برهم زنيد ياران اين بزم بي صفا را

مجلس صفا ندارد بي يار مجلس آرا

بي شاهدي و شمعي هرگز مبادجمعي

بي لال و شور نبود مغان خوش نوا را

اي رويت آيه نور وي نور وادي طور

سر هزاره مستور از رويت آشكارا

در دست قدرت او لوح قدر زبون است

با كلك همت او وقعي مده قضا را

اي هدهد صبا گو تا روز كبريا را

باز آ كه كرده تاريك زاغ و زغن فضا را

باز آ كه بي وجودت عالم سكون ندارد

هجر تو در تزلزل افكنده ما سوا را

ما را به توست حاجت اي حجت الهي

آري بسوي سلطان حاجت بود گدا را

ما را فكنده غفلت در بستر هلاكت

دارو كن اي مسيحا اين درد بي دوا را

خورشيد رخ مپوشان در ابر صبحگاه را

چون شب سيه مگردان روز سپيد ما را

اي پرده دار عالم در پرده چند ماني

آخر ز پرده بنگر ياران آشنا را

اي هر دل از تو خرم پشت و پناه عالم

بنگر تو چاره صد غم يك مشت بينوا را

اي رحمت الهي درياب محتضر را

شاها به يك نگاهي بنواز تو اين گدا را