اساسنامه سقيفه

جوان گفت: خدا تو را رحمت كند مرا خبر ده از آنچه آنان در صحيفه نوشته بودند تا بدانم. حذيفه گفت: اين خبر را اسماء بنت عميس خثعميه همسر ابوبكر برايم نقل كرده است. آن عده در خانه ى ابوبكر گرد هم آمده بودند و در اين باره صحبت مى كردند. اسماء نيز تمام آنچه را كه نقشه مى كشيدند شنيده بود.

پس از گفتگو بر پيمان نامه اى متفق القول شدند و به سعيد بن عاص دستور دادند تا آن را برايشان بنويسد كه متن آن از اين قرار است: بسم الله الرحمن الرحيم

اين نوشته اى است [ اين اساسنامه ى سقيفه بعنوان يك قانون نامه ى دائمى بر ضد غدير و امامان برگزيده ى الهى تنظيم شده است. به همين جهت براى فريب مردم آن روز و نسلهاى آينده، با حيله گرى تمام تدوين يافته و در آن به آيات قرآن استشهاد شده و از پايه هاى مسلّم اسلام بعنوان ابزارى بر ضد فرامين الهى استفاده كامل شده است. اين نهايت فتنه گرى اصحاب سقيفه را مى رساند كه اينچنين آينده هاى دور و نزديك پيروان خود را پيش بينى كرده اند. براى روشن شدن سؤ استفاده هاى منافقين در اين صحيفه، در هر فرازى به جهت گيرى هاى آنان در پاورقى اشاره خواهيم كرد. ] كه عده اى از اصحاب محمد رسول الله از مهاجرين و انصار بر آن متفق شدند، همانان كه خداوند آنان را در كتاب خويش به لسان پيامبرش مدح كرده است. [ در اينجا از مدح مهاجرين و انصار در قرآن، به نفع اين چند نفرى كه اساسنامه ى سقيفه را تهيه كرده اند سؤ استفاده شده، گويا همه ى مهاجرين و انصار از اين صحيفه با خبر بوده اند، در حاليكه آن را 34 نفر مخفيانه و بدون اطلاع احدى از مهاجرين و انصار تدوين كرده اند. گذشته از آنكه خداوند هيچگاه همه ى مهاجرين وانصار را مورد مدح قرار نداده، و اين همه آيات مربوط به منافقين در قرآن مربوط به امثال همين گروه است. ] آنان پس از اين كه فكر و مشورت كردند متفق القول شدند، و اين صحيفه را با توجه به ايام گذشته و روزگارهاى باقيمانده نوشتند تا مسلمانانى كه بعد از آنان مى آيند به اين عده اقتدا كنند.

اما بعد، خداوند با منت و كرمش محمد را بر همه ى مردم مبعوث نمود براى دينى كه براى بندگانش انتخاب كرده بود. او وظيفه ى خود را ادا نمود و آنچه خدا به وى امر كرده بود تبليغ نمود و بر ما واجب كرد كه تمام آنها را بپا داريم؛ تا زمانى كه دين را كامل و واجبات را واجب نمود و سنتها را پايه گذارى كرد. آنگاه پروردگار پيشگاه خود را براى وى انتخاب كرد و او را با احترام و رضايت خاطر قبض روح نمود بدون اينكه كسى را براى بعد از خود به خلافت برساند! [ اين عبارات براى فريفتن نسلى كه در آينده هاى دور از صدر اسلام قدم به عرصه مى گذارد آورده شده است، وگرنه بايد پرسيد: آيا غدير از ايام گذشته ى اسلام نبود و براى روزهاى آينده ى اسلام نبود؟ پس چگونه چنين صحيفه اى با توجه به ايام گذشته ى اسلام تدوين شده است؟!. ] پيامبر اختيار آن را بر عهده ى مسلمين گذاشت تا هر كس كه به فكر او و دلسوز بودنش اطمينان دارند براى خود انتخاب كنند. مسلمانان بايد به خوبى از پيامبر پيروى كنند [ بسيار جالب است كه صحيفه اى توسط اصحاب پيامبر) ص ) و به فاصله ى كمتر از يك ماه پس از غدير تدوين شود و در آن گفته شود 'پيامبر كسى را براى خلافت بعد از خود معين نكرده است'!!. ] همانطور كه خداوند فرموده است: 'لَقَدْ كانَ لَكُمْ فى رَسُولِ اللهِ اُسْوٌَْ حَسَنَةٌْ لِمَنْ كانَ يَرْجُو اللهَ وَ الْيَوْمَ الاَّخَرَ'، [ سوره ى احزاب: آيه ى 21. ] 'براى شما نسبت به پيامبر پيروى نيكو لازم است براى كسانى كه به خدا و روز قيامت اميدوارند'. [ باز هم استناد به آيه ى قرآن براى اثبات ادعاى باطل بكار گرفته شده است. آيا پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در غدير خلافت را بر عهده ى مسلمين گذاشت؟ آيا حتى يك مورد وجود دارد كه پيامبر (ص) چنين مطلبى فرموده باشد تا مردم هم در اين جهت پيرو آن حضرت باشند؟!. ]

