زندگی لسان الغیب ، شیخ آقا در یک نگاه 3
مراجعت به وطن
بعد از اتمام تحصیلات ، شیخ آقا راهی وطن می شود .
نوه شیخ آقا ماجرای بازگشت ایشان را از قول همسرشان چنين نقل می کند :
« راه نجف برای مدتی بسته می شود و کسی حق ورود و خروج را نداشت . بنابراین من مجبور شدم پنهان وبدون وسیله به سوی ایران حرکت کنم.
بعد از گذشت یک ماه پیاده روی ، راه را گم کردم، آب و آذوقه ام نیز تمام شد. در این هنگام صدای پای اسب سواری را شنیدم که مرا به اسم صدا کرد:
شیخ زین العابدین به کجا می روی؟
من با تعجب پرسیدم: مگر شما مرا می شناسید؟
ایشان فرمودند: چه شده است؟ من گفتم: راه ایران را گم کرده ام.
ایشان گفت: راه را اشتباه می روی ، سپس آب و بعد غذا به من تعارف کرد.
ایشان تا فرسنگ ها راه کویر بین عراق و سوریه را با من آمد.
بعد ایستاد و به من گفت این مسیر را ادامه بده تا به روستایی برسی. بعد از اهالی آنجا نشانی باقی راه را بگیر.
هنوز از آن بزرگوار خداحافظی نکرده بودم که ایشان ناپدید شد. فهمیدم که این فرد با کرامت، از اولیاء الله بوده است.
به آن روستا که رسیدم نشانی مکان بعدی را گرفتم. هر زمان که راه را اشتباه می رفتم و آب و آذوقه ام تمام می شد، به روی شن های داغ می نشستم و فکر می کردم در این بیابان، زمان مرگ من فرا رسیده است، اسب سواری از دور پیدا می شد و مرا به اسم صدا می کرد و آب و غذا به من می داد.
به همین گونه تا طالقان این اولیاء ا... مرا همراهی کردند و از سرما و گرما نجاتم دادند و مرا از خطر گرگ و درندگان محافظت کردند.
وقتی به طالقان رسیدم، صورتی آفتاب سوخته داشتم بطوریکه کسی مرا نمی شناخت. طوری لاغر و نحیف شده بودم که فقط پوستی به روی استخوان هایم باقی مانده بود.
به کوچه های عبورت چقدر اب بپاشیم