معرفت يافتگان
فصل سوم : شرايط معرفت دينى
جناب حجة الاسلام شاه آبادى به نقل از مرحوم حجة الاسلام والمسلمين حاج شيخ حسن معزى و او از سيد موثقى فرمود:
در اوان طلبگى ، بسيار كند ذهن بودم ، هر چه استاد مى گفت ، نمى فهميدم . اين ضعف در فهم مرا از نظر روحى سخت تحت فشار قرار داده بود. روزى به توصيه فردى تصميم گرفتم چهل روز روزه گرفته و از تمام محصولات حيوانى دورى كنم . پس به اين كار اقدام كردم . هر روز كه مى گذشت ، آرام آرام ذهنم شكوفايى ويژه اى مى يافت ، درسها را بهتر فهميده و حتى پس از چند روز آن چنان به طرح سوالات دقيق پرداختم كه استادم سخت به زحمت افتاد، به گونه اى كه بارها عذرخواهى مى كرد كه بايد مطالعه كرده تا شايد جواب درست را بگويد.
چهل روز كه تمام شد، مجددا تصميم گرفتم اين نذر تا روزگارى ديگر ادامه دهم ، چندى نگذشته بود، كه روزى در مقابل درب ورودى حرم حضرت معصومه (عليها السلام) پيرمردى را ديدم كه بدون سابقه آشنايى با من گرم صحبت شد و پس از سلام و احوالپرسى بى مقدمه از من پرسيد: براى چه روزه مى گيرى ؟!
در پاسخ به او گفتم : آن كسى كه مى داند من روزه مى گيرم ، نيز مى داند چرا آن كار را مى كنم !؟!
پيرمرد ديگر چيزى نگفت ، ولى از من خواست به مسافرخانه اى در ساعت مقرر به ديدارش بروم . من نيز به دليل ناشناس بودن آن فرد و احتمال درويش بودنش ، ابتدا از پذيرش دعوت وى اكراه داشتم ، ولى بالاخره بر اثر اصرار وى ، دعوتش را پذيرفته و در همان ساعت معين به ديدارش رفتم . وقتى به اتاقش وارد شدم ، متوجه مقدار زيادى از اشيائى شدم كه در گوشه اى از اتاقش بر روى هم ريخته شده بود. به من اشارتى كرد كه هر آنچه مى خواهم از آنها بردارم .
وقتى خوب دقت كردم ، با كمال تعجب يافتم كه آنها اشياء عقيق و تسبيح هاى تافته شده از سنگهاى ذى قيمتى است كه از ارزش زيادى برخوردار است .
پرسيدم : براى چه از اينها بردارم ؟
گفت : چون روزه مى گيرى ، اينها را در مقابل روزه ات بردار!
گفتم : براى اينها روزه نگرفته بودم تا از آنها بردارم !
|
بارها گفته ام و بار دگر مى گويم |
| |
|
|
كه من دلشده اين ره نه به خود مى پويم | |
پيرمرد در كمال اخلاص رو به من كرده و خودش را چنين معرفى نمود: من جزء چند نفر از ياران حضرت ولى عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف هستم ، كه با اشاره آن حضرت به خدمت محتاجان رسيده و به امدادشان مى پردازيم و چون حضرت اشاره اى نسبت به شما داشته اند، من نيز براى خدمت به نزد شما آمده ام . پس قدر خودت را بدان و براى آينده ات اين اعمال خاص را نيز انجام بده .
من نيز چنين كردم ، بزودى در خود قدرت عظيم و خارق العاده اى يافتم ، به طورى كه بدنم نيازى به غذا نداشت ، گاه با خوردن وعده اى غذاى ساده ، به راحتى مى توانستم 48 ساعت دوام آورده و مشغول تحصيل و عبادت باشم و حتى با اراده خويش پرواز كنم !
|
هزار شكر كه ديدم به كام خويشت باز |
| |
|
|
ز روى صدق و صفا گشته با دلم دمساز | |
|
روندگان طريقت ره بلا سپردند |
| |
|
|
رفيق عشق چه كم دارد از نشيب و فراز | |
چند روزى اين حالات و روحيات ادامه داشت ، تا آنكه روزى رفيق نارفيق هم حجره اى ام مرا سخت تحت فشار قرار داد، شايد كه از حركتها و فكر خارق العاده من خبرى كسب كند. ابتدا حاضر نمى شدم پاسخ او را بدهم ، ولى بالاخره گول خورده و اسرار خويش را فاش ساختم ، به محض افشا شدن اسرار، ناگهان خود را در همان حالت اوليه يافتم و اينك باز دوباره همان كندذهنى و فشارها به سراغم آمده و آرامش زندگى را از من سلب كرده است
به کوچه های عبورت چقدر اب بپاشیم