پيامبر كسى را به خلافت نرساند بدليل اينكه اين امر در يك خاندان مانند ارث ادامه پيدا نكند بدون اينكه بقيه ى مسلمين در آن سهيم باشند، و باعث دولتمندى اغنيا نشود تا كسى كه به خلافت رسيد نگويد اين امر در اين خاندان از پدر به فرزند تا روز قيامت به ارث مى رسد! [ [در اين قسمت از تعصبات جاهلى و عواطف مردم براى زير پا گذاشتن فرمان الهى سؤ استفاده شده است. براى اين ادعا كه پيامبر (ص) خليفه اى تعيين نكرده مسئله ى ارث بردن حكومت را مثل سلاطين مطرح كرده اند؛ در حالى كه درباره ى امامان: مسئله مربوط به انحصار چنين لياقتى در ايشان است و اينكه هيچكس جز ايشان صلاحيت چنين مقامى را ندارد، و به همين جهت درباره ى امام حسن و امام حسين عليه السلام عنوان پدر و فرزندى نيست تا توارث باشد.

از سوى ديگر براى تحريك تعصبات جاهلى مردم، مسئله ى سهيم بودن همه ى مسلمين را در خلافت مطرح كرده اند در حاليكه خلافت بيت المال نيست تا همه در آن شريك باشند، بلكه انتخاب بهترين است كه توسط پروردگار انجام مى گيرد، و هيچكس نمى تواند مانند خداوند بهترين را معين كند.

جهت ديگرى كه باعث آبرو ريزى اهل سقيفه شده ارتباط دادن خلافت با دولتمندى اغنياء است. گويا خلافت سلطنتى است كه هر كس آن را به دست گرفت ثروت اندوزى را آغاز مى كند و اغنيا را گرد خود جمع مى كند! لذا براى پيش گيرى از اين مشكل بايد خليفه عوض شود و در يك خاندان نماند تا همه ى ثروت نزد آنان نماند. البته حاكمان سقيفه چنين كردند و اين كارشان در زمان عثمان به اوج خود رسيد كه مردم بر او شوريدند و او را كشتند.] ] بر مسلمين واجب است كه پس از رحلت هر خليفه اى، صاحب نظران جمع شوند و مشورت كنند و هر كس را كه مستحق خلافت ديدند امير خود نمايند و او را صاحب اختيار مسلمين قرار دهند؛ چرا كه بر اهل هر زمانى كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمى ماند. [ [پيداست كه بشر خوب مى داند انتخاب صاحب نظرانش به انتخاب خداوند نمى رسد. اين چيزى بود كه در تاريخ خلفاى منتخب سقيفه عملاً بر همه معلوم گرديد كه خلفاى غاصب در جهات ظلم و جهل و بى لياقتى و گناه سرآمد روزگار خود بودند.

