معرفت يافتگان
معرفت بر حقايق برزخى
مرحوم آية الله حاج شيخ مرتضى حائرى رحمت الله عليه به نقل از پدر بزرگوارش مرحوم آية الله العظمى آقاى حاج شيخ عبدالكريم حائرى يزدى رحمت الله عليه نقل فرمود: پدرم مرحوم آقاى حاج محمد جعفر - كه مردى خوش طينت و با حقيقتى بود - رفيقى داشت كه سخت با او دوست بود. اتفاقا او از دنيا رفت . شبى از شبها، مرحوم حاج محمد جعفر به سويش دويده ، جلوى اسب او را گرفته و مى پرسد: بايد بگويى كه مردن چگونه است ؟
رفيق از دادن پاسخ امتناع مى ورزد.
حاج محمد جعفر باز اصرار مى كند، رفيق به شوخى مى گويد: جلوى مركبم را رها كن ، شايد بگويم .
حاج محمد جعفر چاره را رها كردن اسب دانسته ، پس او را رها مى كند، او به محض رها شدن ، با اسب به تاخت فرار مى كند:
|
بخت از دهان دوست نشانم نمى دهد |
| |
|
|
دولت خبر ز راز نهانم نمى دهد | |
|
از بهر بوسه اى ز لبش جان همى دهم |
| |
|
|
اينم همى ستاند و آنم نمى دهد | |
|
مردم ز اشتياق و درين پرده راه نيست |
| |
|
|
يا هست و پرده دار نشانم نمى دهد | |
|
گفتم روم به خواب و ببينم جمال دوست |
| |
|
|
حافظ ز آه و ناله امانم نمى دهد | |
حاج محمد جعفر او را دنبال و خود را در خواب به او رسانده و پس از گرفتن افسار اسبش ، با تندى مى گويد: من تو را رها نمى كنم ، از اسب پايينت مى كشم ، آنقدر به شكمت مى زنم ، تا شكمت باد كند!؟
رفيق با گفتار لطيفى خواسته مصرانه دوست را چنين پاسخ مى گويد:
محمد جعفر! حلواى تنتنانى ، تا نخورى ندانى !
به کوچه های عبورت چقدر اب بپاشیم