كي يارم آيد از سفر
هر شب گويم كه فردا يارم آيد از سفر
چونكه فردا مي شود گويم كه فردايي دگر
آنقدر امروز و فردا انتظارش ميكشم
عاقبت روز فراق يار من آيد بسر
من باميد وصالش زنده ماندم تا كنون
وقت خوش آندم كه باز آيد نگارم از سفر
گربيايد بوسه بر خاك كف پايش زنم
تا نمايد لحظه اي بر حال زار من نظر
من كه ميدانم بيايد آخر دلدار من
ليك ميترسم نباشد آن زمان از من اثر
مردن من محجوب از غم تو مشكل بود
مشكلم كه ميرويد جان دهم بحر ثاني عشر
گر سر راهش بميرم نيستم غمگين چرا
زنده مي گردم چون بنمايد از قبرم گذر
گر بيايد روزگار بيرحم روشن شود
شام هجران ميشود از وصل روياو سحر
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ ساعت ۵:۱۲ ق.ظ توسط حسین داودی ایلواری
|
به کوچه های عبورت چقدر اب بپاشیم