَ اُجَرَّ فيِ الأغلالِ مُصَفَّداً، أَحَبُ اِلَيَّ مِن أن الَقي اللهَ [وَ رَسولَهُ] يَومَ القِيامَةِ ظالِماً لِبعَضِ حُقوقِ العبادِ أو غاصِباً لشَيء مِن الحُطام؛ به خدا اگر شب را بر روي خارهاي گياه سعدان (خار شتر) بيدار مانم و در طوق‏هاي آهنين از اين سو به آن سويم کشند، خوش‌تر دارم تا در روز رستاخيز بر خدا و رسول درآيم و بر يکي از بندگان ستمکار باشم يا اندک چيزي گرفته باشم.»
در شجاعت و دلاوري نيز شباهت فراواني ميان علي و پيامبر وجود دارد. خيلي‏ها از شجاعت علي بسيار مي‏دانند و اين سخن او را شنيده‏اند که «لا أبُالي ان وقعتُ عَلَي الموَتِ أو وَقَعَ المَوتُ عَلَيَّ؛ باکي ندارم که من به کام مرگ درافتم يا مرگ مرا در کام خود کشد.» ولي بايد اين سخن امام را شنيد که «کنا اذا اشتد البأس و حمي الوطيس نلوذ برسول الله؛ هر گاه سختي‏ها شدت مي‏ِیافت و جنگ بالا مي‏گرفت، به رسول خدا پناه مي‏برديم.»
در اخلاق و بخشندگي مي‏بينيم مقام او همانند مقام پيامبر است و شباهت ميان زندگي آنها واضح است.
دربارة شجاعت امام داستان جالبي را برايتان نقل مي‏کنم. در جنگ صفين که جنگ ميان امام علي(ع) و معاويه بود، امام، معاويه را به مبارزه طلبيد و فرمود: خودت به جنگ بيا تا مردم در امان باشند. چرا باعث مي‏شوي مردم يکديگر را بکشند. بيا ما بجنگيم و مردم را رها کنيم تا در امان بمانند. در اين وقت عمروبن عاص که حضور داشت به معاويه گفت: او درخواست منصفانه‏اي داده است. معاويه گفت: از زماني که براي من خيرخواهي کرده بودي هيچ‏گاه به من نيرنگ نزده بودي جز امروز.آيا به من مي‏گويي به مبارزه با الحسن بروم در حالي که مي‌‏داني او دلاوري بزرگ است. گويا تو به حکومت بر شام پس از من چشم دوخته‏اي!»
هنگامي که علي، عمرو بن عبدود را کشت، خواهرش بر سر جنازة او آمد و چون فهمید علی قاتل عمرو است، گريه و زاري نکرد، زيرا قبايل عرب بر خود ننگ نمي‏دانستند که يکي از آنان به دست علي کشته شود.

روزي معاويه با عبدالله بن زبير که از دلاورترين دلاوران عرب بود شوخي مي‏کرد. عبدالله بن زبير گفت: «اي معاويه کدام يک ازدلاوري‏هاي مرا انکار مي‏کني؟ من در جنگ رو در روي علي ايستاده‏ام.» و اين بزرگ‌ترين افتخار او به شمار مي‏آمد. معاويه به او گفت: «اگر در برابر او مي‏ايستادي ناگزير تو و پدرت را با دست چپ خود مي‏کشت و دست راست او آزاد بود و دنبال کسي مي‏گشت که او را بکشد.» شجاعت علي نياز به بحث ندارد و او در اين ويژگي همانند پيامبر(ص) بود.
اما درباره سخاوت و بخشندگي او نيز داستان‏هاي فراواني وجود دارد که به داستاني که در سورة انسان آمده است اشاره مي‏کنم:

در اين سوره آمده است: «وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِينًا وَيَتِيمًا وَأَسِيرًا؛» (8) محسن بن ابي محسن ظبياني نزد معاويه آمد و به او گفت: «اي معاويه! ازنزد بخيل‏ترين مردم مي‏آيم.» معاويه گفت: «واي بر تو آيا درباره با الحسن مي‏گويي بخيل‏ترين مردم است؟ به خدا سوگند اگر او دو خانه داشته باشد يکي پر از طلا و ديگري پر از کاه، طلاها را پيش از کاه‏ها [در راه خدا] مصرف مي‏کند.» و به همين ترتيب مي‏ّبينيم که اخلاق علي شباهت بسياري به اخلاق پيامبر داشته است. او با پيامبر زندگي مي‏کرد و پیامبر او را تربيت می‌کرد و سرانجام شاگردي همانند استاد شد و تجسم کامل دين شد تا آنجا که قرآن کريم او را نفس پيامبر خوانده است: «وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَكُمْ» [آل عمران، 61] که همه مفسران به اتفاق آن را درمورد علي (ع) تفسير کرده‏اند. از اين رو بود که پيامبر علي را مکلف ساخت سرپرست و مربي مردم باشد و بر آنان حکومت کند.
در اينجا برخي از سخنان او را که بيانگر شيوة حکمراني و روش او در تربيت مردم است به طور کوتاه ذکر مي‏کنم.» او حاکمي بود که به آنچه فرمان مي‏داد ايمان داشت. تاريخ نويسان دربارة او گفته‏اند: هيچ گاه مردم را از کاري نهي نکرد مگر آنکه خودش پيش از آنان از آن کار دوري کرده بود و هيچ گاه از آنان نمي‏خواست کاري کنند مگر آنکه خود پيش از آنان آن را انجام مي‏داد.» او نخستين کسي بود که قانون را اجرا مي‏کرد. در اینجا باید به عنصر مسئوليت‌‌پذيري توجه کنيم، اينکه صرفاً شخصي حاکم باشد کافي نيست.حاکم کسي است که مسئوليت‏پذير باشد و مسئوليت اداره مردم را بر عهده بگيرد. ايشان فرموده است: «أ أقنع من نفسي بأن يقال اميرالمؤمنين و لا اشارکهم في مکاره الدهر او اکون لهم اسوة في جشوبة العيش فوالله فما خلقت ليشغلني اکل الطيبات کالبهيمة المربوطة همّها علفها او المرسلة شغلها تقلبها تفترش من اعلافها و تلهو عما يراد بها؛ آيا بدين بسنده کنم که مرا اميرمؤمنان گويند و در ناخوشي‏هاي روزگار شريک آنان نباشم؟ يا در سختي‏هاي زندگي نمونه‏اي برايشان نشوم؟ مرا نيافريده‏اند تا خوردني‏هاي گوارا سرگرمم سازد، چون چارپايي بسته که به علف پردازد يا آنکه واگذارده است و به اين سو و آن سو رود و شکم را از علف‌هاي آن بينبارد و از آنچه بر سرش آرند غفلت دارد.» (9)
در سخني ديگر فرموده است : «و لو شئت لأهتديت الطريق الي مصفّي هذا العسل و لباب هذا القمح و نسائج هذا القزّ ولکن هيهات أن يغلبني هواي و يقودني جشعي الي تخير الأطعمة و لعلّ بالحجاز او اليمامة من لا طمع له في القرص و لا عهد له بالشبع؛ و اگر مي‏خواستم مي‏دانستم چگونه عسل پالوده و مغز گندم و بافته ابريشم را به کار برم. ليکن هرگز هواي من بر من چيره نخواهد گرديد. و حرص، مرا به گزيدن خوراک‏ها نخواهد کشيد. چه، شايد در حجاز يا يمامه کسي حسرت گرده ناني برد يا هرگز شکمي سير نخورد.» (10)
اين گونه مسئوليت‏پذيري‏هايي که در زندگي امام مشاهده مي‏کنيم، انسان را به شگفتي مي‏آورد، و اعتماد او را به سيرة حاکمان جلب می‌کند. حاکم سخاوتمند کسي است که الگوي ملت خود باشد. چگونه ممکن است يک انسان غذا نخورد؟ مگر نه اين است که خداوند نعمت‏هاي پاکيزه را براي انسان آفريده است؟ چرا، ولي براي انسان‏هاي عادي. حاکم و فرمانروا بايد همچون ضعيف‏ترين زيردستان و افراد تحت حکومت خود زندگي کند. از اين رو امام هنگامي که حکومت را در دست داشت نمي‏پذيرفت که سير بخورد، مبادا که در حجاز يا يمامه کسي باشد که حسرت نان داشته يا سير نخورده باشد. او خود را در برابر مردم مسئول مي‏داند و ميان آنها فرق نمي‏گذارد. ايشان در نامه معروف به فرماندار خود براي مساوات ميان مردم استدلال و دربارة لزوم مراعات حال مردم مي‏گويد: «ان الخلق ... اما اخ لک في الدين او نظير لک في الخلق؛ مردم يا برادر ديني تو هستند يا در آفرينش همچون تواند.» يک ملت از هر فرقه و مذهب و آيين که باشند در آفرينش همچون تو هستند و انسان‌اند و خاستگاه و سرآغاز شکل‏گيري جامعه‏ها نيز انسان است. معيار شهروندي انسان بودن است. اگر قرار باشد اعتقادات انسان او را از انسانيت خارج کند، او حق شهروندي ندارد و اگر عقايد انسان او را از انسانيت بيرون نمي‏برد، پس حق شهروندي دارد، زيرا همه در آفرينش همانند يکديگرند.
امام در يکي ديگر از سخنان خود فرموده‏اند: «لايقوم سلطان بسفک دم حرام؛ هيچ حکومتي با ريختن حرام خون قوام نمي‏يابد.» چرا که اين کار موجب ضعف و تزلزل آن مي‏شود و بلکه او را به نابودي مي‏کشاند. فکر نکنيد کسي مي‏تواند با خونريزي پيروز شود و بر مردم غلبه کند. چه بسا خونريزي بتواند يک روز، دو روز، يا مدتي در دل مردم ايجاد ترس و وحشت کند ولي ديري نمي‏پايد که به نابودي آن حکومت مي‏انجامد. يکي از پژوهشگران سخنان امام در روزي که به خلافت مسلمانان انتخاب شد با وصيت‏هاي ايشان در روز شهادت در بستر مرگ مقايسه کرده و نکتة شگفت‏انگيزي را کشف کرده است، او دريافته که وصيت‏هاي امام در روز شهادت با خطبة ايشان در روز آغاز خلافت و فرمانروايي کاملاً مطابقت و همخواني دارد. از اين نکته درمي‏يابيم که اين مرد منصب حکومت را ابزاري براي خدمت و انجام وظيفه مي‏دانسته است و از اين رو سخنانش در روز خلافت و روز شهادت يکسان است. امام در روز شهادت خدا را به خاطر موفقيت در انجام وظيفه شکر مي‏کند و روزي که به خلافت رسيد از خدا خواست او را در انجام وظيفه ياري کند و فرمود: «اگر نبود که با پذيرفتن خلافت بتوانم حقي را به پا دارم يا باطلي را به زير کشم همانا افسار شتر خلافت را بر روي کوهان آن مي‏انداختم و آن را وامي‏گذاشتم.»
در سفارش‏هايي که به فرمانداران خود دارد آنها را از پنهان شدن از مردم بازمي‏دارد و مي‏فرمايد: «الاحتجاب عن الخلق يقطع عنهم علم ما احتجبوا دونه فيصغر عندهم الکبير و يعظم الصغير و يقبح الحسن و يحسن القبيح و يشاب الحق بالباطل و انما الوالي بشر لايعرف ما تواري عنه الناس به من الامور؛ و نهان شدن از رعيت واليان را از دانستن آنچه بر آنان پوشيده است باز دارد. پس کار بزرگ نزد آنان کوچک به شمار آيد و کار کوچک بزرگ نماند، زيبا زشت شود و زشت زيبا، و باطل به لباس حق درآيد. و همانا والي انساني است که آنچه را مردم از او پوشيده دارند، نداند.» (11)
امام با اين جملات خطرهاي پوشيده ماندن از چشم مردم را گوشزد مي‏کند؛ اين يک بيماري خطرناک و فراگير در ميان حاکمان و مردم عادي است. حاکم خود را از مردم پنهان مي‏کند و مي‏بيند با پنهان ماندن حکمراني او آسان‌تر می‌شود. ولي پيامدهاي اين پنهان شدن چيست؟ امام اين پيامدها را به طور روشن توضيح داده‏اند. هنگامي که حاکم از مردم پنهان مي‏شود حقايق و واقعيت‏ها از چشم او پنهان مي‏ماند و مردم احساس مي‏کنند فردي که خود را از آنان مخفي کرده است با آنان تفاوت دارد، زيرا اين حالت نوعي هیبت و هراس در آنان پديد مي‏آورد. وقتي حاکم از امور کشور آگاه نباشد، چاپلوسان نزد او راه مي‏ِيابند و به ستايش او مي‏پردازند و مي‏گويند: حکومت تو صالح و کارآمد است و مردم در آسايش به سر می‌برند و مشکلی ندارند. اما خیرخواهان سختی‌های را که ملت دارند برای حاکم بازگو می‌کنند. وجود چاپلوسان و اطمينان دادن آنها به حاکم و همچنين دور بودن حاکم از مردم سبب مي‏شود که او سخن خيرخواهان و خردمندان را به سختي بپذيرد و به دروغ‏هاي چاپلوسان تمايل نشان دهد و آنان را به خود نزديک کند و خيرخواهان دلسوز را از خود دور کند، زيرا آنها از او انتقاد مي‏کنند و او انتقاد را برنمي‏تابد. ستايش و چرب‏زباني فراوان، حاکم را به اين خيال مي‏اندازد که او واقعاً فرستاده‏اي از جانب خدا و صاحب رسالت، عنصري متمايز از ديگران است که براي نجات ملت آمده است. وقتي اين غرور در او پديد آمد ديگر به هيچ وجه انتقاد را نمي‏پذيرد. چنين حاکمي امور را به دوستانش مي‏سپارد، زيرا معيار حق و باطل براي او ميزان محبت ورزيدن انسان‏ها به او ست، نه شايستگي و توانمندي آنها. کسي که او را دوست داشته باشد، عهده‏دار امور مي‏شود و کسي که او را دوست نداشته باشد از ادارة امور دور نگه داشته مي‏شود. و بدين ترتيب مناصب از دست شايستگان بيرون مي‏آيد و به دست چرب‏زبانان و چاپلوسان مي‏افتد و در نتيجه جامعه ويران مي‏شود.
از سوي ديگر دور بودن مردم از حاکم باعث مي‏شود که آنها کوچک را بزرگ و بزرگ را کوچک بپندارند و در نتيجه دچار سرگرداني شوند: يا به تقديس و پرستش حاکمان روي آورند و ضعيف و خوار مي‏َشوند و انتقاد و دادخواهي را کنار مي‏گذارند و حقيقت را پنهان مي‏کنند که در اين حالت حاکم نمي‏تواند به درستي حکمراني کند؛ و يا از حاکمان کينه به دل مي‏گيرند که خطرناک‏ترين تهديد براي حکومت است. امام علي دربارة عدالت مي‏فرمايد: «و الله لانقذن المظلوم من ظالمه و اقودنّ الظالم بخزامته؛ به خدا سوگند ستمديده را از [چنگ] ستمگر نجات مي‏دهم و مهار ستمگر را در دست مي‏گيرم.» در جاي ديگر فرموده است: «الذليل عندي عزيز حتي آخذ الحق له و القوي عندي ضعيف حتي آخذ الحق منه؛ انسان خوار در نزد من عزيز است تا آنکه حق او را به او بازگردانم و توانمند در نزد من ضعيف است تا آنکه حق را از او بازستانم.»
در حقوق جزايي مدرن يک اصل بنيادين وجود دارد که آن را نخستين بار در سخنان امام علي مي‏يابيم: «لا آخذ علي التهمة و لا اعاقب علي الظن؛ به صرف اتهام سرزنش نمي‏کنم و به صرف گمان عقاب نمي‏دهم.» در سخني ديگر فرموده است: «اجور الناس من عدّ جوره عدلا؛ ستمگرترين مردم کسي است که ستم خود را عدالت بشمارد.» در جایی دیگر می‌فرماید: «شر الناس من یعین علی المغلوب؛ بدترین مردم کسی است که غالب را در برابر مغلوب یاری می‌کند.» هنگامي که امام مي‏خواهد مردم را براي کمک به حق برانگيزد تا در برابر ستم و ستمگر بي‏تفاوت نمانند مي‏فرمايد: «الراضي بفعل قوم کالداخل فيه معهم؛ کسي که به عمل قومي خوشنود باشد مانند کسي است که در آن کار همراه آنان شده‏ است.» و نيز مي‏فرمايد: «الساکت عن الحق شيطان اخرس؛ کسي که در برابر حق ساکت بماند شيطاني لال است.»
دربارة دانش سخن ارزشمند و مهمي فرموده است. من اين سخنان را به طور گذرا مطرح مي‏کنم، زيرا اگر بخواهيم دربارة آنها بحث کنيم هر يک از آنها زمان بسياري نياز دارد. ايشان فرموده است: «العقل حفظ التجارب؛ خرد، نگه داشتن و به خاطر سپردن تجربه‏هاست.» برادران مي‏دانند که خاستگاه همة علوم امروزي تجربه و تکرار و به قانون درآوردن آن است. قانون در اصطلاح علماي منطق درک کليات است که آن را عقل يا قوة کامله مي‏ناميم. اين اصل در پيشرفت علوم نقش اساسي دارد.
دربارة آزادي و آزادي ملت‌ها امام علي سخن مشهوري دارند: «لاتکن عبد غيرک و قد جعلک الله حرّا؛ بنده ديگري مباش که خداوند تو را آزاد آفريده است.» و سپس مفهوم آزادي را تفسير کرده است، دوست دارم اين جمله را توضيح دهم تا به ميزان بلندي و ارزش اين سخنان- - وقتي که در انها ژرف مي‏نگريم- پي ببريد. معروف است که مي‏‏گويند: مرز آزادي، آزادي ديگران است. انسان آزاد است هر گونه که بخواهد رفتار کند ولي اين آزادي او به آزادي ديگران محدود مي‏شود. جايي که آزادي به تجاوز به حقوق ديگران بينجامد، دیگر آزادي وجود ندارد. اين يک تفسير رايج از آزادي است که تا امروز نيز از آن پيروي مي‏کنند و آن را مبناي همة قوانين مدني در جهان مي‏دانند.
ولي به ذوق امام در تفسير آزادي بنگريد: مي‏فرمايد: «من ترک الشهوات کان حرّا؛ هر که شهوت‏ها و خواسته‏هاي نفساني را رها کند، آزاده است.» منظور امام اين است که آزادي هيچ حد و مرزي ندارد. آزادي چيست؟ آزادي تنها رها شدن از ديگران نيست، بلکه رها شدن از نفسي که به بدي فرمان مي‏دهد نيز هست. همان گونه که وقتي من از سيطرة استعمارگر يا استثمارگر اقتصادي و يا سلطه اشغالگر يا ستمگر رها مي‏شوم، آزادم، به همين ترتيب وقتي از شهوت‏ها و هوس‏هايم رها مي‏شوم نيز آزادم. وقتي در اين مفهوم دقت کنيم، درمي‏يابيم که مي‏توان گفت: آزادي حد و مرزي ندارد به این شرط که از همه چیز آزاد بود، نه تنها از ديگران. چرا؟ زيرا آن آزادي که تجاوز به آزادي ديگران را به دنبال داشته باشد آزادي نيست، بلکه نوعي تجاوز و ستمگري يعني خودپرستي و خودکامگي. در اين صورت هيچ‏گاه آزادي ما با آزادي ديگران تعارض پيدا نمي‏کند.
در مورد کار و کارگر کافي است به اين سخن امام توجه کنيم: «العبادة سبعون جزءاً افضلها العمل؛ عبادت هفتاد جزء دارد که بهترين آنها، کار کردن است.» يعني به کار، رنگ عبادت و قداست مي‏دهد که چند شب پيش به تفصيل در اين باره صحبت کردم.
از زيباترين سخنان امام دربارة حاکمان و غير حاکمان، احترام به افکار عمومي است. محترم شمردن افکار عمومي يکي از انديشه‏هاي نويني است که زاييده دموکراسي جديد است ولي مي‏ّبينيم امام در سخنان خود اين حقيقت را پذيرفته‏ و فرموده است: «انما يعرف الصالحون بما يجري الله علي السن عباده؛ نيکوکاران با نام نيکي که خداوند از آنها بر زبان بندگانش جاري مي‏سازد، شناخته مي‏شوند.» در جاي ديگر فرموده‏اند: «قلوب الرعية خزائن راعيها فما اودع من عدل او جور وجده فيها؛ دل‌هاي تودة مردم، گنجينه‏هاي حاکمان ايشان است. پس آنچه از عدالت يا ستم در آنها قرار دهند، باز خواهند يافت.» در حديث ديگري فرموده‏اند: «اتقوا ظنون المؤمنين فإن الله اجري الحق علي السنتهم؛ از گمان‏هاي مردم با ايمان بپرهيزيد که خداوند حق را بر زبان آنان جاري ساخته است.»
در واقع اگر بخواهيم دربارة حکومت امام و شايستگي ايشان براي ولايت بحث کنيم بايد به نامه ايشان به مالک اشتر - هنگامي که او را به فرمانداري مصر گماشت- مراجعه کنيم. امام در اين عهدنامة بلند به ويژگي‏هاي حکومت، شيوة زمامداري، شرايط حاکم و روش برخورد او با کارگزاران، تودة مردم، لشکريان، وزيران، وزيران پيشين و ثروتمندان پرداخته است، در اين نامه گنجينه‏هايي از معرفت نهفته است. از برادران خواهش مي‏کنم با اين نامه که در نهج البلاغه هست و به طور جداگانه نيز چاپ شده است آشنا شوند.
در اين شب فرخنده چکيده و یا جرعه‌ای از درياي فضايل علي(ع) را ذکر کرديم. از خداوند مي‏خواهم اين عيد را بر همگان مبارک گرداند.
در پايان سخنانم دوست دارم اين نکته را تذکر دهم که ولايت علي تنها به معناي دوست داشتن نيست. شخصي از امام صادق(ع) پرسيد: «سرورم ما نام‌هاي شما را بر روي خودمان قرار مي‏دهيم، آيا سودي براي ما دارد؟ امام به او فرمودند: آري، آيا دين چيزي جز دوست داشتن است؟ سپس اين آية شريفه را خواندند: «قُلْ إن کُنتُم تُحِبّونَ اللهَ فَاتّبِعونی یُحبِبکُمُ اللهُ» (12) دوست داشتن تنها و پيروي نکردن امري بي‏معناست، عاطفه و احساس گذرا است که در مورد هر پديده‏اي وجود دارد. محبت صحيح و ولايت يعني پذيرفتن اين حقيقت که امام برتر از ماست و به ما از خودمان سزاوارتر است. درست است. پيامبر فرمود: «آيا من به شما از خودتان سزاوارتر نيستم؟» گفتند: آري، فرمود: «هر که من مولاي او هستم اين علي مولاي اوست.»
بنابراين کسي ولايت علي را پذيرفته و پيرو اوست که ارادة او را بر اراده خود ترجيح دهد. اگر نفس او چيزي بخواهد و علي چيز ديگري بخواهد بايد اراده و خواست علي را بر خواست خود مقدم بشمارد. بر اين اساس ما هنگامي که با حلال و حرام، درست و نادرست حق و ستم روبه رو مي‏شويم بايد اين ولايت را در وجود خود حس کنيم. علي آن گونه که خود فرموده کسي است که اگر اقالیم هفتگانه را تا پوستة جوي را به ستم از دهان مورچه‏اي بگيرد، نمي‏پذيرد. چگونه ممکن است کسي بگويد دوستدار و پيرو چنين امامي است ولي به حقوق ديگران احترام نگذارد؟ اين شخص چگونه مي‏تواند ادعا کند پيرو اين امام است؛ امامي که پس از بازگشت از جنگ صفين وقتي در بازار قدم مي‏زد به زني برخورد که مشک آبي به دوش داشت و مي‏گفت: خدا ميان من و اباالحسن داوري کند! امام که در آن زمان خليفة مسلمانان بود ايستاد و از آن زن پرسيد: «اي کنيز خدا، اباالحسن به تو چه کرده است؟» آن زن گفت: شوهرم در جنگ کشته شده است و من فرزندان کوچکي دارم که سرپرستي ندارند. امام مشک را از او گرفت و بر دوش خود گذاشت و همراه او آمد. وقتي در راه برخي از اصحاب امام را ديدند و خواستند مشک را از ايشان بگيرند امام نپذيرفت و به آنان اشاره کرد که او را تنها بگذارند و بروند. امام همراه آن زن به خانه‏اش رفت و ديد کودکان يتيمي دارد. پس مشک را گذاشت و به بازار رفت و غذا و خورشي خريد و به خانه بازگشت، زن از امام خواست تا با بچه‏ها بازي کند و تنور را براي نان پختن روشن کند و خود مشغول خمير کردن شد. هنگامي که آتش برافروخته شد امام صورت خود را روبروي آتش گرفت و گفت: «بچش اي اباالحسن، بچش اي اباالحسن، اين جزاي کسي است که از يتيمان غافل شود.»
امام چنين بينش و چنين احساس مسئوليتي داشت. بي‏ترديد کسي که حاکم و فرمانرواي امتي مي‏شود، دايرة مسئوليت او گسترده است و از اين روست که امام مي‏فرمايد: «شايد در حجاز يا يمامه کسي در حسرت ناني باشد يا هرگز شکمي سير نخورده باشد.» ولي وقتي دايرة مسئوليت انسان محدود است نيز نمي‏تواند مسئوليت خود را ناديده بگيرد: «کلکم راع و کلکم مسئول عن رعيته؛ همه شما نگهبان و سرپرستيد و همة شما نسبت به زيردستانتان مسئوليت داريد.» «ما آمن بالله و باليوم الآخر من بات شبعانا و جاره جائع؛ به خدا و روز رستاخيز ايمان نياورده است کسي که شب سير بخوابد ولي همسايه‏اش گرسنه باشد.» اين حديث ايمان کسي که رنج و گرسنگي همسايه‏اش را درک نکند و با شکم سير بخوابد در حالي که او گرسنه است، انکار مي‏کند. سخن ساده‏اي نيست، مي‏گويد چنين کسي به خداوند و رستاخيز ايمان ندارد.
برادران، هر کس بايد مسئوليت خود را ادا کند. چگونه ممکن است انساني اين سخن علي را بشنود که «کسي که در برابر حق سکوت کند، شيطاني لال است.» ولي در برابر حق ساکت بماند و آن را حتي با زبانش ياري نکند؟ يا حد اقل با قلب خود حق را ياري کند که بنا بر احاديث اين ضعيف‏ترين درجة ايمان است. بنابراين ولايت يعني پذيرفتن اينکه ارادة امام بر اراده ما مقدم است، يعني در رفتار پيرو او باشيم و خود را با او هماهنگ سازيم و از اين راه رسالت و دين را تقويت کنيم.
از خداوند مي‏خواهيم که اين روزها را بر ما مبارک گرداند و ما را از کساني قرار دهد که علي را در عرصة رسالت و دين ياري مي‏کنند نه اينکه او را دوست داشته باشيم و اين دوست داشتن را عامل تفرقه و دورشدن از يکديگر قرار دهيم، چرا که چنين محبتي جز آزردن محبوب نيست. خداوند به شما توفيق عطا کند. والسلام عليکم.

