داستان يوسف عليه السلام در قرآن 19
داستان يوسف عليه السلام
وَ جَاءَت سيَّارَةٌ فَأَرْسلُوا وَارِدَهُمْ فَأَدْلى دَلْوَهُ قَالَ يَبُشرَى هَذَا غُلَمٌ وَ أَسرُّوهُ
بِضعَةً وَ اللَّهُ عَلِيمُ بِمَا يَعْمَلُونَ
و كاروانى بيامد و ماءمور آب خويش را بفرستادند. او دلوش
در چاه افكند و صدا زد: مژده ! اين غلامى است . و او را
بضاعتى پنهانى قرار دادند، و خدا مى دانست چه مى كردند.
سوره یوسف آیه۱۹
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۶/۰۳/۲۹ ساعت ۲:۰ ب.ظ توسط حسین داودی ایلواری
|
به کوچه های عبورت چقدر اب بپاشیم