مى بينيم براى التيام اين نقص بشرى، وصله اى بى مايه به سخنان خود افزوده اند كه 'بر اهل هر زمانى كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمى ماند'، ولى تاريخ بخوبى نشان مى دهد كه بر اهل هر زمانى آنكه صلاحيت خلافت را داشته مخفى مانده است! چنانكه به جاى على بن ابى طالب عليه السلام كه از هر جهت صلاحيت خلافت داشت، نالايق ترين افراد جاى او را گرفتند.] ]

اگر كسى از مردم ادعا كند كه رسول الله شخصى را بعنوان خليفه منصوب كرده و اسم و نسب او را معين نموده سخن باطلى گفته و حرفى زده كه اصحاب پيامبر خلاف آن را معتقدند و با جماعت مسلمين مخالفت كرده است. [ به اين صراحت در مقابل غدير ادعا كردن در طول تاريخ هزار و چهارصد ساله ى غدير ديده نشده است. ادعايى بدون دليل و فقط به اين بهانه كه اصحاب پيامبر (ص) خلاف آن را معتقدند! بايد پرسيد: كدام اصحاب؟ لابد همان 34 نفر كه همه منافق بودند! و يا به اين بهانه كه با جماعت مسلمين مخالف است! كدام مسلمين؟ لابد همان اعوان و انصار سقيفه كه هيزم براى آتش زدن بيت فاطمه آوردند!. ] اگر كسى ادعا كند كه خلافت پيامبر ارثى است و او اين امر را براى كسى به ارث مى گذارد حرف محالى زده است؛ زيرا پيامبر فرموده است: 'ما پيامبران ارث نمى گذاريم و هر چه از ما بر جاى مى ماند صدقه است'. [ [مى بينيم همان حديث جعلى كه هنگام غصب فدك در برابر فاطمه عليه السلام مطرح كردند، در اينجا پيش بينى نموده اند و به خيال خود غصب خلافت را مستند به حديثى از مبلِّغ اعظم غدير كرده اند. بعدها در گير و دار سقيفه و فدك معلوم شد حتى احدى از دار و دسته ى خودشان هم حاضر به شهادت درباره ى صحت چنين حديثى نيستند و تنها مدعى آن ابوبكر و عمر و عايشه بودند، و اوس بن حدثان- كه در همين حديث حذيفه بعنوان يكى از توطئه گران قتل پيامبر (ص) معرفى شده- به نفع آنان شهادت داد.

آنجا بود كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: آيا يك نفر از اصحاب پيامبر (ص) پيدا نمى شود كه در صحت اين حديث به نفع شما شهادت دهد كه يك عرب بيابانى بنام اوس بن حدثان كه با بول خود تطهير مى كند بايد شاهد شما باشد؟!

كتاب سليم: حديث 4. بحارالانوار: ج 30 ص 317.] ]

اگر كسى ادعا كند كه خلافت جز براى يك نفر از بين مردم صلاحيت ندارد و منحصر در اوست و سزاوار ديگرى نيست براى اين كه پشت سر نبوت است؛ چنين كسى دروغ گفته است! زيرا پيامبر فرموده: 'اصحاب من مانند ستارگانند، كه به هر كدام اقتدا كنيد هدايت خواهيد شد'. [ [باز هم مى بينيم حديث جعلى ديگرى كه در طول تاريخ ياران سقيفه بدان تمسك كرده اند، قبل از رحلت پيامبر (ص)در كارگاه سقيفه ساخته شده است. جالب اين است كه در مقابل مستند صريح و محكمى مانند غدير، به چنين احاديث جعلى تمسك مى شود.

سخن اصلى پيامبر (ص) در طول عمر خود و بخصوص در غدير، انحصار امامان دوازده گانه است، و اينكه اين انحصار به خاطر لايق نبودن هيچ شخص ديگرى بجز آنان است، چرا كه مقام امامت مانند نبوت است و بايد قداست آن را داشته باشد و مجرد يك رياست نيست كه هر بى سر و پايى بتواند آن را در دست بگيرد.