پی‌نوشت‌ها:
1. «امروز دین شما را به کمال رسانیدم و نعمت خود بر شما تمام کردم و اسلام را دین شما برگزیدم.» مائده (5)، 3.
2. «شیطان می‌خواهد با شراب و قمار میان شما کینه و دشمنی افکند و شما را از یاد خدا و نماز باز دارد، آیا بس می‌کنید؟ مائده (5)، 91.
3. «تو را از شراب و قمار می‌پرسند. بگو در آن دو گناهی بزرگ و سودهایی است برای مردم و گناهشان از سودشان بیشتر است.» بقره (2)، 219.
4. «من چیزی را که شما می‌پرستید، نمی‌پرستم و شما نیز چیزی را که من می‌پرستم نمی‌پرستید و من پرستندة چیزی که شما می‌پرستید نیستم و شما پرستندة چیزی که من می‌پرستم نیستید. شما را دین خود و مرا دین خود.» کافرون (109)، 2ـ6.
5. «ای کسانی که ایمان آورده‌اید، آن‌گاه که مست هستید گرد نماز مگردید تا بدانید که چه می‌گویید.» نساء (4)، 43.
6. «ای کسانی که ایمان آورده‌اید، شراب و قمار و بت‌ها و گروبندی با تیرها پلیدی و کار شیطان است. از آن اجتناب کنید تا رستگار شوید.» مائده (5)، 90.
7. «پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاتر است.» احزاب (33)، 6.
8. «و طعام را در حالی که خود دوستش دارند به مسکین و یتیم و اسیر می‌خورانند.» انسان (76)، 8.
9. نهج البلاغه، نامه 45.
10. همان.
11. نهج البلاغة، خطبة 53.


12. «بگو اگر خدا را دوست می‌دارید از من پیروی کنید تا او نیز شما را دوست بدارد.» آل عمران (3)، 31.

 

از غدیر عشق سرشاریم ما    40

 

ريشه يابى نفوذ فتنه سقيفه بين مردم

جوان گفت: افراد ديگرى كه بر صحيفه حاضر بودند و شهادت دادند برايم نام ببر. حذيفه گفت: ابوسفيان، عكرمة بن ابى جهل، صفوان بن امية بن خلف، سعيد بن عاص، خالد بن وليد، عياش بن ابى ربيعه، بشير بن سعد، سهيل بن عمرو، حكيم بن حزام، صهيب بن سنان، ابوالاعور اسلمى، مطيع بن اسود مَدَرى و عده اى  از حاضرین دیگر  كه مردم به سببشان گمراه شدند؟ حذيفه جواب داد: در بين اين اشخاص، رؤساى قبايل و اشراف آنان بودند كه قوم هر كدام از رييس خود اطاعت كرده و سخنان او را گوش مى كردند. همچنين محبت ابوبكر در قلبهاى مردم جاى گرفت همانگونه كه در بنى اسرائيل محبت سامرى و گوساله در دلهاى مردم بود و با تنها گذاشتن هارون او را تضعيف نمودند.

جوان ايرانى گفت:

من از اعماق جان قسم مى خورم كه هميشه آنان "ابوبكر و عمر و همدستانشان" را مبغوض خواهم داشت؛ و از آنها و اعمالشان بيزارم. براى هميشه ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام را پذيرفته ام و با دشمنان على عليه السلام دشمنم، و بزودى به او ملحق خواهم شد و آرزو دارم خداوند شهادت در راهش را به من روزى فرمايد.

اميدوارم، ان شاء الله

 

از غدیر عشق سرشاریم ما   39

 

ماجراى سقيفه

 

مى كنم! و من هر دو نفر را براى خلافت پيشنهاد مى كنم و هر دو را سزاوار آن مى دانم!!

عمر و ابوعبيده گفتند: سزاوار نيست كه حذيفه در ادامه ماجرا چنين گفت: ابوبكر و اصحابش تا هنگامى كه

پيامبر (ص) از دنيا رفت در مدينه ظاهر نشدند؛ و بعد از وفات حضرت آن قضاياى مشهور از انصار و غير آنان در ماجراى سقيفه اتفاق افتاد. [ [حذيفه ماجراى سقيفه را با اشاره ذكر كرده، و ما در اينجا ملخصى از آن را مى آوريم:

پس از رحلت پيامبر (ص) ، توطئه هاى پنهانى از سوى مهاجرين و انصار آشكار شد، و هر يك براى تصاحب مقام خلافت اقداماتى انجام داده و با يكديگر درگير شدند. در اين ميان اصحاب صحيفه ى ملعونه با پيش بينى هاى لازم و توافق عده اى از انصار، توانستند خلافت را غصب كنند.

آغاز ماجرا چنين بود كه انصار نزد سعد بن عباده آمده و او را به سقيفه ى بنى ساعده آوردند. هنگامى كه عمر اين خبر را شنيد به ابوبكر اطلاع داد و با ابوعبيده با سرعت به سوى سقيفه حركت كردند.

در سقيفه جمع زيادى از انصار بودند و سعد بن عباده بين آنان در حال بيمارى بود. با آمدن ابوبكر و عمر بر سر مسئله ى خلافت درگيرى آغاز شد و تا آنجا ادامه پيدا كرد كه ابوبكر در آخر سخنانش به انصار گفت: اينك شما را به بيعت با عمر يا ابوعبيده دعوت ما از تو پيشى بگيريم. اى ابوبكر، تو اولين اسلام آورنده ى ما هستى و همراه پيامبر در غار بوده اى!! تو به اين امر سزاوارترى!

انصار گفتند: دوست نداريم كسى خلافت را در دست بگيرد كه نه از ما باشد و نه از شما. پس اميرى از ما و اميرى از شما انتخاب مى كنيم و همه خلافت آن دو را مى پذيريم؛ به اين شرط كه اگر از دنيا رفت ديگرى را از انصار انتخاب كنيم.

ابوبكر پس از مدح مهاجرين گفت: اى انصار، شما كسانى هستيد كه فضل و خوبيهايتان در اسلام منكر ندارد! خداوند و پيامبرش شما را به عنوان انصار دينش پذيرفته اند. پيامبر مهاجرتش را به سوى شما قرار داد و منزل همسران او در بين شما است. هيچ كس بجز مهاجرين اوليه بهتر از شما نيستند!! آنها اميرانند و شما وزيرانيد!

حباب بن منذر برخاست و گفت: 'اى انصار، دست نگه داريد. مردم در سايه ى شمايند و كسى جرأت نمى كند با شما مخالفت كند. مردم هرگز بدون اشاره ى شما حركت نخواهند كرد'، و سپس انصار را مدح نمود و گفت: اگر مهاجرين از امير بودن شما بر ايشان ابا دارند، ما نيز به امير بودن آنان راضى نيستيم. ما اين پيشنهاد را كه هم از ما و هم از آنان امير باشد، نمى پذيريم.

عمر بن خطاب برخاست و گفت: هرگز دو شمشير در يك غلاف جاى نخواهند گرفت! عرب راضى نمى شود كه شما را امير خود قرار دهد در حاليكه پيامبرشان از قوم ديگرى باشد، و عرب مانع نمى شود كسى بر آنان امير باشد كه پيامبرشان در آنها باشد!

پس از او حباب بن منذر دوباره برخاست و سخنانى گفت و عمر بن خطاب نيز به او جوابى داد. سپس به ابوعبيده گفت: تو سخن بگو. ابوعبيده برخاست و در فضيلت انصار بسيار صحبت كرد.

بشير بن سعد كه يكى از بزرگان انصار بود هنگامى كه ديد انصار به سوى سعد بن عباده روى آورده اند تا وى را امير كنند طبق توافقى كه با اصحاب صحيفه داشت كه نگذارد خلافت به انصار برسد با سخنانى كه مطرح نمود سعى كرد مسئله ى خلافت سعد را منتفى كند! و بر خلافت مهاجرين راضى شد.

ابوبكر گفت: اين عمر و اين ابوعبيده دو بزرگ قريش هستند كه با هر كدام مى خواهيد بيعت كنيد! عمر و ابوعبيده گفتند: با وجود تو ما خلافت را به دست نمى گيريم! دست خود را بده تا بيعت كنيم. بشير بن سعد گفت: من هم سومين شمايم.

هنگامى كه مردم ديدند بشير بن سعد از بزرگان انصار با ابوبكر بيعت كرد آنان نيز براى بيعت به سوى ابوبكر ازدحام نمودند، و در اين ميان سعد بن عباده- كه در بستر بيمارى به حالت خوابيده بود- زير دست و پاى مردم قرار گرفت و در حالى كه مى گفت: مرا كشتيد!

عمر گفت: سعد را بكشيد! خدا او را بكشد! قيس پسر سعد بن عباده برخاست و ريش عمر را گرفته و سخنانى گفت، و با پا در ميانى ابوبكر آن غائله به پايان رسيد!!! سپس سعد بن عباده گفت: 'مرا از اين مكان فتنه بيرون ببريد' و او را به منزلش بردند.

بعد از آن كه همه ى مردم بيعت كردند، ابوبكر سراغ سعد فرستاد كه بيا و بيعت كن، اما او امتناع نمود. هنگامى كه پيام سعد را به ابوبكر رساندند عمر گفت: 'او بايد بيعت كند'، اما بشير بن سعد گفت: 'او لج كرده است و هرگز بيعت نخواهد كرد مگر اينكه بكشد يا كشته شود، و كشته نمى شود مگر آنكه اوس و خزرج نيز همراه او كشته شوند! پس او را ترك كنيد كه ترك وى ضرر ندارد'. آنها سخن بشير را قبول نموده سعد را به حال خويش رها كردند.

بحار الانوار: ج 28 ص 179 تا 188.] ] سپس حذيفه به جوان ايرانى گفت: اى برادر، در آنچه براى تو از اين وقايع عظيم نقل كردم جاى بسى عبرت براى كسى است كه خدا هدايت او را بخواهد.

 

از غدیر عشق سرشاریم ما   38

سخنان پيامبر درباره غاصب حق صاحب غدير

پس از نماز، پيامبر (ص) به پشت سر خويش نگاهى كرد و ابوبكر را نديد و فرمود: اى مردم، آيا تعجب نمى كنيد از پسر ابى قحافه و كسانى كه به سپاه اسامه فرستادم و آنها را تحت فرمان وى قرار دادم؟ من به آنان دستور داده بودم به مسيرى كه گفته شده بود بروند، اما آنها با اين امر مخالفت كرده و براى فتنه به مدينه بازگشته اند! بدانيد كه خداوند اينان را در فتنه انداخته است. مرا كمك كنيد تا به منبر بروم.

حضرت در حالى كه سرش را بسته بود بر اولين پله ى منبر نشست و پس از حمد و ثناى الهى فرمود:

اى مردم، خبر رحلتم از سوى پروردگار رسيده است. من شما را بر پايه اى محكم قرار دادم كه شب آن مانند روز است. بعد از من اختلاف مكنيد همانگونه كه بنى اسرائيل قبل از شما اختلاف كردند!

اى مردم، من بر شما حلال نمى كنم مگر آنچه قرآن حلال كرده و حرام نمى كنم مگر آنچه قرآن حرام كرده است.

من در بين شما دو چيز بر جاى مى گذارم كه اگر به آنها تمسك كنيد گمراه نمى شويد و هرگز دچار لغزش نخواهيد شد: كتاب خدا و عترتم كه اهل بيت من هستند. اينها دو جانشين من در بين شمايند. اين دو از يكديگر جدا نخواهند شد مگر اينكه بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند. در آنجا من درباره ى آنچه در بين شما باقى گذاردم سؤال خواهم كرد. در آن روز اشخاصى را از حوض دور خواهم كرد همانطور كه شترهاى غريبه را از ساير شترها دور مى كنند. دو نفر از آنان به من خواهند گفت: ما فلان و فلانيم! من به آن دو جواب مى دهم: از نظر اسم شما را مى شناسم، اما بعد از من مرتد شديد! پس دور باشيد، دور!

سپس حضرت از منبر پايين آمد و به منزل خويش بازگشت.

از غدیر عشق سرشاریم ما   37

 

 

نماز ابوبكر و عكس العمل پيامبر

 

مردم براى حل اين مشكل بلال را صدا زدند. بلال گفت: 'اى مردم خدا شما را رحمت كند، صبر كنيد تا در اين باره از پيامبر (ص)سؤال كنم'.

سپس با سرعت به در خانه ى پيامبر (ص) رفت و محكم در زد. حضرت با شنيدن صداى در فرمود: اين چه در زدن شديدى است؟ ببينيد جريان از چه قرار است؟

فضل بن عباس در را گشود و با ديدن بلال گفت: چه خبر است اى بلال؟ بلال جواب داد: ابوبكر وارد مسجد شده و در محراب پيامبر (ص) ايستاده تا نماز بخواند؛ به اين گمان كه حضرت به او دستورِ نماز خواندن براى مردم را داده است.

فضل گفت: مگر ابوبكر در سپاه اسامه نيست؟! بخدا قسم اين همان شر عظيمى است كه ديشب وارد مدينه شده و پيامبر (ص)خبرش را به ما داد. فضل با بلال وارد خانه شدند. پيامبر (ص) از او پرسيد: 'چه خبر است، اى بلال'؟ بلال ماجرا را به پيامبر (ص)گفت. حضرت فرمود: 'مرا بلند كنيد، مرا بلند كنيد و به مسجد ببريد! قسم به آنكه جانم به دست اوست، مصيبتى عظيم و فتنه اى بزرگ بر اسلام وارد شده است'.

