وصییتنامه شهدا 28
من حالا شانزده سال دارم و اگر چند سال ديگر هم عمر کنم و عمرم به چهل سالگي برسد و همين طوراگر سي سال ديگر هم عمر کنم ، آخرش چي ؟ آخرش بايد دست از اين زندگي مادي دنيا کشيد و رفت ، حال تا چه کارهايي که نکرده باشيم و چه گناهاني که انجام نداده باشيم ، پس اکنون که اول و آخرش بايد رفت چرا از راهي که زودتر مي شود به خدا رسيد، نرويم . اين مثل اين مي ماند که يک راهي است، دور و دراز با سنگ و لاخ هاي فراوان و خم پيچ هاي زياد و ديگري راهي است نزديک و صاف و هر دوي آنها هم به مقصود منتهي مي شوند ، حال همين مسئله پيش آمده ، که راه دور و دراز ( همان عمر طولاني تر کردن است ) با آن همه گناهاني که در سر راه داريم ، و راه دوم که همان راه نزديک و صاف مي باشد ، همانا شهادت است ، حالا اين دو راه پيش پاي ماست و هر کدام را که خواستيم مي توانيم انتخاب کنيم، ولي بايد در نظر داشته باشيم که اول و آخرش بايد رفت و همه رفتني هستيم ، همين مسئله براي من پيش آمد و من ديدم که ديگر لازم به فکر کردن نيست و بايد راه نزديک و صاف را انتخاب کرد ، يعني شهادت پس من بدون تأمل انتخاب کردم . مي روم و در جبهه هاي جنگ از اسلام عزيز و انقلاب اسلامي ايران دفاع مي کنم و با خون خود درخت اسلام را بارور مي کنم ، چون که اسلام هر لحظه براي بر جاي ماندن احتياج به خون دارد ، فقط و فقط خون و نه خون هر کس ، خون افرادي بزرگ همچون امام حسين (ع ) و همين طور شهداي ديگر تا به حال و خون دادن براي اسلام لياقت زيادي مي خواهد و اين راهي است که من انتخاب کردم ، تا به سر منزل مقصود برسم و اين آسان تر از راه اول، که همان راه شهيد را ادامه دادن است مي باشد ، و به گفته معلم شهيد آنان که رفتند کاري حسيني کردند و آنان که ماندند بايد کاري زينبي کنند و گر نه يزيدي اند .
برگرفته از وصيت نامه
شهيد عبدا... زارع کوهنجانی با اندکي تصرف
به کوچه های عبورت چقدر اب بپاشیم