مى بينيم براى فرار از اين قداست كه هيچگاه غاصبين خلافت- حتى به تظاهر- قادر بر نشان دادن آن نيستند چنين حديثى را جعل نموده اند تا با بالابردن مقام صحابه چنين قداستى را در آنان نشان دهند، در حالى كه پيامبر (ص) بارها اين مطلب را فرموده است كه روز قيامت عده اى اصحاب مرا بر سر حوض كوثر از من دور مى كنند چرا كه بعد از من از دين برگشته اند و به قرآن و عترت من جسارت كرده اند.] ] اگر كسى ادعا كند كه او مستحق خلافت و امامت بدليل خويشاوندى با پيامبر است و خلافت منحصر در او و فرزندانش مى باشد يعنى فرزند از پدر خلافت را ارث مى برد و اين در هر زمانى ادامه دارد و هيچ كس جز اينان صلاحيت ندارد و تا روز قيامت سزاوار آنهاست؛ چنين كسى هم دروغ گفته است هر چند كه نسب خويشاوندى نزديكى با پيامبر داشته باشد! زيرا خداوند فرموده است- و كلام خدا بر همه حاكم است-: 'اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللهِ اَتْقاكُمْ'، [ سوره ى حجرات: آيه ى 13. ] 'با ارزش ترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست'. [ [نكته ى اساسى در خطابه ى غدير كه دست دشمنان را بكلى بسته است تعيين خط امامت تا روز قيامت وانحصار آن در دوازده امام از نسل پيامبر (ص) است. در برابر چنين اقدام دقيقى كه خدا و رسول فرموده اند، اصحاب صحيفه آيه اى از قرآن را دليل غصب خلافت قرار داده اند كه 'اِنَّ اَكْرَمُكُمْ عِنْدَ اللهِ اَتْقيكُمْ'!

يك آيه ى كلى را در برابر كلام صريح پيامبر (ص) قرار دادن به معناى جسارت به ساحت مقدس خدا و رسول است. خداوند كه خلافت را منحصر در دوازده امام فرموده در واقع آنان را با تقوى ترين مردم هر زمان معرفى نموده است. واقعاً بايد پرسيد: كداميك از خلفاى سقيفه نشان دادند كه با تقواترين مردم هستند؟ و بايد سؤال كرد: در زمان هر يك از ائمه: چه كسى را با تقوى تر از آن امام مى توان يافت؟

پر مدعا و توخالى همين اصحاب سقيفه اند كه در طول تاريخ غصب خلافت هميشه و از هر جهت از همه ى مردم عقب تر بوده اند!!؟.] ]

همچنين پيامبر فرموده است: 'حقوق مسلمين مساوى است و پايين ترين افراد هم مى توانند درباره ى حقوق خود اقدام كنند. همه ى مسلمين يد واحد در برابر دشمنانشان هستند'. پس هر كس به كتاب خدا ايمان آوَرَد و به سنت پيامبر اقرار كند راهش مستقيم است و به سوى خدا پيش مى رود و مسير صحيح را مى پيمايد. [ اينكه حقوق همه ى مسلمين مساوى است، در برابر ظلم عظيمى است كه خلفاى سقيفه بر مردم روا داشتند و نگذاشتند حقوق همه ى مسلمانان حفظ شود، بلكه حق عده اى را حفظ كردند و حق عده اى ديگر را پايمال نمودند. ولى معناى رسيدن همه ى مردم به حقوق خود اين نيست كه همه ى مسلمين مى توانند امام شوند و هيچ فرقى در اين باره بين آنان نيست. چنين مطلبى را هيچ اجتماعى و هيچ عقلى نمى پذيرد. پيداست كه امامت شايستگى هايى لازم دارد كه فقط با دارا بودن آنها كسى مى تواند در آن منصب قرار بگيرد، وگرنه خلفاى نالايق همان ثمرات شوم سقيفه را به دنبال خواهند داشت كه به آبروى اصل اسلام هم ضربه زدند و باعث شرمندگى خود و همه ى اهل اسلام در برابر ملل ديگر شدند. ]

هر كس روش خليفه را قبول نكند مخالف حق و كتاب خداست و از جماعت مسلمين جدا شده است؛ او را بكشيد كه قتل او به صلاح امت است. [ [تمسك به 'جماعت مسلمين' و خليفه ى اين چنينى را نماينده ى آنان معرفى كردن بهانه اى است براى ظلم آزادانه و بى قيد و شرط، بطورى كه هر كس در برابر آن قد عَلَم كرد به جرم مخالف با جماعت مسلمين و بر هم زدن اتحاد آنان بايد كشته شود!