سپس حضرت در حاليكه سر را با پارچه اى بسته بود و بر على عليه السلام و فضل تكيه كرده بود و پاهايش بر زمين كشيده مى شد وارد مسجد شد. ابوبكر در محراب ايستاده بود؛ و عمر و ابوعبيده و سالم و صهيب و عده اى كه با آنان آمده بودند وى را احاطه كرده بودند، اما بيشتر مردم نماز را نخوانده و منتظر خبر بلال بودند. هنگامى كه نماز گزاران ديدند پيامبر (ص) با آن حال بيمارى شديد وارد مسجد شد عظمت موضوع را دريافتند!

پيامبر (ص) جلو رفت و لباس ابوبكر را گرفت و او را از محراب دور نمود. با اين كارِ پيامبر (ص) ، ابوبكر و كسانى كه با وى بودند از پشت سر آن حضرت متوارى شدند. پيامبر (ص) نماز را به حالت نشسته به جاى آورد و مردم به حضرت اقتدا نمودند و بلال براى مردم تكبيرِ نماز را مى گفت.

 

از غدیر عشق سرشاریم ما   36

 

 

آغاز اقدامات ضد غدير براى تشكيل سقيفه

 

حذيفه دنباله ى ماجرا را براى جوان ايرانى چنين نقل كرد: بلال مؤذن پيامبر (ص) بود و در مواقع نماز اذان مى گفت و آن حضرت را براى نماز خبر مى كرد. در ايام بيمارى پيامبر (ص) ، اگر حضرت قدرتى براى نماز جماعت داشت او را كمك مى كردند و به مسجد مى آمد و نماز را مى خواند؛ و اگر نمى توانست بيرون بيايد به على عليه السلام دستور مى داد تا نماز را با جماعت براى مردم بخواند. در اين بيمارىِ پيامبر (ص)، على بن ابى طالب عليه السلام و فضل بن عباس بطور دائم در خدمت حضرت بودند.

شبى كه عده اى از افراد تحت فرمان اسامه وارد مدينه شدند به صبح رسيد و بلال براى نماز اذان گفت. سپس طبق عادت هميشه به خانه ى پيامبر (ص) رفت تا وى را براى نماز خبر كند، ولى متوجه شد بيمارى حضرت شدت يافته و مانع از ورود او به داخل خانه شدند.

عايشه به صهيب دستور داد نزد پدرش برود و خبر دهد كه بيمارى پيامبر شديدتر شده و نمى تواند به مسجد برود، و رسيدگى على بن ابى طالب به پيامبر او را از حضور براى نماز جماعت مشغول داشته است. تو به مسجد برو و براى مردم نماز بخوان زيرا اين موقعيتى گوارا براى توست و دليلى براى روزهاى بعدى خواهد شد!

آن روز صبح، مردم منتظر بودند كه طبق عادتِ پيامبر (ص) در بيمارى، يا خود حضرت و يا على بن ابى طالب عليه السلام براى نماز جماعت بيايد؛ كه ناگهان ابوبكر وارد مسجد شد و گفت: بيمارى پيامبر شديد شده و به من دستور داده براى شما نماز جماعت بخوانم!

يكى از اصحاب حضرت به او گفت: تو را چه به اين كار؟ تو بايد اينك در سپاه اسامه باشى!؟ نه بخدا قسم! ما كسى را نمى شناسيم كه پيامبر (ص)  سراغ تو فرستاده و دستور نماز جماعت را به تو داده باشد.

 

از غدیر عشق سرشاریم ما   35

 

 

توطئه منافقين براى بازگشت به مدينه

 

 

از سوى ديگر، ابوبكر و عمر و ابوعبيده در خلوت به اسامه و عده اى از اصحاب وى گفتند: 'به كدام سو حركت مى كنيم و مدينه را خالى مى گذاريم؟ در حالى كه اكنون حساسترين زمانى است كه به مدينه و حضور در آن نيازمنديم'! اسامه با تعجب پرسيد: براى چه؟

آنها جواب دادند: 'آثار مرگ در چهره ى رسول الله هويداست. بخدا قسم اگر مدينه را خالى بگذاريم كارهايى اتفاق مى افتد كه اصلاح آنها ممكن نخواهد بود. [ پيداست كه اسامه از توطئه هاى آنان اطلاع نداشته است؛ و آنان تصميم داشته اند به هر قيمتى شده او را راضى به بازگشت نمايند. ] ما در مدينه مى مانيم تا ببينيم سرانجام پيامبر (ص) چه مى شود، و پس از آن راه شام پيش روى ماست و حركت مى كنيم'.

با اين توطئه، سپاه اسامه به لشكرگاه نخست بازگشتند و در آنجا توقف نمودند. سپس شخصى را پنهانى به مدينه فرستادند تا درباره ى پيامبر (ص) خبرى به دست آورد. فرستاده ى آنان نزد عايشه آمد و از او پنهانى درباره ى حال پيامبر (ص) سؤال كرد. عايشه در پاسخ گفت: نزد ابوبكر و عمر و همراهانشان برو و به آنان بگو: 'بيمارى پيامبر شديدتر شده است. هيچكدامتان از محل خود حركت نكنيد و من خبرها را ساعت به ساعت به شما مى رسانم'!

بعد از آن بيمارى حضرت شدت يافت، و عايشه صهيب [ 'صهيب' غلام عمر بود و عمر به وى اعتماد كامل داشت. ] را صدا زد و گفت: نزد ابوبكر و عمر برو و به آنان خبر ده كه اميدى به زنده ماندن پيامبر نيست. به همين جهت تو و عمر و ابوعبيده و هر كس كه صلاح مى دانيد هر چه زودتر نزد ما آييد و ورود شما شبانه و مخفيانه باشد'.

پس از آنكه صهيب خبر را آورد، آنها او را نزد اسامة بن زيد برده و خبر را به او نيز اعلام كردند و گفتند: 'چگونه سزاوار است كه ما اينجا باشيم و از مشاهده ى پيامبر در اين ساعات محروم بمانيم'؟! و از اسامه اجازه ى ورود به مدينه را درخواست كردند.

اسامه به آنان اجازه داد و گفت كه هيچ كس نبايد از ورودتان به مدينه مطلع گردد. همچنين گفت: 'اگر پيامبر شفا پيدا كرد به سپاه خود باز مى گرديد، و اگر از دنيا رفت به ما نيز خبر دهيد تا بين مردم باشيم'.

با اين توطئه، ابوبكر و عمر و ابوعبيده شبانه وارد مدينه شدند، در حالى كه بيمارى پيامبر (ص) شدت يافته بود. همين كه حال حضرت كمى بهبود يافت فرمود: امشب شر عظيمى وارد مدينه شده است! پرسيدند: يا رسول الله، آن شر چيست؟ حضرت فرمود: 'از كسانى كه در سپاه اسامه بودند چند نفر بازگشته اند كه با اين كار خود با امر من مخالفت كرده اند. بدانيد كه من از آنها به خدا پناه مى برم و بيزارم'. سپس فرمود: 'واى بر شما! سپاه اسامه را به حركت واداريد'، و بر اين مطلب تأكيد فرمود بطورى كه اين سخن بارها از سوى حضرت تكرار شد.

 

 

از غدیر عشق سرشاریم ما

 

 

تشكيل لشكر اسامه براى اخراج منافقين از مدينه

 

سپس پيامبر (ص)، آن عده كه اساسنامه ى ضد غدير را امضا كرده بودند و همدستانشان را- كه بر عليه على عليه السلام جمع شده بودند و از آزاد شدگان و منافقين تشكيل يافته بودند و حدود چهار هزار نفر مى شدند- تحت فرماندهى اسامة بن زيد قرار داد و به وى دستور داد به سوى شام حركت كنند. آنها بهانه آوردند و به پيامبر (ص) عرض كردند: يا رسول الله، دير زمانى نيست كه از سفرى كه با شما بوديم بازگشته ايم. از تو مى خواهيم به ما اجازه دهى در مدينه بمانيم و كارهاى لازم سفر را انجام داده و وسايل آن را آماده كنيم.

پيامبر (ص) به آنان دستور داد به اندازه اى كه احتياجات خود را بر طرف كنند در مدينه بمانند. به اسامة بن زيد هم دستور داد در بيرون مدينه لشكرگاهى بر پا كند و در آن مكان منتظر اين عده بماند تا هنگامى كه از كارها و بر آوردن نيازهايشان فارغ شوند و در لشكر حضور يابند. پيامبر (ص) با اين كار قصد داشت مدينه را از وجود آنان خالى كند و كسى از منافقين در آن نماند.

حذيفه مى گويد: آنان مشغول كار خود بودند، و پيامبر (ص) هم اين عده را تشويق مكرر به بيرون رفتن و زود رسيدن به لشكر اسامه و حركت به سوى شام مى كرد.

در اين اثنا پيامبر (ص) مبتلى به بيمارى شد كه در آن از دنيا رفت. آن عده تا اين موضوع را فهميدند در آنچه كه رسول الله (ص)به آنها امر كرده بود سستى كردند. پيامبر (ص) به قيس بن سعد بن عباده- شمشير زن حضرت- و حباب بن منذر و جماعتى از انصار دستور داد تا آن عده را به لشكرشان برسانند. قيس بن سعد بن عباده و حباب بن منذر آنان را از مدينه خارج كرده و به لشكر رساندند. سپس به اسامه گفتند: پیامبر(ص) به تو اجازه نداده در حركت لشكر تأخير كنى. از همين ساعت حركت كن تا خبر آن به پيامبر (ص) اعلام گردد'.

اسامه لشكر را به حركت در آورد، و قيس و حباب نزد حضرت آمدند و خبر حركت لشكر را به ايشان رساندند. پيامبر (ص) به آنها فرمود: لشكر اسامه هنوز حركت نكرده است!

 

از غدیر عشق سرشاریم ما    33

 

 

اشاره پيامبر به فتنه عايشه در جنگ جمل

 

همسران پيامبر (ص) همچنان ساكت بودند و چيزى نمى گفتند، اما عايشه به سخن آمد و گفت: يا رسول الله، ما اين طور نبوديم كه دستورى بدهى و مخالف آن عمل كنيم؟!

پيامبر (ص) فرمود: بلى اى حميرأ! شديدترين مخالفت را تو با دستور من كرده اى؟! [ اشاره به فاش ساختن راز غدير بود كه حضرت او را به كتمان آن سفارش كرده بود، و قبلاً ذكر شد. ] بخدا قسم بعد از من با دستوراتم مخالفت مى كنى و عصيان خواهى كرد. از خانه اى كه تو را در آنجا سپرده ام زينت كرده بيرون مى آيى و عده ى زيادى دور تو را مى گيرند! تو با على مخالفت خواهى كرد در حاليكه به او ظلم كرده و عصيان پروردگارت را مى نمايى. علامت اين ماجرا آن است كه در مسيرت سگهاى منطقه ى 'حَوْأَب' به سوى تو پارس مى كنند، و بدانيد كه اين جريانات حتماً اتفاق خواهد افتاد. [ [اين خبر را پيامبر (ص) 25 سال قبل از وقوع آن خبر داد. در سال 35 هجرى كه عايشه به تحريك طلحه و زبير بر ضد اميرالمؤمنين عليه السلام قيام كرد، ام سلمه پيشگويى پيامبر (ص) را به او يادآور شد و سگهاى حوأب را نيز به ياد او آورد، ولى او توجهى نكرد و از مدينه به مكه رفت و از آنجا راهى بصره شد.

عايشه در مسير جنگ جمل قبل از بصره به مكان آبادى كه 'حوأب' نام داشت رسيد. در اثر پارس سگهاى حوأب شترهاى پر قدرت او نيز رميدند. يكى از لشكريان گفت: آيا نمى بينيد سگهاى حوأب چقدر زيادند و چگونه با قدرت پارس مى كنند؟

عايشه با شنيدن اين سخن سراسيمه افسار شتر را كشيد و گفت: آيا اينها سگهاى حوأب هستند؟ مرا زود از اينجا عبور دهيد! مرا از اينجا رد كنيد كه شنيدم پيامبر در جمع همسرانش مى گفت: 'اى كاش مى دانستم سگهاى حوأب بر كداميك از شما پارس خواهند كرد'! و نيز مى فرمود: 'سگهاى حوأب بر يكى از شما در راه جنگ با جانشين من على بن ابى طالب پارس مى كنند'.

بحارالانوار: ج 32 ص 139 تا 148.] ] سپس پيامبر (ص) رو به همسران خود كرده فرمود: 'برخيزيد و به منازلتان بازگرديد'. آنان برخاسته هر يك به خانه ى خود بازگشتند.

 

از غدیر عشق سرشاریم ما     33

 

 

مقابله عايشه با غدير، و يارى توطئه گران بر ضد غدير

 

حذيفه در ادامه ى سخنانش چنين گفت: هنگامى كه پيامبر (ص)  از سفر حج بازگشت مانند هميشه به خانه ى ام سلمه رفت. اما اين بار يك ماه در آنجا ماند و طبق معمول به خانه ى همه ى همسران خود نرفت.

 

مواخذه عايشه براى افشاى راز غدير

 

از اين رو عايشه و حفصه به پدرانشان از اين رفتار حضرت شكايت كردند. ابوبكر و عمر گفتند: 'ما مى دانيم براى چه اين كار را مى كند و دليلش چيست! نزد او برويد و با سخنان نرم با وى صحبت كنيد و او را به خود متمايل نماييد! او را با حيا و بزرگوار خواهيد يافت. شايد شما بتوانيد ناراحتى وى را از قلبش بيرون آوريد'!

عايشه به تنهايى سراغ پيامبر (ص) رفت و او را در خانه ى ام سلمه با على بن ابى طالب عليه السلام يافت. پيامبر (ص) به او فرمود: چه چيز تو را به اينجا آورده، اى حميرأ؟ جواب داد: يا رسول الله، برايم عجيب آمد كه پس از اين سفر به خانه ات سر نزده اى! يا رسول الله، من از نارضايتى شما به خدا پناه مى برم!

حضرت فرمود: 'اگر راست مى گويى چرا سرّى كه تو را به كتمان آن سفارش كرده بودم فاش نمودى؟ با اين عمل هم خود هلاك شدى و هم عده اى از مردم را هلاك كردى'! سپس به خادمِ امّ سلمه فرمود: همسران مرا فرا خوان و در خانه ى ام سلمه جمع كن.

پس از آمدن همسران حضرت، پيامبر (ص) فرمود: 'به آنچه مى گويم گوش سپاريد' و با دست به على بن ابى طالب عليه السلام اشاره نمود و ادامه داد:

او برادر و وصى من و به دست گيرنده ى امور در بين شما و امت بعد از من است. پس در آنچه به شما امر مى كند او را اطاعت كنيد و از فرمان او سرپيچى نكنيد كه با معصيت او هلاك مى شويد.

سپس پيامبر (ص) رو به اميرالمؤمنين عليه السلام كرده فرمود:

يا على، سفارش اينان را به تو مى نمايم. تا هنگامى كه از خدا و پيامبرش و از تو اطاعت مى كنند آنها را نگاه دار، [ يعنى بعنوان همسران من زندگى آنان را تأمين كن و آنها را از جانب من طلاق مده. ] و از مال خود به آنان انفاق كن، و دستوراتت را به آنها بگو، و آنان را نهى كن از آنچه مورد شك تو باشد، و اگر عصيان تو را كردند طلاقشان بده.

على عليه السلام فرمود: يا رسول الله، اينان زن هستند و رأيشان ضعيف است؟! پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: تا آنجا كه مدارا به صلاحشان باشد با آنان مدارا كن، و هر كدام عصيان كرد طلاقش بده، طلاقى كه خدا و رسولش از او بيزار باشند. [ يعنى با اين طلاق آنان را از عنوان همسرى من اخراج كن، كه معناى چنين طلاقى- كه پس از رحلت پيامبر (ص) انجام مى شود- بيزارى خدا و رسول است. ]

 

از غدیر عشق سرشاریم ما    31

 

 

سخنرانى پيامبر درباره صحيفه ملعونه دوم

 

هنگام فجر، پيامبر (ص) نماز صبح را به جماعت خواند و در محراب نشسته و ذكر گفت تا آفتاب طلوع كرد. پس از طلوع آفتاب حضرت رو به ابوعبيده جراح كرده فرمود: 'خوشا به حال تو كه امين اين امت شده اى'!

سپس اين آيات را تلاوت فرمود: 'فَوَيْلٌ لِلَّذينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْديهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَليلاً، فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ اَيْديهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ'، [ سوره ى بقره: 79. ] 'واى بر كسانى كه نوشته اى را به دست خويش مى نويسند و سپس مى گويند: اين از سوى خداست، تا با آن مبلغ كمى به دست آورند. واى بر آنان از آنچه دستانشان مى نويسد و واى بر آنان از آنچه كسب مى كنند'.

آنگاه فرمود: كسانى كه در اين امت چنين نوشته اند شباهت دارند به آنان كه خدا مى فرمايد: 'يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَ لايَسْتَخْفُونَ مِنَ اللهِ وَ هُوَ مَعَهُمْ اِذْ يُبَيِّتُونَ ما لايَرْضى مِنَ الْقَوْلِ وَ كانَ الله بِما يَعْمَلُونَ مُحيطاً'، [ سوره ى نساء: آيه ى 108. ] 'از مردم مخفى مى كنند اما از خدا مخفى نمى كنند و خدا ناظر آنان است هنگامى كه شب را سحر مى كنند در سخنى كه خدا راضى نيست، و خدا به آنچه انجام مى دهند احاطه دارد'.

سپس فرمود: امروز گروهى در امت من تشكيل يافته اند كه در صحيفه نوشتنشان مانند سردمداران زمان جاهليت شده اند، كه صحيفه اى بر عليه ما نوشتند و در كعبه آويزان نمودند. [ [اشاره به ماجراى قريش در مكه است كه وقتى انواع مبارزه و مقابله با پيامبر (ص) را تجربه كردند و به نتيجه اى نرسيدند در مكانى به نام 'دارالنَدوة' جمع شدند و پيمان نامه اى بر ضد پيامبر (ص)و خاندانش نوشتند. خلاصه ى آن پيمان اين بود كه با بنى هاشم هم غذا نشوند و صحبت نكنند و معامله نكنند. با آنان ازدواج نكنند و به آنها نيز اجازه ى ازدواج با قريش را ندهند. با آنان همنشين نشوند مگر اينكه محمد را به قريش تحويل دهند تا او را بكشند! همه ى قبايل قريش مانند يدى واحد بر قتل پيامبر (ص) متحد شده بودند. بر اين صحيفه چهل مُهر و امضا توسط بزرگان قريش زده شد و آن را در كعبه آويزان نمودند.

بحارالانوار: ج 19 ص 2 -1.] ] خداوند به آن عده امكانات مى دهد تا آنها و كسانى را كه بعد از آنان مى آيند امتحان كند و انسانهاى خبيث و پاك را از هم جدا كند. اگر نبود كه خداوند به من دستور داده از آنها روى بر گردانم براى مقدّرى كه مى خواهد به انجام برساند، هم اكنون آنان را پيش آورده و گردنشان را مى زدم. [ پس امضاكنندگان صحيفه ى ملعونه بايد گردن زده مى شدند و آن جنايت بزرگ مستحق چنين جزايى بود. ]

حذيفه ادامه داد: بخدا قسم ديديم هنگامى كه پيامبر (ص) اين سخنان را مى فرمود لرزه بر اندام امضاكنندگان صحيفه افتاده و اختيار از كف داده بودند، بطورى كه بر هيچ يك از حاضران در مجلس مخفى نماند كه حضرت با سخن خويش آن عده را قصد كرده و اين آيه هاى قرآنى را براى آنان مى خواند.

 

از غدیر عشق سرشاریم ما     30

 

 

 

اساسنامه سقيفه

جوان گفت: خدا تو را رحمت كند مرا خبر ده از آنچه آنان در صحيفه نوشته بودند تا بدانم. حذيفه گفت: اين خبر را اسماء بنت عميس خثعميه همسر ابوبكر برايم نقل كرده است. آن عده در خانه ى ابوبكر گرد هم آمده بودند و در اين باره صحبت مى كردند. اسماء نيز تمام آنچه را كه نقشه مى كشيدند شنيده بود.

