|
«سمرقند همچو قند بدین روزت کی اوفکند؟»
آیا نام شهر سمرقند بود؟
و اگر نبود چرا درویشی که از نائین آمد،
گریبان چاک کرد و چنان شعری خواند؟
دیگر کودکان برای عروسکها لالایی نگفتند،
و خودشان هم به انتظار قصههای مادربزرگ بیدار نماندند،
و نه عروسکها خواب دیدند و نه کودکان.
زنان، مردان، پیران، جوانان، هیچ کدام دیگر خواب ندیدند.
و در عالم بیداری هم خیال نیافتند.
و شاعران شعری نسرودند و افسوس.
نغمهسرایان هم از شهر برفتند.
و داستاننویسان قلمهایشان را گم کردند
و مخترعان اختراعی نکردند،
شبانی که از شهر مجاور آمده بود،
گفت که به چشم خویش دیده است،
که تعدادی نقابدار، با دشنه و خنجر و کارد،
از قطارها پیاده شدند.
رمالی آمد و قسم خورد که او هم نقابدارها را دیده است،
و از بیمشان، رمل و اصطرلاب خود را جا گذاشته است،
و سوگند یاد کرد که نقابداران،
دشنه و خنجر و کارد را در هوا تکان تکان میدادهاند،
و برقابرق شمشیر آنها دیدگانش را خیره کرده است. |