در طول تاريخ سقيفه هم عملاً اين كار صورت پذيرفته و امثال مالك بن نويره كه گفتند: 'ما بر اعتقاد مسلمانى خود باقى هستيم و فقط خليفه ى تعيين شده در غدير را قبول داريم و خليفه ى سقيفه را قبول نداريم' از دم شمشير گذرانده شدند. حتى بانويى به نام اُم فَروه كه با ابوبكر اعلام مخالفت كرد و گفت: 'من فقط خليفه ى راستين پيامبر (ص) يعنى على بن ابى طالب عليه السلام را قبول دارم' به دستور او اعدام شد!

الثاقب فى المناقب: ص 226. شرح نهج البلاغة: ج 17 ص 214.] ]

همچنين پيامبر فرموده است: 'هر كس در بين امت من- در حالى كه متحد بودند- آمد و قصد داشت تفرقه بياندازد او را به قتل برسانيد هر كه مى خواهد باشد؛ چرا كه اتحاد رحمت و اختلاف عذاب است. امت من هيچ گاه بر گمراهى متفق نخواهند شد و مسلمانان يد واحدى در برابر دشمنانشان هستند'. بين مسلمين كسى اختلاف نمى اندازد مگر اينكه تكروى مى كند و دشمن آنهاست و به دشمنان مسلمانان كمك مى كند. خدا و رسولش خون او را مباح و قتل او را حلال كرده اند. [ باز مى بينيم از جعل و تحريف فرمايشات پيامبر (ص) ابا نداشته اند و به آن حضرت نسبت داده اند كه 'امت من هيچگاه بر گمراهى متفق نخواهند شد'، در حاليكه حتى به اقرار اهل سقيفه بارها و بارها امت بر باطل متفق شده اند، تا آنجا كه يزيد را پذيرفته اند و حسين عزيز عليه السلام را سر بريده اند! آيا اين اتحاد مردم بر حق بوده است؟ آيا ما هم بايد چشم و گوش بسته پيرو چنين اتحادى شويم؟!. ]

سعيد بن عاص اين صحيفه را با توافق كسانى كه اسم و شهادتشان در آخر اين ورقه است در محرم سال دهم هجرى نوشته است.

الحمدلله رب العالمين

امضا كنندگان:

ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابى وقاص، ابوعبيده جراح، معاوية بن ابى سفيان، عمرو بن عاص، ابوموسى اشعرى، مغيرة بن شعبة ثقفى، اوس بن حدثان نضرى، ابوهريرة، ابوطلحه انصارى، ابوسفيان، عكرمة بن ابى جهل، صفوان بن امية بن خلف، سعيد بن عاص، خالد بن وليد، عياش بن ابى ربيعة، بشير بن سعد، سهيل بن عمرو، حكيم بن حزام، صهيب بن سنان، ابوالاعور اسلمى، مطيع بن اسود مدرى و...

سپس صحيفه را به ابوعبيده دادند و او آن را به مكه برد و در كعبه دفن كرد. آن صحيفه همچنان مدفون بود تا آنكه عمر بن خطاب به خلافت رسيد و آن را از مكانش بيرون آورد.

اين صحيفه همانى بود كه هنگام مرگ عمر، اميرالمؤمنين عليه السلام بر سر جنازه ى كفن شده اش رفت و چنين آرزو كرد و فرمود: چقدر دوست دارم با صحيفه ى اين كفن پيچ شده به ملاقات پروردگارم بروم. [ كنايه از اينكه روز قيامت در پيشگاه عدل الهى، اين سند اصلى ظلم را عرضه كنم و به همه نشان دهم. ]

سپس آن عده از خانه ى ابوبكر برخاستند و رفتند.