پس از گفتگو بر پيمان نامه اى متفق القول شدند و به سعيد بن عاص دستور دادند تا آن را برايشان بنويسد كه متن آن از اين قرار است: بسم الله الرحمن الرحيم

اين نوشته اى است [ اين اساسنامه ى سقيفه بعنوان يك قانون نامه ى دائمى بر ضد غدير و امامان برگزيده ى الهى تنظيم شده است. به همين جهت براى فريب مردم آن روز و نسلهاى آينده، با حيله گرى تمام تدوين يافته و در آن به آيات قرآن استشهاد شده و از پايه هاى مسلّم اسلام بعنوان ابزارى بر ضد فرامين الهى استفاده كامل شده است. اين نهايت فتنه گرى اصحاب سقيفه را مى رساند كه اينچنين آينده هاى دور و نزديك پيروان خود را پيش بينى كرده اند. براى روشن شدن سؤ استفاده هاى منافقين در اين صحيفه، در هر فرازى به جهت گيرى هاى آنان در پاورقى اشاره خواهيم كرد. ] كه عده اى از اصحاب محمد رسول الله از مهاجرين و انصار بر آن متفق شدند، همانان كه خداوند آنان را در كتاب خويش به لسان پيامبرش مدح كرده است. [ در اينجا از مدح مهاجرين و انصار در قرآن، به نفع اين چند نفرى كه اساسنامه ى سقيفه را تهيه كرده اند سؤ استفاده شده، گويا همه ى مهاجرين و انصار از اين صحيفه با خبر بوده اند، در حاليكه آن را 34 نفر مخفيانه و بدون اطلاع احدى از مهاجرين و انصار تدوين كرده اند. گذشته از آنكه خداوند هيچگاه همه ى مهاجرين وانصار را مورد مدح قرار نداده، و اين همه آيات مربوط به منافقين در قرآن مربوط به امثال همين گروه است. ] آنان پس از اين كه فكر و مشورت كردند متفق القول شدند، و اين صحيفه را با توجه به ايام گذشته و روزگارهاى باقيمانده نوشتند تا مسلمانانى كه بعد از آنان مى آيند به اين عده اقتدا كنند.

اما بعد، خداوند با منت و كرمش محمد را بر همه ى مردم مبعوث نمود براى دينى كه براى بندگانش انتخاب كرده بود. او وظيفه ى خود را ادا نمود و آنچه خدا به وى امر كرده بود تبليغ نمود و بر ما واجب كرد كه تمام آنها را بپا داريم؛ تا زمانى كه دين را كامل و واجبات را واجب نمود و سنتها را پايه گذارى كرد. آنگاه پروردگار پيشگاه خود را براى وى انتخاب كرد و او را با احترام و رضايت خاطر قبض روح نمود بدون اينكه كسى را براى بعد از خود به خلافت برساند! [ اين عبارات براى فريفتن نسلى كه در آينده هاى دور از صدر اسلام قدم به عرصه مى گذارد آورده شده است، وگرنه بايد پرسيد: آيا غدير از ايام گذشته ى اسلام نبود و براى روزهاى آينده ى اسلام نبود؟ پس چگونه چنين صحيفه اى با توجه به ايام گذشته ى اسلام تدوين شده است؟!. ] پيامبر اختيار آن را بر عهده ى مسلمين گذاشت تا هر كس كه به فكر او و دلسوز بودنش اطمينان دارند براى خود انتخاب كنند. مسلمانان بايد به خوبى از پيامبر پيروى كنند [ بسيار جالب است كه صحيفه اى توسط اصحاب پيامبر) ص ) و به فاصله ى كمتر از يك ماه پس از غدير تدوين شود و در آن گفته شود 'پيامبر كسى را براى خلافت بعد از خود معين نكرده است'!!. ] همانطور كه خداوند فرموده است: 'لَقَدْ كانَ لَكُمْ فى رَسُولِ اللهِ اُسْوٌَْ حَسَنَةٌْ لِمَنْ كانَ يَرْجُو اللهَ وَ الْيَوْمَ الاَّخَرَ'، [ سوره ى احزاب: آيه ى 21. ] 'براى شما نسبت به پيامبر پيروى نيكو لازم است براى كسانى كه به خدا و روز قيامت اميدوارند'. [ باز هم استناد به آيه ى قرآن براى اثبات ادعاى باطل بكار گرفته شده است. آيا پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در غدير خلافت را بر عهده ى مسلمين گذاشت؟ آيا حتى يك مورد وجود دارد كه پيامبر (ص) چنين مطلبى فرموده باشد تا مردم هم در اين جهت پيرو آن حضرت باشند؟!. ]

پيامبر كسى را به خلافت نرساند بدليل اينكه اين امر در يك خاندان مانند ارث ادامه پيدا نكند بدون اينكه بقيه ى مسلمين در آن سهيم باشند، و باعث دولتمندى اغنيا نشود تا كسى كه به خلافت رسيد نگويد اين امر در اين خاندان از پدر به فرزند تا روز قيامت به ارث مى رسد! [ [در اين قسمت از تعصبات جاهلى و عواطف مردم براى زير پا گذاشتن فرمان الهى سؤ استفاده شده است. براى اين ادعا كه پيامبر (ص) خليفه اى تعيين نكرده مسئله ى ارث بردن حكومت را مثل سلاطين مطرح كرده اند؛ در حالى كه درباره ى امامان: مسئله مربوط به انحصار چنين لياقتى در ايشان است و اينكه هيچكس جز ايشان صلاحيت چنين مقامى را ندارد، و به همين جهت درباره ى امام حسن و امام حسين عليه السلام عنوان پدر و فرزندى نيست تا توارث باشد.

از سوى ديگر براى تحريك تعصبات جاهلى مردم، مسئله ى سهيم بودن همه ى مسلمين را در خلافت مطرح كرده اند در حاليكه خلافت بيت المال نيست تا همه در آن شريك باشند، بلكه انتخاب بهترين است كه توسط پروردگار انجام مى گيرد، و هيچكس نمى تواند مانند خداوند بهترين را معين كند.

جهت ديگرى كه باعث آبرو ريزى اهل سقيفه شده ارتباط دادن خلافت با دولتمندى اغنياء است. گويا خلافت سلطنتى است كه هر كس آن را به دست گرفت ثروت اندوزى را آغاز مى كند و اغنيا را گرد خود جمع مى كند! لذا براى پيش گيرى از اين مشكل بايد خليفه عوض شود و در يك خاندان نماند تا همه ى ثروت نزد آنان نماند. البته حاكمان سقيفه چنين كردند و اين كارشان در زمان عثمان به اوج خود رسيد كه مردم بر او شوريدند و او را كشتند.] ] بر مسلمين واجب است كه پس از رحلت هر خليفه اى، صاحب نظران جمع شوند و مشورت كنند و هر كس را كه مستحق خلافت ديدند امير خود نمايند و او را صاحب اختيار مسلمين قرار دهند؛ چرا كه بر اهل هر زمانى كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمى ماند. [ [پيداست كه بشر خوب مى داند انتخاب صاحب نظرانش به انتخاب خداوند نمى رسد. اين چيزى بود كه در تاريخ خلفاى منتخب سقيفه عملاً بر همه معلوم گرديد كه خلفاى غاصب در جهات ظلم و جهل و بى لياقتى و گناه سرآمد روزگار خود بودند.

مى بينيم براى التيام اين نقص بشرى، وصله اى بى مايه به سخنان خود افزوده اند كه 'بر اهل هر زمانى كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمى ماند'، ولى تاريخ بخوبى نشان مى دهد كه بر اهل هر زمانى آنكه صلاحيت خلافت را داشته مخفى مانده است! چنانكه به جاى على بن ابى طالب عليه السلام كه از هر جهت صلاحيت خلافت داشت، نالايق ترين افراد جاى او را گرفتند.] ]

اگر كسى از مردم ادعا كند كه رسول الله شخصى را بعنوان خليفه منصوب كرده و اسم و نسب او را معين نموده سخن باطلى گفته و حرفى زده كه اصحاب پيامبر خلاف آن را معتقدند و با جماعت مسلمين مخالفت كرده است. [ به اين صراحت در مقابل غدير ادعا كردن در طول تاريخ هزار و چهارصد ساله ى غدير ديده نشده است. ادعايى بدون دليل و فقط به اين بهانه كه اصحاب پيامبر (ص) خلاف آن را معتقدند! بايد پرسيد: كدام اصحاب؟ لابد همان 34 نفر كه همه منافق بودند! و يا به اين بهانه كه با جماعت مسلمين مخالف است! كدام مسلمين؟ لابد همان اعوان و انصار سقيفه كه هيزم براى آتش زدن بيت فاطمه آوردند!. ] اگر كسى ادعا كند كه خلافت پيامبر ارثى است و او اين امر را براى كسى به ارث مى گذارد حرف محالى زده است؛ زيرا پيامبر فرموده است: 'ما پيامبران ارث نمى گذاريم و هر چه از ما بر جاى مى ماند صدقه است'. [ [مى بينيم همان حديث جعلى كه هنگام غصب فدك در برابر فاطمه عليه السلام مطرح كردند، در اينجا پيش بينى نموده اند و به خيال خود غصب خلافت را مستند به حديثى از مبلِّغ اعظم غدير كرده اند. بعدها در گير و دار سقيفه و فدك معلوم شد حتى احدى از دار و دسته ى خودشان هم حاضر به شهادت درباره ى صحت چنين حديثى نيستند و تنها مدعى آن ابوبكر و عمر و عايشه بودند، و اوس بن حدثان- كه در همين حديث حذيفه بعنوان يكى از توطئه گران قتل پيامبر (ص) معرفى شده- به نفع آنان شهادت داد.

آنجا بود كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: آيا يك نفر از اصحاب پيامبر (ص) پيدا نمى شود كه در صحت اين حديث به نفع شما شهادت دهد كه يك عرب بيابانى بنام اوس بن حدثان كه با بول خود تطهير مى كند بايد شاهد شما باشد؟!

كتاب سليم: حديث 4. بحارالانوار: ج 30 ص 317.] ]

اگر كسى ادعا كند كه خلافت جز براى يك نفر از بين مردم صلاحيت ندارد و منحصر در اوست و سزاوار ديگرى نيست براى اين كه پشت سر نبوت است؛ چنين كسى دروغ گفته است! زيرا پيامبر فرموده: 'اصحاب من مانند ستارگانند، كه به هر كدام اقتدا كنيد هدايت خواهيد شد'. [ [باز هم مى بينيم حديث جعلى ديگرى كه در طول تاريخ ياران سقيفه بدان تمسك كرده اند، قبل از رحلت پيامبر (ص)در كارگاه سقيفه ساخته شده است. جالب اين است كه در مقابل مستند صريح و محكمى مانند غدير، به چنين احاديث جعلى تمسك مى شود.

سخن اصلى پيامبر (ص) در طول عمر خود و بخصوص در غدير، انحصار امامان دوازده گانه است، و اينكه اين انحصار به خاطر لايق نبودن هيچ شخص ديگرى بجز آنان است، چرا كه مقام امامت مانند نبوت است و بايد قداست آن را داشته باشد و مجرد يك رياست نيست كه هر بى سر و پايى بتواند آن را در دست بگيرد.

مى بينيم براى فرار از اين قداست كه هيچگاه غاصبين خلافت- حتى به تظاهر- قادر بر نشان دادن آن نيستند چنين حديثى را جعل نموده اند تا با بالابردن مقام صحابه چنين قداستى را در آنان نشان دهند، در حالى كه پيامبر (ص) بارها اين مطلب را فرموده است كه روز قيامت عده اى اصحاب مرا بر سر حوض كوثر از من دور مى كنند چرا كه بعد از من از دين برگشته اند و به قرآن و عترت من جسارت كرده اند.] ] اگر كسى ادعا كند كه او مستحق خلافت و امامت بدليل خويشاوندى با پيامبر است و خلافت منحصر در او و فرزندانش مى باشد يعنى فرزند از پدر خلافت را ارث مى برد و اين در هر زمانى ادامه دارد و هيچ كس جز اينان صلاحيت ندارد و تا روز قيامت سزاوار آنهاست؛ چنين كسى هم دروغ گفته است هر چند كه نسب خويشاوندى نزديكى با پيامبر داشته باشد! زيرا خداوند فرموده است- و كلام خدا بر همه حاكم است-: 'اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللهِ اَتْقاكُمْ'، [ سوره ى حجرات: آيه ى 13. ] 'با ارزش ترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست'. [ [نكته ى اساسى در خطابه ى غدير كه دست دشمنان را بكلى بسته است تعيين خط امامت تا روز قيامت وانحصار آن در دوازده امام از نسل پيامبر (ص) است. در برابر چنين اقدام دقيقى كه خدا و رسول فرموده اند، اصحاب صحيفه آيه اى از قرآن را دليل غصب خلافت قرار داده اند كه 'اِنَّ اَكْرَمُكُمْ عِنْدَ اللهِ اَتْقيكُمْ'!

يك آيه ى كلى را در برابر كلام صريح پيامبر (ص) قرار دادن به معناى جسارت به ساحت مقدس خدا و رسول است. خداوند كه خلافت را منحصر در دوازده امام فرموده در واقع آنان را با تقوى ترين مردم هر زمان معرفى نموده است. واقعاً بايد پرسيد: كداميك از خلفاى سقيفه نشان دادند كه با تقواترين مردم هستند؟ و بايد سؤال كرد: در زمان هر يك از ائمه: چه كسى را با تقوى تر از آن امام مى توان يافت؟

پر مدعا و توخالى همين اصحاب سقيفه اند كه در طول تاريخ غصب خلافت هميشه و از هر جهت از همه ى مردم عقب تر بوده اند!!؟.] ]

همچنين پيامبر فرموده است: 'حقوق مسلمين مساوى است و پايين ترين افراد هم مى توانند درباره ى حقوق خود اقدام كنند. همه ى مسلمين يد واحد در برابر دشمنانشان هستند'. پس هر كس به كتاب خدا ايمان آوَرَد و به سنت پيامبر اقرار كند راهش مستقيم است و به سوى خدا پيش مى رود و مسير صحيح را مى پيمايد. [ اينكه حقوق همه ى مسلمين مساوى است، در برابر ظلم عظيمى است كه خلفاى سقيفه بر مردم روا داشتند و نگذاشتند حقوق همه ى مسلمانان حفظ شود، بلكه حق عده اى را حفظ كردند و حق عده اى ديگر را پايمال نمودند. ولى معناى رسيدن همه ى مردم به حقوق خود اين نيست كه همه ى مسلمين مى توانند امام شوند و هيچ فرقى در اين باره بين آنان نيست. چنين مطلبى را هيچ اجتماعى و هيچ عقلى نمى پذيرد. پيداست كه امامت شايستگى هايى لازم دارد كه فقط با دارا بودن آنها كسى مى تواند در آن منصب قرار بگيرد، وگرنه خلفاى نالايق همان ثمرات شوم سقيفه را به دنبال خواهند داشت كه به آبروى اصل اسلام هم ضربه زدند و باعث شرمندگى خود و همه ى اهل اسلام در برابر ملل ديگر شدند. ]

هر كس روش خليفه را قبول نكند مخالف حق و كتاب خداست و از جماعت مسلمين جدا شده است؛ او را بكشيد كه قتل او به صلاح امت است. [ [تمسك به 'جماعت مسلمين' و خليفه ى اين چنينى را نماينده ى آنان معرفى كردن بهانه اى است براى ظلم آزادانه و بى قيد و شرط، بطورى كه هر كس در برابر آن قد عَلَم كرد به جرم مخالف با جماعت مسلمين و بر هم زدن اتحاد آنان بايد كشته شود!

در طول تاريخ سقيفه هم عملاً اين كار صورت پذيرفته و امثال مالك بن نويره كه گفتند: 'ما بر اعتقاد مسلمانى خود باقى هستيم و فقط خليفه ى تعيين شده در غدير را قبول داريم و خليفه ى سقيفه را قبول نداريم' از دم شمشير گذرانده شدند. حتى بانويى به نام اُم فَروه كه با ابوبكر اعلام مخالفت كرد و گفت: 'من فقط خليفه ى راستين پيامبر (ص) يعنى على بن ابى طالب عليه السلام را قبول دارم' به دستور او اعدام شد!

الثاقب فى المناقب: ص 226. شرح نهج البلاغة: ج 17 ص 214.] ]

همچنين پيامبر فرموده است: 'هر كس در بين امت من- در حالى كه متحد بودند- آمد و قصد داشت تفرقه بياندازد او را به قتل برسانيد هر كه مى خواهد باشد؛ چرا كه اتحاد رحمت و اختلاف عذاب است. امت من هيچ گاه بر گمراهى متفق نخواهند شد و مسلمانان يد واحدى در برابر دشمنانشان هستند'. بين مسلمين كسى اختلاف نمى اندازد مگر اينكه تكروى مى كند و دشمن آنهاست و به دشمنان مسلمانان كمك مى كند. خدا و رسولش خون او را مباح و قتل او را حلال كرده اند. [ باز مى بينيم از جعل و تحريف فرمايشات پيامبر (ص) ابا نداشته اند و به آن حضرت نسبت داده اند كه 'امت من هيچگاه بر گمراهى متفق نخواهند شد'، در حاليكه حتى به اقرار اهل سقيفه بارها و بارها امت بر باطل متفق شده اند، تا آنجا كه يزيد را پذيرفته اند و حسين عزيز عليه السلام را سر بريده اند! آيا اين اتحاد مردم بر حق بوده است؟ آيا ما هم بايد چشم و گوش بسته پيرو چنين اتحادى شويم؟!. ]

سعيد بن عاص اين صحيفه را با توافق كسانى كه اسم و شهادتشان در آخر اين ورقه است در محرم سال دهم هجرى نوشته است.

الحمدلله رب العالمين

امضا كنندگان:

ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابى وقاص، ابوعبيده جراح، معاوية بن ابى سفيان، عمرو بن عاص، ابوموسى اشعرى، مغيرة بن شعبة ثقفى، اوس بن حدثان نضرى، ابوهريرة، ابوطلحه انصارى، ابوسفيان، عكرمة بن ابى جهل، صفوان بن امية بن خلف، سعيد بن عاص، خالد بن وليد، عياش بن ابى ربيعة، بشير بن سعد، سهيل بن عمرو، حكيم بن حزام، صهيب بن سنان، ابوالاعور اسلمى، مطيع بن اسود مدرى و...

سپس صحيفه را به ابوعبيده دادند و او آن را به مكه برد و در كعبه دفن كرد. آن صحيفه همچنان مدفون بود تا آنكه عمر بن خطاب به خلافت رسيد و آن را از مكانش بيرون آورد.

اين صحيفه همانى بود كه هنگام مرگ عمر، اميرالمؤمنين عليه السلام بر سر جنازه ى كفن شده اش رفت و چنين آرزو كرد و فرمود: چقدر دوست دارم با صحيفه ى اين كفن پيچ شده به ملاقات پروردگارم بروم. [ كنايه از اينكه روز قيامت در پيشگاه عدل الهى، اين سند اصلى ظلم را عرضه كنم و به همه نشان دهم. ]

سپس آن عده از خانه ى ابوبكر برخاستند و رفتند.

 

 

 

از غدیر عشق سرشاریم ما    29

 

 

اساسنامه اصلى ضد غدير

حذيفه در ادامه ماجرا مى گويد: سپس كاروان به راه افتاد تا وارد مدينه شد. همان منافقين با عده اى از همدستانشان جمع شدند و صحيفه اى طبق آنچه درباره ى خلافت عهد بسته بودند نوشتند. در اول صحيفه شكستن ولايت و صاحب اختيارى على عليه السلام بود و اينكه خلافت مخصوص ابوبكر، عمر، ابوعبيده است و سالم نيز همراه آنان است و خلافت از اين چهار نفر خارج نيست!

بر اين صحيفه سى و چهار نفر شهادت دادند كه چهارده نفر آنان اصحاب عقبه بودند [ يعنى همان كسانى كه در عقبه ى 'هرشى' نقشه ى قتل پيامبر (ص)را اجرا كردند. ] و بيست نفر از اشخاص ديگر بودند. پس از نوشتن و امضاى صحيفه آن را بعنوان وديعه به ابوعبيده جراح سپردند و او را امين خود قرار دادند.

