از غدیر عشق سرشاریم ما قسمت سیزدهم
بلندترين داستان غدير
فتنه عظيم سقيفه
حذيفه به جوان گفت: اينها اخبارى بود كه درباره ى آن سؤال كردى.
جوان گفت: خداوند جزاى خير ندهد كسانى را كه سخنان نيك پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را درباره ى على عليه السلام شنيدند و به خدا و رسولش خيانت كردند، و خلافت را از كسى كه خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به خلافت او راضى بودند گرفته و به كسى كه خدا و رسولش او را سزاوار آن نمى دانستند سپردند. بخدا قسم شكى نيست كه بعد از آن خيانت ابداً رستگار نخواهند شد.
حذيفه از منبر پايين آمد و گفت: اى برادر انصار، اين فتنه از آنچه فكر مى كنى بزرگتر و عظيم تر بود. بخدا قسم چشم ها بسته شد و يقين از قلبها رفت؛ و دشمن زياد شد و ياران اهل حق كم شدند.
جوان گفت: شمشيرهايتان را از غلاف بيرون مى كشيديد و بر دوشها مى گذارديد، و آنقدر گمراهان از حق را مى كشتيد تا كشته مى شديد و يا آنچه از اطاعت خدا و رسولش دوست داشتيد درك مى كرديد. [ يعنى به اهداف الهى مى رسيديد. ]
حذيفه جواب داد: اى جوان، گوشها و چشمهايمان گرفته شده بود و از مرگ كراهت داشتيم. دنيا برايمان زينت پيدا كرده بود و مقدّر خدا بود كه ظالمين بر ما حكومت كنند. ما از خدا مى خواهيم گناهان ما را ببخشد و از او حفظ در باقى عمرمان را مى طلبيم. براستى كه او صاحب اختيار مهربان است.
سپس حذيفه به خانه اش رفت و مردم متفرق شدند.
به کوچه های عبورت چقدر اب بپاشیم