ماجراى سقيفه

 

مى كنم! و من هر دو نفر را براى خلافت پيشنهاد مى كنم و هر دو را سزاوار آن مى دانم!!

عمر و ابوعبيده گفتند: سزاوار نيست كه حذيفه در ادامه ماجرا چنين گفت: ابوبكر و اصحابش تا هنگامى كه

پيامبر (ص) از دنيا رفت در مدينه ظاهر نشدند؛ و بعد از وفات حضرت آن قضاياى مشهور از انصار و غير آنان در ماجراى سقيفه اتفاق افتاد. [ [حذيفه ماجراى سقيفه را با اشاره ذكر كرده، و ما در اينجا ملخصى از آن را مى آوريم:

پس از رحلت پيامبر (ص) ، توطئه هاى پنهانى از سوى مهاجرين و انصار آشكار شد، و هر يك براى تصاحب مقام خلافت اقداماتى انجام داده و با يكديگر درگير شدند. در اين ميان اصحاب صحيفه ى ملعونه با پيش بينى هاى لازم و توافق عده اى از انصار، توانستند خلافت را غصب كنند.

آغاز ماجرا چنين بود كه انصار نزد سعد بن عباده آمده و او را به سقيفه ى بنى ساعده آوردند. هنگامى كه عمر اين خبر را شنيد به ابوبكر اطلاع داد و با ابوعبيده با سرعت به سوى سقيفه حركت كردند.

در سقيفه جمع زيادى از انصار بودند و سعد بن عباده بين آنان در حال بيمارى بود. با آمدن ابوبكر و عمر بر سر مسئله ى خلافت درگيرى آغاز شد و تا آنجا ادامه پيدا كرد كه ابوبكر در آخر سخنانش به انصار گفت: اينك شما را به بيعت با عمر يا ابوعبيده دعوت ما از تو پيشى بگيريم. اى ابوبكر، تو اولين اسلام آورنده ى ما هستى و همراه پيامبر در غار بوده اى!! تو به اين امر سزاوارترى!

انصار گفتند: دوست نداريم كسى خلافت را در دست بگيرد كه نه از ما باشد و نه از شما. پس اميرى از ما و اميرى از شما انتخاب مى كنيم و همه خلافت آن دو را مى پذيريم؛ به اين شرط كه اگر از دنيا رفت ديگرى را از انصار انتخاب كنيم.

ابوبكر پس از مدح مهاجرين گفت: اى انصار، شما كسانى هستيد كه فضل و خوبيهايتان در اسلام منكر ندارد! خداوند و پيامبرش شما را به عنوان انصار دينش پذيرفته اند. پيامبر مهاجرتش را به سوى شما قرار داد و منزل همسران او در بين شما است. هيچ كس بجز مهاجرين اوليه بهتر از شما نيستند!! آنها اميرانند و شما وزيرانيد!

حباب بن منذر برخاست و گفت: 'اى انصار، دست نگه داريد. مردم در سايه ى شمايند و كسى جرأت نمى كند با شما مخالفت كند. مردم هرگز بدون اشاره ى شما حركت نخواهند كرد'، و سپس انصار را مدح نمود و گفت: اگر مهاجرين از امير بودن شما بر ايشان ابا دارند، ما نيز به امير بودن آنان راضى نيستيم. ما اين پيشنهاد را كه هم از ما و هم از آنان امير باشد، نمى پذيريم.

عمر بن خطاب برخاست و گفت: هرگز دو شمشير در يك غلاف جاى نخواهند گرفت! عرب راضى نمى شود كه شما را امير خود قرار دهد در حاليكه پيامبرشان از قوم ديگرى باشد، و عرب مانع نمى شود كسى بر آنان امير باشد كه پيامبرشان در آنها باشد!

پس از او حباب بن منذر دوباره برخاست و سخنانى گفت و عمر بن خطاب نيز به او جوابى داد. سپس به ابوعبيده گفت: تو سخن بگو. ابوعبيده برخاست و در فضيلت انصار بسيار صحبت كرد.

بشير بن سعد كه يكى از بزرگان انصار بود هنگامى كه ديد انصار به سوى سعد بن عباده روى آورده اند تا وى را امير كنند طبق توافقى كه با اصحاب صحيفه داشت كه نگذارد خلافت به انصار برسد با سخنانى كه مطرح نمود سعى كرد مسئله ى خلافت سعد را منتفى كند! و بر خلافت مهاجرين راضى شد.

ابوبكر گفت: اين عمر و اين ابوعبيده دو بزرگ قريش هستند كه با هر كدام مى خواهيد بيعت كنيد! عمر و ابوعبيده گفتند: با وجود تو ما خلافت را به دست نمى گيريم! دست خود را بده تا بيعت كنيم. بشير بن سعد گفت: من هم سومين شمايم.

هنگامى كه مردم ديدند بشير بن سعد از بزرگان انصار با ابوبكر بيعت كرد آنان نيز براى بيعت به سوى ابوبكر ازدحام نمودند، و در اين ميان سعد بن عباده- كه در بستر بيمارى به حالت خوابيده بود- زير دست و پاى مردم قرار گرفت و در حالى كه مى گفت: مرا كشتيد!

عمر گفت: سعد را بكشيد! خدا او را بكشد! قيس پسر سعد بن عباده برخاست و ريش عمر را گرفته و سخنانى گفت، و با پا در ميانى ابوبكر آن غائله به پايان رسيد!!! سپس سعد بن عباده گفت: 'مرا از اين مكان فتنه بيرون ببريد' و او را به منزلش بردند.

بعد از آن كه همه ى مردم بيعت كردند، ابوبكر سراغ سعد فرستاد كه بيا و بيعت كن، اما او امتناع نمود. هنگامى كه پيام سعد را به ابوبكر رساندند عمر گفت: 'او بايد بيعت كند'، اما بشير بن سعد گفت: 'او لج كرده است و هرگز بيعت نخواهد كرد مگر اينكه بكشد يا كشته شود، و كشته نمى شود مگر آنكه اوس و خزرج نيز همراه او كشته شوند! پس او را ترك كنيد كه ترك وى ضرر ندارد'. آنها سخن بشير را قبول نموده سعد را به حال خويش رها كردند.

بحار الانوار: ج 28 ص 179 تا 188.] ] سپس حذيفه به جوان ايرانى گفت: اى برادر، در آنچه براى تو از اين وقايع عظيم نقل كردم جاى بسى عبرت براى كسى است كه خدا هدايت او را بخواهد.