جوان ايرانى پرسيد: اى حذيفه، بر فرض مردم بگويند: 'خلافت براى ابوبكر و عمر و ابوعبيده است و دليلشان اين باشد كه آنان از شيوخ قريش و از اولين مهاجرين هستند'؛ چرا به خلافت سالم راضى شدند در حاليكه او از قريش و مهاجرين و انصار نبود و غلام يكى از زنان انصار بود؟

حذيفه جواب داد: اى جوان، اين عده جمع شده بودند تا به خاطر حسد و ناراحتى كه از على عليه السلام داشتند، او را از خلافت باز دارند. اضافه بر اين در قلوب قريش كينه هايى از خونهاى ناپاكشان بود كه على عليه السلام ريخته بود، و اينكه او خصوصى ترين فرد با پيامبر (ص) بود. آنان در طلب خونهايى بودند كه به دست على عليه السلام و به فرمان پيامبر (ص) ريخته شده بود. آنها پيمان بسته بودند تا خلافت را از على زايل كنند و اين كار بر عهده ى آن چهارده نفرى بود كه در گردنه ى هَرةشى پنهان شده بودند و سالم را نيز در گروه خود پذيرفته بودند.

 

از غدیر عشق سرشاریم ما    28

 

 

 برخورد شديد پيامبر با توطئه گران

 

هنگام طلوع فجر با پيامبر (ص) از كوه سرازير شديم. آن حضرت در پاى كوه پياده شده وضو گرفت و منتظر اصحاب ماند. [ زيرا اكثريت مردم در حال دور زدن كوه بودند و ديرتر به سمت ديگر كوه مى رسيدند. ] آن عده كه بالاى كوه بودند نيز پايين آمدند و در يك جا جمع شدند.

هنگام برپايى نماز همان عده را ديدم كه بين مردم رفته و پشت سر پيامبر (ص) نماز خواندند. پس از نماز، پيامبر (ص) نگاهى به پشت سر خود كرد و ابوبكر و عمر و ابوعبيده را در حال نجوى ديد. اين بود كه دستور داد تا منادى بين مردم ندا كند: 'بيش از دو نفر خصوصى صحبت نكنند'. [ اين دستور حاكى از اوج فتنه انگيزى منافقين است. ]

نخستين پيمان نامه بر ضد غدير [ در روايت ديگر حذيفه مى گويد: آن عده جمع شدند و گفتند: محمد مى خواهد امامت را در اهل بيت خود قرار دهد! چهار نفر از آنان جدا شدند و به مكه رفتند. آنها وارد كعبه شدند و درباره ى آنچه بينشان گذشته بود پيمان نامه اى نوشتند كه متن آن چنين بود: 'اگر خداوند محمد را از دنيا برد و يا او كشته شد امر خلافت به اهل بيت او نرسد'. ]

پس از اين اقدامِ آنان، خداوند اين آيه را نازل فرمود: 'أَمْ أَبْرَمُوا أَمْراً فَاًِّنّا مُبْرِمُونَ، أَمْ يَحْسَبُونَ أَنّا لانَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ، بَلى وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ'، يعنى: 'كارى را بين خود محكم كرده اند در حالى كه ما هم كارها را محكم مى كنيم. يا گمان كرده اند ما كارهاى پنهانى و سخنان سرى آنان را نمى شنويم؟ بلى فرستادگان ما نزد آنانند و مى نويسند'.

"سوره ى زخرف: آيه ى 80 -79".

بحارالانوار: ج 37 ص 129. عوالم العلوم: ج 3:15 ص 298.] ]

پيامبر (ص)مردم را از توقفگاه 'عقبه' گذراند و در منزل بعدى توقف نمود. سالم مولى ابى حذيفه در آنجا ابوبكر و عمر و ابوعبيده را در حال نجوى و گفتگوى خصوصى ديد. او نزد آنان رفت و گفت: آيا رسول الله (ص) دستور نداده كه بيش از دو نفر با هم خصوصى صحبت نكنند؟ بخدا قسم بايد مرا به آنچه صحبت مى كرديد خبر دهيد، وگرنه نزد پيامبر (ص) مى روم و اين كار شما را به او خبر مى دهم.

ابوبكر گفت: اى سالم، عهد و پيمان خدايى مى بندى كه اگر به تو خبر دهيم درباره ى چه اين جا جمع شده ايم، اگر دوست داشتى با ما باشى و اگر دوست نداشتى لب فرو بندى و آن را كتمان كنى؟ سالم- كه با على بن ابى طالب عليه السلام بغض و عداوت شديدى داشت و آنان اين جهت او را مى دانستند- پيمان بست تا با آنان باشد.

آنها به سالم گفتند: ما جمع شده ايم تا پيمان ببنديم و هم قسم شويم كه از محمد درباره ى صاحب اختيارى على اطاعت نكنيم! سالم پرسيد: شما را بخدا آيا به راستى درباره ى اين مطلب گفتگو مى كرديد؟

آنها جواب دادند: بلى، بخدا قسم گفتگوى ما در همين مسئله بود و در غير اين نبود. سالم گفت: بخدا قسم من اولين كسى هستم كه در اين مطلب با شما هم پيمان مى شوم و با شما مخالفت نخواهم كرد! بخدا قسم آفتاب طلوع نمى كند بر اهل بيتى كه نزد من از بنى هاشم مبغوض تر باشد و در بنى هاشم كسى نزد من مبغوض تر و بدتر از على بن ابى طالب نيست! در اين مورد هر چه به نظرتان مى آيد انجام دهيد و مرا هم در زمره ى خود به حساب آوريد.

آن چهار نفر همان ساعت بر ضد خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام پيمان بستند و متفرق شدند. هنگامى كه پيامبر (ص) قصد حركت داشت نزد حضرت آمدند و پيامبر (ص) به آنها فرمود: درباره ى چه مسئله اى امروز خصوصى صحبت مى كرديد در حاليكه شما را از نجوى و گفتگوى خصوصى منع كرده بودم؟

آنها جواب دادند: يا رسول الله، ما فقط هم اكنون يكديگر را ملاقات كرده ايم! پيامبر (ص)با ناراحتى به آنها نگاه كرد و فرمود: شما داناتريد يا خداوند؟ 'وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادًَْ عِنْدَهُ مِنَ اللهِ وَ مَا اللهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ'، [ سوره ى بقره: آيه ى 140. ] 'و كيست ظالم تر از كسى كه شهادتى را نزد خدا كتمان مى كند، و خداوند از آنچه انجام مى دهيد غافل نيست'.

 

از غدیر عشق سرشاریم ما    27

 

 

 

معرفى توطئه گران ضد غدير

 

حذيفه در ادامه داستان براى جوان ايرانى چنين گفت: من از پيامبر (ص) پرسيدم: يا رسول الله، اينها چه كسانى بودند كه چنين نقشه اى داشتند؟

- اى حذيفه، اينان منافقين در دنيا و آخرتند!

- يا رسول الله، آيا گروهى نمى فرستى تا آنان را به قتل برسانند؟

- خداوند به من دستور داده آنان را افشا نكنم، و دوست ندارم مردم بگويند: 'او كسانى از قوم و اصحابش را به دين خود فرا خواند و آنان پذيرفتند؛ و با كمك آنان جنگيد و بر دشمنانش پيروز شد و سپس آنان را به قتل رساند'. اى حذيفه، خداوند در كمين آنان است. پروردگار مهلت كمى به آنها داده و پس از آن به عذاب سختى دچارشان خواهد كرد.

- يا رسول الله، اين منافقين چه كسانى هستند؟ آيا از مهاجرينند يا از انصار؟

پيامبر (ص) آنان را يك به يك براى من نام برد. بعضى از آنها افرادى بودند كه دوست نداشتم در بين آنان باشند، و تعجب كردم.

حضرت فرمود: اى حذيفه، گويا در بعضى از افرادى كه نام بردم شك كردى؟ اينك سر خود را بالا بگير!

نگاهم را به سوى آنان كه بر قله ايستاده بودند گرداندم. ناگهان برقى پديدار شد و آنچه در اطراف ما بود روشن شد و بقدرى ثابت ماند كه گمان كردم خورشيد طلوع كرده است. به آنها نگاه كردم و بخدا قسم همه شان را شناختم. آنان همان كسانى بودند كه پيامبر (ص) نام برده بود. آن عده چهارده نفر بودند كه نُه نفر از قريش و پنج نفر از غير قريش در ميان آنان بود.

جوان ايرانى به حذيفه گفت: خدا تو را رحمت كند، آنها را برايمان نام ببر. حذيفه گفت: بخدا قسم آنان عبارت بودند از قريش: ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابى وقاص، ابوعبيده جراح، معاوية بن ابى سفيان و عمرو بن عاص؛ و از غير قريش: ابوموسى اشعرى، مغيرة بن شعبه ثقفى، اوس بن حدثان نضرى، ابوهريرة و ابوطلحه انصارى.

 

از غدیر عشق سرشاریم ما   26

 

 

 

بلندترين داستان غدير

 

توطئه بر ضد غدير: قتل پيامبر و صحيفه ملعونه اول

 

با پايان يافتن مراسم بيعت، پيامبر (ص) با كاروان از غدير حركت كردند؛ و يك روز و شب سير كردند تا به كوه بلند هَرْشى رسيدند. منافقينى كه نقشه ى قتل پيامبر (ص) را كشيده بودند جلوتر از حضرت ظرفهاى بزرگى به قله كوه بردند و آنها را پر از شن كرده و پنهان شدند. [ مردم به دليل صعب العبور بودن كوه هرشى آن را دور زده و بالاى كوه نمى آمدند. اما پيامبر (ص) قصد داشت از بالاى كوه برود و آن عده نيز براى انجام مقاصد شومشان بالاى كوه رفتند. ]

حذيفه ادامه داد: پيامبر (ص)، من و عمار را صدا زد و به او دستور داد تا از پشت سر شتر را راهنمايى كند و من هم افسار شتر را بگيرم، تا آنكه به قله ى كوه رسيديم.

ناگهان افرادى كه پنهان شده بودند از پشت سر ما هجوم آورده و ظرفهاى پر از شن را به طرف پاهاى شتر غلطاندند. شتر وحشت كرد و نزديك بود بِرَمَد و پيامبر (ص) را بر زمين بياندازد كه حضرت با صداى بلند فرمود: 'حركت مكن كه جاى نگرانى نيست'!

ناگهان شتر به قدرت پروردگار به زبان عربى فصيح به سخن آمد و گفت: 'يا رسول الله، تا هنگامى كه شما بر پشت من نشسته اى دست از پا خطا نكرده و از جايم تكان نمى خورم'!

توطئه كنندگان به خيال اينكه شتر رميده است به طرفش هجوم آوردند تا آن را بيشتر بِرَمانند. من و عمار در آن شب ظلمانى با شمشيرهايمان به آنها حمله كرديم. با حمله ى ما، منافقين فرار كرده و از نقشه اى كه پيش بينى كرده بودند مأيوس شدند.

 

از غدیر عشق سرشاریم ما   25

 

 

نشانه هاى فتنه در غدير

 

تمام مردم با آن حضرت بيعت كردند و چيزى نگفتند. ابوبكر و عمر قبل از بيعت به طرف جحفه رفته بودند. [ يعنى براى فرار از بيعت پس از خطبه و قبل از بيعت از غدير خم خارج شده و به جحفه رفته بودند. ] پيامبر (ص) شخصى را فرستاد و آن دو را بازگرداند و با خشم و شدت آنان را مورد خطاب قرار داد و فرمود: اى پسر ابى قحافه و اى عمر، با على بر صاحب اختيارى بعد از من بيعت كنيد!

 

آنها سؤال كردند: آيا اين امر از طرف خدا و رسول اوست؟ پيامبر (ص) پاسخ داد: 'آيا چنين امرى از غير خدا امكان دارد؟ بلى اين امر از طرف خدا و رسول اوست'. آن دو نيز بيعت كرده و رفتند. [ [در روايتى ديگر حذيفه مى گويد: پس از سخنرانى پيامبر (ص)، شخصى به نام 'فهرى' برخاست و گفت: آيا اين سخنان را از نزد خود گفتى يا پروردگارت به تو امر كرده بود؟

 

حضرت فرمود: خداوند به من دستور داده بود. فهرى گفت: خدايا، سنگى از آسمان بر ما بفرست. هنوز به نزديك اثاثيه خود نرسيده بود كه سنگى از آسمان بر او فرود آمد و او را خونين و مجروح كرد و همانجا بر زمين افتاد و كشته شد. سپس خداوند اين آيه را نازل نمود: 'سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ'، يعنى 'درخواست كننده اى عذاب واقع را درخواست نمود'. "سوره ى معارج: آيه ى 1". بحارالانوار: ج 37 ص 136.] ]

 

 

 

از غدیر عشق سرشاریم ما

 

بلندترين داستان غدير

 

مراسم بيعت غدير

مردم شروع كردند به گفتن 'بلى، شنيديم و امر خدا و رسولش را اطاعت مى كنيم و با قلبهايمان به آن ايمان آورديم'. [ [در روايتى حذيفه مى گويد: به خدا قسم معاويه را ديدم كه برخاست و با تكبر به راه افتاد و با عصبانيت از مجلس بيرون رفت. او دست راستش را بر شانه ى ابوموسى اشعرى و دست چپش را بر شانه ى مغيرة بن شعبه تكيه داده بود و مى گفت: 'ما محمد را در اين گفتارش تصديق نمى كنيم و به ولايت على اقرار نخواهيم كرد'.

خداوند درباره ى اين عمل او آيه اى نازل كرد: 'فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلّى، وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلّى، ثُمَّ ذَهَبَ اًِّلى أَهْلِهِ يَتَمَطّى، أَوْلى لَكَ فَأَوْلى، ثُمَّ أَوْلى لَكَ فَأَوْلى'، يعنى 'نه تصديق كرد و نه نماز خواند، ولى تكذيب كرد و پشت نمود، سپس با تكبر به سوى يارانش رفت، عذاب مستحق توست...'، "سوره ى قيامت: آيات 31 تا 34".

پيامبر (ص) تصميم گرفت معاويه را بازگرداند و به قتل برساند، اما جبرئيل اين آيه را آورد: 'لاتُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ'، يعنى 'در اين باره سخنى مگو كه عجله نكرده باشى'، "سوره ى قيامت: آيه ى 16". پيامبر (ص) با اين دستور سكوت نمود.

بحارالانوار: ج 37 ص 194. عوالم العلوم: ج 3:15 ص 96.] ]

سپس براى بيعت به طرف پيامبر (ص) و على (ع) ازدحام كردند تا آنجا كه "از كثرت جمعيت و كمى وقت" نماز ظهر و عصر در يك وقت خوانده شد، و مراسم در بقيه ى روز ادامه يافت تا آنكه نماز مغرب و عشاء نيز در يك وقت خوانده شد.

هر بار كه گروهى از مردم نزد حضرت مى آمدند پيامبر (ص) مى فرمود: 'حمد خدايى را كه ما را بر جهانيان فضيلت داد'. [ [در روايت ديگر آمده است: در غدير خيمه ى حذيفه كنار خيمه ى اصحاب سقيفه قرار داشت. حذيفه از داخل خيمه اش شنيد يكى از آنان مى گويد: بخدا قسم محمد احمق است اگر گمان مى كند امر خلافت بعد از او به على مى رسد. ديگرى گفت: آيا او را احمق مى نامى و نمى دانى كه او ديوانه است؟ زيرا نزديك بود در مقابل زن ابن ابى كبشه بيهوش شود!!! سومى گفت: او را رها كنيد. مى خواهد احمق باشد يا ديوانه! آنچه مى گويد نخواهد شد!

حذيفه از سخنان آنان برآشفت. از اين رو گوشه ى خيمه را بالا زد و سرش را داخل خيمه ى آنها نمود و گفت: در حاليكه پيامبر (ص) بين شما هست و وحى خدا بر شما نازل مى شود چنين مى كنيد؟ به خدا قسم فردا صبح اين خبر را به پيامبر (ص) خواهم گفت.

- اى حذيفه تو اينجا بودى و آنچه گفتيم شنيدى؟! اين مطلب را كتمان كن كه حق همسايگى امانتدارى است!

- اين از آن همسايگى ها و مجالسى نيست كه بايد امانتدارى كرد! اگر من اين جريان را از خدا و رسولش پنهان كنم نسبت به آنان دلسوزى نكرده ام.

- اى بنده ى خدا، هر چه مى خواهى بكن! بخدا قسم نزد پيامبر سوگند ياد مى كنيم كه ما چنين سخنى نگفته ايم و تو بر ما دروغ بسته اى. گمان مى كنى سخن تو را مى پذيرد و سخن ما سه نفر را تكذيب مى كند؟

- بعد از آنكه دِينَم را نسبت به خدا و رسولش ادا نمودم، مهم نيست كه شما چه بگوييد!

فردا صبح حذيفه نزد پيامبر (ص) رفت در حاليكه على عليه السلام نزد حضرت با شمشير ايستاده بود سخنان آنها را به پيامبر (ص) خبر داد. حضرت سراغ آنان فرستاد و آنها را نزد خود احضار كرد و فرمود: چه گفته ايد؟ گفتند: بخدا قسم ما چيزى نگفته ايم و اگر از ما سخنى به شما رسيده به ما دروغ بسته اند! جبرئيل اين آيه را نازل كرد: 'يَحْلِفُونَ بِاللهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمََْ الْكُفْرِ وَ كَفَرُوا بَعْدَ اًِّسْلامِهِمْ'، يعنى 'به خدا سوگند ياد مى كنند كه آن سخن را نگفته اند در حاليكه سخن كفر را بر زبان آورده اند و بعد از مسلمان شدنشان كافر شده اند'. "سوره ى توبه: آيه 74".

اميرالمؤمنين (ع)فرمود: هر چه مى خواهند بگويند! من از آنان نمى ترسم و شمشيرم بر دوشم است. اگر آنها قصد سوئى نسبت به من داشته باشند من هم با آنان مقابله خواهم كرد.

جبرئيل به پيامبر (ص) گفت: 'صبر كن براى مقدرى كه خواهد شد'، و پيامبر (ص) آنچه جبرئيل گفته بود به على (ع) خبر داد، و على (ع) گفت: در برابر مقدرات پروردگار صبر خواهم كرد.

بحارالانوار: ج 37 ص 152. عوالم العلوم: ج 3:15 ص 53.] ]

 

از غدیر عشق سرشاریم ما     23

 

 

 

بلندترين داستان غدير

 

 

معرفى اميرالمؤمنين و دعوت براى بيعت

 

سپس حضرت دست بر بازوى على بن ابى طالب عليه السلام زد و او را بلند كرد. اين در حالى بود كه اميرالمؤمنين عليه السلام از زمانى كه پيامبر (ص) بالاى منبر آمد يك پله پايين تر در طرف راست آن حضرت قرار داشت و به احترام حضرت متمايل به صورت او ايستاده بود.

پيامبر (ص) او را بلند كرد و فرمود: اى مردم، چه كسى صاحب اختيار شماست؟ مردم جواب دادند: خدا و رسولش. پيامبر (ص)فرمود:

بدانيد كه هر كس من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست. خدايا، دوست بدار هر كه او را دوست دارد و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد. كمك كن كسى كه او را كمك مى كند و خوار كن كسى كه او را خوار كند. خداوند با ولايت و امامت على دين شما را كامل كرد.

هيچ آيه اى نيست كه خداوند در آن مؤمنين را خطاب كرده مگر اينكه او اولين مخاطب آن است. [ يعنى على عليه السلام رئيس مؤمنان و امير آنان است. ] خداوند در سوره ى 'هل اتى' شهادت به بهشت نداده مگر براى او، و آن را درباره ى غير على نازل نكرده است. فرزندان هر پيامبر از نسل اويند، اما فرزندان من از نسل على هستند. غير شقى با على دشمنى نمى كند، و غير باتقوا او را دوست نمى دارد.

سوره ى 'والعصر' [ جملاتى كه با قلم سياه داخل گيومه در اين پاراگراف آمده ترجمه ى آيات سوره ى والعصر است كه به صورت ضمنى تفسير شده است: 'بِسْمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ، وَالْعَصْرِ، اِنَّ الاْ نْسانَ لَفى خُسْرٍ، اِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ'. ] درباره ى على نازل شده و تفسير آن چنين است: قسم بحق خداى روز قيامت 'انسان در زيان است' و آنها دشمنان آل محمد هستند، 'مگر آنانكه ايمان آوردند' به ولايتشان 'و اعمال صالح انجام دادند' با همدلى با برادرانشان 'و يكديگر را به صبر سفارش كردند' در غيبت امام غايبشان.

