از غدیر عشق سرشاریم ما
بلندترين داستان غدير
سلام جبرئيل به صاحب غدير با لقب 'اميرالمؤمنين'
جوان گفت: خداوند تو را رحمت كند، به ما خبر ده كه اين ماجرا چگونه اتفاق افتاد.
حذيفه گفت: قبل از نازل شدن آيه ى حجاب، اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هر زمان كه مى خواستند وارد خانه ى آن حضرت مى شدند. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم وارد شدن مردم به داخل خانه را هنگام حضور دِحيَة بن خليفه كَلبى ممنوع كرده بود. دحية بن خليفه كلبى كسى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مراسلات بين قيصر روم و بنى حنيفه و پادشاهان بنى غَسّان را به دست او انجام مى داد، و هرگاه جبرئيل بر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نازل مى شد بصورت دحيه مى آمد. [ با توجه به اينكه اگر ملائكه به چشم بشر ديده شوند به صورت انسان در مى آيند، جبرئيل نيز آنگاه كه براى مردم ظاهر مى شد بصورت دحيه كلبى كه زيباروى نيز بوده مى آمد. ] به همين منظور، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمدن مردم را در حضور دحيه ممنوع اعلام كرده بود.
حذيفه ادامه داد: روزى براى كارى تصميم داشتم هنگام ظهر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بروم به اميد اينكه كسى نباشد. ما هنگامى كه مى خواستيم وارد منزل پيامبر عليه السلام شويم پرده اى را كه بر در آويزان بود كنار زده و داخل مى شديم. آن روز من هم آن را كنار زده و وارد شدم. ناگهان چشمم به دحيه افتاد كه كنار پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نشسته بود، و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به خواب رفته بود و سر حضرت در آغوش دحيه قرار داشت. با ديدن دحيه منصرف شده برگشتم.
مسير زيادى نرفته بودم كه على عليه السلام را ديدم. حضرت پرسيد: اى حذيفه، از كجا مى آيى؟
- از نزد رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم باز مى گردم.
- نزد آن حضرت چه مى كردى؟
- خواستم براى كارى نزد او بروم اما ممكن نشد.
- براى چه؟
- زيرا دحيه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود.
سپس از على عليه السلام خواستم تا به طريقى كار مرا به عرض پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم برساند. حضرت فرمود: با من برگرد.
با او برگشتم و هنگامى كه به منزل پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رسيديم من كنار در نشستم و على عليه السلام پرده را بالا زد و سلام كرد و داخل شد.
من شنيدم كه دحيه در جواب سلام گفت: السلام عليك يا اميرالمؤمنين و رحمة الله و بركاته. سپس گفت: يا على، بنشين و سر برادر و پسر عموى خويش را در دامن بگير. به راستى كه تو سزاوارترين مردم به اين كار هستى.
على عليه السلام نشست و سر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را در دامن خود گذاشت و دحيه از خانه خارج شد. سپس على عليه السلام فرمود: 'اى حذيفه، داخل شو'، من هم وارد خانه شدم و نشستم.
طولى نكشيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بيدار شد و رو به على بن ابى طالب عليه السلام تبسمى كرده فرمود: يا ابالحسن، سر مرا از دامان چه كسى گرفتى؟ - از دامان دحيه كلبى.
- او جبرئيل بود! هنگامى كه داخل شدى چه گفتى و او چه جواب داد؟
- هنگامى كه وارد خانه شدم سلام كردم و او جواب داد: السلام عليك يا اميرالمؤمنين و رحمة الله و بركاته.
- يا على، قبل از اينكه اهل زمين بر تو با لقب اميرالمؤمنين سلام كنند، ملائكه ى خدا و ساكنان آسمانها بر تو با اين اسم سلام كرده اند. يا على، جبرئيل نيز به امر خداوند اينگونه بر تو سلام كرد. او از طرف پروردگارم وحى آورد كه اين امر را بر مردم واجب كنم و ان شاء الله بزودى انجام خواهم داد.
به کوچه های عبورت چقدر اب بپاشیم