باز هم غروب جمعه شد
باز هم غروب جمعه شد و دلم دوباره گرفت
غبار مبهمی از غیــــب مرا فرا گرفت
تمام وجودم غرق تماشای افق شد و باز هم
ندای دل نوازی از آسمان مرا فرا گرفت
سر سجاده ی عشقم ، همه اشک و آه و آه
قنوت سبز دستانم همه سوی ربنا را فرا گرفت
به سرسپرده ی قامت باد و نسیم ازل گفتم
کجاست آن که زمزمه اش همه جا را فرا گرفت ؟
به قرص شبنم برگ و به قطره قطره های آب
نشان امیدشان همه سوی آسمان را فرا گرفت
به لحظه لحظه ی یاد و به ندبه های سحر
همه ((العجل العجل العجل)) را فرا گرفت
نگاه خسته ی من به سوی افق بود هنوز
تبسمی از غربت ماه نگاه مـــرا فرا گرفت
دو رکعت نماز عشق در آن غربت سرد
تمام هستی مرا حرارت عشقش فرا گرفت
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۲/۰۸ ساعت ۹:۱۹ ق.ظ توسط حسین داودی ایلواری
|
به کوچه های عبورت چقدر اب بپاشیم