اى مردم، به خدا و پيامبرش و نورى كه نازل كرده ايمان آوريد. خداوند نور را در من و على و در نسل او تا مهدى قرار داده كه حق الهى را از دشمنان خواهد گرفت.

اى مردم، من پيامبر خدايم و پيش از من پيامبرانى گذشته اند. بدانيد كه على و فرزندانش بعد او كه از صلب اويند، به صبر و شكر توصيف شده اند.

اى مردم، بيشتر پيشينيان شما گمراه شدند. من صراط مستقيم خدايم كه به شما امر كرده هدايت را از آن راه بپيماييد، و پس از من على و بعد از او فرزندان من از نسل وى كه امامان هدايت كننده به سوى حق هستند.

من براى شما بيان كردم و فهماندم و بعد از من على به شما مى فهماند. بدانيد كه پس از خطبه ام شما را به دست دادن با من بعنوان بيعت با او و اقرار به ولايتش دعوت مى كنم.

بدانيد كه من با خدا بيعت كرده ام و على هم با من بيعت كرده است؛ و من از شما براى او از طرف خدا بيعت مى گيرم. پس هر كس بيعت را بشكند به خود ضرر مى زند، و هر كس به آنچه عهد كرده وفادار بماند خداوند به او اجر عظيمى خواهد داد.

اى مردم، شما بيش از آنيد كه با يك دست با من بيعت كنيد. [ يعنى من يك دست دارم و شما جمعيت بسيارى هستيد و ممكن است بعضى از شما نتوانيد بيعت كنيد. ]

خداوند به من دستور داده تا از شما اقرار بگيرم درباره ى پيمانِ امير بودن على بن ابى طالب و امامانى كه بعد از وى از فرزندان من و از صلب او هستند همانگونه كه به شما آموختم. پس حاضران به غايبان برسانند.

پس بگوييد: 'ما شنيديم و اطاعت مى كنيم و راضى هستيم به آنچه از طرف خدا رسانده اى. بر سر اين مطلب با قلبها و زبانها و دستانمان با تو بيعت مى كنيم، و بر آن زنده ايم و مى ميريم و مبعوث مى شويم. تغيير نمى دهيم و تبديل نمى كنيم و شك و شبهه به دل راه نمى دهيم. پيمان و عهد محكم از قلب و زبانمان با خدا و تو و على و حسن و حسين و امامانى كه ذكر كردى مى بنديم، و چيزى را جايگزين آن نمى كنيم و اين مطلب را به هر كس كه ببينيم ابلاغ مى كنيم'.

 

از غدیر عشق سرشاریم ما         21

 

 

 

بلندترين داستان غدير

 

واقعه غدير خم

 

ما هنگامى از روز به غدير خم رسيديم [ از اينجا تا آخر خطبه روايت ديگر حذيفه است كه در آن متن كامل سخنرانى حضرت آمده است. بحار الانوار: ج 37 ص 131 تا 133. ] كه اگر گوشت روى زمين مى انداختند از شدت گرما مى پخت. در اين وضعيت پيامبر (ص) نزد ما آمد و دستور داد همه جمع شوند. سپس مقداد، سلمان، ابوذر و عمار را صدا زد و به آنان دستور داد تا سراغ دو درختى كه در آن مكان بود بروند و خار و خاشاك زير آن را تميز كنند. آنان آنجا را تميز و آماده كردند.

پس از آن پيامبر (ص) دستور داد سنگها را روى هم بچينند تا منبرى به بلندى قامت آن حضرت شود و پارچه اى روى آن بياندازند.

 

حكمت   نهج البلاغه16    

 

 

 

 

قَالَ علی (ع) :  

 

تَذِلُّ الْاءُمُورُ لِلْمَقَادِيرِ حَتَّى يَكُونَ الْحَتْفُ فِي التَّدْبِيرِ

كارها دستخوش تقديرند، آنسان ،

 

 كه گاه تدبير سبب مرگ شود

 

 

از غدیر عشق سرشاریم ما   قسمت بیستم

 

 

 

بلندترين داستان غدير

 

آيه هاى اعلان عمومى غدير

 

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تصميم داشت هنگامى كه به مدينه رسيد على عليه السلام را به خلافت نصب كند. حضرت دو روز و دو شب در راه بود. در روز سوم جبرئيل آيات آخر سوره ى حج را نازل كرد و فرمود: بخوان: 'فَوَرَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ اَجْمَعينَ، عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ، فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرْ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكينَ، اِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئينَ'، [ سوره ى حجر: آيات 192 تا 195. ] 'قسم به پروردگارت، از همه ى آنان خواهيم پرسيد درباره ى آنچه انجام مى دادند. تو به آنچه دستور داده شدى اقدام كن و از مشركين روى گردان باش. ما تو را از شرّ مسخره كنندگان حفظ مى كنيم'. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به سرعت از آنجا حركت كرد تا به مدينه برسد و على بن ابى طالب عليه السلام را براى مردم بعنوان خليفه منصوب كند. در آخر شب چهارم جبرئيل بر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نازل شد و اين آيه را براى حضرت خواند: 'يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَالله يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ اِنَّ اللهَ لايَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرينَ'، [ سوره ى مائده: آيه ى 67. ] 'اى پيامبر، ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده، و اگر چنين نكنى رسالت او را تبليغ نكرده اى، و خداوند تو را از مردم حفظ مى كند. خداوند قوم كافرين را هدايت نمى كند'. و منظور از آنان كسانى بودند كه نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم سؤ قصد داشتند.

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اى جبرئيل، نمى بينى چگونه با سرعت مسير را طى مى كنم تا به مدينه برسم و ولايت على را بر حاضر و غايب واجب كنم؟ جبرئيل پاسخ داد: خداوند به تو دستور داده تا ولايت او را در اولين محلى كه پياده مى شوى بر مردم واجب كنى. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: بلى اى جبرئيل، ان شاء الله فردا اين كار را انجام خواهم داد.

حضرت همان ساعت حركت كرد و مردم با او آمدند تا در غديرخم پياده شدند. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نماز را به جماعت خواند و دستور داد تا همه جمع شوند. سپس على عليه السلام را صدا زد و دست چپ وى را با دست راست بلند نمود، و با صداى بلند ولايت و صاحب اختيارى او را به مردم اعلام كرد و اطاعت او را واجب نمود و به مردم دستور داد تا بعد از او اختلاف نكنند. [ مفصل واقعه ى غدير در فصل بعدى خواهد آمد. ]

 

از غدیر عشق سرشاریم ما     19

 

 

 

بلندترين داستان غدير

 

افشاء سرّ غدير توسط عايشه

 

خداوند، اقدامات عايشه و حفصه و پدرانشان در اين باره را به پيامبرش خبر داد. [ خداوند درباره ى اين افشاى سرّ عايشه آياتى از قرآن در سوره ى تحريم: آيه ى 3 به بعد نازل فرموده است: 'وَ اًِّذْ أَسَرَّ النَّبِىُّ اًِّلى بَعْضِ أَزواجِهِ حَديثاً فَلَمّا نَبَّاَتْ بِهِ وَ أَظْهَرَهُ اللهُ عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ، فَلَمّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ أَنْبَأَكَ هذا قالَ نَبَّأَنِىَ الْعَليمُ الْخَبيرُ'، يعنى: 'و هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به يكى از همسرانش "عايشه" سخنى به پنهانى گفت و چون وى آن را افشا نمود و خدا هم پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را از افشاى او آگاه ساخت، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم برخى از افشاهاى او را به وى اظهار كرد و از برخى اعراض نمود. هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به آن همسرش "عايشه" افشا سر را خبر داد، او گفت: چه كسى تو را از اين افشا باخبر ساخت؟ حضرت فرمود: خداى دانا و آگاه مرا خبر داد'. ] مدتى نگذشت كه عايشه آن اسرار را به حفصه خبر داد، و هر كدام از آنها پدرانشان را از اين موضوع مطلع كردند.

آنان جمع شده و سراغ آزاد شدگان [ منظور منافقينى بودند كه پس از فتح مكه مسلمان شدند و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آنان را بخشيد و از آن پس بعنوان 'طُلَقاء'- يعنى آزاد شدگان- شناخته مى شدند. ] و منافقين فرستادند و همه را از اين امر مطلع كردند. سپس رو به يكديگر كرده گفتند:

محمد مى خواهد امر خلافت را در اهل بيت خود مانند كسرى و قيصر پايدار كند! نه بخدا قسم اگر خلافت به على برسد در زندگى براى شما لذتى نخواهد بود. محمد طبق ظاهرتان با شما معامله مى كند اما على طبق آنچه كه در دل خود از شما دارد با شما معامله خواهد كرد. در اين باره خوب فكر كنيد و نظر دهيد.

بحث در بين آنان آغاز شد و سخن از سر گرفتند، و آنقدر تبادل نظر نمودند تا متفق شدند براى جلوگيرى از اين مسئله [ منظور از اين مسئله، 'اعلام صاحب اختيارى على بن ابى طالب عليه السلام' است. ] شتر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را بر فراز كوه 'هَرشى' بِرَمانند. آنها اين كار را يكبار ديگر در جنگ تبوك انجام داده بودند، اما خداوند خطر را از پيامبرش دور كرده بود. [ [توطئه ى قتل پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در قله ى كوه با رماندن شتر حضرت در پرتگاه كوه، دوبار توسط اين گروه خاص منافقين طراحى شد. يكى در جنگ تبوك و ديگرى در حجة الوداع.

هنگامى كه لشكر اسلام همراه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از جنگ تبوك بازمى گشتند اين عده از منافقين با يكديگر تصميم گرفتند پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را از گردنه ى كوه به پايين بياندازند؛ و اين مطلب از سوى خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خبر داده شد.

هنگامى كه به نزديكى كوه رسيدند پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: 'هر كس مايل است مى تواند از زمين هموار كوه را دور بزند زيرا وسيع تر است'، و خود حضرت مسير را از فراز كوه پيمود. مردم مسير خود را از روى زمين هموار دور كوه قرار دادند جز آن عده كه نقشه كشيده بودند. آنان به طور پنهانى قبل از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بر فراز كوه آمدند.

حضرت به عمار دستور داد افسار شتر را بگيرد و حذيفه از پشت سر شتر را راهنمايى كند. در اثناى حركت آنگاه كه بر فراز كوه رسيده بودند ناگهان صداى دويدن منافقين را از پشت سرشان شنيدند كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را محاصره كرده بودند.

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم غضب كرد و به حذيفه دستور داد به آنان حمله كند و آنان را رد كند. حذيفه از مقابل به آنها حمله ور شد و با چوبدستى كه همراه داشت بر سر و صورت مركب هايشان زد و آنان را فرارى داد؛ و در حاليكه توطئه گران روى خود را پوشانده بودند حذيفه توانست آنها را ببيند.

هنگامى كه حذيفه را ديدند خداوند ترس را در دلهايشان انداخت و گمان كردند حيله ى آنان بر حذيفه معلوم شده است. از اين رو به سرعت حركت كردند و خود را به پاى كوه رسانده و بين مردم رفتند.

حذيفه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بازگشت. حضرت فرمود: اى حذيفه، شتر را به حركت درآور، و تو اى عمار حركت كن! آنها سرعت گرفته و از گردنه بيرون آمدند و در پاى كوه منتظر مردم شدند.

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به حذيفه فرمود: از اين گروه كسى را شناختى؟

- فقط مَرْكب فلان و فلان را شناختم، زيرا ظلمت شب آنها را در خود فرو برده بود و آنان رويشان را پوشانده بودند.

- آيا مى دانيد آن گروه سواره چه تصميمى داشتند؟

- خير، يا رسول الله.

- آنها حيله كرده بودند تا با ما مسير را بپيمايند و هنگامى كه گردنه در ظلمت شب فرو رفت مرا از آن به پايين بياندازند.

- يا رسول الله، آيا دستور نمى دهيد هنگامى كه مردم آمدند گردنشان زده شود؟

- كراهت دارم از اينكه مردم بگويند: 'محمد بر ضد اصحابش دست بلند كرده است'. سپس براى حذيفه و عمار آنان را اسم برد و فرمود: اين را كتمان كنيد.

حذيفه مى گويد: كسانى كه قصد داشتند شتر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را در بازگشت از جنگ تبوك بِرَمانند عبارت بودند از: ابوبكر، عمر، عثمان، معاويه، ابوسفيان، طلحه، سعد بن ابى وقاص، ابوعبيده، ابوالاعور، مغيره، سالم مولى ابى حذيفه، خالد بن وليد، عمرو بن عاص، ابوموسى اشعرى و عبدالرحمن بن عوف.

بحارالانوار: ج 21 ص 222 و 247.] ] اين عده بارها درباره ى قتل يا ترور يا مسموم كردن پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به صور مختلف با هم متفق شده بودند. آزاد شدگان از قريش و منافقين از انصار و هر كس از اعراب مدينه و اطراف آن كه در قلبشان نيت بازگشت از اسلام بود، هم پيمان و هم قسم شدند تا شتر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را بر گردنه عقبه بِرَمانند؛ و معاهده كنندگان اصلى چهارده نفر بودند. [ حذيفه در قسمت پنج اين حديث نام چهارده نفر را برده است كه دقيقاً همان چهارده نفر توطئه گران تبوك هستند. ]

 

از غدیر عشق سرشاریم ما   18

 

 

 

بلندترين داستان غدير

 

اصرار عايشه براى اطلاع از اسرار غدير

 

آن روز- كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با على عليه السلام خلوت كرد- نوبت عايشه دختر ابوبكر بود. [ يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هر روز به خانه ى يكى از همسرانش مى رفت و آن روز نوبت عايشه بود. ] عايشه به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم گفت: يا رسول الله، امروز صحبت تو با على به طول انجاميد!؟

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به او توجهى نكرد و عايشه دوباره پرسيد: يا رسول الله، چرا در امرى كه شايد برايم صلاح باشد نسبت به من توجهى نمى كنى؟ [ يعنى چرا اين سرّ را به من نمى گويى؟. ] پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: راست مى گويى! امر صلاحى است براى كسى كه پروردگار او را به قبول و ايمان به آن سعادت دهد. من دستور داده شده ام تمام مردم را به سوى آن دعوت كنم، و اين امر را هنگامى خواهى فهميد كه آن را در بين مردم اعلام كنم.

عايشه گفت: يا رسول الله، چرا اينك آن را به من خبر نمى دهى تا زودتر به آن عمل كنم و آنچه را كه در آن صلاح است به دست آورم؟

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم جواب داد: اينك به تو خبر مى دهم؛ اما تا هنگامى كه به اعلان عمومى آن بين مردم دستور داده شوم اين مطلب را در سينه ات حفظ كن. اگر آن را حفظ كنى خداوند تو را در دنيا و آخرت حفظ خواهد كرد، و براى تو بخاطر سابق بودن در ايمان به خدا و رسولش فضيلتى خواهد بود. و اگر آن را ضايع كنى و مراعاتى كه گفتم ترك كنى به پروردگارت كافر شده اى، و اجرت از بين رفته، و امان خدا و رسولش از تو برداشته شده و از زيانكاران خواهى بود؛ و اين مطلب هيچ گاه به خدا و پيامبر ضررى نخواهد زد.

عايشه به حفظ و ايمان به آن و رعايت آنچه حضرت فرمود ضمانت داد. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: 'خداوند به من خبر داده كه عمرم تمام شده و دستور داده است على را بعنوان نشانه ى او براى مردم منصوب كنم و او را امام مردم و خليفه ى بعد از خود اعلام كنم، همانطور كه پيامبرانِ قبل از من درباره ى اوصيائشان انجام مى دادند. من به امر خدا اقدام مى كنم و آنچه او دستور داده انجام خواهم داد. اى عايشه، اين امر را پشت پرده ى قلبت نگاه دار تا آنگاه كه پروردگار اذن به اعلان آن دهد'. عايشه حفظ اين مطلب را ضمانت كرد و به رعايت آن قول داد.

 

از غدیر عشق سرشاریم ما 17

 

 

 

بلندترین داستان غدیر

 

اولین نشانه هاى غدیر

 

 هنگامى كه حج تمام شد و مردم آنچه احتیاج داشتند آموختند، پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم با سخنان خود به مردم فهماند كه دین ابراهیم علیه السلام را بر پا داشته و آنچه مشركین در حج اضافه كرده بودند زایل نموده و حج را به حالت اول آن در آورده است. سپس حضرت وارد مكه شد، و پس از یك روز اقامت [ مى بینیم كه بلافاصله پس از پایان مراسم، برنامه ى ابلاغ ولایت على علیه السلام آغاز شده است. ] جبرئیل نازل شد و گفت: اى محمد بخوان: "بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ، الم، اَحَسِبَ النَّاسُ اَنْ یُتْرَكُوا اَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لایُفْتَنُونَ، وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللهُ الَّذینَ صَدَقُوا وَ لَیَعْلَمَنَّ الْكاذِبینَ، اَمْ حَسِبَ الَّذینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ اَنْ یَسْبِقُونا ساءَ ما یَحْكُمُونَ"، [ سوره ى عنكبوت: آیات 1 تا 4. ] "به نام خداوند بخشنده ى مهربان، الم، آیا مردم گمان كرده اند كه رها مى شوند با همین كه بگویند ایمان آوردیم در حالى كه امتحان نشوند، ما كسانى را قبل از آنان بودند امتحان كردیم و خداوند آنان كه راست مى گویند و آنانكه دروغ مى گویند را مى داند، یا كسانى كه بدى ها را انجام مى دهند گمان كرده اند ما به آنها نمى رسیم، چه بد فكرى مى كنند". پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم پرسید: اى جبرئیل، این فتنه چیست؟ جبرئیل جواب داد: خداوند به تو سلام مى رساند و مى فرماید: هیچ پیامبرى قبل از تو نفرستادم مگر آنكه هنگام رحلتش به او دستور دادم براى امتش خلیفه اى تعیین كند كه جانشین او باشد و سنت و احكام او را براى آنان زنده بدارد. پس آنان كه خدا را در آنچه پیامبر به آن امر كرده اطاعت كنند صادق و راستگویند، و كسانى كه مخالفت امر او كنند از دروغگویانند. اى محمد، ارتحال تو به سوى خدایت و بهشت او نزدیك شده است. پروردگارت دستور مى دهد على بن ابى طالب را براى امت بعد از خود به خلافت نصب كنى و اسرارت را به او بسپارى. او خلیفه اى است كه زمام امور مردم و امتت را به دست مى گیرد؛ اگر از او اطاعت كنند سلامت مى مانند [ یعنى دین آنان سلامت مى ماند. ] و اگر عصیان وى كنند كافر مى شوند؛ آنان بزودى این كار "سرپیچى از دستورات او" را انجام خواهند داد و این همان فتنه اى است كه آیه هایى درباره ى آن آوردم. خداى تعالى دستور مى دهد هر چه به تو آموخته به او بیاموزى و از او بخواهى آنچه كه حفظش به تو سپرده شده و به ودیعه داده شده حفظ كند؛ براستى كه او امین و مؤتمن است. اى محمد، من تو را از بندگانم بعنوان نبى انتخاب كردم و او را بعنوان وصى تو انتخاب نمودم. پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم على بن ابى طالب علیه السلام را نزد خویش خواند و آن روز و شبش را با وى خلوت نمود، و علم و حكمتى كه خداوند به او داده بود به على ودیعه داد و آنچه جبرئیل گفته بود به وى سپرد.  

 

 

از غدیر عشق سرشاریم ما    16

 

 

بلندترين داستان غدير

 

اعلان عمومى سفر حجة الوداع

 

جوان گفت: اى حذيفه، هر چه از آنان مى دانى بگو تا در اين باره بصيرت پيدا كنم. حذيفه گفت: بخدا قسم اينك به تو خبرى مى دهم كه خود ديده و شنيده ام. بخدا قسم اين كارشان به ما فهماند كه هيچ گاه حتى به اندازه ى چشم بر هم زدن هم به خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ايمان نياوردند.

به تو خبر مى دهم كه خداوند در سال دهم هجرت به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دستور داد تا به حج برود و مردم هم با وى به حج بيايند و در اين باره اين آيه را بر او نازل كرد: 'وَ اَذِّنْ فِى النَّاسِ بِالحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالاً وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتينَ مِنْ كُلِّ فَج عَميق'، [ سوره ى حج: آيه ى 27. ] 'حج را بين مردم اعلان عمومى كن تا با پاى پياده و سوار بر هر شتر لاغرى نزد تو آيند، كه از هر راه دورى مى آيند'.

