توطئه منافقين براى بازگشت به مدينه

 

 

از سوى ديگر، ابوبكر و عمر و ابوعبيده در خلوت به اسامه و عده اى از اصحاب وى گفتند: 'به كدام سو حركت مى كنيم و مدينه را خالى مى گذاريم؟ در حالى كه اكنون حساسترين زمانى است كه به مدينه و حضور در آن نيازمنديم'! اسامه با تعجب پرسيد: براى چه؟

آنها جواب دادند: 'آثار مرگ در چهره ى رسول الله هويداست. بخدا قسم اگر مدينه را خالى بگذاريم كارهايى اتفاق مى افتد كه اصلاح آنها ممكن نخواهد بود. [ پيداست كه اسامه از توطئه هاى آنان اطلاع نداشته است؛ و آنان تصميم داشته اند به هر قيمتى شده او را راضى به بازگشت نمايند. ] ما در مدينه مى مانيم تا ببينيم سرانجام پيامبر (ص) چه مى شود، و پس از آن راه شام پيش روى ماست و حركت مى كنيم'.

با اين توطئه، سپاه اسامه به لشكرگاه نخست بازگشتند و در آنجا توقف نمودند. سپس شخصى را پنهانى به مدينه فرستادند تا درباره ى پيامبر (ص) خبرى به دست آورد. فرستاده ى آنان نزد عايشه آمد و از او پنهانى درباره ى حال پيامبر (ص) سؤال كرد. عايشه در پاسخ گفت: نزد ابوبكر و عمر و همراهانشان برو و به آنان بگو: 'بيمارى پيامبر شديدتر شده است. هيچكدامتان از محل خود حركت نكنيد و من خبرها را ساعت به ساعت به شما مى رسانم'!

بعد از آن بيمارى حضرت شدت يافت، و عايشه صهيب [ 'صهيب' غلام عمر بود و عمر به وى اعتماد كامل داشت. ] را صدا زد و گفت: نزد ابوبكر و عمر برو و به آنان خبر ده كه اميدى به زنده ماندن پيامبر نيست. به همين جهت تو و عمر و ابوعبيده و هر كس كه صلاح مى دانيد هر چه زودتر نزد ما آييد و ورود شما شبانه و مخفيانه باشد'.

پس از آنكه صهيب خبر را آورد، آنها او را نزد اسامة بن زيد برده و خبر را به او نيز اعلام كردند و گفتند: 'چگونه سزاوار است كه ما اينجا باشيم و از مشاهده ى پيامبر در اين ساعات محروم بمانيم'؟! و از اسامه اجازه ى ورود به مدينه را درخواست كردند.

اسامه به آنان اجازه داد و گفت كه هيچ كس نبايد از ورودتان به مدينه مطلع گردد. همچنين گفت: 'اگر پيامبر شفا پيدا كرد به سپاه خود باز مى گرديد، و اگر از دنيا رفت به ما نيز خبر دهيد تا بين مردم باشيم'.

با اين توطئه، ابوبكر و عمر و ابوعبيده شبانه وارد مدينه شدند، در حالى كه بيمارى پيامبر (ص) شدت يافته بود. همين كه حال حضرت كمى بهبود يافت فرمود: امشب شر عظيمى وارد مدينه شده است! پرسيدند: يا رسول الله، آن شر چيست؟ حضرت فرمود: 'از كسانى كه در سپاه اسامه بودند چند نفر بازگشته اند كه با اين كار خود با امر من مخالفت كرده اند. بدانيد كه من از آنها به خدا پناه مى برم و بيزارم'. سپس فرمود: 'واى بر شما! سپاه اسامه را به حركت واداريد'، و بر اين مطلب تأكيد فرمود بطورى كه اين سخن بارها از سوى حضرت تكرار شد.