زندگی لسان الغیب ، شیخ آقا در یک نگاه 6
سخاوت
نقل شده اگر کسی لباس نویی به شیخ آقا هدیه می داد، شیخ آقا آن را به دیگران می بخشید. ایشان از کسی پول قبول نمی کرد، حتی زمانی که با اصرار به او پول می دادند، معمولاً آن را بر روی زمین می گذاشت و سپس به را ه خود ادامه می داد. همچنین شیخ آقا نذری هایی که برای ایشان می شد را به افراد نیازمند می بخشید.
پایان دفتر زندگی
شیخ آقا بعد از عمری تلاش و دستگیری خالصانه از خلق خدا در زمستان 1330 در کولج دچار بیماری سختی می شود.
فردی بنام دایی میرزایی شیخ آقا را از کولج به هرنج می آورد.
دایی که هنوز در قید حیات است، تعریف می کند:
در راه آوردن به هرنج بلبلی سینه سرخ را دیدم که در آن فصل پر از برف پرواز می کرد و بر روی شانه شیخ آقا می نشست و گاهی از این شانه به آن شانه می پرید.
من متعجب به او نگاه می کردم که در این فصل از شدت سرما حتی گنجشک ها زیر سقف زندگی می کنند، این بلبل اینجا چه می کند؟
از زبان همسر شیخ آقا نقل می کنند:
وقتی بیماری بر شیخ آقا غالب شد، من بر بالین ایشان بودم. چراغ قدیمی لمپای نفتی، روی کرسی روشن بود.
چشمان شیخ آقا بسته بود و من بیدار بر بالای سر ایشان نشسته بودم. ناگهان متوجه شدم از سوراخ درجی ( هواکش) سقف خانه نوری به اتاق وارد می شود. کم کم تمام اتاق را مه فرا گرفت.
شیخ آقا یک دفعه بلند شد و گفت: بفرمایید بفرمایید.
من گفتم شاید آقا از شدت تب هذیان می گوید.
ترسیدم و از اتاق بیرون رفتم. بعد از لحظاتی متوجه شدم که مرا صدا می کند.
زمانی که به درون اتاق آمدم، شیخ به رحمت الهی رفته بود. به سوراخ هواکش نگریستم. مه آرام آرام در حال خارج شدن از آن مکان بود.
الذین تتوفاهم الملائکه طیبن یقولون سلام علیکم ادخلوا الجنه بما کنتم تعلمون
« آنان که چون فرشتگان ( مأموران رحمت خدا) پاکیزه از شرک قبض روحشان کنند به آنها گویند که شما به موجب اعمال نکویی که درد نیا به جا آوردید اکنون به بهشت ابدی درآیید.» ( نحل /32)
متوجه شدم ائمه اطهار علیهم السلام موقع جان دادن بر سر بالین ایشان آمده بودند و من لیاقت مشاهده آنها را نداشتم. در این زمان کلام حضرت امیر علیه السلام به یادم آمد که فرمود:
به کوچه های عبورت چقدر اب بپاشیم