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به جارچيان دستور داد تا در همه جا اعلان عمومى كنند كه امسال پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به مكه مى رود براى آنكه حج را به مردم بياموزد و مناسك را به آنان ياد دهد تا سنتى پايدار تا آخر روزگار شود.

هيچ يك از مسلمين باقى نماندند [ [منظور كثرت جمعيت است كه بيش از هفتاد هزار نفر از مدينه با حضرت همراه شدند، و با اضافه شدن قبايل بين راه تا مكه به يكصد و بيست هزار نفر رسيدندند.

بحارالانوار: ج 37 ص 150 و 202.] ] مگر آنكه در سال دهم هجرى با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به حج رفتند تا آنچه برايشان منفعت دارد شاهد باشند، و حج و مناسك آن را بياموزند. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با همسران خود و مردم از مدينه بيرون آمد؛ و اين همان 'حجة الوداع' بود.

 

از غدیر عشق سرشاریم ما 15

 

 

 

بلندترین داستان غدیر

  

پایه گذاران اصلى غصب خلافت

 

 جوان ایرانى پرسید: اى حذیفه، شنیدم روزى مطلبى از بریده بن حصیب اسلمى نقل مى كردى كه او شنیده بود یكى از كسانى كه دستور داده شدند به على بن ابى طالب علیه السلام "السلام علیك یا امیرالمؤمنین" بگویند به رفیقش مى گوید: "آیا ندیدى چگونه امروز محمد پسر عموى خود را به مقام و منزلت والایى رساند؟ بخدا قسم اگر مى توانست او را پیامبر قرار مى داد"! و رفیقش به او گفته بود: "این قضیه را براى خود بزرگ مكن! هنگامى كه محمد از دنیا رفت این دستور او را زیر پایمان خواهیم گذاشت". من از سخنان بریده در روزى كه آن دو بالاى منبر بودند و او به آنها اعتراض كرد، گمان كردم گوینده ى آن سخن نیز ابوبكر و عمر بوده اند. حذیفه پاسخ داد: بلى، سؤال كننده عمر و پاسخ دهنده ابوبكر بود. جوان گفت: انالله و انا الیه راجعون! بخدا قسم آن مردم هلاك شدند و اعمالشان باطل شد. حذیفه گفت: آنان بر مرتد بودن خود پا بر جا بودند؛ و آنچه خداوند درباره ى آنان مى داند بیش از این است. جوان ایرانى گفت: "مى خواستم این را از كارهایشان بفهمم، اما مى بینم بیمار هستى و دوست ندارم با سخنانم و سؤالم خسته ات كنم" و سپس برخاست تا برود. حذیفه گفت: بنشین و حدیث آنان را از من بشنو، اگر چه گفتن آن مرا "بخاطر كهولت سن" ناراحت مى كند. اما حیف است برایتان نگویم چرا كه گمان مى كنم بزودى از این دنیا مى روم، و دوست ندارم كسى به منزلت ساختگى ایشان در بین مردم فریفته شود. این كارى است كه بعنوان دلسوزى نسبت به تو از من بر مى آید، تا با این عمل اطاعت امیرالمؤمنین علیه السلام و پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را نموده و در ذكر منزلت وى گامى برداشته باشم.
 
 

از غدیر عشق سرشاریم ما  قسمت سیزدهم

 

 

بلندترين داستان غدير

 

فتنه عظيم سقيفه

 

حذيفه به جوان گفت: اينها اخبارى بود كه درباره ى آن سؤال كردى.

جوان گفت: خداوند جزاى خير ندهد كسانى را كه سخنان نيك پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را درباره ى على عليه السلام شنيدند و به خدا و رسولش خيانت كردند، و خلافت را از كسى كه خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به خلافت او راضى بودند گرفته و به كسى كه خدا و رسولش او را سزاوار آن نمى دانستند سپردند. بخدا قسم شكى نيست كه بعد از آن خيانت ابداً رستگار نخواهند شد.

حذيفه از منبر پايين آمد و گفت: اى برادر انصار، اين فتنه از آنچه فكر مى كنى بزرگتر و عظيم تر بود. بخدا قسم چشم ها بسته شد و يقين از قلبها رفت؛ و دشمن زياد شد و ياران اهل حق كم شدند.

جوان گفت: شمشيرهايتان را از غلاف بيرون مى كشيديد و بر دوشها مى گذارديد، و آنقدر گمراهان از حق را مى كشتيد تا كشته مى شديد و يا آنچه از اطاعت خدا و رسولش دوست داشتيد درك مى كرديد. [ يعنى به اهداف الهى مى رسيديد. ]

حذيفه جواب داد: اى جوان، گوشها و چشمهايمان گرفته شده بود و از مرگ كراهت داشتيم. دنيا برايمان زينت پيدا كرده بود و مقدّر خدا بود كه ظالمين بر ما حكومت كنند. ما از خدا مى خواهيم گناهان ما را ببخشد و از او حفظ در باقى عمرمان را مى طلبيم. براستى كه او صاحب اختيار مهربان است.

سپس حذيفه به خانه اش رفت و مردم متفرق شدند.

 

از غدیر عشق سرشاریم ما    12

 

 

 

 

 

 

بلندترين داستان غدير

 

 

اولين سخنان منافقين درباره غصب خلافت

 

 

هنگامى كه از نزد حضرت خارج مى شديم شنيدم يكى از آنان كه دستور داده شده بودند به على بن ابى طالب صلى الله عليه و آله و سلم 'السلام عليك يا اميرالمؤمنين' بگويند- در حالى كه عده اى از نامردان و سست ايمانان آنان را احاطه كرده بودند- به رفيقش مى گفت: آيا نديدى كه چگونه محمد پسر عموى خود را به مقام و منزلت والايى رساند؟ بخدا قسم اگر مى توانست او را پيامبر بعد از خود قرار مى داد!

رفيقش به او گفت: ناراحت مشو و اين قضيه را براى خود بزرگ مكن! هنگامى كه محمد از دنيا رفت اين دستور او را زير پايمان خواهيم گذاشت!

حذيفه مى گويد: پس از آن بريده به مكانى در راه شام رفته و برگشت. هنگامى كه به مدينه رسيد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از دنيا رفته بود و مردم با ابوبكر بيعت كرده بودند. بريده داخل مسجد شد و مشاهده كرد ابوبكر بالاى منبر و عمر يك پله پايين تر از او نشسته است. اين بود كه از گوشه ى مسجد آنان را با صداى بلند مورد خطاب قرار داد: اى ابابكر و اى عمر! آنان جواب دادند: تو را چه مى شود، اى بريده؟! آيا ديوانه شده اى؟

بريده گفت: بخدا قسم ديوانه نشده ام؛ اما 'السلام عليك يا اميرالمؤمنين' گفتن ديروزتان به على بن ابى طالب صلى الله عليه و آله و سلم چه شد؟!!

ابوبكر پاسخ داد: اى بريده، پس از هر واقعه اى اتفاق تازه اى رخ مى دهد! تو غايب بودى و ما حاضر بوديم، و حاضر مى بيند آنچه غايب نمى بيند! بريده گفت: آنچه را كه خدا و رسولش نديدند شما ديديد؟! عجب رفيق تو به گفته ى خويش عمل كرد كه مى گفت: 'اگر محمد از دنيا رفت اين دستور او را زير پايمان خواهيم گذاشت'. با اين شرايط سكونت در مدينه را تا ابد بر خود حرام مى كنم تا بميرم. [ بريده نيز مانند جوان ايرانى از مؤمنين استوار بوده كه هر گاه با توطئه هاى دشمنان اهل بيت: رو به رو مى شده با مداهنه و سستى عمل نمى كرده، بلكه براى حفظ ايمان خود تصميم قاطعى مى گرفته كه نمونه ى آن را در اينجا مى بينيم. ]

راوى حديث مى گويد: سپس بريده با همسر و فرزندانش از مدينه خارج شد و نزد قوم خود بنى اسلم رفت؛ و هر از چند گاهى به مدينه سر مى زد. هنگامى كه خلافت به اميرالمؤمنين عليه السلام رسيد به مدينه بازگشت و با حضرت بود تا اينكه به عراق رفتند. پس از ضربت خوردن اميرالمؤمنين عليه السلام بريده به خراسان رفت و در آنجا ماند تا از دنيا رفت.

 

از غدیر عشق سرشاریم ما

 

 

بلندترين داستان غدير

 

مراسم سلام به اميرالمؤمنين و عكس العمل منافقين

 

حذيفه ادامه داد: هنگامى كه آنچه ديده و شنيده بودم نقل مى كردم بُرَيدة بن حصيب اسلمى- كه او نيز به سخنانم گوش مى داد- گفت: اى حذيفه، بخدا قسم پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به همه دستور داد تا به على بن ابى طالب عليه السلام 'السلام عليك يا اميرالمؤمنين' بگويند. عده ى كمى از مردم اين دستور را پذيرفتند، اما جمع كثيرى آن را رد كرده و از گفتن آن ابا كردند.

- اى بريده، آيا تو شاهد آن روز بودى؟

- بلى، از اول تا آخر آن بودم.

- خداوند تو را رحمت كند، آن روز را برايم تعريف كن كه من غايب بودم.

بريده گفت: من و برادرم با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در نخلستان بنى نجّار بوديم. على بن ابى طالب عليه السلام نزد ما آمد و سلام كرد. ما جواب سلام او را داديم و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: 'يا على، اينجا بنشين' و او نشست.

مردانى وارد شدند و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به آنها امر كرد تا به على عليه السلام 'السلام عليك يا اميرالمؤمنين' بگويند. آنها سلام مى كردند، اما به اين كار مايل نبودند!

سپس ابوبكر و عمر وارد شدند. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به آن دو فرمود: به على 'السلام عليك يا اميرالمؤمنين' بگوييد. آنها پرسيدند: آيا اين دستور از طرف خدا و رسول اوست؟ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پاسخ داد: بلى.

پس از آن طلحه و سعد بن ابى وقاص وارد شدند و سلام كردند. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به آنها فرمود: به على 'السلام عليك يا اميرالمؤمنين' بگوييد. آنان پرسيدند: آيا اين امر از طرف خدا و رسول اوست؟ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: بلى. آنها گفتند: گوش مى دهيم و اطاعت مى كنيم.

سپس سلمان و ابوذر غفارى وارد شدند و سلام كردند. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به آنان جواب داد و فرمود: به على 'السلام عليك يا اميرالمؤمنين' بگوييد. آنها سلام كرده و چيزى نگفتند.

پس از آن خزيمة بن ثابت و ابوالهيثم بن تيهان وارد شده و سلام كردند. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم جواب سلام آنها را داده فرمود: به على 'السلام عليك يا اميرالمؤمنين' بگوييد. آنان نيز سلام كرده و چيزى نگفتند.

بعد از آن عمار و مقداد وارد شدند و سلام نمودند. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم جواب سلام آنها را داد و فرمود: به على 'السلام عليك يا اميرالمؤمنين' بگوييد. آنان سلام كردند و چيزى نگفتند.

سپس عثمان و ابوعبيده وارد شدند و سلام كردند. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم جواب سلام آنها را داد و فرمود: به على 'السلام عليك يا اميرالمؤمنين' بگوييد. آنها پرسيدند: آيا اين امر از طرف خدا و رسول اوست؟ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: بلى. آنان نيز سلام كردند.

پس از آن عده اى از مهاجرين و انصار آمدند و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به همه مى فرمود: به على 'السلام عليك يا اميرالمؤمنين' بگوييد. بعضى از آنها سلام كرده و سخنى نمى گفتند؛ اما بعضى مى پرسيدند: 'آيا اين امر از طرف خدا و رسول اوست'؟ حضرت هم جواب مى داد: بلى.

آنقدر آمدند تا از شدت ازدحام اتاق حضرت پر شد و مردم كنار در و بيرون اتاق نشستند. كسانى كه بيرون بودند وارد مى شدند و 'السلام عليك يا اميرالمؤمنين' مى گفتند و خارج مى شدند.

سپس حضرت به من و برادرم فرمود: اى بريده، تو و برادرت برخيزيد و به على 'السلام عليك يا اميرالمؤمنين' بگوييد. ما نيز برخاسته و سلام كرديم و به جاى خود بازگشتيم.

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رو به جمعيت كرده فرمود: بشنويد و بفهميد! من به شما دستور دادم تا به على بن ابى طالب با عنوان اميرالمؤمنين سلام كنيد. افرادى از من پرسيدند: آيا اين امر از طرف خدا و رسول اوست؟ محمد هيچ گاه دستورى از نزد خود نمى دهد بلكه طبق وحى و دستور خداست. قسم به آن كه جانم به دست اوست آيا قبول داريد كه اگر از پذيرفتن فرمان الهى ابا كنيد و فرمان خدا را نقض كنيد، كافر شده ايد و از آنچه پروردگارم مرا به آن مبعوث كرده فاصله گرفته ايد؟ حال هر كه مى خواهد ايمان بياورد و هر كه مى خواهد كافر شود.

 

از غدیر عشق سرشاریم ما

 

 

از غدیر عشق سرشاریم ما

 

 

بلندترين داستان غدير

 

 

اعلام عمومى سلام به اميرالمؤمنين

 

حذيفه ادامه داد: فرداى آن روز پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مرا براى كارى به فدك فرستاد. چند روزى آنجا بودم و سپس برگشتم. پس از عزيمت شنيدم كه مردم مى گويند: 'پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دستور داده به على بن ابى طالب با لقب اميرالمؤمنين سلام كنند و اين خبر را جبرئيل از طرف خدا آورده است'.

من گفتم: 'پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم راست مى گويد چرا كه من هم شنيدم جبرئيل با لقب اميرالمؤمنين به على بن ابى طالب سلام كرد' و ماجراى آن روز را نقل كردم.

هنگامى كه اين اتفاق آن روز را در مسجد براى مردم نقل مى كردم عمر بن خطاب سخنانم را شنيد و گفت: تو جبرئيل را ديده اى و صدايش را شنيده اى؟! از اين سخن بپرهيز كه حرف بزرگى بر زبان آورده اى و شايد ديوانه شده اى؟! در پاسخ او گفتم: بلى، من او را ديدم و صدايش را شنيدم. خداوند بينى كسى را كه در برابر حق محكوم است بر خاك بمالد!

عمر گفت: اى حذيفه، واقعاً كه چيز عجيبى ديده اى و شنيده اى!

 

 

از غدیر عشق سرشاریم ما

 

بلندترين داستان غدير

 

سلام جبرئيل به صاحب غدير با لقب 'اميرالمؤمنين'

 

جوان گفت: خداوند تو را رحمت كند، به ما خبر ده كه اين ماجرا چگونه اتفاق افتاد.

حذيفه گفت: قبل از نازل شدن آيه ى حجاب، اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هر زمان كه مى خواستند وارد خانه ى آن حضرت مى شدند. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم وارد شدن مردم به داخل خانه را هنگام حضور دِحيَة بن خليفه كَلبى ممنوع كرده بود. دحية بن خليفه كلبى كسى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مراسلات بين قيصر روم و بنى حنيفه و پادشاهان بنى غَسّان را به دست او انجام مى داد، و هرگاه جبرئيل بر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نازل مى شد بصورت دحيه مى آمد. [ با توجه به اينكه اگر ملائكه به چشم بشر ديده شوند به صورت انسان در مى آيند، جبرئيل نيز آنگاه كه براى مردم ظاهر مى شد بصورت دحيه كلبى كه زيباروى نيز بوده مى آمد. ] به همين منظور، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمدن مردم را در حضور دحيه ممنوع اعلام كرده بود.

حذيفه ادامه داد: روزى براى كارى تصميم داشتم هنگام ظهر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بروم به اميد اينكه كسى نباشد. ما هنگامى كه مى خواستيم وارد منزل پيامبر عليه السلام شويم پرده اى را كه بر در آويزان بود كنار زده و داخل مى شديم. آن روز من هم آن را كنار زده و وارد شدم. ناگهان چشمم به دحيه افتاد كه كنار پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نشسته بود، و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به خواب رفته بود و سر حضرت در آغوش دحيه قرار داشت. با ديدن دحيه منصرف شده برگشتم.

مسير زيادى نرفته بودم كه على عليه السلام را ديدم. حضرت پرسيد: اى حذيفه، از كجا مى آيى؟

- از نزد رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم باز مى گردم.

- نزد آن حضرت چه مى كردى؟

- خواستم براى كارى نزد او بروم اما ممكن نشد.

- براى چه؟

- زيرا دحيه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود.

سپس از على عليه السلام خواستم تا به طريقى كار مرا به عرض پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم برساند. حضرت فرمود: با من برگرد.

با او برگشتم و هنگامى كه به منزل پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رسيديم من كنار در نشستم و على عليه السلام پرده را بالا زد و سلام كرد و داخل شد.

من شنيدم كه دحيه در جواب سلام گفت: السلام عليك يا اميرالمؤمنين و رحمة الله و بركاته. سپس گفت: يا على، بنشين و سر برادر و پسر عموى خويش را در دامن بگير. به راستى كه تو سزاوارترين مردم به اين كار هستى.

على عليه السلام نشست و سر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را در دامن خود گذاشت و دحيه از خانه خارج شد. سپس على عليه السلام فرمود: 'اى حذيفه، داخل شو'، من هم وارد خانه شدم و نشستم.

طولى نكشيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بيدار شد و رو به على بن ابى طالب عليه السلام تبسمى كرده فرمود: يا ابالحسن، سر مرا از دامان چه كسى گرفتى؟ - از دامان دحيه كلبى.

- او جبرئيل بود! هنگامى كه داخل شدى چه گفتى و او چه جواب داد؟

- هنگامى كه وارد خانه شدم سلام كردم و او جواب داد: السلام عليك يا اميرالمؤمنين و رحمة الله و بركاته.

- يا على، قبل از اينكه اهل زمين بر تو با لقب اميرالمؤمنين سلام كنند، ملائكه ى خدا و ساكنان آسمانها بر تو با اين اسم سلام كرده اند. يا على، جبرئيل نيز به امر خداوند اينگونه بر تو سلام كرد. او از طرف پروردگارم وحى آورد كه اين امر را بر مردم واجب كنم و ان شاء الله بزودى انجام خواهم داد.

 

از غدیر عشق سرشاریم ما

 

 

 

بلندترين داستان غدير

 

كنجكاوى جوان ايرانى درباره غدير و سقيفه

 

هنگامى كه بيعت پايان يافت جوانى ايرانى كه مسلم نام داشت، در حاليكه شمشير حمايل كرده بود از انتهاى جمعيت فرياد زد:

اى امير، شنيديم كه در آغاز سخنت گفتى: 'بخدا قسم صاحب اختيار شما اميرالمؤمنين حقيقى شد'؛ آيا با اين كلام به خلفاى قبل از او كنايه مى زنى كه آنان 'اميرالمؤمنين حقيقى' نبودند؟ اى امير خدا تو را رحمت كند، اين مطلب را بيان كن و كتمان مكن؛ چرا كه تو شاهد بوده اى و قضايا را به چشم خود ديده اى! ما بيان اين مطلب را بر عهده ى شما مى گذاريم و خداوند شاهد بر شماست در آنچه براى امت خود دلسوزى مى كنيد، و خبرهايى كه از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نقل مى كنيد!

حذيفه پاسخ داد: اى جوان، حال كه اينگونه مى پرسى و كنجكاوى مى كنى، بشنو و بفهم آنچه را خبر مى دهم: خلفاى قبل از على بن ابى طالب عليه السلام كه به لقب اميرالمؤمنين ناميده شده بودند، اين نام را به خود نسبت داده بودند [ [يعنى ابوبكر و عمر و عثمان خودشان عنوان 'اميرالمؤمنين' را براى خود تعيين كردند و مردم را وادار نمودند كه آنان را با اين لقب مخاطب قرار دهند.

آنگاه كه ابوبكر پس از غصب خلافت، سراغ اميرالمؤمنين عليه السلام فرستاد تا آن حضرت براى بيعت با او بيايد، چنين پيغام فرستاد: به على بگوييد: 'اميرالمؤمنين ابوبكر تو را فرامى خواند'!! اميرالمؤمنين عليه السلام در پاسخ پيام فرستاد: سبحان الله! بخدا قسم زمان زيادى نگذشته كه فراموش شود. بخدا قسم او خوب مى داند كه اين لقب براى كسى جز من صلاحيت ندارد. پيامبر به او با شش نفر ديگر دستور داد به من با عنوان 'السلام عليك يا اميرالمؤمنين' سلام دهند... بخدا قسم دروغ مى گويد. به او بگوييد: 'نامى را كه حق آن را ندارى بر خود گذاشته اى، تو خوب مى دانى كه اميرالمؤمنين غير توست'.

هنگامى كه عمر به خلافت رسيد بعنوان اينكه جانشين ابوبكر است او را با عنوان 'خليفة خليفة رسول الله' خطاب كردند! عمر گفت: اين جمله طولانى مى شود كه هر خليفه اى بيايد بگويند او جانشين جانشين فلان خليفه است. شما مؤمنين هستيد و من امير شما هستم، پس نام 'اميرالمؤمنين' مناسب تر است!

اين گونه عمر لقب 'اميرالمؤمنين' را رسماً به خود اختصاص داد، و خلفاى غاصب بعد از او هم آن را به خود اختصاص دادند، در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در زمان حيات خود صريحاً اختصاص آن را على بن ابى طالب عليه السلام اعلام نمود تا آنجا كه فرمود: 'احدى قبل از على اميرالمؤمنين ناميده نشده و احدى را غير از او اجازه گذاردن چنين نامى نمى دهم'.

در حديث ديگر فرمود: 'جايز نيست به اين نام ناميده شود كسى كه خدا او را به اين عنوان ملقب نكرده است'؛ و در خطبه ى غدير فرمود: 'اميرالمؤمنين جز برادرم على نيست، و اين عنوان پس از من براى احدى جز او حلال نيست'، و نيز فرمود: 'اميرالمؤمنين لقبى است كه خداوند على را بدان ملقب فرموده و مخصوص اوست' و يا فرمود: 'يا على، خدا تو را اميرالمؤمنين ناميده است و در اين اسم احدى با تو شريك نيست'.

بحارالانوار: ج 28 ص 261، ج 37: ص 290 و 331 و 334

الغدير: ج 8 ص 86. اليقين: ص 160 و 312 و 352

مائة منقبة "ابن شاذان": منقبت 26.] ] و مردم هم آنان را به همان اسم مى خواندند. اما على بن ابى طالب عليه السلام را جبرئيل از طرف خداوند به اين نام ملقب نمود و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شاهد سلام جبرئيل به على بن ابى طالب عليه السلام با لقب اميرالمؤمنين بود. اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نيز در حيات او، آن حضرت را 'اميرالمؤمنين' صدا مى زدند.

 

 

از غدیر عشق سرشاریم ما

 

 

 

بلندترين داستان غدير

سخنرانى حذيفه درباره خلافت صاحب غدير

سپس حذيفه از منبر بالا رفت و پس از حمد و ثناى الهى و صلوات بر محمد و آلش گفت:

حمد خدايى را كه حق را زنده نمود و باطل را از بين برد؛ و عدالت را آورد و ظلم را كوبيد و ظالمين را ذليل نمود. اى مردم، بخدا قسم اكنون صاحب اختيار شما ''''اميرالمؤمنين حقيقى'''' شد! او بهترين كسى است كه بعد از پيامبرمان محمد صلى الله عليه و آله و سلم مى شناسيم.

او صاحب اختيار مردم و سزاوارترين آنان به خلافت است. او نزديكترين آنان به راستى و هدايت يافته ترين شان به سوى عدالت است. راه و سيره ى وى از همه صحيح تر و نزديكترين آنها در ارتباط با خداست. او نزديكترينشان در خويشاوندى با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است.

بازگرديد به اطاعت كسى كه اولين پذيرنده ى اسلام است؛ بالاترين مردم از نظر علم است؛ ميانه روترين مردم در روش حكومت است؛ سابق ترين مردم در ايمان است؛ بالاترين مردم در يقين است؛ والاترين مردم در انجام كار نيك است؛ مقدم ترين مردم در جهاد است؛ عزيزترين آنها از نظر مقام و منزلت است؛ برادر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و پسر عموى اوست؛ پدر حسن و حسين است؛ همسر زهراى بتول بانوى بانوان جهان است.

اى مردم، بپاخيزيد و طبق كتاب خدا و سنت پيامبرش بيعت كنيد، كه رضايت خداوند در اين است. با اين كار هم قلبتان اطمينان پيدا مى كند و هم صلاحتان در اين است.

والسلام

مردم برخاستند و با حذيفه به نيابت از اميرالمؤمنين عليه السلام به بهترين صورت و همگانى ترين شكل بيعت كردند.

 

از غدیر عشق سرشاریم ما

 

 

بلندترين داستان غدير

 

نامه اميرالمؤمنين به مردم مدائن

 

هنگامى كه نامه ى اميرالمؤمنين عليه السلام به حذيفه رسيد مردم را جمع نمود و نماز جماعتى بر پا كرد. سپس دستور داد تا نامه را آورده و براى مردم بخوانند كه متن آن چنين بود:

بسم الله الرحمن الرحيم

از بنده ى خدا، على اميرالمؤمنين

به مسلمانانى كه نامه ام به آنان مى رسد

سلام بر شما؛

من خدايى را كه جز او پروردگارى نيست شكر مى كنم، و از او مى خواهم بر محمد و آل او صلوات فرستد.

اما بعد، خداوند دين اسلام را براى خود و ملائكه و پيامبرانش برگزيد، بخاطر محكم كردن پايه ى خلقت و تدبير نيكش و نظر رحمت او به بندگانش؛ و محبوبترين مخلوقاتش را به آن اختصاص داد.

خداوند محمد را براى اين امت مبعوث كرد. سپس براى بزرگداشت و فضيلت بشر كتاب و حكمت را به او آموخت. آنان را تربيت نمود تا هدايت شوند، و جمع كرد تا متفرق نشوند و آگاهى دينى داد تا ظلم نكنند. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پس از انجام آنچه بر عهده اش بود به سوى رحمت پروردگار شتافت، در حاليكه هم او خدا را شكر مى كرد و هم پروردگار سپاسگزار او بود. پس از او عده اى از مسلمانان دو نفر را كه به روش و سيرتشان رضايت دادند به خلافت وا داشتند. [ در اينجا حضرت با آنكه امكان صراحت در كلام نداشته ولى عبارات دقيقى به كار برده اند: اولاً عده اى از مسلمانان كه همان منافقين بودند ابوبكر و عمر را انتخاب كردند. ثانياً فقط آنان روش ابوبكر و عمر را مى پسنديدند. ثالثاً آن منافقان ابوبكر و عمر را به خلافت واداشتند يعنى ديگران را هم مجبور به پذيرش آن نمودند و اين امر براى ساير مسلمانان اختيارى نبود. ] آن دو مدتى بر سر خلافت بودند، تا آنكه خداوند آنان را از اين دنيا برد. سپس سومى را به خلافت نشاندند. او كارهاى خلافى انجام داد و موجب نارضايتى مردم شد. از اين رو مردم متحد شدند و به وى اعتراض كرده و اوضاع را تغيير دادند. [ [عثمان پس از 12 سال خلافت در 86 سالگى با شمشير مردم كشته شد و از ترس مهاجرين و انصار كسى جرئت دفن او را نداشت. پس از سه روز، پنهانى در نيمه شب او را در ''''حُشّ كوكَب'''' كه مقبره ى يهوديان بود دفن كردند. هنگامى كه معاويه به خلافت رسيد آن محل را به مقبره هاى مسلمين متصل كرد!

بحارالانوار: ج 31 ص 493.] ]

سپس نزد من آمدند همچون رديف شدن اسبان و با من بيعت كردند. من از خدا هدايت مى طلبم و از او در تقوايم كمك مى خواهم.

بدانيد كه براى شماست بر ما عمل كردن به كتاب خدا و سنت پيامبرش، بپا داشتن حق او در بين شما، زنده كردن سنت او، دلسوزى براى شما در نهان و آشكار، و در اين راه از پروردگار كمك مى گيريم و خدا ما را كافى و بهترين وكيل است.

من امور شما را به دست حذيفة بن يمان سپردم. او كسى است كه به اعتقادش راضيم و رفتار با صلاحيت را از او اميدوارم. به او دستور داده ام به نيكوكاران احسان كند، با افراد منحرف رفتار شديد داشته باشد، و نسبت به مردم با مهربانى رفتار كند.

از خداوند مى خواهم تا بهترين خوبيها و احسان و رحمت واسعه اش شامل حال ما و شما شود.

والسلام عليكم و رحمة و بركاته

 

از غدیر عشق سرشاریم ما

 

 

بلندترين داستان غدير

 

نامه اميرالمؤمنين به حذيفه حاكم مدائن

 

حضرت او را به حكومت مدائن ابقا نمود و نامه اى براى وى نوشت كه متن آن چنين است:

بسم ا لله الرحمن الرحيم

از بنده ى خدا على اميرالمؤمنين

به حذيفه ى يمانى

سلام بر تو؛

اما بعد، من تو را به حكومت بخشهايى از مدائن كه از سوى خليفه ى پيشين بر عهده داشتى ابقا نمودم. من اختيار حقوق شرعى و جِزْيِه [ جزيه مبلغى است كه بايد يهود و نصارى طبق قراردادى كه در مقابل امتناعشان از مسلمان شدن امضا مى كنند به حكومت اسلامى بپردازند. ] از يهود و نصارى و امور روستاها را به دست تو سپردم. كسانى را كه به آنان اطمينان دارى و از دين و امانتدارى شان راضى هستى نزد خود جمع كن و در كارهايت از آنان كمك بگير؛ زيرا اين روش من و تو را نزد مردم عزيزتر مى كند و براى دشمن كوبنده تر است.

تو را به تقواى خداوند و اطاعت او در نهان و آشكار نصيحت مى كنم، و از عِقاب پنهانى و آشكاراى او بر حذر مى دارم. همچنين به احسان نسبت به نيكوكاران و رفتار شديد نسبت به معاندين سفارش مى كنم.

به تو دستور مى دهم در كارهايت مدارا پيشه نمايى و نسبت به مردم با نرم خويى و عدالت رفتار كنى كه در اين جهات مسئول هستى؛ و نسبت به مظلوم با انصاف رفتار كنى، و مردم را ببخشى و بهترين روش را انتخاب كنى. خداوند نيكوكاران را جزاى خير مى دهد.

به تو دستور مى دهم حقوق شرعى زمينها را طبق حق و انصاف بگيرى؛ و از حدى كه به تو سفارش كرده ام تجاوز نكنى؛ و چيزى از حقوق را رها نكنى، و در آن امر جديدى ابداع ننمايى، و آن را بين اهلش به عدل و مساوات تقسيم نمايى.

با مردم متواضع باشى و در محضر مردم با همه يكسان رفتار كنى؛ و در اجراى حق، دور و نزديك براى تو يكسان باشد؛ و در بين مردم به حق حكم كنى و عدالت را بپادارى؛ و از هواى نفس پيروى مكنى و در راه خدا از سرزنش ملامت كننده اى نترسى، كه خداوند همواره با تقواپيشگان و نيكوكاران است.

نامه ى ديگرى فرستاده ام [ حضرت دو نامه فرستاده بودند: يكى براى حذيفه و ديگرى براى مردم مدائن، كه بعد از اين نامه خواهد آمد. ] كه براى مردم منطقه ات بخوانى تا آنان نظر ما را درباره ى خويش و تمامى مسلمين بدانند. آنان را حاضر كن و نامه را برايشان بخوان و از كوچك و بزرگ براى ما بيعت بگير.

ان شاء ا لله نامه ى

 

از غدیر عشق سرشاریم ما

 

 

بلندترين داستان غدير

قتل عثمان و خلافت صاحب غدير

هنگامى كه عثمان به خلافت رسيد عمويش حكم بن عاص و پسران او مروان و حارث را نزد خود پناه داد و به مدينه بازگرداند. [ [آل حكم بن ابى العاص خويشان عثمان بودند كه پيامبر آنان را تبعيد كرده بود و او آنان را به مدينه بازگرداند.

حكم بن ابى العاص در زمان جاهليت همسايه ى حضرت بود و پس از اسلام از همه ى همسايگان بيشتر آن حضرت را اذيت مى كرد. آمدن او به مدينه بعد از فتح مكه بود و اسلام آوردن او روشن نبود. او پشت سر پيامبر به راه مى افتاد و با اشاره ى چشم حضرت را مسخره مى كرد و سخن آن حضرت را تكرار مى كرد و بينى و دهانش را حركت مى داد، و هنگامى كه حضرت به نماز مى ايستاد پشت سر حضرت مى آمد و با انگشت اشاره مى كرد. به همين جهت حركت دهان و بينى و چشمش بعنوان يك مرض در او ماند و به نوعى كم عقلى مبتلا شد.

روزى به يكى از حجره هاى پيامبر كه حضرت با همسرش در آنجا بود سركشيد و به داخل حجره نگاه كرد. حضرت او را شناخت و با چوبدستى به قصد او بيرون آمد و فرمود: چه كسى شرّ اين سوسمار ملعون را از سر من كم مى كند؟ و نيز فرمود: ''''او و فرزندانش حق ندارند با من در يك شهر زندگى كنند''''؛ و سپس همه ى خانواده اش را به طائف تبعيد نمود.

وقتى عثمان به حكومت رسيد خانواده ى حكم بن ابى العاص را وارد مدينه كرد و اين مخالفت او با پيامبر همه را به تعجب واداشت!

الغدير: ج 8 ص 243.] ] همچنين كارگزاران خويش را به شهرهاى مختلف فرستاد، كه از جمله ى آنها يكى عمر بن سفيان بن مغيرة بن ابى العاص بن اميه بود كه به مُشكان [ مشكان و مدائن نام دو شهر است كه مركز منطقه ى حكومتى بوده اند. ] فرستاد، و ديگرى حارث بن حكم بود كه به مدائن فرستاد.

مدتى كه حارث حاكم مدائن بود بر مردم شهر سخت مى گرفت و با آنان بدرفتارى مى كرد. پس از چندى گروهى از مردم مدائن به شكايت نزد عثمان آمدند و او را از بدرفتارى و سخت گيرى حارث آگاه ساختند و با وى به درشتى سخن گفتند.

عثمان با شنيدن سخنان آنان، حذيفه يمانى را براى حكومت مدائن فرستاد؛ و اين در آخرين سالهاى حكومت او بود. حذيفه همچنان حاكم مدائن بود تا عثمان كشته شد و اميرالمؤمنين عليه السلام به خلافت رسيد. [ در روز عيد غدير سال 35 هجرى مردم عثمان را كشتند و اميرالمؤمنين عليه السلام پس از 25 سال غصب خلافت، حكومت را به دست گرفت و تا سال 40 هجرى حكومت حضرت ادامه داشت تا آنكه در كوفه به شهادت رسيد. ]

 

از غدیر عشق سرشاریم ما

 

 

شناختى از منبع اصلى

 

سيد بن طاووس در كتاب ''''اليقين'''' اين حديث را از كتاب ''''حجة التفضيل'''' نقل كرده است. او در معرفى ''''حجة التفضيل'''' مى گويد:

اين حديث را از نسخه اى قديمى كه تاريخ تأليف آن سال 469 بود نقل مى كنيم. بر پشت كتاب با خط حسن بن محمد بن حسن طوسى "پسر شيخ طوسى" اين جملات نوشته شده است: ''''در اين كتاب نظر نمودم و دريافتم مطالبى در آن نوشته شده كه بر مصنف آن احدى سبقت نگرفته و.... اين را حسن بن محمد بن حسن طوسى در رجب سال 472 نوشته است''''. بر روى جلد نيز دست خط سه نفر از علماء مى باشد.

 

تطبيق روايات

 

اگر چه سيد بن طاووس در اليقين اين حديث را بطور خلاصه آورده، اما تصريح نموده كه اين حديث ''''ابسط و اكثر'''' است و 35 صفحه ى يمنى مى باشد. با ذكر بعضى فرازهاى آن در كتاب ''''اليقين'''' پيداست حديثى كه در ''''ارشاد القلوب'''' است همان حديثى است كه در ''''اليقين'''' از ''''حجة التفضيل'''' نقل شده است.

 

اسناد

 

اين حديث اسناد معتبرى دارد كه ذيلاً عين اسناد آن را مى آوريم:

 

1. خبر حذيفة بن اليمان:

 

محمد بن الحسين الواسطى قال: حدثنا اًّبراهيم بن سعيد قال: حدثنا الحسن بن زياد الأنماطى قال: حدثنا محمد بن عبيد الأنصارى، عن أبى ههارون العبدى، عن ربيعة السعدى..

 

2. قال سيد بن طاووس:

 

و رأيت هذا حديث حذيفة أبسط و أكثر من هذا فى تسمية على عليه السلام بأميرالمؤمنين و هو بأسناد هذا لفظه: قال ابن الأثير فى كتابه حجة التفضيل: حدثنى عمى السعيد الموفق أبوطالب حمزة بن محمد بن أحمد بن شهريار الخازن رحمه ا لله بمشهد مولانا أميرالمؤمنين على بن أبى ططالب صلوات الله عليه فى شهر الله الأصم رجب من سنة أربع و خمسين خمسمائة، قال: حدثنى خالى السعيد أبوعلى الحسن بن محمد بن على عن والده السعيد أبى جعفر محمد بن الحسن الطوسى المصنف رضى الله عنهما، عن الحسين بن عبيدالله و أحمد بن عبدون و أبى ططالب بن عزور و أبى االحسن الصقال عن أبى االمفضل محمد بن عبدالله بن محمد بن زكريا المحاربى قال: حدثنا أبوطاهر محمد بن تسنيم الحضرمى،، قال: حدثنا على بن أسباط عن اًّبراهيم بن أبى االبلاد عن فرات بن أحنف عن عبدالله بن هند الجملى عن عبدالله بن سلمة، و مقدار هذه الرواية أكثر من خمس و ثلاثين قائمة بقالب اليمن، و يتضمن أيضاً أمر النبى99 من حضر من المسلمين بالتسليم على على باًّمرة المؤمنين.

 

3. قال محمد بن الحسين الرازى:

 

روى أبومحمد حامد بن محمد بن مسعود، عن الحسن بن محمد السيرافى، عن الوليد بن العباس المنصورى، عن الحسن بن محمد اليزدجردى، عن محمد بن أحمد عن أبيه عن جده عن عثمان بن سعيد الأشج عن عبدالله بن الحارث الأسلمى عن الأعمش عن شقيق بن عبدالله الأنصارى..

اينها اسناد و منابع بلندترين داستان غدير بود كه قبل از متن آن تقديم شد. در پايان كتاب حاضر بخشى بعنوان مؤيدات قرار داده ايم كه طى آن فرازهاى مهم حديث حذيفه از منابع ديگر استخراج و معرفى شده است. اكنون خواننده ى عزيز به راحتى خود را در كنار مردم مدائن مى يابد و احساس مى كند در موقعيتى كه حذيفه آن ماجراها را نقل مى كرده مردم چگونه مشتاق شنيدن آن بوده اند.

پس از 25 سال خفقان حكومتى و منع از نوشتن وقايع، اين بار ماجراها به جاى نوشته شدن علناً گفته مى شد آن هم به زبان حذيفه يمانى كه مورد قبول همه بود. پس از قتل عثمان و برداشته شدن محدوديتها، دقيقاً شرايطى بود كه مردم مشتاق شنيدن حقايق ناگفته و بيان آنها از سوى بزرگمردى چون حذيفه بودند.

اينك به استقبال بلندترين داستان غدير مى رويم و همراه با جوان كنجكاو ايرانى دل به سخنان حذيفه ى يمانى مى سپاريم.

 

 

از غدیر عشق سرشاریم ما

 

 

خصوصيت حذيفه در اين حديث

گذشته از اعتبار مورد اتفاق حذيفه نزد شيعه و اهل سنت، در متن اين حديث خصوصيات قابل تقديرى از حذيفه به چشم مى خورد كه ذيلاً نمونه هاى بارزى از آن ذكر مى شود.

ادامه نوشته

از غدیر عشق سرشاریم ما

 

 

معرفى حذيفه، راوى داستان غدير

براى شناخت بيشتر اين حديث لازم است راوى والامقام آن حذيفه يمانى را بهتر بشناسيم تا آنچه

 از او نقل شده سندى محكم در اعتقادمان باشد.

 

ادامه نوشته